Chap 5

نانی توی رختکن بود، لباسهای بیمارستان رو درمیآورد و لباسهای خودش رو میپوشید. روپوشش رو تنش کرد و شروع کرد به جمعوجور کردن وسایلش.
همون موقع، در باز شد، فورث وارد شد و خودشو روی صندلی نزدیکی انداخت.
«داری میری بیرون؟»
نانی نگاهش نکرد، همچنان مشغول جمع کردن وسایلش بود.
«آره. به رایان قول دادم امروز زود برگردم خونه»
فورث سرشو تکون داد.
«دلم برای رایان تنگ شده. خیلی وقته ندیدمش»
اینو گفت و به صندلی تکیه داد.
نانی پوزخندی زد.
«رایان هم دلش برات تنگ شده. همش میپرسه عمو فورث کی میاد. دلش میخواد باهات بازی کنه»
فورث با ناراحتی تظاهر به غصهخوردن کرد و محکم روی دستهی صندلی کوبید.
«آااا عزیز دلم. منم میخوام باهاش بازی کنم، ولی این بیمارستان لعنتی بهم استراحت نمیده!»
نانی با یه لبخند کوچیک بهش نگاه کرد.
«یه روز میارمش بیمارستان. اونوقت میتونی ببینیش. حالا دیگه اخماتو باز کن»
صورت فورث فورا روشن شد.
«واقعاً میاریش؟ اینجا؟»
نانی سرشو تکون داد.
فورث بلافاصله از جاش بلند شد و محکم بغلش کرد.
«ممنونممم! ممنونم که برادرزادهم رو میاری که منو ببینه!»
نانی زیر لب غر زد.
«ولم کن، عوضی، خفه شدم»
و توی بغل فورث وول خورد.
فورث سریع بغلشو شل کرد.
«اوه... ببخشید، ببخشید! یکم هیجانزده شدم. خودت که میدونی چقدر برادرزادهمو دوست دارم»
نانی سرشو تکون داد.
«قرار نیست به خاطر تو بیارمش»
چهرهی فورث توهم رفت.
«پس چی؟»
نانی به قیافهاش خندید.
«عمو مکس گفته میخواد رایان رو ببینه»
«عمو مکس؟ همون بیمار قدیمیت که تازگیا پیوند کبد داشت، درسته؟»
نانی سرشو تکون داد.
«ولی... اون رایان رو از کجا میشناسه؟»
فورث حالا کنجکاوتر شده بود.
نانی بلافاصله جواب نداد.
کنار فورث نشست و آروم گفت:
«امروز بهش گفتم»
چهرهی فورث تغییر کرد.
«بهش گفتی؟ در مورد رایان؟»
نانی دوباره سرشو تکون داد.
«آره... فقط... حس کردم باید بهش بگم»
فورث صندلیش رو نزدیکتر کشید و به آرومی دستای نانی رو توی دستای خودش گرفت.
«هی، اشکالی نداره. بعضی وقتا قلبمون انقدر سنگین میشه که فقط نیاز داریم همهچی رو خالی کنیم. تو کاری رو کردی که هر کس ديگهای هم بود میکرد. و عمو مکس... آدم خوبیه. به نظرم کار درستی کردی که بهش گفتی»
نانی سرشو بالا آورد، چشماش از اشک برق میزد.
«واقعاً؟»
فورث بدون تردید سرشو تکون داد، بعد بهش نزدیکتر شد و محکم بغلش کرد.
اشکهای نانی روی گونههاش سُر خورد.
برای مدتی، همونجوری موندن. فورث ساکت و محکم اونو توی بغلش گرفته بود.
وقتی بالاخره ازش جدا شد، با شصتش به آرومی اشکهای نانی رو پاک کرد.
«هر وقت دیدی خیلی برات سنگینه، بهم زنگ بزن. برام مهم نیست وسط یه عمل لعنتی باشم، همهچی رو ول میکنم و میدوم میام پیشت. لازم نیست این راهو تنهایی بری. نه تا وقتی که من هنوز نفس میکشم»
نانی با صدایی که به خاطر اشکهاش میلرزید، یه نفس عمیق کشید و نیمخندهای زد.
«واقعاً یه نفر که عمل باز داره رو ول میکنی تا بیای منو بغل کنی؟»
فورث بدون مکث جواب داد:
«آره، میکنم. چون آدمایی که بیشتر از همه برام مهمن، تو و رایان هستین؛ نه اون بیمار بیهوش»
نانی نگاهی بهش انداخت و آروم زد روی بازوش.
