Chap 37
زمان کش اومده بود.
یه نسیم خنک وزید و رستوران از آدمای جدید پر شد؛ بعضیا میاومدن و بعضیا میرفتن. صدای باز و بسته شدن در با هیاهوی مشتریها قاطی میشد. صدای خنده توی فضا میپیچید و عطر خوش پنیر همهجا رو گرفته بود.
هیاهوی گنگ حرفها توی پسزمینه محو شده بود. زندگی با تمام شلوغیاش در جریان بود، اما توی گوشهی دنجی از رستوران، سه نفر بیحرکت و ساکت نشسته بودن.
یه سکوت آروم برقرار بود.
نه سکوتی که معذبکننده باشه، آرامشبخش هم نبود؛
فقط... سکوت بود.
رایان توی بغل اسکای مچاله شده بود و سر کوچیکش رو آروم به سینه اسکای تکیه داده بود. نانی هم کنارشون نشسته بود و بیصدا به بیرون خیره شده بود.
هیچکس تکون نمیخورد، هیچکس حرفی نمیزد.
چشمای اسکای خیره به نانی بود؛ چشمایی پر از پشیمونی، درد، حسرت... و عشق.
اما چشمای نانی خالی بودن. به اسکای نگاه نمیکرد و با رایان حرفی نمیزد. نمیتونست.
نمیخواست اون حرفا رو به زبون بیاره. هیچوقت نمیخواست، اما ترسیده بود.
رابطهٔ عمیق رایان و اسکای اونو میترسوند. هر بار که رایان به اسکای میچسبید، توی بغلش احساس امنیت میکرد و دوستش داشت، نانی بیشتر از قبل وحشت میکرد؛ چون یه زمانی، اون جای رایان بود.
یه زمانی عاشق اسکای بود و توی بغلش احساس امنیت میکرد.
ولی در آخر، اسکای رفت.
اونو شکسته، خوردشده و تنها ول کرد.
نانی نمیتونست تحمل کنه که دوباره این اتفاق برای رایان هم بیفته.
بخاطر همین از روی ترس، حرفایی رو زد که دلش نمیخواست. حرفایی که رایان رو برای اولین بار به گریه انداخت.
نانی که همیشه رایان رو از درد دور نگه میداشت، این بار خودش باعث دردش شده بود.
اون همیشه هرچی رایان میخواست براش فراهم میکرد و همیشه کاری میکرد که رایان بخنده.
اما امروز...
سرش داد زده بود.
باعث گریهاش شده بود،
و این بدجور دل نانی رو شکست.
دلش میخواست فریاد بزنه، ولی نمیتونست. هنوز صدای هقهق رایان توی گوشش بود و تصویر بدن لرزونش توی ذهنش تکرار میشد.
نانی چشماشو بست و بیصدا اشک ریخت.
اسکای اشکهای روی صورتشو دید. دلش میخواست دستشو دراز کنه و پاکشون کنه، بغلش کنه و تو گوشش زمزمه کنه 'حالا اینجام و دیگه هیچوقت نمیرم'.
اما نمیتونست.
فقط نگاه کرد؛ نگاه کرد به کسی که دوسش داشت و داشت جلوی چشمش از هم میپاشید.
ناامید.
شکسته و گریون...
و اسکای از این وضعیت متنفر بود. از اینکه نانی درست همینجا بود، ولی احساس میکرد خیلی ازش دوره. اونقدر دور که نمیتونست بهش برسه، اونقدر که با اینکه کنارش نشسته بود، نمیتونست دلداریش بده. این حس درموندگی، از هر چیزی براش دردناکتر بود.
قفسه سینهاش فشرده شد.
دستاش ناخودآگاه دور رایان محکمتر شدن؛ انگار میخواست خودشو نگه داره. سرشو توی موهای رایان فرو کرد و اشکهای خودش آروم روی موهای نرم رایان ریختن.
رایان آروم توی بغل اسکای نشسته بود، صورت کوچیکش رو به سینهٔ اسکای چسبونده بود و با چشمای خیره به دوردستها، از پشت دیوار شیشهای نگاه میکرد.
اونطرف، یه خانوادهٔ پنج نفره نشسته بودن؛ پدر و مادر و سه تا بچه. میخندیدن، لبخند میزدن و غذاشون رو با هم شریک میشدن.
رایان فقط نگاهشون میکرد، با چشمایی پر از دردی که هیچ بچهای توی اون سن نباید به دوش میکشید. بعد، چشماشو بست و صورتشو بیشتر تو سینهٔ اسکای پنهان کرد.
