Chap 40

بیرون از اتاق، اسکای به سمت پیشخوان نزدیک رفت و نانی رو دید که داشت با کریت حرف میزد.
به طرفشون رفت و کنارشون وایساد. نانی حتی یه لحظه هم بهش نگاه نکرد.
کریت با یه لبخند مؤدبانه بهش خوشآمد گفت.
«سلام، دکتر»
اسکای هم محو لبخند زد.
«سلام»
بعد، نگاهش دوباره به نانی افتاد، ولی نانی همچنان بهش توجهی نمیکرد.
«نا...»
اسکای وسط حرفش خودشو جمعوجور کرد و با نگاهی به کریت، تصحیح کرد.
«دکتر نانی»
نانی حتی به خودش زحمت نداد به سمتش برگرده، همونطوری گفت:
«بله؟»
«میخواستم درباره آنان حرف بزنم. اگه وقت داری...»
«وقت ندارم»
نانی حرفش رو تند قطع کرد.
به جای اسکای، به کریت نگاه کرد و گفت:
«وقتی گزارشها آماده شد بیارشون دفتر من»
کریت که گیج شده بود، سر تکون داد.
نانی بدون اینکه کوچیکترین نگاهی به اسکای بندازه، از کنارش رد شد.
چشمای اسکای اونو دنبال کرد تا از دیدش محو شد، اما نه صداش زد و نه دنبالش رفت.
کریت هنوز همونجا وایساده بود، معلوم بود که از اتفاقی که افتاده حسابی گیج شده.
«چیزی شده دکتر اسکای؟»
اسکای به سمتش برگشت و یه لحظه عصبانیت توی چشماش جرقه زد.
«نه. هیچی نشده. چرا امروز همه این سوال لعنتی رو ازم میپرسن؟»
با یه آه سنگین، راهش رو کشید و رفت.
کریت کنار پیشخوان مات و مبهوت مونده بود.
'چرا انقدر عصبانیه؟ من که چیزی نگفتم...'
زیر لب غر زد و با یه نگاه به پرونده توی دستش، شونههاش رو بالا انداخت.
'بهتره به جای فضولی به کارم برسم'
و بعد، راه افتاد و رفت.
____________________
توی اتاق تعویض لباس، نانی داشت کتش رو آویزون میکرد که در باز شد و می وارد شد.
«دکتر، با من کاری داشتین؟»
نانی برگشت سمتش، صورتش عادی بود اما یه چیزی توی چشماش بود که قابل خوندن نبود.
«آره. در واقع ازت میخوام یه لطف کوچیکی برام بکنی»
«لطف؟»
می با کج کردن سرش تکرار کرد.
نانی جلوتر رفت. برای یه لحظه مردد بود.
بعد، یه پاکت از جیبش درآورد. نگاهی بهش انداخت، انگشت شستش لبهش رو نوازش کرد. و پاکت رو به سمت می گرفت.
می با ابروهای درهمرفته پاکت رو گرفت.
«این چیه؟»
«بدهاش به دکتر اسکای»
با لحن آرومی گفت، هرچند زیر اون آرامش یه چیز دیگهای بود.
ابروهای می از تعجب بالا رفت.
«خب... چرا خودتون بهش نمیدین؟»
نگاه نانی برای نیمثانیه لغزید، به دیوار، به زمین، به هر جایی غیر از چشمای می نگاه کرد.
«وقت ندارم. میتونی بهش بدی یا از کریت بخوام؟»
لحنش مؤدبانه اما خشک بود، انگار داشت در رو روی هر سؤال دیگهای میبست.
می با عجله سرشو تکون داد.
«نه، نه، خودم بهش میدم. ولی چی هست؟ و چی باید بهش بگم؟»
نانی دوباره به پاکت توی دستش نگاه کرد و اینبار آرومتر جواب داد.
«بهش بگو... برای پول بلیت سینمای دیشبه»
«بلیت سینما؟»
لبخند می فوراً پهن شد.
«صبر کن ببینم، شما دوتا...»
صدای نانی سریع حرفش رو قطع کرد.
«هیچ سؤالی نپرس. فقط اینو بهش بده»
می لبهاش رو آویزون کرد اما با یه پوزخند محو برگشت که بره.
«باشه، باشه...»
وقتی در پشت سرش بسته شد، نانی همونجا بیحرکت موند و به جایی که می چند لحظه پیش ایستاده بود خیره شد.