«واقعاً که دیوونهای. نباید همچین چیزایی رو بگی. بیمارهات باید اولویت اولت باشن. زندگی اونا مهمه...»
فورث با بلند کردن دستاش به نشونهی تسلیم، حرفشو قطع کرد.
«باشه، باشه! استاد، فهمیدم. لطفاً دیگه سخنرانی نکن!»
نانی خندید و سرشو تکون داد.
فورث با لبخند بهش نگاه کرد.
«این همون نانی ایِ که من میشناسم... خیلی وقت بود این لبخندو ندیده بودم. نذار دنیا اینو ازت بگیره، نانی. نه وقتی که انقدر برای داشتنش سخت جنگیدی»
نانی نگاهش کرد و زیر لب زمزمه کرد:
«ممنونم»
فورث با صداقت جواب داد:
«خواهش میکنم. بالاخره من بهترین دوستتم»
نانی از روی صندلی بلند شد.
«من دیگه میرم. رایان منتظره»
فورث با یه آه دراماتیک گفت:
«بهش بگو عمو فورث خیلی دلش براش تنگ شده»
نانی سرشو تکون داد.
«باشه، بهش میگم»
«خداحافظ»
نانی هم در جوابش خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت.
_________________________
اسکای و مارک، وسط جر و بحث وارد دفتر وین شدن.
«چرا نوشیدنی نخریدی؟»
اسکای با لحنی کلافه جواب داد:
«ما تو دفتر وین هستیم»
مارک با عصبانیت گفت:
«خب که چی؟ این دلیل نمیشه که نتونیم نوشیدنی بخوریم»
قبل از اینکه اسکای جوابی بده، میلک وسط حرفشون پرید.
«باشه، این بار دیگه سر چی با هم دعوا دارین؟»
با کلافگی پرسید.
اسکای خودشو روی کاناپهی کنار میلک پرت کرد و مارک هم روی کاناپهی روبروش نشست.
اسکای گفت:
«از خودش بپرس»
مارک چشماشو چرخوند.
«اون غذا خریده بود، بهش گفتم نوشیدنی هم بگیره. ولی گفت نمیذاره تو دفتر نوشیدنی بخوریم»
میلک سرشو تکون داد.
«خب راست میگه. اگه نوشیدنی میاوردین وین کلهتونو قطع میکرد»
مارک غرغر کرد.
«شماها دوستای واقعی من نیستین»
گفت و خودشو توی بالشتها فرو کرد.
میلک و اسکای خندیدن.
وین از جاش بلند شد و کنار مارک نشست.
«چه وقت خوبی اومدین، میلک داشت منو به زور میکشوند سلف. منو از غرغرای اون نجات دادین، پس... ممنون»
اینو گفت و یکی از بستههای غذا رو باز کرد.
میلک چشم و ابرو اومد و گفت:
«آره، ممنون اسکای. وگرنه این آقا برنامه داشت منو از گشنگی بکشه»
وین چشماشو چرخوند.
«چقدر لوس و دراماتیکی»
اسکای فقط لبخند زد و سرشو تکون داد.
همه توی یه سکوت دلنشین شروع به خوردن کردن؛ به جز مارک که با قهر، قاشقش رو برداشت و شروع به خوردن کرد.
چند دقیقه بعد، صدای هیجانزده مارک بلند شد.
«اوه! بچهها میدونین امروز کی رو دیدیم؟»
میلک با دهن پر پرسید:
«کی؟»
«رایان»
میلک و وین مکث کردن و با گیجی به اسکای و مارک نگاه کردن.
وین بشقابشو پایین گذاشت و پرسید:
«رایان کیه؟»
«یه پسر بچه چهار سالهست. اولین بار شبِ برگشتنم از آمریکا دیدمش. یادتونه رفتیم اون کلاب؟ اون شب خوابم نمیبرد، برای همین رفتم بدوم. همون موقع بهش برخورد کردم و بستنیش خراب شد. براش یه بستنی جدید خریدم... و اینجوری با هم آشنا شدیم»
مارک با خنده گفت:
«و حدس بزنین اون اسکای رو چی صدا میکنه؟»
میلک با اشتیاق پرسید:
«چی؟»
«آقای نابینا»
مارک گفت و زد زیر خنده.
میلک هم غشغش خندید.
«آقای نابینا؟!»
اسکای چشماشو چرخوند و یه بالشت پرت کرد سمت مارک.
«خفه شین، هر دوتون»
وین آروم از بگو و بخندشون خندهاش گرفت.
«وقتی بستنیشو خراب کردی، گریه نکرد؟»
میلک با کنجکاوی پرسید.