سه نفر. سه ذهن. سه قلب که هرکدوم توی سکوت شکسته بودن.
یکی توی پشیمونی غرق شده بود.
یکی از کارهای خودش خورد شده بود.
و اون یکی دلتنگ چیزی بود که هیچوقت نداشت؛ یه خانواده، یه خانواده واقعی.
اما هیچکدوم تکون نخوردن، حرفی نزدن. فقط اونجا بی حرکت نشسته بودن، و به هیاهوی آروم زندگی گوش میدادن که بیتوجه به اونا در جریان بود.
بعد از چیزی که به نظر ساعتها میاومد، نانی بالاخره به سمتشون برگشت.
نگاهش یه لحظه روی اسکای افتاد و بلافاصله به سمت رایان پایین اومد.
صورت اسکای توی موهای رایان پنهان شده بود و صورت کوچیک رایان هنوز توی سینه اسکای جا خوش کرده بود.
با دیدن این صحنه، قفسه سینه نانی فشرده شد.
نزدیکتر رفت و دستشو آروم روی شونهٔ کوچیک رایان گذاشت. اسکای سرشو بالا آورد. نگاهشون بهم گره خورد؛ کوتاه و جستجوگرانه، اما نانی سریع نگاهشو برگردوند.
بعد، رایان آروم از سینه اسکای جدا شد و به نانی نگاه کرد. بیهیچ حرفی، دستاشو باز کرد و خواست که بغلش کنه.
نانی جلو رفت و اونو توی بغل خودش گرفت. یه بوسه آروم روی شقیقه رایان گذاشت.
اشک توی چشماش جمع شد. پلک زد که جلوشون رو بگیره، اما یه قطره سرکش از گونهاش سرازیر شد.
سریع پاکش کرد و با صدایی لرزون زمزمه کرد:
«منو ببخش، رایان»
«عزیزم...»
رایان سرشو بالا آورد و نانی یه لبخند محو و شکسته بهش زد.
اسکای، با حس عمیق و دردناک توی چشماش آروم نگاهشون میکرد.
نانی آروم پرسید:
«میخوای لیلو و استیچ رو ببینیم؟»
رایان به دستای کوچیکش نگاه کرد. بعد، سرشو آروم تکون داد.
نانی دوباره روی موهاش رو بوسید.
«باشه. پس امروز میریم»
رایان بیشتر توی بغل نانی جا گرفت، اما چیزی نگفت.
اسکای یه لحظه نگاهشون کرد. دلش میخواست حرف بزنه... ولی کلمات توی گلوش گیر کرده بودن.
بعد، آروم از روی صندلی بلند شد.
صدای خشخش صندلی، نانی و رایان رو گیج کرد و به سمتش برگردوند.
اسکای بهشون نگاه کرد و آروم زمزمه کرد:
«م-من دیگه میرم»
برگشت که بره، اما صدای رایان همونجا متوقفش کرد.
«کجا میری؟»
چشمای اسکای سوخت. یه لحظه بستشون تا اشکاش پایین نریزه.
بعد، به رایان نگاه کرد و گفت:
«خونه»
یه مکث کرد و آروم ادامه داد.
«تو برو با بابات فیلم ببین. دوباره همدیگه رو میبینیم، باشه؟»
با اینکه حرفاش نرم بود، درد توی سینهاش سنگینی میکرد.
رایان بهش نگاه کرد. دلش میخواست چیزی بگه، جلوش رو بگیره... ولی حرفای نانی هنوز توی ذهن کوچیکش اکو میشدن.
نانی با یه چهرهٔ بیحس به اسکای نگاه کرد.
اسکای هم بهش نگاه کرد و چشماشون توی هم قفل شد.
یه حس دردناک بینشون سوسو زد.
بعد، اسکای نگاهشو برگردوند و پشتشو بهشون کرد.
یه قدم.
دو قدم.
قدم سوم، وایساد.
یه دست دور مچش حلقه شد.
اسکای برگشت.
انگشتای نانی محکم مچش رو گرفته بود و چشمش تو چشمای اسکای قفل شده بود. با اون لمس کوچیک، قلبش تندتند میزد و هوای بینشون سنگین شده بود.
رایان با چشمای گرد و بیصدا نگاهشون میکرد.
بعد، نانی حرف زد. صدای لرزون و مرددش به زور شنیده میشد.
«ب-بمون»
فقط یه کلمه بود، اما برای اسکای یه دنیا معنی داشت.
کلمهای که نانی فکر نمیکرد دوباره به کسی بگه.
کلمهای که اسکای فکر نمیکرد دوباره از دهن اون بشنوه.
