Chap 38

بقیهٔ فیلم همینطوری گذشت؛ آروم، ملایم و در کنار هم.
حدود یه ساعت بعد، تیتراژ فیلم شروع به پخش کرد. نانی به سمت اسکای و رایان برگشت و بیحرکت موند.
اسکای یکم به صندلی رایان تکیه داده بود، چشماشو بسته بود و صورتش با یه آرامش خالص نرم شده بود.
رایان توی بغلش مچاله شده بود و خوابیده بود، سر کوچیکش روی بازوی اسکای بود. هر بالا و پایین رفتن آروم قفسهٔ سینهٔ کوچیکش، اونو شکنندهتر از همیشه نشون میداد.
هر دوشون... راحت بودن.
امن و صمیمی.
نگاه نانی اونجا موند، ضربان قلبش توی گوشش شنیده میشد.
یه چیزی توی سینهاش با درد پیچ و تاب خورد.
دلش میخواست این لحظه رو منجمد کنه، اما همزمان یه بخش دیگه از وجودش هم میخواست اونو از هم بپاشونه، چون لحظههایی مثل این بیشتر از هر چیزی میترسوندش.
اطراف رو نگاه کرد، سینما دیگه تقریباً خالی شده بود و آخرین نفرات هم در حال بیرون رفتن بودن.
چشماش به منظره رو به روش برگشت.
رایان، امن توی بغل اسکای خوابیده بود.
بازوی اسکای سر پسر رو با مراقبت نگه داشته بود و دست دیگهاش آروم روی شکم رایان بود؛ مثل یه سپر محافظ.
گلوی نانی فشرده شد. به صورت خوابیده رایان نگاه کرد؛ معصوم، نرم و پر از اعتماد.
چشماش سوخت.
و بعد، یه تصویر توی ذهنش جرقه زد؛ رایان توی رستوران، لرزون، و گریون که با صدای کوچیکی میشکست...
خاطره مثل یه خنجر تیز توی سینهاش فرو رفت.
آروم خم شد تا بیدارش نکنه، یه بوسه ملایم روی موهای پسرش گذاشت.
«ببخش، عزیزم»
زیر لب زمزمه کرد، کلماتش به زور شنیده میشدن.
یه لحظه همونجا موند، اونقدر نزدیک که گرمای بدن رایان رو حس میکرد. چشماش میسوختن.
بعد، آروم سرجاش صاف نشست؛ اسکای رو دید که چشماش باز بود و بهش خیره شده بود.
نانی خشکش زد.
اسکای دیده بود؛ برق اشک رو، احساس گناه رو، اون درد توی وجودش رو...
نانی اول نگاهشو دزدید، فکش سفت شد.
اسکای آروم نشست، صداش ملایم بود.
«تو جلوتر برو... من رایان رو میارم»
نانی جوابی نداد. نگاهش نمیکرد. فقط از روی صندلیش بلند شد.
اسکای با دقت و آروم حرکت کرد، دستاشو با احتیاط زیر رایان برد و اونو بدون اینکه بیدارش کنه، نزدیک خودش گرفت. سر کوچیک پسر به صورت ناخودآگاه توی شونههاش جا گرفت. بلند شد، اونو مثل یه چیز باارزش توی بغلش نگه داشت و پشت سر نانی از سینما بیرون رفت.
نانی جلوتر راه میرفت، هر قدمش آروم بود و شونههاش از افکاری که به زبون نمیآورد سنگین شده بود.
اسکای پشت سرش راه افتاد، نگاهش به پشت نانی خیره شده بود. به خمیدگی شونههاش. به اینکه چطور دستاش بیهدف کنارش آویزون بودن.
لازم نبود بپرسه نانی به چی فکر میکنه.
خودش میدونست.
نانی هنوز همونجا بود؛ توی اون لحظهی رستوران گیر کرده بود. توی اشکهای رایان. توی ترسش. توی اشتباه خودش...
اسکای هیچی نگفت.
و اینجوری، توی سکوت، از نور کمرنگ سینما بیرون اومدن و وارد هیاهوی آروم شب شدن.
بیرون، نسیم سرد شب بهشون میخورد.
چشمای نانی به رایان افتاد که هنوز توی بغل اسکای خواب بود و سر کوچیکش زیر چونه اسکای بود. دستشو برای بغل کردنش دراز نکرد؛ فقط یه لحظه همونجا وایساد.