دستش توی جیبش موند، انگار هنوز پاکت اونجا بود. فقط بعد از یه نفس عمیق بود که به سمت دستشویی رفت، صورتش هیچ احساسی رو نشون نمیداد.
____________________
می توی راهرو قدم میزد و دنبال اسکای میگشت. بالاخره توی یه گوشه دور دیدش. به دیوار تکیه داده بود و داشت با تلفنش حرف میزد.
به سمتش رفت و پشت سرش ایستاد و آروم صداش زد.
«دکتر اسکای»
اسکای با صدای اون برگشت و با یه خداحافظی کوتاه با اون طرف خط، تلفنش رو توی جیبش گذاشت.
«چی شده، می؟»
می بدون هیچ حرفی، پاکت رو به سمتش گرفت.
اسکای نگاهی به پاکت انداخت، ابروهاش تو هم گره خورد. بعد، به می نگاه کرد.
«این چیه؟»
«دکتر نانی داد. گفت بدمش به شما... برای بلیتهای سینما»
اسکای با همون اخم روی صورتش پاکت رو گرفت و بازش کرد.
چشماش وقتی پول رو دید، گرد شد.
«این دیگه چه کوفتیه؟!»
می با عجله گفت:
«نمیدونم. دکتر نانی فقط گفت اینو بهتون بدم»
اسکای نگاهش رو به می دوخت، حالت صورتش عوض شد، چشماش سرد و غیرقابل تشخیص بودن.
«نانی کجاست؟»
«توی اتاق تعویض لباسه، ولی دکتر...»
می شروع به حرف زدن کرد، اما اسکای بیحرف از کنارش رد شد.
می برگشت و رفتن اونو تماشا کرد، سردرگمیاش حالا از قبل هم بیشتر شده بود.
'امروز چه خبره؟'
زیر لب گفت.
'باید با کریت حرف بزنم. هر دوتاشون عجیب غریب شدن...'
در حالی که سرشو تکون میداد، توی راهرو قدم برداشت.
__________________
اسکای با قدمهای سنگین به سمت اتاق رختکن میرفت، نفسش تند شده بود و سینهش از خشم میسوخت. توی دستش، پاکت رو محکم فشار میداد، لبههاش زیر دستش مچاله شده بود.
وقتی به اتاق رسید، در رو محکم هل داد و باز کرد.
نانی وسط اتاق ایستاده بود و داشت با حوله دستاشو خشک میکرد. صدای بلند در اونو ترسوند و سرشو بالا آورد.
لحظهای که اسکای رو دید، بدنش خشک شد.
اسکای بیحرف وارد شد و در رو پشت سرش بست.
صدای فلزی قفل شدن در توی اتاق کوچک پیچید.
نانی همونجا که بود موند. اسکای فاصلهی بینشون رو طی کرد، نگاهش روی نانی ثابت بود، حضورش سنگین و بیامان بود.
وقتی درست جلوی نانی ایستاد، صداش پایین و آروم بود، انگار که داشت با خشمی مهار شده حرف میزد.
«این چه کوفتیه؟»
ابروهای نانی تو هم رفت.
«چی؟»
اسکای پاکت رو بینشون بالا گرفت، دستش محکم دورش پیچیده بود.
«این...؟»
چشماش از صورت نانی جدا نشد.
نانی نگاه کوتاهی به پاکت انداخت. بعد، حوله رو روی نیمکت کنارش پرت کرد.
بدون اینکه توی چشمای اسکای نگاه کنه، صداش صاف و تقریباً بیتفاوت بود.
«پولی که دیروز برای بلیتهای سینما دادی»
اسکای ناباورانه پلک زد.
«جدی میگی؟»
ناباوری توی لحنش، هوا رو سنگینتر کرد.
این بار، نانی توی چشماش نگاه کرد، مستقیم و بیتردید.
«آره. جدی میگم»
اسکای با دستش صورتش رو پوشوند و نفس تندی بیرون داد، سعی میکرد خودشو کنترل کنه.
«اونوقت... چرا؟»
«چرا چی؟»
صدای نانی خشک بود.
«چرا الان اینو بهم میدی؟ من دیروز پولشو دادم، اون موقع هیچی نگفتی»
نگاه نانی لغزید.
«دیروز، دیروز بود»
آروم گفت.
«اما الان دارم پسش میدم. برش دار. من به لطف هیچکس نیازی ندارم»
سینه اسکای سفت شد. یه قدم جلوتر رفت، صداش نرمتر اما به همون اندازه محکم بود.
