Chap 39

نسیم خنک شب، آروم و بیصدا توی خیابون خالی میپیچید و بوی سکوت و خلوت شهر رو با خودش میآورد. بالای سرشون، آسمون پر از ستارههای درخشان بود و ماه، نور نقرهای ملایم و سردش رو روی همهچیز پاشیده بود. تنها یه چراغبرق کمنور و سوسوزن، ته خیابون چشمک میزد که نور کمرنگش با نور ماه قاطی شده بود و یه روشنایی محو و وهمآلود رو توی دل تاریکی میریخت.
روی زمین، اسکای هنوز نانی رو توی بغلش نگه داشته بود. صدای هقهق نانی به نفسهای آروم و نامنظم تبدیل شده بود و انگشتهاش محکم پیراهن اسکای رو چسبیده بودن، انگار که اگه ولش کنه، دوباره همه وجودش از هم میپاشه. گونهاش روی سینه اسکای بود و چشماش بسته بود. اسکای چونهاش رو آروم روی موهای نانی گذاشته بود و چشمای خودشو بسته بود؛ نه از خستگی، بلکه از ترس. ترس از اینکه اگه بازشون کنه، این لحظه از بین بره. ترس از اینکه نانی ناپدید بشه، از اینکه دوباره دستاش خالی بمونن.
برای یه لحظه، به اندازه یه تپش قلب کوتاه، همه چیز امن به نظر میرسید.
برای یه لحظه، اسکای به خودش اجازه داد باور کنه که این حس شاید موندگار باشه.
اما بعد...مژههای نانی بالا رفت.
انگار تاریکی اطرافشون نزدیکتر شد.
نگاهش روی خیابون خالی چرخید و بعد افتاد پایین... روی دستایی که زیادی محکم نگهش داشته بودن. یه حس ترس و وحشت یهویی تمام وجودش رو فرا گرفت. عضلاتش منقبض شدن. سرشو بلند کرد و به چشمای اسکای خیره شد.
همین نگاه، کافی بود تا طلسم بشکنه.
نانی با یه حرکت سریع، به عقب هلش داد و اسکای روی زمین افتاد.
هوا با یه فشار و صدای یهویی از ریههای اسکای بیرون رفت. گیج و منگ پلک زد و به نانی که بالای سرش وایساده بود نگاه کرد.
«چی شده... نانی؟»
با صدایی آروم ولی مضطرب پرسید.
چشمای درشت نانی، برای یه لحظه پشیمونی رو نشون دادن، درست قبل از اینکه نگاهش رو بدزده.
«نه... من... من نباید اون حرفا رو میزدم...»
زیر لب زمزمه کرد، انگار که داشت با خودش حرف میزد.
«کدوم حرفا؟»
اسکای پرسید و نگرانی به گیجیاش اضافه شد.
«نانی، داری در مورد چی حرف میزنی؟»
نانی جواب نداد. سریع ازش رو برگردوند و با قدمهای بلند به سمت عقب ماشین رفت.
داخل ماشین، رایان آروم خوابیده بود. خم شد و با احتیاط و لطافت، دستاشو دور پسرک حلقه کرد. اونقدر حواسش پرت بود که ژاکت آشنای پيچيده شده دور رایان رو ندید.
بدون اینکه در ماشین رو ببنده، با قدمهایی تند و مضطرب، شروع به راه رفتن به سمت ساختمان کرد.
«نانی!»
اسکای صداش زد و از روی زمین بلند شد. اما نانی قدمهاش رو کند نکرد. برنگشت.
«باهام حرف بزن! چی شده؟ چرا اینجوری میکنی؟»
صدای اسکای بالاتر رفت، اما تنها جوابی که شنید صدای قدمهای نانی روی پیادهرو بود.
و بعد...
سکوت.
در ساختمان بسته شد و نانی رفت.
اسکای پایین پلهها ایستاد و به در بسته خیره شد، انگار که اون در، گرمای سینهاش رو ازش دزدیده بود.