آروم گفت:
«باید بری خونه. دیر وقته»
اسکای نگاهش کرد.
«شما دوتا چی؟»
نگاه نانی روی رایان موند. بعد، بالاخره گفت:
«بدهش به من. خودمون میریم»
اسکای با اخم بهش نگاه کرد.
«چطوری میرین؟»
«تاکسی میگیرم»
نگاهش به جایی پشت سر اسکای ثابت موند و صداش بیاحساس بود.
اسکای مکث کرد و به پسری که توی بغلش بود نگاه کرد.
«اون خوابه، نانی. تاکسی گرفتن ممکنه طول بکشه... حتی اگرم بیاد، مجبوری تکونش بدی. خوابش به هم میریزه»
صداش نرمتر شد.
«با من بیا. خودم میرسونمتون»
نانی سرشو تکون داد.
«نه. خودمون میتونیم بریم»
چشمای اسکای روی رایان ثابت موند. بعد، به چشمای نانی رسید.
«نگاهش کن... چقدر آروم خوابیده. گناه داره، بیدارش نکن»
باد بینشون حرکت کرد و سنگینی سکوت رو با خودش برد.
اسکای دوباره اصرار کرد.
«بذار برسونمتون»
این بار آرومتر، اما با اطمینانی که جای بحثی نمیذاشت گفت.
فک نانی سفت شد. فوراً جواب نداد، اما در آخر، یه تکون کوچیک و با اکراه به سرش داد.
شونههای اسکای یکم آرومتر شد.
وزن رایان رو توی بغلش جابهجا کرد و به سمت ماشین راه افتاد. در صندلی عقب رو باز کرد، رایان رو آروم روی صندلی گذاشت و مطمئن شد که بیدار نشه.
بعد، کتش رو درآورد و آروم روی بدن کوچیک رایان انداخت و دورش پیچید. با یه نگاه آخر به پسر کوچولوی خوابیده، آروم درو بست.
وقتی سرشو بالا آورد، نانی کمی اون طرفتر وایساده بود و صورتشو برگردونده بود.
«خونهتون کجاست؟»
اسکای آروم پرسید.
نانی یه لحظه خشکش زد، نگاهشو به اسکای دوخت. هیچکدوم حرفی نزدن. هوای بینشون سنگین شد. بعد، بدون هیچ حرفی، گوشیش رو درآورد، نقشه رو باز کرد و به سمتش گرفت.
اسکای گوشی رو ازش گرفت، انگشتاشون برای یه لحظهٔ کوتاه به هم خورد. به سمت در راننده رفت و سوار شد، نانی هم به سمت شاگرد رفت و بیصدا نشست.
نسیم سرد وارد ماشین شد و اسکای موتور ماشین رو روشن کرد. نگاهی به نانی انداخت. یه چیز دور و شکننده توی چشماش بود، اما چیزی نپرسید. هنوز نه.
آروم وارد جاده شد، حواسش بود که رایان بیدار نشه.
ماشین ساکت بود.
نانی نگاهش رو به پنجره دوخته بود، با قامتی سفت و صورتی که هیچ احساسی توش نبود.
چشمای اسکای هر از گاهی سمتش میرفت، اما نانی هیچ واکنشی نشون نمیداد، حرف نمیزد، حتی تکون هم نمیخورد.
اسکای دوباره نگاهی به عقب انداخت؛ رایان روی صندلی عقب مچاله شده بود. زیر کتش آروم خوابیده بود و قفسه سینه کوچیکش با یه ریتم آروم بالا و پایین میرفت.
ماشین توی سکوت شب با سرعت ثابتی حرکت میکرد. نه عجلهای بود، نه حرکت ناگهانیای. اما هوای بینشون سنگین بود؛ سنگین از تمام چیزهایی که دربارهشون حرف نمیزدن.
اسکای میخواست حرف بزنه.
اما نه حالا.
نه وقتی چشمای نانی ازش دور بود.
افکار نانی نه به جاده بود، نه به چراغهای شهر که از کنارشون رد میشد. تنها چیزی که میدید، صورت خیس از اشک رایان توی رستوران بود، اون لرزش بدن کوچیکش توی بغلش... خاطره مثل یه فیلم خراب، بارها و بارها توی ذهنش تکرار میشد.