«این لطف نیست نانی. نمیتونم خرج تو و رایان رو بدم؟»
این حرف باعث شد چشمای نانی مثل شیشه تیز بشن و مستقیم به چشمای اسکای نگاه کنن.
«نه. نمیتونی خرج من و پسرمو بدی»
لحنش مثل چاقو بود.
سنگینی بینشون بیشتر شد.
هیچکدوم حاضر به دزدیدن نگاهشون نبودن.
«چرا نمیتونم؟»
صدای اسکای کمی بالا رفت، خشم از از کلمهاش بیرون میزد.
«من شوهرت...»
«نگو»
صدای نانی مثل تیغ ادامه حرفش رو برید.
«حق نداری اون کلمه رو به زبون بیاری»
فک اسکای سفت شد.
«چرا؟ نمیتونی حقیقتو بشنوی؟»
نگاه نانی ثابت و سرد بود.
«من شوهرتم نانی»
اسکای گفت، این بار لحنش پایین و مصمم بود، انگار داشت اونو برای انکار حرفش به چالش میکشید.
«و مهم نیست چقدر تلاش کنی، نمیتونی از این حقیقت فرار کنی. قبولش کن. دیر یا زود مجبوری قبولش کنی»
یه پیچش تلخ و محو روی لبهای نانی نشست، چیزی بین لبخند و پوزخند.
«این حقیقت نیست. و هیچوقت هم قرار نیست باشه. این یه کابوسه که آرزو میکنم بتونم از روحم بکَنمش»
حرفهاش آروم و دقیق بود.
«اما نگران نباش... به زودی، از شر این کابوس هم خلاص میشم»
اسکای این حرف رو مثل یه ضربه فیزیکی حس کرد.
شونههاش سفت شد، اما صداش لرزید.
«منظورت چیه؟»
نانی محکم گفت:
«به زودی میفهمی. و اون لقبی که اینقدر با افتخار بهش چسبیدی... بعد از هر کاری که کردی، مطمئن میشم تبدیل به بدترین کابوست بشه»
لحنش پایین، تاریک و مصمم بود.
نفس اسکای توی سینهاش حبس شد.
دلش ریخت و کمکم حقیقت داشت توی ذهنش جا میگرفت. چشماش گرد شد.
«تو نمیتونی...»
کلمات هنوز روی زبونش بود که یه لرزش تند، اون لحظه رو شکست. گوشی نانی توی جیبش ویبره رفت و مثل یه تیغ تیز، تنش رو پاره کرد.
گوشی رو از جیبش بیرون کشید و نگاهی به صفحهش انداخت.
[ دیو ]
برای یه ثانیه کوتاه، چشماش به اسکای خورد.
بعد، جواب داد. صداش نرم و آروم بود.
«سلام دیو»
یه چیزی توی حالت صورت اسکای همون لحظه تغییر کرد. اون تنش جو توی سینهش، به یه چیز تاریکتر و تیزتر پیچید. چشماش سرد و خطرناک شد.
از اون طرف خط، دیو چیزی گفت که لبهای نانی رو به یه لبخند کوچیک باز کرد.
دل اسکای به هم گره خورد. دیدن اون لبخند بخاطر کس دیگهای... مثل فشار دادن روی زخمی بود که هنوز خوب نشده.
مشتهاش رو کنار بدنش گره کرد، عضلهی فکش تکون میخورد.
«معلومه که میایم! تولدته ها»
نانی گفت، لحنش گرم بود و پشتش به اسکای بود.
دیو دوباره یه چیزی گفت و نانی خندید، آروم و واقعی.
«نه، لازم نیست. تو همین حالا هم برای من و پسرم خیلی کارا کردی. واقعاً ازت ممنونیم»
هر کلمه مثل یه خنجر بین دندههای اسکای فرو میرفت. شنیدن اینکه نانی داره از یه مرد دیگه برای مراقبت از خانوادهش تشکر میکنه، چیزی رو توی وجودش به جوش آورد.
و بعد...
ضربه نهایی از راه رسید.
«اوه، البته که میتونیم لباسامون و با هم ست کنیم. رنگ لباست رو بگو تا من و رایان هم همون رنگ رو بپوشیم»
نفس اسکای بند اومد. صدای قلبش توی گوشهاش میکوبید.
دیو دوباره چیزی گفت و نانی یه بار دیگه خندید.
«خیلی خوب میشه که باهم ست...»