دستشو توی موهاش کشید و زیر لب زمزمه کرد.
«لعنتی...»
برگشت سمت ماشین، صدای جیرجیر شنهای زیر کفشهاش سکوت رو شکست. به کاپوت ماشین تکیه داد و چشماشو به پنجرههای آپارتمان دوخت، جثری که انگار اگه به اندازه کافی بهش خیره بشه، نانی برمیگرده و نگاهش میکنه.
هوای شب سرد و تلخ بود. ولی حالا، انگار سردتر از همیشه بود.
'وقتی تو پیشم بودی، گرم بود'
با صدایی که میلرزید، زمزمه کرد.
'ولی حالا... خیلی سرده، نی'
برای یه لحظه بیحرکت موند و اجازه داد سکوت دورش جمع بشه.
کمکم، یه لبخند محو و شکننده روی لبهاش نشست، وقتی ذهنش با یه خاطره بهش خیانت کرد؛ نانی بهش چسبیده بود، پیراهنش رو مثل یه طناب نجات چسبیده بود و کنارش نفس میکشید، انگار که میترسید ولش کنه.
'اما برای امروز... کافی بود'
با خودش زیر لب زمزمه میکرد.
'خوشحالم که گاردتو پایین آوردی، حتی اگه فقط برای چند دقیقه بود'
بیشتر به عقب تکیه داد و چشماشو بست، اجازه داد نسیم خنک، درد سینهاش رو آروم کنه.
به خونه نرفت، هنوز نه. همونجا جلوی آپارتمان نانی، مثل یه عاشق احمق زیر سکوت شب تاریک موند.
__________________________
توی آپارتمان، نانی آروم در اتاق خواب رو باز کرد و واردش شد. به سمت تخت رفت و رایان رو به آرومی روی تخت گذاشت، مواظب بود خوابش به هم نخوره.
بعد، یهدفعه چشمش به ژاکتی که دور بدن کوچیک رایان پیچیده شده بود افتاد؛ ژاکت اسکای.
با حرکاتی آروم و حسابشده، ژاکت رو از تن رایان درآورد و به جاش یه پتوی نرم و سنگین روش انداخت.
خم شد و یه بوسه آروم روی موهاش گذاشت.
«خوابهای شیرین ببینی، کوچولو»
وقتی سرشو بالا آورد، نگاهش افتاد به ژاکت توی دستش. برای یه لحظه، همونطور نگهش داشت و ساکت بهش خیره شد. بعد، رفت به سمت کاناپه و ژاکت رو روش گذاشت. یه ثانیه بیشتر نگاهش کرد و بعد به سمت حمام رفت.
توی حمام، جلوی آینه وایساد و به تصویر خودش خیره شد؛ چشمای سرخ از گریه، موهای ژولیده، گونهها و بینی گلگون و چشمای براقی که هر احساسی رو که میخواست پنهان کنه، لو میداد.
با دستاش صورتشو پوشوند.
'چرا لعنتی... چرا جلوی اون از هم پاشیدی؟'
لبههای سینک رو محکم گرفت، بند انگشتهاش سفید شد.
'باید احساساتمو کنترل میکردم'
'لعنت بهش...'
کلمات با یه نفس لرزون از گلوش بیرون اومدن.
چشماش رو بست، سعی کرد افکارش رو از سرش بیرون کنه، اما مدام برمیگشتن، بیرحم و ناخواسته.
دستای اسکای که دورش بودن... اون گرمای ثابت... اونجوری که اسکای بغلش کرده بود، انگار میخواست ازش در مقابل دنیا محافظت کنه. اون زمزمههای آروم کنار گوشش...
خاطره مثل یه زخم تازه و تیز میسوخت.
نانی چشماش رو باز کرد و دستی توی موهاش کشید. سرشو تکون داد، انگار با این کار میتونست اون تصویر رو از ذهنش پاک کنه.