سینهاش فشرده شد و گلوش سوخت.
یه لحظه چشماشو بست و سرشو به شیشهٔ سرد تکیه داد، گذاشت طوفان درونش آروم بشه.
بعد از نیم ساعت رانندگی، بالاخره اسکای آروم جلوی آپارتمان نانی توقف کرد.
به اون ساختمان کوچیک و ساده نگاه کرد؛ از اون مدلهایی که گرم، پر از زندگی و واقعی به نظر میرسیدن.
سینهاش درد گرفت.
'یعنی یه روزی اجازه دارم برم اونجا؟'
این فکر مثل یه آتیش سوزوندش، اما پلک زد تا از بین ببرتش و نگاهشو به صندلی عقب برگردوند.
رایان هنوز مچاله شده و زیر کت اسکای خواب بود. نفسهای کوچیکش منظم بود.
چشمای اسکای به نانی کشیده شد.
با سرش که به سمت پنجره بود، بیحرکت نشسته و غرق افکارش بود.
اسکای آروم گفت:
«رسیدیم»
نانی پلک زد، انگار از جایی خیلی دور برگشته بود. سرشو کوتاه تکون داد. بدون هیچ حرفی، درو باز کرد و پیاده شد.
اسکای دنبالش رفت.
نانی به سمت صندلی عقب رفت و دستشو به سمت دستگیره در دراز کرد.
اما قبل از اینکه دستش بهش بخوره، انگشتای اسکای آروم اما محکم دور مچش حلقه شد.
نانی که جا خورده بود تند به سمتش برگشت.
«چه غلطی میکنی؟»
صداش سرد و عصبی بود.
«فقط...میخوام باهات حرف بزنم. پنج دقیقه. همین»
صدای اسکای آروم بود، اما یه حس دیگهای هم توش بود.
نانی محکم مچش رو از دستش بیرون کشید.
«نمیخوام باهات حرف بزنم»
دوباره دستشو به سمت در دراز کرد.
ولی اسکای دوباره مچش رو گرفت.
«چه کوفتی...»
نانی با عصبانیت شروع کرد، اما اسکای سریع دستشو روی دهنش گذاشت.
«هیس. رایان خوابه»
آروم زمزمه کرد.
«سر و صدا نکن»
بعد، همونطور آروم ادامه داد.
«و من تا باهات حرف نزنم، ولت نمیکنم»
هنوز مچش رو گرفته بود، نانی رو چند قدم از ماشین دور کرد. نانی مقاومت میکرد و دستشو میکشید، اما صداشو بلند نکرد.
کنار کاپوت ماشین وایسادن و نانی بالاخره دستشو با یه نگاه غضبناک آزاد کرد.
با خشونت گفت:
«چه غلطی داری میکنی؟»
اسکای نفسشو بیرون داد، صدای خودش هم گرفته بود.
«من تموم این مدت منتظر یه فرصتی بودم که باهات تنها حرف بزنم. بدون اینکه حرفامو بشنوی نمیذارم بری»
چشمای نانی تنگ شد و حرارتی توی سینهاش بالا اومد.
«بهت گفتم، نمیخوام باهات حرف بزنم»
برگشت که بره، اما اسکای یه قدم جلو اومد، کمرش رو گرفت و اونو به کاپوت ماشین چسبوند. دستاش محکم دور نانی حلقه شد.
«و منم بهت گفتم»
صداش آروم ولی آمرانه بود.
«بدون اینکه بهم گوش بدی، نمیتونی بری»
نفس نانی از این نزدیکی بند اومد، چشماشون توی هم قفل شد؛ عصبانیت و دلشکستگی بینشون با هم برخورد کرد.
نانی محکم اسکای رو به عقب هول داد. اسکای یه قدم تلوتلو خورد، اما نیفتاد.
«باشه»
نانی با عصبانیت گفت:
«هر غلطی میخوای بکن. دو دقیقه وقت داری»
اسکای صاف وایساد، بدون اینکه پلک بزنه به چشماش نگاه کرد. صداشو پایین آورد.
«دیگه هیچوقت کاری رو که امروز کردی، تکرار نکن»
ابروهای نانی تو هم گره خورد.
«درباره چی داری حرف میزنی؟»
«دربارهٔ رایان حرف میزنم»
اسکای گفت، با لحنی محکم اما سنگین.