جملهش نیمهکاره موند، چون اسکای یه قدم جلو رفت، گوشی رو از دستش قاپید. تماس رو قطع کرد و گوشی رو با صدای بلندی روی نیمکت پرت کرد.
چشمای نانی گرد شد.
«چه غلطی میک...»
قبل از اینکه حرفش تموم بشه، اسکای اونو به کمد لباسها چسبوند. فلز زیر فشار ناله کرد. اونا سینه به سینه هم بودن، اونقدر نزدیک که نانی میتونست گرمای بدن اسکای رو روی خودش حس کنه، اونقدر نزدیک که صدای نفسهای نامنظمش رو بشنوه.
«معلوم هست چه غلطی داری میکنی؟»
نانی با عصبانیت گفت و هلش داد.
اما اسکای حتی یه اینچ هم تکون نخورد.
دستشو محکم به کمد کنار سر نانی کوبید، صدای بلندش باعث شد نانی ناخواسته جا بخوره.
صدای اسکای پایین اومد.
«با اون عوضی داشتی درباره چه کوفتی حرف میزدی؟»
نانی محکمتر به سینهش فشار داد و با خشم نگاهش کرد.
«به تو ربطی نداره»
«به من مربوطه،»
کلماتش داغتر از چیزی که میخواست بیرون اومد.
«چون تو...»
خودشو کنترل کرد، اما خشم توی چشماش فروکش نکرد.
«چون تو شوهر لعنتی منی»
نفس نانی برای یه لحظه بند اومد، قبل از اینکه صورتش دوباره سفت بشه.
«بهت گفتم، تو شوهر من نیستی. حق نداری منو بازخواست کنی. این زندگی منه. هر غلطی بخوام میتونم بکنم. تو هیچکی نیستی که بخوای جلومو بگیری»
هوای بینشون خفهکننده شده بود، حرفهاشون در سکوت، مثل ضربههای حسابشده رد و بدل میشد.
«چرا انقدر اصرار داری واقعیتو انکار کنی؟»
صدای اسکای تیز بود، اما زیرش یه چیز خامتر بود، یه چیزی که در حال شکستن بود.
«چون این واقعیت نیست»
نانی با عصبانیت جواب داد.
«تو شوهر لعنتی من نیستی»
اسکای کلافه دستی توی موهاش کشید.
بعد، هر دو دستشو کنار سر نانی کوبید و اونو توی قفس خودش گیر انداخت.
«بسه دیگه، انقدر مثل بچهها رفتار نکن نانی. خواهش میکنم، این مسخرهبازی رو تموم کن. تو مردی، مثل یه مرد رفتار کن»
نانی تلخ خندید.
«پس حالا من مثل بچهها رفتار میکنم؟ جالبه»
«آره، دقیقا همینه»
اسکای تند گفت.
«دیروز، گاردتو پایین آوردی. گذاشتی بغلت کنم. گذاشتی کنارت باشم. و امروز؟ با هر تلاشی منو پس میزنی. برای چیزی که خودم با میل خودم دادم، پول میفرستی. چی رو داری سعی میکنی ثابت کنی؟»
نانی خندهی بیحسی بیرون داد.
«چی رو میخوام ثابت کنم؟ هیچی. تو هیچی نمیفهمی»
«پس روشنم کن!»
صدای اسکای روی کلمه آخر شکست.
«چون دیروز، با تو و رایان، چیزی رو حس کردم که تاحالا تو زندگیم احساس نکرده بودم. کامل نبود. بینقص نبود. اما حس خانواده داشت. و من...»
اسکای حرفش رو خورد، سینهش تندتند بالا و پایین میرفت.
«من نمیدونستم چقدر بهش احتیاج داشتم... تا وقتی که از دستش دادم»
نانی دوباره تلخ خندید.
«خانواده؟ تو اصلا میدونی معنیاش چیه آقای ناتیتورن؟»
سینه اسکای از این سؤال درد گرفت.
صداش تقریباً به یه نجوا تبدیل شد.
«نه، نمیدونم. چون هیچوقت خانوادهای نداشتم. اما دیروز... با تو و رایان، حس کردم شاید... شاید خانواده این شکلیه. حتی اگه شکسته باشه... کامل به نظر میاومد»
چشماش میسوخت، اشکهاش داشتن میریختن، اما پلک زد و جلوشون رو گرفت.
برای یه لحظه، چشمای نانی لرزید، یه چیز ناگفتهای اونجا جرقه زد.
اما بعد، دوباره سرد شد.