'باید دوش بگیرم'
به خودش گفت.
'شاید کمکم کنه'
لباسهاش رو درآورد و زیر جریان آب سرد رفت، گذاشت آب روی تنش بریزه.
پونزده دقیقه گذشت تا بالاخره از زیر دوش بیرون اومد. خودشو با حوله خشک کرد و یه هودی سفید و شلوارک آبی پوشید.
وقتی برگشت بیرون، رایان هنوز خواب بود، نفسهاش آروم و بیصدا بودن. نانی برای یه ثانیه مکث کرد و نگاهش کرد، بعد موهای خودشو آروم خشک کرد.
نیاز به هوای تازه داشت، پس به سمت بالکن رفت.
نسیم خنک شب به صورتش خورد و دستاشو روی نرده گذاشت. نگاهش روی آسمون تاریک چرخید تا اینکه پایین اومد و...
سر جاش خشکش زد.
ماشین اسکای هنوز اونجا بود. و اسکای... به کاپوت ماشین تکیه داده بود و داشت نگاهش میکرد.
برای یه لحظه، نفسش بند اومد. نگاهشون به هم گره خورد؛ فقط یه لحظه کوتاه، قبل از اینکه خودشو مجبور کنه نگاهش رو برداره و صورتشو بیتفاوت نشون بده.
اسکای تکون نخورد، نگاهش رو برنداشت، انگار که با نگاهش نانی رو وادار میکرد دوباره به سمتش برگرده.
برای یه لحظه، چیزی توی وجود نانی لرزید؛ یه حس قوی برای موندن، برای رها نکردن...
اما اون حس رو له کرد. بدون هیچ حرفی، پا گذاشت توی خونه و در بالکن رو با یه صدای آروم پشت سرش بست.
_____________________
توی خیابون، نگاه اسکای روی اون در، روی اون جایی که نانی وایساده بود، ثابت مونده بود. حتی با اون فاصله، هنوز میتونست خطوط محو بدنش رو توی ذهنش ببینه، اونجوری که نور بهش خورده بود. اون تلاقی کوتاه نگاهشون مثل یه لمس خیالی باقی مونده بود، و اسکای قسم میخورد که حس کرده بود یچیزی توی هوا تغییر کرده.
ولی بعد، نانی برگشت توی خونه و در رو بست.
درد سینهاش عمیقتر شد، سنگین و غیرقابل تحمل. انگشتهاش روی کاپوت ماشین خم شدن. محکم نگهش داشتن، انگار که اون داشت کمکش میکرد ثابت بمونه.
'چرا همیشه اون در لعنتی که یه ذره بهم امید میده رو به روم میبندی؟'
با صدای آروم و تقریباً تلخی زیر لب غر زد.
همونجا خشکش زد، نمیتونست تکون بخوره، نگاهش روی جایی بود که نانی چند ثانیه پیش ایستاده بود.
شب سردتر از قبل دورش رو گرفت، و برای یه لحظه، به خودش اجازه داد باور کنه اگه اونجا به اندازه کافی بایسته، شاید اون در دوباره باز بشه.
ولی باز نشد.
با یه نفس عمیق، خودشو صاف کرد، به سمت صندلی راننده رفت و نشست. دستش روی فرمون لرزید و چشماش برگشت؛ آخرین نگاهش رو به سمت بالکن انداخت، انگار که میخواست اون صحنه رو حفظ کنه، قبل از اینکه بالاخره ماشین رو روشن کنه و بره.
بالای ساختمون، نانی از بالکن دور نشده بود.
زمزمه آروم موتور ماشین به گوشش رسید و یه درد تیز سینهاش رو چنگ زد، انگار که داشت اونو به سمت خودش میکشید. چیزی اونو به عقب هل داد و دوباره در رو باز کرد؛ درست به موقع تا ماشین اسکای رو ببینه که ته خیابون ناپدید میشه.
دستشو محکم به نرده گرفت و فکش سفت شد.