«اون حرفایی که بهش زدی... دیگه هیچوقت اون کارو نکن»
خاطره مثل یه چاقو توی ذهن نانی برق زد. سینهاش سفت شد. سعی کرد بیخیالش بشه، اما گناه مثل یه پوست دوم بهش چسبیده بود.
«فکر کردی خودم دلم میخواست این کارو بکنم؟»
اسکای آروم گفت:
«نه. ولی چرا اون کارو کردی؟»
چشمای نانی تیره شد.
«به خاطر تو، حرومزاده! تو دلیلی بودی که من سرش داد زدم. تو دلیلی بودی که من... گریهاش انداختم»
صداش با آخرین کلمه شکست.
گلوی اسکای فشرده شد، اما لحنش آروم موند.
«پس چرا سر من داد نزدی؟ چرا به جای اون منو سرزنش نکردی؟»
نانی خشکش زد.
اسکای نزدیکتر رفت، صداش محکم اما دردناک بود.
«اگه کسی لایق خشم تو باشه، اون منم. منو بزن. از من متنفر باش. اما عصبانیتت و سر اون بچه خالی نکن»
نگاه نانی پایین افتاد. مشتاش کنارش سفت شدن.
«رایان فقط چهار سالشه. نمیدونه چرا از من متنفری. شاید یه روزی بفهمه... شاید اونم از من متنفر بشه. اما تا اون موقع... نذار خشمت بهش آسیبی بزنه»
سکوت.
اسکای دوباره ادامه داد.
«اون همین حالا هم با چیزایی دست و پنجه نرم میکنه که تو خبر نداری. اون یه چیزایی رو ازت قایم میکنه، نه به خاطر اینکه بهت اعتماد نداره، فقط چون نمیخواد تو ناراحت بشی»
نانی سرشو بالا آورد.
«چی داری میگی؟ چه چیزایی؟»
اسکای تردید کرد. لبهاش رو به یه خط نازک تبدیل کرد.
«هیچی...ولش کن»
نانی تند گفت:
«چرند نگو»
یه قدم جلو رفت.
«بگو. منظورت از این حرف چیه»
اسکای ساکت موند.
«بهت گفتم بگو!»
دستای نانی شونههای اسکای رو گرفت و تکونش داد.
اسکای به سختی آب دهنش رو قورت داد.
«همکلاسیاش... اونو مسخره کردن. گفتن فقط یه پدر داره. چیزای دیگهای هم گفتن. چیزای بیرحمانه. بهت نگفته چون نمیخواست ناراحت بشی»
کلمات مثل یه ضربه به نانی برخورد کردن. صورتش مچاله شد.
صداش شکست وقتی آروم زمزمه کرد:
«اون اذیت شده... و من حتی نمیدونستم. بچهی من...»
سینه اسکای درد گرفت.
«نذار نفرتت بهش آسیب بزنه، نانی. هر چقدر میخوای از من متنفر باش. اما اونو اذیت نکن»
اشکهای نانی سرازیر شدن. از بین تاری چشماش، به اسکای نگاه کرد.
«نفرت آدمو کور میکنه، نانی. فکر میکنی داری از یکی محافظت میکنی... اما تنها کاری که میکنی، اینه که بهشون آسیب میزنی، بدون اینکه خودت بفهمی»
اسکای آروم گفت، صداش از بغض میلرزید.
نانی نفسنفسزنان گفت:
«فکر میکنی دلم میخواست بهش آسیب بزنم؟»
«هر اتفاقی که افتاد... به خاطر تو بود. تو حق نداری اینجا وایسی و به من درس عبرت بدی، وقتی خودت دلیل از هم پاشیدن همهچیز بودی!»
اسکای با لرز نفس کشید.
«میدونم من دلیلشم. از من متنفر باش. به من ضربه بزن. چرا به اون آسیب بزنی؟»
نانی یه قدم جلو رفت و یقه اسکای رو گرفت، مشتاش میلرزیدن.
«چون حالا تو توی زندگی اونی»
با درد زیر لب غرغر کرد.
«و من نمیدونم چطوری اونو ازت دور نگه دارم. توی لعنتی مثل یه سم میمونی؛ تو زندگی من، و حالا هم تو زندگی اون»
صداش شکست.
