Chap 4

بوی آشنای قهوهی تازهدم، توی هوا پیچیده بود و با همهمهی آروم صدای پچپچ آدما قاطی میشد. فضا گرم و شلوغ بود و انگار پر از خاطرات خاموش بود. بدون حرف زدن، به سمت میز کنار پنجره قدم برداشتن.
اسکای نشست و یه نفس عمیق کشید، انگار که داشت عطر اونجا رو توی سینهش جا میداد.
«دلم برای اینجا تنگ شده بود»
مارک روبروش نشست.
«بعد از رفتنت، یه بار اومدیم اینجا... ولی دیگه هیچوقت برنگشتیم. این اولین باریه که بعد از چهار سال میام»
اسکای غرق تماشای بیرونِ پنجره بود. نگاهش هیچ حسی رو نشون نمیداد.
بعد، برگشت سمت مارک و آروم لبخند زد.
«پس یعنی دلتون برام تنگ شده بود، هوم؟»
مارک با صدایی گرفته و بغضدار، زیر لب زمزمه کرد:
«معلومه، عوضی»
چند ثانیه مکث کرد و بعد ادامه داد.
«بدون اینکه به هیچکدوممون چیزی بگی، رفتی. همینجوری غیبت زد انگار هیچوقت جزئی از زندگی ما نبودی. هرچی تلاش کردیم پیدات کنیم، هیچ خبری نشد»
بعد، با صدایی آرومتری اضافه کرد.
«من و میلک حتی رفتیم بیمارستان پدرت تا ازش بپرسیم کجا رفتی. ولی اون هیچی نگفت. بعد از اون، کمکم به این فکر کردیم که شاید پدرت دلیل رفتنت بوده»
مارک به صندلی تکیه داد. سنگینی خاطرات گذشته توی صورتش و خطوطی که روی پیشونیش افتاده بود، مشخص بود.
«و راستش... یه جایی توی این مسیر، امیدمونو از دست دادیم. اینکه دوباره ببینیمت...»
اسکای توی سکوت گوش میداد. بعد از یه مکث طولانی، با صدایی که به سختی شنیده میشد، حرف زد.
«ولی من الان اینجام. با تو. توی کافهی مورد علاقهمون. درست مثل چهار سال پیش»
مارک برای مدت طولانیای سکوت کرد.
نگاهش توی نگاه اسکای قفل شد و بعد، با لبخندی که انگار هزار تیکه شده بود، گفت:
«خیلی خوشحالم که برگشتی... خیلی دلم برات تنگ شده بود»
«منم دلم برات تنگ شده بود»
اسکای زمزمه کرد.
برای لحظهای، هیچکدوم حرفی نزدن.
بعد، مارک کمی به جلو خم شد، صداش حالا جدیتر شده بود.
«ولی تو هنوز به ما یه توضیح بدهکاری، اسکای. اینکه چرا رفتی... واقعاً چی شده بود»
اسکای فقط سرشو تکون داد.
همون موقع گارسون با دفترچهی یادداشتش نزدیک شد.
«چی میل دارین، قربان؟»
مارک سریع گفت:
«دو تا اسپرسو»
اسکای اضافه کرد:
«و یه پنکیک شکلاتی»
«حتما، سفارشتون به زودی آماده میشه»
گارسون گفت و بعد ازشون دور شد.
اسکای دوباره به صندلیش تکیه داد و نگاهش به پنجره خیره شد.
مارک سرش توی گوشی بود.
همونطور که نشسته بودن، یهو یه صدای آروم از پشت سرشون به گوش رسید.
«آقای نابینا»
هردو به سمت صدا برگشتن.
یه بچه، با لباس فرم مدرسه، نزدیکشون ایستاده بود و یه قمقمهی آبی توی دستش گرفته بود. چشمهای گرد و درشتش پر از کنجکاوی بود و صداش، با اینکه آروم بود، ولی محکم به نظر میرسید.
صورت اسکای با دیدنش روشن شد.