'نباید منو اینجوری ببینی'
چشماش به چراغهای عقب ماشین که داشتن توی تاریکی محو میشدن خیره موند. قیافهاش ناخوانا بود، حتی برای خودش، اما نگاهش رو از اونجا برنداشت تا وقتی که ماشین اسکای کاملاً از دیدش محو شد.
بالاخره، چرخید و رفت تو.
همون لحظهای که در با یه صدای کلیک بسته شد، یه ماشین مشکی شیک از گوشه خیابون بیرون اومد. تمام مدت اونجا پارک شده بود و از توی سایهها تمام حرکات اونا رو زیر نظر داشت.
توی ماشین، آرتیت و کونگ نشسته بودن.
«تمام روز دنبالشون بودی»
کونگ گفت، و شقیقهاش رو مالید.
«دقیقاً برای چی؟»
آرتیت پوزخند زد، چشماشو از آپارتمان نانی برنمیداشت.
«ندیدیشون؟ تقریباً بینقص به نظر میرسیدن. یه خانواده زیبا و شکسته»
کونگ اخم کرد.
«این حرف لعنتی یعنی چی؟»
آرتیت بالاخره یه نگاه بهش انداخت، یه لبخند موذیانه گوشه لبش رو کج کرد.
«یعنی احمق... من فقط میخواستم این خانواده شکسته رو قبل از اینکه فردا کاملاً از هم بپاشونمشون ببینم»
نگاه کونگ نرم شد.
«میدونی... واقعاً دلم براشون سوخت. وقتی نانی جلوی اسکای از هم پاشید، تقریباً اشک تو چشمام جمع شد»
پوزخند آرتیت از بین رفت و لحنش تند شد.
«جدی میگی الان؟»
«آره»
کونگ محکم گفت.
«من مثل تو بیرحم نیستم. هنوز یه قلب توی سینهام دارم و نمیتونم تحمل کنم که اینجوری ببینمشون. نمیفهمم چرا رئیس نمیذاره زندگیشون و بکنن. اونا به اندازه کافی سختی کشیدن»
آرتیت به بازوش زد.
«حرومزاده. اگه رئیس بشنوه داری اینجوری حرف میزنی تو رو با اون قلب مهربونت زنده به گور میکنه»
کونگ بازوش رو مالید.
«خفه شو. کی میخواد بهش بگه؟ تو؟»
آرتیت پوزخند زد.
«کی میدونه؟»
کونگ آهی کشید.
«میدونم هیچوقت این کارو نمیکنی. حالا هم لطفاً منو برسون خونه. دارم از بیخوابی میمیرم. به استراحت نیاز دارم»
آرتیت خندید.
«باشه. ولی دیگه مثل بچه ها رفتار نکن، تو یه مرد گندهای»
کونگ یه نگاه خشمگین بهش انداخت و بدون اینکه جوابی بده، از پنجره به بیرون نگاه کرد.
آرتیت آخرین نگاه رو بهش انداخت، سرشو تکون داد و ماشین رو روشن کرد.
همونطور که ماشین راه افتاد، زیر لب غرغر کرد:
'خوب استراحت کن، نانی عزیزم... بعد از امشب دیگه نمیتونی آروم بخوابی'
در حالی که زیر آسمون شب دور میشدن، یه پوزخند روی لبهاش بود.
_____________________
روز بعد، خورشید کاملاً طلوع کرده بود، یه درخشش طلایی روی بیمارستان میریخت. همهمه آروم و همیشگی شروع شده بود. پرستارها با تختهشاسیهای تو دستشون توی سالنها میچرخیدن. بیمارها میاومدن و میرفتن و بقیه توی صف منتظر نوبتشون بودن.
توی یکی از اتاقها، اسکای پیش آنان بود و داشت معاینه روزانهاش رو انجام میداد، چون روز عمل پسر کوچولو نزدیک بود. ابزارها رو کنار گذاشت، یه صندلی نزدیک کشید و کنارش نشست.