«تو زندگی منو نابود کردی. و حالا دوباره اومدی تا زندگی اونو نابود کنی. هر بار که میبینم با تو میخنده، احساس درموندگی میکنم، و از خودم متنفر میشم که نمیتونم جلوشو بگیرم»
مشتش روی یقهٔ اسکای محکم شد، بند انگشتاش سفید شده بود.
«واسه همینه که اون حرفا رو زدم... چون نمیدونستم دیگه باید چيکار کنم. نمیدونستم چطور دیگه باید تو رو از خودم دور کنم»
نگاه اسکای نرم شد. دستشو بالا آورد و به آرومی روی دست نانی گذاشت.
«میدونم... این فقط عصبانیت نیست. تو ترسیدی. ترسیدی که اونو از دست بدی. ترسیدی که من بهش آسیب بزنم، همونطور که به تو آسیب زدم»
نفس نانی بند اومد. لبهاش از هم باز شد، انگار میخواست مخالفت کنه، اما هیچ صدایی بیرون نیومد. چشماش برق زد، کلمات بیشتر از چیزی که میخواست اعتراف کنه توی وجودش نفوذ کردن.
یه عضله توی فکش پرید.
با لحنی که تلخیش کم شده بود، زمزمه کرد:
«تو هیچی نمیدونی»
سعی کرد دستشو عقب بکشه، اما لمس اسکای موندگار بود، محکم و بیلرزش.
سکوت بینشون فشار آورد، سنگین و خفهکننده. چشمای نانی از اسکای فاصله گرفت، به زمین خیره شده بود، انگار ترکهای سنگفرش میتونستن چیزی برای چسبیدن بهش بدن.
بعد از یه سکوت طولانی، بالاخره صداش آروم و ناهموار بلند شد.
«تو نمیدونی چه حسی داره»
«هر روز، با خودم میگم...یعنی دارم به اندازه کافی براش پدری میکنم؟... واقعاً دارم ازش محافظت میکنم؟ یا فقط وایسادم و دارم نگاه میکنم که دنیا بهش آسیب میزنه»
مشتش روی پیرهن اسکای شل شد و شونههاش زیر وزن سنگینی که تنهایی به دوش میکشید، افتاد.
«فکر میکنی من اونقدر قویام که ازش محافظت کنم... ولی نیستم»
به سختی آب دهنش رو قورت داد، نگاهش جایی خیلی دور ثابت موند.
«من پدر خوبی نیستم. حتی نمیتونم از پسر خودم محافظت کنم»
صداش شکست، حالا به سختی شنیده میشد.
«حتی از خودم...»
با این اعتراف، سینهٔ اسکای درد گرفت، اما قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه، نگاه نانی به زمین افتاد. دستاش از روی پیرهن اسکای سر خورد و کنارش آویزون شد.
برای یه لحظه، به نظر رسید ممکنه بره.
اما بعد، شونههاش لرزیدن. نفسش به سختی بالا میاومد. وزن سنگینی که سالها توی سینهاش نگه داشته بود، بالاخره زیادی فشار آورد و زانوهاش زیرش خالی شد.
آروم روی پیادهرو نشست، کف دستاشو به زمین سرد تکیه داد، انگار تنها چیزی بود که اونو سرپا نگه میداشت. سرشو پایین انداخت و اولین هقهق از دهنش خارج شد؛ خام، بیثبات و غیرقابل توقف.
اسکای دید که نانی کاملا از هم پاشید. نانی داشت گریه میکرد؛ واقعاً گریه میکرد. نه از اون گریههای آرومی که سعی میکرد پنهانشون کنه، اون هقهقهای خام و شکستهٔ مردی بود که دیگه هیچ قدرتی براش نمونده بود.
اسکای خشکش زده بود و نگاه میکرد.
سینهٔ خودش اونقدر درد میکرد که نفس کشیدن براش سخت شده بود. دلش میخواست دستشو دراز کنه، نانی رو تو بغلش بکشه و تمام درد رو ازش بگیره...
اما بیحرکت موند. تکون نخورد. احساس میکرد حقش رو نداره؛ نه وقتی خودش دلیل این وضعیت نانی بود. اشکهاش بیصدا سرازیر شدن و بینشون روی زمین ریختن.
نانی زیر لب گفت:
«من ل-لیاقت پدر بودن و ندارم»
کلمات روی زبونش خورد شدن.