«گریه؟»
اسکای آهی کشید و تازه یادش افتاد.
«خدایا، باید بگم استاد گریه کردنه!»
میلک دوباره پرسید:
«پس چجوری آرومش کردی؟»
اسکای آهی کشید.
«اصلا نپرس. اون لحظه باعث شد به کل وجودم شک کنم. من حتی نتونستم جلوی گریه یه بچه رو بگیرم!»
هر سه نفر از خنده منفجر شدن.
وین پرسید:
«پس پدر و مادرش چی؟»
«نمیدونم. اون همیشه در مورد باباش حرف میزنه، هیچوقت از مادرش چیزی نمیگه»
میلک پرسید:
«باباش رو دیدی؟»
اسکای سرشو تکون داد.
«نه. گفت بابام بهم گفته با غریبهها حرف نزنم. برای همین ازم خواست دوستیمونو مخفی نگه دارم»
«شاید باباش سختگیره»
«فکر نکنم. بیشتر... محافظهکار به نظر میاد»
مارک که برای چند دقیقه ساکت بود، یهو حرف زد.
«در هر صورت، من ازش خیلی خوشم اومد. بچه باحالیه. مهربون و... یه جورایی بانمکم هست»
بعد، مکث کرد و اضافه کرد:
«و... یه جورایی منو یاد نانی انداخت»
اتاق کاملاً ساکت شد.
همه چشمها برگشت سمت مارک.
میلک با احتیاط پرسید:
«منظورت چیه که یاد نانی انداختت؟»
«نمیدونم. فقط... یه چیزی توش بود. اون چشمای گرد و قهوهای. لبهاش. حتی طرز غذا خوردنش... دقیقاً مثل نانی بود»
وین به اسکای نگاه کرد.
«تو هم همین فکرو میکنی؟»
اسکای برای یه لحظه جواب نداد.
بعد آروم گفت:
«آره. مارک درست میگه»
مکث کرد و ادامه داد.
«از همون لحظهای که دیدمش متوجه شدم... فقط ظاهرش نیست. طرز حرف زدنشم هست. یادتونه نانی بعضی وقتا سوم شخص حرف میزد؟ رایان هم همونطوره»
حال و هوای میلک عوض شد.
«فکر میکنی اون ارتباطی با نانی داره؟»
«نمیدونم»
اسکای آروم گفت.
مارک جلو رفت.
«چی میشه اگه اون... پسر نانی باشه؟»
این حرف باعث شد هر سه نفر خشکشون بزنه.
میلک و وین بهش خیره شدن.
حالت صورت اسکای تغییر کرد و توهم رفت.
میلک سریع صحبت کرد.
«هی، به نظریههای احمقانهاش گوش نکن. اون فقط داره چرتو پرت میگه»
مارک زیر لب گفت:
«من فقط داشتم احتمالاتو مطرح میکردم»
میلک میخواست جواب بده، اما اسکای اول صحبت کرد.
«اما اگه حق با اون باشه چی؟ اگه رایان پسر نانی باشه؟... اگهـ»
میلک به تندی حرفشو قطع کرد.
«نه، اسکای. اون نیست. چطور ممکنه؟ تو هنوز شوهر نانی هستی. پس انقدر بهش فکر نکن، باشه؟»
اسکای برای لحظهای چیزی نگفت.
بعد تلخ خندید.
با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت:
«فکر میکنی... اون هنوز منتظرمه؟ بعد از همه کارایی که باهاش کردم؟»
کسی جواب نداد.
همه نگاهی به هم انداختن، اما هیچکس حرفی نزد.
مارک به آرومی گفت:
«متاسفم، اسکای. قصد نداشتم ناراحتت کنم»
اسکای سرشو تکون داد.
«هی، عذرخواهی نکن. تقصیر تو نیست»
صداش شکست وقتی ادامه داد:
«اگه کسی اینجا مقصره، اون منم. من اونی ام که همهچیزو به هم ریخت. من احمقی ام که هنوز فکر میکنم نانی منتظرمه... بعد از هرچیزی که من سرش آوردم»
دستش کنارش کمی میلرزید.
فکرِ نانی با یه نفر دیگه... اینکه اون یه بچه داشته باشه... سینه اسکای رو جوری به درد آورد که نمیتونست توصیفش کنه.
اشکاش آماده باریدن بودن، اما جلوشون رو گرفت، خودشو مجبور کرد نفس بکشه و آروم بمونه.
دفتر ساکت شد.
تنش، سنگین و ناگفته، توی هوا باقی موند.
بعد، میلک با لحنی ملایم و محتاط صحبت کرد.