«رایان!»
پسر بچه سرشو تکون داد.
مارک با گیجی بین اون دوتا نگاه میکرد.
«این کیه؟»
اسکای جوابی نداد. بلند شد، رفت سمت رایان و جلوی پاش زانو زد. با یه حرکت غریزی و ملایم، دستشو جلو برد و موهای پسر رو بهم ریخت.
«هی... اینجا چیکار میکنی کوچولو؟ کسی باهات اومده؟»
«پی سوفیا. بیرون منتظره»
اسکای کمی سرشو کج کرد.
«پی سوفیا چه نسبتی باهات داره؟»
«وقتی بابا میره بیمارستان، اون ازم مراقبت میکنه»
رایان با لبخند آرومی جواب داد.
«بیرونه و داره به بابا زنگ میزنه تا بهش بگه اومدیم اینجا پنکیک بخوریم»
«اوه... باشه»
اسکای گفت و لبخندی زد.
«نمیای با ما بشینی؟»
رایان مردد بود.
اسکای سریع متوجه شد و با ملایمت اضافه کرد:
«وقتی پی سوفیا بیاد، اونم میتونه با ما بشینه، خوبه؟»
رایان سرشو به نشونهی تأیید تکون داد.
اسکای بلند شد، آروم دست رایان رو گرفت و به سمت میز برد. بعد، بلندش کرد و کمکش کرد تا روی صندلی کنار خودش بشینه.
مارک هنوز با گیجی بهشون خیره شده بود، ابروهاشو بالا انداخته بود و سؤالش از نگاهش مشخص بود. برای چند ثانیه به بچه نگاه کرد و بعد پرسید:
«اسمت چیه، کوچولو؟»
«رایان»
«خب، رایان، تو دوست منو از کجا میشناسی؟»
قبل از اینکه رایان فرصت جواب دادن پیدا کنه، اسکای پرید وسط حرفش.
«چرا داری ازش بازجویی میکنی؟ اذیت میشه»
رایان به اسکای نگاه کرد و سرشو تکون داد.
«اذیت نمیشم»
بعد برگشت سمت مارک و توضیح داد.
«قبلاً همو دیده بودیم. آقای نابینا بهم خورد و بستنیمو خراب کرد. بعدش برام یه بستنی دیگه خرید»
«آقای نابینا؟»
مارک حرفشو تکرار کرد و زد زیر خنده.
انگشت اشارهشو به سمت اسکای اشاره گرفت و از خنده ریسه رفت.
«آقای نابینا!»
اسکای چشماشو چرخوند و زیر لب غر زد.
«خفه شو»
هم رایان و هم مارک، از واکنش اسکای بلندتر خندیدن.
هنوز داشتن میخندیدن که صدای آشنایی بلند شد.
«رایان!»
هر سه نفر به سمت صدا برگشتن.
سوفیا سریع به سمتشون اومد و دوباره اسم رایان رو صدا زد. بهشون که رسید، نگاهش به اسکای افتاد و چشماش حالت آشنایی پیدا شد.
«شما همون آقایی هستین که توی فروشگاه دیدیم، درسته؟»
اسکای سرشو تکون داد.
«بیاین بشینین پیش ما»
سوفیا دستشو به نشونهی مخالفت تکون داد.
«نه، نه. ما یه میز دیگه میگیریم. شما راحت باشین»
مارک با یه لبخند دندوننما گفت:
«هی، بیاین بشینین. من هنوز حرفم با رایان تموم نشده»
بعد اضافه کرد:
«خواهش میکنم»
رایان هم با چشمای درشتش که شبیه تیله بود التماس کرد.
«خواهش میکنم پی سوفیا! منم میخوام با آقای نابینا وقت بگذرونم!»
سوفیا آهی کشید.
«باشه. ولی زیاد نمیمونیم. بابات گفته نباید زیاد بیرون نگهت دارم»
بعد روی صندلی کنار مارک نشست و رایان با هیجان سرشو تکون داد.