«من... من نتونستم براش کافی باشم»
صداش کوچیک بود، اما از اون کوچیکیهایی که از خستگی میاد، نه از ضعف؛ صدای کسی که مدتها جنگیده بود و دیگه نمیتونست زخمهاش رو پنهان کنه.
اسکای یه لحظه خشکش زد. تمام وجودش از دیدن این صحنه درد میکرد. بعد، خودشو پایین کشید و روبروی نانی روی زانوهاش نشست.
آروم و با احتیاط، انگار که میترسید نانی پسش بزنه، دستشو به سمتش دراز کرد.
نانی از جا نپرید. حتی سرشو هم بالا نیاورد.
اسکای زیر لب زمزمه کرد:
«این حرفو نزن»
صدای خودش هم حالا میلرزید.
«تو بهترین پدر دنیایی»
بالاخره چشمای نانی بالا اومد؛ قرمز، شیشهای و پر از درد.
«ب-بهترین پدرا به بچههاشون آسیب نمیزنن»
نفسنفسمیزد.
«نمیذارن که بچهشون اذیت بشه. و من... من هر دوتاش رو انجام دادم»
صداش شکست و به یه هقهق دیگه تبدیل شد.
اسکای دستشو محکمتر گرفت، انگار میخواست بهش یه تکیهگاه بده.
«تو هم یه انسانی. اشتباه میکنی. اما رایان... اون خیلی خوششانسه که تو رو داره»
نانی سرشو تکون داد، یه خندهٔ تلخ و شکسته از بین اشکهاش بیرون اومد.
«خوششانس؟ من نمیتونم عشقی رو که حقشه بهش بدم. نتونستم ازش محافظت کنم. گریهاش انداختم. گذاشتم اون بچهها اذیتش کنن. حالا تو داری میگی اون خوششانسه که منو داره؟»
«آره»
اسکای محکم گفت، هرچند چشمای خودشم خیس بود.
«چون هیچکس هیچوقت به اندازهٔ تو دوستش نداره»
نگاه نانی برای یه لحظه نرم شد. اما بعد، دوباره تاریک شد.
زیر لب زمزمه کرد:
«حق با تو بود. هر کسی لیاقت پدر و مادر بودن رو نداره»
قلب اسکای به هم پیچید.
«تو جزو اون دسته نیستی»
«هستم»
نانی بلافاصله گفت، صداش دوباره شکست.
«من دقیقاً همینم. لیاقت پدر بودن رو ندارم. من...»
اسکای آروم حرفشو قطع کرد، صداش التماسآمیز بود.
«این حرفو نزن. اگه رایان یه روزی اینو بشنوه، نابود میشه»
نانی زمزمه کرد:
«این حقیقت داره»
سرشو تکون داد.
«من لیاقتشو ندارم»
این بار صدای اسکای شکست.
«نانی. بس کن. لطفاً، دیگه این حرفو نزن»
نانی با لحن تند اما ضعیفی بهش برگشت.
«چرا؟ چون شنیدنش درد داره؟»
اسکای به سختی بغض رو قورت داد.
«آره. و چون حقیقت نداره. سرم داد بزن، نفرینم کن، هر کاری میخوای باهام بکن... اما اون حرفو در مورد خودت نزن. تو لیاقت رایان رو داری. تو بهترین پدری هستی که دنیا میتونه بهش بده»
چشمای نانی برق زد، اما هنوز سرشو تکون میداد.
«نه، نیستم. هیچی نمیتونه حقیقتو عوض کنه. من نتونستم عشق یه خانواده رو بهش بدم. نتونستم ازش در برابر اون بچهها محافظت کنم. نتونستم سپر دردش باشم»
«من هیچ کاری نکردم...غیر از اینکه باعث گریهاش شدم»
صداش با کلمات آخر اونقدر عمیق شکست که دوباره قلب اسکای رو خورد و خاکشیر کرد.
و بعد، نانی که کاملاً از هم پاشیده بود، به جلو خم شد. شونههاش به شدت میلرزید. هقهقهاش حالا شدیدتر از قبل بودن و مثل موج از وجودش بیرون میاومدن. بدنش به سمت داخل مچاله شد، انگار که میخواست از دنیا، از خودش قایم بشه.
اسکای دیگه نتونست تحمل کنه.