«ما خانوادهی تو نیستیم. راحتی رو با تعلق اشتباه نگیر»
صدای اسکای پایین اومد، تقریباً داشت میشکست.
«چرا انکارش میکنی وقتی خودت میدونی که شما خانوادهی منین؟»
نگاه نانی تیز شد.
«نیستیم. صدبار بهت گفتم، رایان پسر تو نیست»
حرفهاش مثل یه ضربه فرود اومدن، اما اسکای خودشو مجبور کرد محکم بایسته.
«من قرار نیست سر چیزی که حقیقت نداره باهات بحث کنم»
نانی یه خنده تند کرد.
«بحث؟ فکر کنم یادت رفته پدرت چی گفت، نه؟»
ابروهای اسکای تو هم گره خورد.
«چی؟»
«مگه نگفت وقتی تو نبودی پاهامو برای یکی دیگه باز کردم و رایان اینجوری به دنیا اومد؟»
اسکای خشکش زد، حالت صورتش تغییر کرد.
«نانی...»
«بذار حرفم تموم شه»
صداش آروم بود، اما پشتش طوفان بزرگی بود.
«حق با اونه، اسکای. من پاهامو برای یکی باز کردم. و خوشبختانه، اون آدم تو نبودی»
سینه اسکای منقبض شد، یه توده توی گلوش بالا اومد.
نانی پوزخند زد.
«چیه؟ درد داره شنیدن اینکه مردی که اینقدر به شوهر خطاب کردنش افتخار میکردی با یکی دیگه خوابیده؟»
اسکای به سختی آب دهنش رو قورت داد.
«بسه نانی»
صداش پایین و آروم بود.
«نه. بس نیست، این حقیقته. گفتی من از حقیقت فرار میکنم. اما اینم حقیقت توئه. تو هم میخوای ازش فرار کنی؟»
چشمای اسکای برق زد.
«من فرار نمیکنم. فقط... نمیخوام با حرفهایی که منظورت نیست به خودت آسیب بزنی»
نانی تند نگاهش رو دزدید.
«اگه حقیقت داره، چرا باید بهم آسیب بزنه؟»
دست اسکای بالا اومد، انگشتهاش روی فک نانی کشیده شد و نگاهش رو دوباره به سمت خودش برگردوند.
«چون هر دومون میدونیم واقعیت نداره»
برای یه لحظه، هیچکدوم تکون نخوردن.
نگاههاشون به هم قفل شده بود، خام، بیحفاظ، و از چیزهایی که هیچکدوم جرئت گفتنش رو نداشتن میلرزید.
بعد، نانی نگاهش رو شکست.
«ولم کن»
اسکای به سختی آب دهنش رو قورت داد.
«متأسفم»
چشمای نانی لرزید، اما ساکت موند.
«متأسفم که زیادهروی کردم... وقتی هیچ حقی نداشتم»
اسکای کمی عقب رفت، صداش حالا نرمتر بود.
«چه از خون من باشه چه نباشه، رایان مال منه. خانوادهی منه. و تا وقتی نفس میکشم مثل بچهی خودم دوستش دارم. هیچچیز اینو عوض نمیکنه»
تنش بینشون عوض شد، از بین نرفت، اما حالا نازکتر بود.
«یه چیز دیگه،»
اسکای اضافه کرد، لحنش آروم و مثل یه زمزمه بود.
«هرچقدر میخوای ازم متنفر باش. منو بزن، بهم فحش بده، سرم داد بزن...ولی نادیدهام نگیر. جوری باهام رفتار نکن که انگار هیچوقت وجود نداشتم. اینو... نمیتونم تحمل کنم»
گلوش سفت شد.
«من هنوز دارم میجنگم، برای تو. برای رایان. حتی وقتی تمام وجودم از جنگیدن خسته شده. ولی اگه مدام ازم رو برگردونی... از پسش برنمیام»
اشکها از گونههاش سُر خوردن، داغ و بیپرده.
سینه نانی درد گرفت. ساکت موند، اما دستاش کنار بدنش مشت شدن، انگار داشت خودشو نگه میداشت.
اسکای بقیه اشکهاش رو پس زد، یه متأسفم دیگه زیر لب گفت و عقب کشید.
به سمت در رفت، مکث کرد...
و بعد، بیرون رفت و در رو آروم پشت سرش بست.
نانی همونجا ایستاد و به جایی که اسکای وایساده بود خیره شد، تا وقتی که اشکهای خودش هم بالاخره پایین ریختن، بیصدا و بیامان.