درست همون موقع، گارسون با سفارششون رسید.
دو تا فنجون اسپرسو و یه بشقاب پنکیک شکلاتی رو روی میز گذاشت.
«بفرمایید آقا. از قهوهتون لذت ببرین»
چشمای رایان با دیدن پنکیکها برق زد.
«پنکیک شکلاتیی!»
با صدای جیغمانندی گفت و دستهای کوچیکشو به سمت بشقاب دراز کرد.
سوفیا جلوی دستشو گرفت.
«رایان، نه... این سفارش ما نیست»
رایان دستشو پس کشید و اخم کرد.
اسکای با گرمی گفت:
«عیبی نداره. بذار بخوره. ما یه دونه دیگه سفارش میدیم»
بشقاب پنکیک رو گذاشت جلوی رایان.
پسر با خوشحالی لبخند زد.
اسکای رو به گارسون کرد.
«دو تا پنکیک شکلاتی دیگه و...»
بعد به سوفیا نگاه کرد.
«قهوه؟»
«یه اسپرسو»
سوفیا جواب داد.
«خب. پس یه اسپرسوی دیگه و دو تا پنکیک شکلاتی دیگه لطفاً»
گارسون سرتکون داد.
«باشه آقا، سفارشتون رو به زودی میارم»
به محض اینکه رفت، رایان با اشتیاق شروع به خوردن پنکیک کرد.
در حالی که دهنش پر بود و چشماش از خوشحالی میدرخشید زیر لب گفت:
«بههبهه...»
هرسه نفر با محبت بهش نگاه میکردن و لبخند میزدن.
اسکای در حالی که به پسر لبخند میزد، با مهربونی گفت:
«آروم بخور»
مارک و رایان مشغول حرف زدن بودن. حالا پسرک حسابی با اونا راحت شده بود و چشماش از هیجان برق میزد.
سوفیا هم با دیدن خوشحالی رایان، آروم لبخندی زد و بیصدا به گفتوگوهاشون گوش میداد.
گارسون برگشت و بقیهی سفارششون رو روی میز گذاشت و رفت.
رایان با اشتیاق پنکیکش رو میخورد. سوفیا و مارک هم توی یه سکوت دلنشین قهوهشون رو مینوشیدن. اما اسکای... اون به فنجونش دست هم نزد.
نگاهش به رایان ثابت مونده بود.
اون حالت خاصی که رایان چنگال رو توی دستش میگرفت، اون برق خوشحالی که با هر لقمهی پنکیک توی صورتش مینشست...اسکای رو یاد یه نفر مینداخت.
یه نفر که یه زمانی خیلی بهش نزدیک بود.
کسی که خودش قلبشو شکسته بود و رهاش کرده بود.
بغض سنگینی توی گلوش جمع شد.
سریع نگاهشو دزدید و به پنجره خیره شد.
ولی صورت نانی با اون حالت شاد، اخمو، کلافهکننده، و شکستهش... اومد جلوی چشمش.
سرشو تکون داد و سعی کرد افکارشو دور کنه، اما بیفایده بود.
یهو از جاش بلند شد.
«من میرم دستشویی. زود برمیگردم»
مارک با حس اینکه حال اسکای خوب نیست، به رفتنش نگاه کرد. اما جلوی سوفیا و رایان چیزی نگفت. فقط سر تکون داد.
رایان سرشو پایین انداخت و زیر لب زمزمه کرد:
«آقای نابینا خوشحال به نظر نمیاومد... انگار ناراحت بود»
مارک کمی خم شد و لبخند زد.
«نه رفیق، فکر نمیکنم ناراحت باشه. شاید واقعاً لازم بود بره دستشویی»
رایان مه قانع نشده بود؛ آروم از روی صندلیش پایین اومد.
«چی شد رایان؟»
«منم میخوام برم دستشویی»
سوفیا بلند شد.
«باشه، بیا بریم. من میبرمت»
رایان سرشو تکون داد.