روی زانوهاش نزدیکتر رفت، نانی رو توی بغلش کشید و محکم نگهش داشت.
نانی از جا پرید و بیحرکت موند.
بغل اسکای مثل آتیش روی پوستش بود؛ سوزان و خفهکننده. سعی کرد اونو از خودش دور کنه، ضعیف و لرزون.
بین هقهقهاش زمزمه کرد:
«و-ولم کن»
صداش به زور شنیده میشد.
اسکای فقط محکمتر بغلش کرد، اشکهای خودش داغ روی گونههاش میریختن.
«نه»
سرشو تکون داد، صداش هر لحظه شکسته تر میشد.
«این بار نه. ولت نمیکنم... نمیذارم تنهایی گریه کنی. دیگه نه»
سینه نانی با درد فشرده شد.
با حرکات ناامیدانه، شونههای اسکای رو هول داد، اما از بغلش تکون نخورد.
نفسنفسزنان گفت:
«من بهت نیازی ندارم»
لرزش صداش اونو لو داد.
«فقط ولم کن»
دستای اسکای فقط اونو نزدیکتر کشید.
«شاید تو بهم نیازی نداشته باشی»
زمزمه کرد، نفسش روی موهای نانی گرم بود.
«اما من بهت نیاز دارم. و نمیذارم ازم فرار کنی؛ این بار نه»
نانی با شکستن عصبانیتش از بین هقهقهاش، محکمتر اسکای رو هل داد و با مشت های ضعيفش به سینه اسکای ضربه زد.
«ولم کن»
با گریه گفت و بارها بهش ضربه زد، هر ضربه از قبلی ضعیفتر و آروم تر بود. انگار دیگه جونی توی بدنش باقی نمونده بود.
اسکای محکم بغلش کرده بود. همونجا موند، هیچ صدایی به جز صدای نفسهای نامنظم خودش بیرون نمیداد.
قدرت از وجود نانی رفت. دستاش آروم آروم بیحرکت شد و روی سینهٔ اسکای قرار گرفت.
صداش لرزون شد.
«اسکای...»
قبل از اینکه دوباره از هم بپاشه، زمزمه کرد، بدنش توی بغل اسکای میلرزید.
«ازت متنفرم»
با صدای خفهای گفت، کلماتش خام و لرزون بودن.
لبهای اسکای یه لبخند محو زد، غمگین و دردناک.
«میدونم»
زمزمه کرد و اونو به خودش نزدیکتر کشید.
مشتهای نانی باز شدن و تبدیل به دستای لرزونی شدن که پیراهن اسکای رو چنگ زدن، انگار تنها چیزی بود که جلوی از هم پاشیدنش رو میگرفت.
«ازت متنفرم...»
دوباره تکرار کرد؛ اما این بار نرمتر، لبههاش محو شده بود و تلخیش از بین رفته بود. تقریباً مثل یه اعتراف پنهان بود، انگار که کلمات سعی داشتن از قلبش محافظت کنن، به جای اینکه قلب اسکای رو زخمی کنن.
اسکای بحث نکرد. از خودش دفاع نکرد. فقط اونو محکمتر بغل کرد.
دو روح شکسته، در دل شب، وسط خیابون، همدیگه رو بغل کرده بودن، انگار که تنها چیزی بود که زنده نگهشون داشته بود.
بچهای توی ماشین آروم خوابیده بود، غرق رویاهای شیرین خودش، بیخبر از طوفانی والدینش فقط چند قدم دورتر ازش پشت سر میذاشتن.
یه خانوادهٔ از هم پاشیده، اما شاید، فقط شاید، این شروع خوب شدنشون بود.
شاید این درد، همون شروعی بود که هیچکدوم نمیدونستن بهش نیاز دارن.
اسکای چونهاش رو آروم روی موهای نانی گذاشت و عطرش رو نفس کشید، مثل قولی که نمیتونست نگهاش داره، اما هنوز میخواست بهش سوگند بخوره.نانی با انگشتای لرزونش به پیراهن اسکای چسبیده بود و توی بغلش هقهق میکرد.
و با هم، غرق سکوت، اجازه دادن اشکهاشون پایین بریزه؛ دو قلبی که مدتها پیش شکسته بودن، بالاخره یاد گرفتن که چطور بلند بلند خونریزی کنن.