«امروز حالت چطوره؟»
اسکای به آرومی پرسید.
«درد؟ خستگی؟ چیزی احساس میکنی؟»
آنان سرشو تکون داد، صداش کوچیک اما محکم بود.
«خوبم»
اسکای لبخند زد. دستشو برد و موهای آنان رو به هم ریخت.
«فقط یه روز دیگه، و بعدش کاملاً خوب میشی»
پسر مکث کرد، بعد نگاهش رو بالا آورد.
«بعد از اون... میتونم برگردم مدرسه؟»
لبخند اسکای گرمتر شد.
«بله، البته. برمیگردی مدرسه، میدوی، با دوستات بازی میکنی... درست مثل قبل»
صورت آنان روشن شد، یه جرقه از آرامش توی چشماش برق زد.
«ممنونم، دکتر»
اسکای به آرومی خندید.
«خواهش میکنم، عزیزم. به علاوه، وظیفه من اینه که ازت مراقبت کنم، لازم نیست بخاطرش ازم تشکر کنی»
برای یه لحظه مکث کرد، لحنش تغییر کرد و نگاهش کمی جدی شد.
«بهم بگو... دیگه توی اتاقت دعوا نکردن؟»
شونههای آنان افتاد، نگاهش روی دستاش خیره موند.
«نه... دیگه دعوا نکردن»
سینه اسکای از صدای آروم پسر فشرده شد. به آرومی دستش رو توی دستاش گرفت و آروم حرف زد.
«پس چی شد؟»
بعد از یه سکوت طولانی، آنان با صدای آرومی زمزمه کرد:
«فقط... فقط دلم میخواد مامان و بابا دیگه باهم دعوا نکنن. من هر دوتاشون رو دوست دارم. به هردوشون نیاز دارم...»
این صدا، این صداقت تلخ و خالص، مثل یه ضربه به اسکای برخورد کرد. دستشو روی شونههای آنان کمی سفتتر کرد و یه لحظه یه حس درد توی چشماش جرقه زد.
«غصه نخور عزیزم. بعضی وقتا... آدمایی مثل من و تو به چیزی که میخوان نمیرسن. باید باهاش کنار بیایم. با این درد، این امید، این آرزو... شاید برای یه مدت طولانی»
صداش پایین اومد، انگار از یه جای دور، از اعماق وجودش حرف میزد.
آنان نگاهش رو به سمت اسکای بالا آورد، ابروهاش از گیجی و سردرگمی تو هم کشیده شده بود.
اسکای به خودش اومد، یه لبخند کوچیک به زور روی لبش نشوند.
«بزرگتر که بشی، بهتر میفهمی، هوم؟»
آنان آروم سر تکون داد، اما نگاهش روی صورت اسکای موند. اسکای دستشو جلو برد و خیلی آروم موهای آنان رو نوازش کرد. لبهای پسر هم به یه لبخند محو باز شد.
یهدفعه در باز شد.
هر دوشون سرشون رو چرخوندن.
نانی اونجا ایستاده بود و می پشت سرش بود.
چشمای اسکای فورا روی نانی قفل شد، اما نانی حتی برای یه لحظه هم بهش نگاه نکرد. نگاهش رو مستقیم به روبرو دوخته بود، حالت صورتش اصلا قابل خوندن نبود. آروم اما مصمم، مستقیم به سمت تخت آنان رفت.
آنان سرشو بالا گرفت و بهش نگاه کرد.
صورت نانی فورا نرم شد.
«حالت چطوره آنان؟»
با صدای گرمی پرسید.
«خوبم دکتر»
آنان با یه لبخند کوچیک جواب داد.
نانی هم کوتاه بهش لبخند زد و نگاهی به سمت می انداخت.
«دما و فشارش رو گرفتی؟»
می کمی مکث کرد و با تردید جواب داد.