«نه، خودم میرم. دستامو میشورم و با آقای نابینا برمیگردم»
سوفیا با نگرانی گفت:
«ولی رایان، راهو بلد نیستی. اگه گم بشی چی؟»
«میدونم دستشویی کجاست. قبلا با بابا رفتم اونجا»
«ولی...»
مارک با ملایمت حرفشو قطع کرد.
«بذار بره. اسکای هم اونجاست. کمکش میکنه. نگران نباش»
سوفیا مردد بود، ولی در نهایت دوباره روی صندلی نشست.
_________________
رایان به سمت دستشویی رفت، ولی اسکای داخل نبود. برای یه لحظه سرجاش وایساد و با گیجی به اطراف نگاه کرد، بعد برگشت و دوباره از دستشویی خارج شد. چشماش با دقت تمام کافه رو از نظر گذروند؛ اول پیشخوان، بعد میزها، بعد راهروی پشتی... اما اسکای هیچ جا دیده نمیشد.
درست وقتی که میخواست برگرده سر میزشون، چشمش به یه آدم آشنا خورد که بیرون کافه، کنار یه ماشین پارک شده ایستاده بود.
از پشت شیشهی پنجره، اسکای رو دید که پشتش به اونا بود و داشت ساکت و آروم به خیابون نگاه میکرد. یه نگاه به میز خودشون انداخت، مارک و سوفیا غرق صحبت کردن بودن. بعد، بدون اینکه حرفی بزنه، درو هل داد و رفت بیرون.
وقتی بهش نزدیک شد، آروم صداش کرد.
«آقای نابینا...»
اسکای با تعجب برگشت.
«تو اینجا چیکار میکنی؟»
رایان با صدای آرومی گفت:
«تو دروغ گفتی»
«بابا میگه آدمایی که دروغ میگن، بدن»
اسکای زانو زد و آروم دست کوچیک رایان رو توی دستش گرفت.
«بابات درست میگه... ولی من دروغ نگفتم»
«دروغ گفتی. تو گفتی میری دستشویی، ولی اونجا نبودی»
«رفتم. بعدش اومدم بیرون یه هوایی بخورم»
یکم مکث کرد.
بعد پرسید:
«صبر کن ببینم... تو رفتی دستشویی که منو پیدا کنی؟»
رایان سرشو به نشونهی تأیید تکون داد.
اسکای با ملایمت پرسید:
« برای چی؟»
رایان در حالی که سرشو پایین انداخته بود، گفت:
«تو با رایان خوشحال نبودی... تو رفتی»
قلب اسکای با شنیدن حرفش تیر کشید.
«هی... به خاطر تو نبود. من خوشحال بودم. خیلی دوست دارم با تو باشم»
اسکای گفت و آروم موهای رایان رو کنار زد.
«پس چرا ناراحت بودی؟»
«من... ناراحت بودم چون تو منو یاد یه نفر میندازی. یه نفر که خیلی دلم براش تنگ شده»
رایان با کنجکاوی پرسید:
«کی؟»
اسکای آروم گفت:
«یه نفر که خیلی بهم نزدیک بود»
«اون دوستت بود؟»
«خب... میشه گفت آره»
«پس چرا وقتی دلت براش تنگ شده، باهاش حرف نمیزنی؟»
«اون با من حرف نمیزنه. ازم عصبانیه»
«چرا عصبانیه؟»
اسکای برای لحظهای ساکت شد.
بعد زمزمه کرد:
«کاری کردم که ناراحت شد»
رایان دستاشو آورد جلو و با انگشتای کوچیکش، صورت اسکای رو به آرومی بالا آورد.
«ناراحت نباش آقای نابینا. بابام میگه اگه از ته دل بگی ببخشید، اونا میبخشن»
اسکای با چشمایی که پر از احساس بود بهش خیره شد.
بعد رایان رو توی بغلش کشید.