«تقصیر تو نیست، اسکای. اینطور نیست که تو چون دیگه دوستش نداشتی ترکش کردی. ما اینو میدونیم. حتماً یه اتفاقی افتاده... چیزی که باعث شده تو حس کنی دور شدن بهترین کاره»
«آره، حق با میلکه. خودتو سرزنش نکن»
وین که ساکت داشت تماشا میکرد، بالاخره صحبت کرد.
«پدرتو دیدی؟»
حالت صورت اسکای فوراً تغییر کرد.
فکش منقبض شد و مشتاش کنارش سفت شدن.
«فکر میکنی بعد از کاری که اون با من کرد، میرم ببینمش؟»
صداش سرد و تند شد.
وین آهی کشید.
«دیروز بهم زنگ زد. جواب ندادم... اما فکر کنم میخواست درباره تو بپرسه»
حالت صورت اسکای تیرهتر شد و خشم توی چشماش شعلهور شد.
«معلومه که زنگ میزنه. اون میدونه من کاری که ازم خواسته بود رو انجام دادم، پس حالا میخواد برگردم و مثل یه برده لعنتی توی بیمارستانش کار کنم»
وین برای لحظهای اونو بررسی کرد و بعد صحبت کرد.
«اون موقع، انتخابی نداشتی. مجبور بودی به حرفش گوش کنی. اما حالا... داری. قدرت داری. اون دیگه نمیتونه تو رو کنترل کنه. فقط یه بار ببینش و همه چی رو براش روشن کن»
اسکای آروم سرشو تکون داد.
«این دفعه... نمیذارم زندگیمو نابود کنه»
میلک و مارک که ساکت و گیج گوش میکردن، به هم نگاهی انداختن.
مارک، در حالی که نگاهش بین وین و اسکای میچرخید، گفت:
«شما دو تا اصلاً دارین درباره چی حرف می زنین؟»
میلک که از قبل شک کرده بود، رو به وین کرد.
«تو از اول میدونستی، نه؟ دلیل واقعی رفتن اسکای رو؟»
وین اول جواب نداد، بعد یه کم سرشو تکون داد.
چشمای مارک مثل کسی که بهش خیانت شده باشه، درشت شدن.
«چی؟! تو میدونستی و به ما نگفتی؟»
میلک به اسکای نگاه کرد و ابرویی بالا انداخت.
«خب؟ آقای اسکای؟ میخوای توضیح بدی یا نه؟»
اسکای بهشون نگاه کرد، بعد نگاهشو پایین انداخت، چهرهاش پر از عذاب وجدان بود
«اون موقع، اوضاع... پیچیده بود. نمیتونستم بهتون بگم. متاسفم»
میلک به آرومی گفت:
«عذرخواهی نکن. فقط حالا حقیقتو بهمون بگو»
«آره. فقط حقیقتو بهمون بگو، اسکای. پدرت چیکار کرد که اینطوری رفتی؟ تو فقط نانی رو ترک نکردی، همه ما رو ترک کردی. بدون هیچ توضیحی. بدون خداحافظی. تو فقط... رفتی»
اسکای دهنش رو باز کرد تا صحبت کنه که...
گوشیاش صدا داد.
نگاهی بهش انداخت.
چهرهاش تیره شد و فکش منقبض شد، جوری دستشو روی گوشی فشار داد که بند انگشتاش سفید شدن.
اسکای آروم گفت:
«همه چیزو بهتون میگم، اما الان نه»
یهو بلند شد.
«کجا داری میری؟»
اسکای، درحالیکه به سمت در میرفت، گفت:
«میرم کاری رو که خیلی وقت پیش باید انجام میدادم تموم کنم»
وین با دیدن حالتش با نگرانی گفت:
«مواظب باش»
اسکای جوابی نداد، فقط سرشو تکون داد و رفت.
وقتی در پشت سرش بسته شد، وین برگشت پشت میزش و شروع کرد به ورق زدن یه پرونده.
میلک و مارک همونجا نشسته بودن و مات و مبهوت فقط به هم نگاه میکردن.
اسکای با عصبانیت رفت سمت ماشین، درو باز کرد و نشست پشت فرمون.
دستاشو محکم به فرمون فشار داد و فکش رو منقبض کرد.
چشماش میسوختن و با صدایی که نشون میداد قراره جنگ بشه، با خودش زمزمه کرد.
'من دیگه به عنوان اون بازندهای که یه بار نابودش کردی، برنمیگردم. من مثل یه طوفان برمیگردم؛ طوفانی که قبل از اینکه حتی بفهمی، نابودت میکنه'