«دکتر، من نگرفتم... دکتر اسکای چک کردن»
چشمای نانی لرزید، اما نه به سمت اسکای. بی تفاوت از کنارش رد شد.
«ولی من بهت گفته بودم خودت چکش کنی، نگفتم؟»
لحنش آروم بود، اما اون قاطعیتی که توی صداش بود باعث شد شونههای می جمع بشه.
فک اسکای سفت شد، اون حس تحقیر مثل یه نیش توی سینهش نشست. سعی کرد صداش رو کنترل کنه.
«من چک کردم. همهچیز نرماله. فردا میتونیم جراحی رو شروع کنیم»
نانی حتی سرشو به نشونه تأیید تکون نداد. نگاهش روی می موند، انگار که اسکای اصلا حرفی نزده بود.
«نمونهبرداری کبد رو انجام بده. گزارش رو قبل از جراحی میخوام»
می با عجله سر تکون داد، در حالی که چشماش بین اون دو نفر میچرخید، تنش توی فضا رو کاملا حس میکرد.
اسکای هیچی نگفت، اما نگاهش روی نانی ثابت مونده بود، هر حرکت و هر اجتناب حسابشدهش رو زیر نظر داشت.
سکوت بینشون سنگینتر از هر حرفی بود.
بعد، نانی دوباره برگشت سمت آنان، صداش دوباره نرم شد.
«گزارشها که بیاد، برای جراحی آماده میشیم. زودِ زود خوب میشی، درست مثل قبل، خب؟»
آنان با یه لبخند محو سر تکون داد.
نانی لبخندش رو بهش برگردوند، اما وقتی نگاهش رو بالا آورد، نگاه اسکای رو دید. فقط برای یه ثانیه. یه ثانیه زودگذر اما سنگین که به نظر میومد بیشتر از اون چیزی که باید طول کشید.
بعد، دوباره نگاهش رو دزدید.
یه چیزی توی سینه اسکای فرو ریخت، اما صورتش خونسرد موند.
نانی با قاطعیت رو به می کرد.
«من میرم به یه مریض دیگه سر بزنم. تو و کریت نمونهبرداری رو انجام بدین»
«بله دکتر»
نانی دوباره با مهربونی به آنان نگاه کرد.
«خوب استراحت کن آنان. زود برمیگردم، باشه؟»
آنان دوباره سر تکون داد.
نانی بدون اینکه نگاه دیگهای به اسکای بندازه، برگشت و از اتاق خارج شد. صدای قدمهاش توی راهرو محو شد.
نگاه اسکای اونو دنبال کرد تا وقتی که از دیدش محو شد. گلوش سفت شده بود، سفتتر از اونی که بتونه صداش بزنه.
می کنارش تکون خورد، هنوز به در نگاه میکرد.
«دکتر اسکای... بین شما و دکتر نانی اتفاقی افتاده؟»
اسکای پلک زد و از افکارش بیرون اومد.
«نه. چطور؟»
«فقط...»
می مکث کرد، انگار داشت حرفاش رو سبک و سنگین میکرد.
«امروز انگار خودش نیست. یه جورایی... فرق میکنه»
چهره اسکای برای یه لحظه سفت شد، قبل از اینکه دوباره به حالت عادی برش گردونه.
«داری اشتباه میکنی می. اون همیشه همینطوریه. چیزی نشده. الکی بهش فکر نکن»
می آروم سر تکون داد، اما شک توی چشماش هنوز باقی مونده بود.
اسکای از روی صندلی بلند شد و به سمت آنان برگشت، صداش دوباره نرم شد.
«بعداً دوباره بهت سر میزنم. خوب استراحت کن و حتماً یه چیزی بخور، خب؟»
آنان لبخند محوی زد و اسکای خم شد و موهاش رو به هم ریخت و بعد، به سمت در رفت.
می همونجا ایستاده بود، هنوز گیجی و سنگینی حرفهای ناگفته توی هوا معلق مونده بود.