رایان دستاشو دور گردن اسکای حلقه کرد و چونهش رو روی شونهی اون گذاشت. اشک توی چشمای اسکای جمع شد، ولی نذاشت پایین بریزه.
برای یه دقیقه، محکم بغلش کرد، بعد ازش جدا شد و صورتشو بین دستاش گرفت.
«ممنونم»
رایان با انگشتای کوچیکش، اشک گوشهی چشم اسکای رو پاک کرد.
«ناراحت نباش آقای نابینا. تا وقتی اون تو رو ببخشه... رایان دوستت میشه»
اسکای با تعجب و لطافت بهش نگاه کرد.
«تو دوست من میشی؟»
رایان سرشو تکون داد.
«میشم، اما باید یه راز بمونه»
اسکای پلک زد.
«چرا ؟»
«چون بابام گفت نمیتونم بهت اعتماد کنم. تو یه غریبهای. گفت شاید... اذیتم کنی»
اسکای به آرومی دست رایان رو گرفت.
«هیچوقت اذیتت نمیکنم. قول میدم»
رایان لبخند زد.
«میدونم»
«بهم اعتماد داری؟»
رایان سرشو تکون داد.
اسکای دوباره گفت:
«ممنونم»
و برای بار دوم بغلش کرد.
برای مدتی، اونجا وایسادن. توی سکوت دلنشین یه خیابون خلوت. دو قلب که ناخواسته از همیشه به هم نزدیکتر شده بودن.
مارک و سوفیا از کافه اومدن بیرون و اسکای رو در حالی که رایان رو بغل کرده بود دیدن. سوفیا یه قدم به جلو برداشت، اما مارک آروم بازوش رو گرفت. سوفیا با نگاهی پرسشگر بهش نگاه کرد، ولی مارک سرشو به نشونهی نه تکون داد. اونا توی سکوت ایستادن و اون دو نفر رو تماشا کردن.
رایان زودتر از اونا متوجه شد و از بغل اسکای بیرون اومد.
«پی سوفیا!»
اسکای هم برگشت و هر دو نفر به سمتشون رفتن.
مارک با ملایمت سرزنش کرد.
«شما دو تا غیبتون زد. ما خیلی نگران شدیم. حداقل قبل از رفتن به یکی خبر بدین. منتظرتون بودیم»
اسکای دهنش رو باز کرد تا توضیح بده، ولی رایان زودتر حرف زد.
«پی سوفیا، لطفاً به بابا نگو. از دستم عصبانی میشه»
آروم گفت و سرشو پایین انداخت.
اسکای به رایان نگاه کرد و بعد با صدای آروم و ملتمسانه ای اضافه کرد:
«آره، لطفاً اینو یه راز نگه دارین»
سوفیا نگاهشو بین اون دو نفر چرخوند و بعد جلوی رایان زانو زد.
«رایان، تو که میدونی بابات بهت گفته نباید به غریبهها نزدیک بشی. اگه بفهمه، منو از کار اخراج میکنه»
رایان اخم کرد.
«ولی آقای نابینا که غریبه نیست. ما با هم دوستیم»
سوفیا آهی کشید، دلش نرم شد.
«باشه، بهش نمیگم. اما زیاد وابسته نشو، باشه؟»
با ملایمت هشدار داد و بعد برگشت سمت اسکای.
«شاید آدم خوبی به نظر برسه، ولی این به این معنی نیست که میتونیم بهش اعتماد کنیم. اگه بهت آسیبی بزن...»
اسکای حرفشو قطع کرد و با صدایی محکم و آروم گفت:
«نمیزنم. قول میدم»
سوفیا به صورت اسکای خیره شد و سعی کرد توی چشماش چیزی پیدا کنه. ولی تنها چیزی که دید، صداقت بود.
«باشه»
بعد از کمی مکث گفت.
«پس من راز دوستی کوچیکتون رو نگه میدارم. ولی اگه باباش بفهمه، هر دوتون باید جواب پس بدین»
هم رایان و هم اسکای سرشون رو تکون دادن.
سوفیا بلند شد.
«بریم رایان. دیر شده. بابات هر لحظه ممکنه برسه خونه»
رایان به اسکای نگاه کرد.
«خداحافظ، آقای نابینا»
دستشو براش تکون داد.
بعد برگشت سمت مارک.
«خداحافظ، عمو مارک»
مارک با مهربونی جواب داد:
«خداحافظ رایان. امیدوارم دوباره ببینیمت»
بعد از اون، سوفیا و رایان برگشتن و رفتن.
اسکای و مارک به سمت ماشینشون راه افتادن.
اسکای درو باز کرد و خواست بشینه که کسی از پشت سر صداش زد.
«آقای نابینا!»
اسکای برگشت.
رایان چند قدم اونطرفتر ایستاده بود.
«دیگه ناراحت نباش»
با یه لبخند کوچیک گفت، و بعد برگشت و رفت.
اسکای سرشو تکون داد و تا وقتی که رایان از دیدش محو شد، نگاهش کرد.
وقتی دیگه اونا رو ندید، توی ماشین نشست، کمربندش رو بست و ماشینو روشن کرد.
برای چند لحظه، هیچکدوم حرفی نزدن.
بعد، مارک بالاخره سکوت رو شکست.
«به نظر میاد با رایان خیلی صمیمی شدی»
اسکای سرشو تکون داد.
«آره... هیچوقت فکر نمیکردم بعد از فقط دو بار دیدن کسی اینقدر بهش احساس نزدیکی کنم»
کمی مکث کرد، بعد ادامه داد:
«اون فرق داره... خیلی فرق داره. مثل بچههای دیگه نیست. باهوشه، مهربونه، بامزهاس و یه چیزی توی وجودش هست... یه چیزی که... منو یاد نانی میندازه»
مارک برای یه لحظه بهش نگاه کرد.
«و به خاطر همینم بود که اون بهونهی دستشویی رو آوردی، نه؟ چون اون تورو یاد نانی میندازه. حتی مثل اون غذا میخورد»
اسکای آروم سرشو تکون داد.
«از همون اولین لحظهای که دیدمش... یه حسی برام آشنا بود. انگار میشناختمش، با اینکه اون شب برای اولین بار دیدمش. و وقتی کنارشم...حس آرامش دارم. فقط خندههاش برای عوض کردن حال و هوام کافیه»
مارک سرشو تکون داد.
«اون همچین حسی رو به آدم منتقل میکنه. باعث میشه مردم احساس امنیت و شادی کنن. منم ازش خوشم اومد... پسر خیلی خوبیه»
اسکای لبخندی زد.
«آره... همینطوره»
«شما دو تا الان با هم دوست شدین. این منصفانه نیست. منم میخوام باهاش دوست باشم»
مارک با اخم گفت.
اسکای خندید.
«شاید اون نخواد با تو دوست بشه»
مارک غرغر کرد.
«خفه شو! اون از من خوشش میاد، خب؟ قطعاً میخواد با من دوست بشه»
اسکای با خنده جواب داد:
«آره، میدونم. فقط شوخی کردم. ناراحت نشو، عمو مارک»
«و تو چی، آقای نابینا؟»
مارک با شوخی گفت و خندید.
اسکای چشماشو چرخوند.
«هنوز نمیفهمم چرا اون با اینکه امروز تازه دیدت بهت گفت عمو. اونوقت من چی؟ آقای نابینا؟»
مارک با صدای بلندتری خندید.
«چون تو کوری، احمق!»
«خفه شو»
اسکای نالید ولی توی صداش هیچ ردی از ناراحتی نبود.
مارک ساکت شد و از پنجره به بیرون خیره شد. اسکای یه دستش روی فرمون بود، اما ذهنش جای دیگهای بود.
با یه لبخند آروم توی دلش فکر کرد.
'واقعاً ازش خوشم اومده'
'ولی بیشتر از هر چیزی... دلم میخواد باباشو ببینم'