اما امروز... نانی گفتش.
گلوی اسکای فشرده شد. چشماش سوخت و این بار اشکهاش پایین ریختن.
نانی نگاهشو دزدید و مچش رو ول کرد، چشمای خودش هم میسوخت.
اسکای همونجا وایساد. اون کلمه بارها و بارها توی سینهاش تکرار میشد.
رایان سرشو به سمت نانی بالا آورد و با صدایی کوچیک اما پر از امید پرسید:
«آقای نابینا هم باهامون میاد؟»
نانی مکث کرد، بعد آروم سرشو تکون داد.
اسکای بیحرکت وایساد.
صورت رایان بلافاصله روشن شد، چشماش برق زد و برای اولین بار توی اون روز، لبخند به لبش برگشت. دستای کوچیکش رو دور کمر نانی حلقه کرد.
«ممنونم بابا»
نانی بهش نگاه کرد و دستاش دور بدن کوچیکش حلقه شد.
این لبخند...
همزمان قلبش رو پر از شادی و درد میکرد.
فقط با یه سر تکون دادن... بخاطر اینکه به اسکای اجازه داد باهاشون بیاد، رایان اینقدر خوشحال شده بود. و این از چیزی که نانی میخواست اعتراف کنه، بیشتر درد داشت. چون رایان همین حالا هم خیلی به اسکای وابسته شده بود... نانی میدونست که دیگه نمیتونه اونو ازش دور نگه داره، حتی اگه دلش میخواست.
اسکای آروم نگاه میکرد. قلبش درد میکرد و اشک هنوز گوشه چشمش جمع شده بود.
رایان خودشو عقب کشید و با هیجان بینشون نگاه کرد.
«پس با هم میریم لیلو و استیچ میبینیم!»
اینو گفت و با خوشحالی توی بغل نانی بالا و پایین پرید.
نانی لبخند محوی زد و سرشو تکون داد.
گوشه لبهای اسکای هم به سختی، از بین اشکهاش بالا رفت.
«بریم عزیزم»
نانی زمزمه کرد.
اسکای با پشت دست اشکهای روی صورتشو پاک کرد. بعد، جلوتر رفت.
یکم خم شد سمت رایان و با صدایی نرم گفت:
«بیا اینجا کوچولو»
دستاشو براش باز کرد.
رایان با خنده بزرگی، خودشو به سمتش کشید. گردن اسکای رو محکم گرفت و از بغل نانی بلند شد.
نگاه نانی روی اون صحنه موند، اما حرفی نزد. فقط بلند شد و پشت سرشون به سمت خروجی رفت.
اسکای آروم راه میرفت و هر قدم رو با دقت برمیداشت.
پشت سرش، چشمای نانی روی رایان مونده بود که چطوری به اسکای چسبیده بود. اینکه چقدر محکم اسکای اونو نگه داشته بود...اینکه چقدر رایان توی بغلش احساس امنیت و خوشحالی میکرد.
قفسه سینهٔ نانی فشرده شد.نگاهشو پایین انداخت و ناخودآگاه سرعتش رو کم کرد.
______________________
وارد هوای خنک شب شدن.
نسیم از کنارشون رد شد و عطر محو شبهای شهر رو با خودش آورد.
اسکای کنار یه ماشین وایساد و به سمت نانی برگشت.
«ماشینت کجاست؟»
صداش آروم بود، انگار داشت سعی میکرد محتاط حرف بزنه.
نانی تو چشماش نگاه نکرد.
«نیاوردمش»
آروم گفت:
«با ماشین دیو اومدیم»
با شنیدن اون اسم، یه چیزی توی چهرهٔ اسکای برق زد؛ حسادت... شایدم یه چیز شدیدتر.
اما همونقدر که زود اومد، زودم از بین رفت.
بعد از یه مکث کوتاه، با صدایی آروم و نامطمئن گفت:
«بیا با ماشین من بریم»
بالاخره نانی سرشو بلند کرد و چشماشون توی هم قفل شد.
تنش بینشون سنگین بود.
نانی بدون اینکه جوابی بده، رفت سمت صندلی عقب، درو باز کرد و نشست.
اسکای پلک زد. ردی از گیجی توی صورتش بود.
رفت سمت در شاگرد و اونو برای رایان باز کرد. رایان رو آروم روی صندلی گذاشت، چیزی زیر لب زمزمه کرد و درو بست.
ماشین رو دور زد تا خودش سوار بشه. یه لحظه وایساد. چشماش نانی رو پیدا کرد که توی صندلی عقب نشسته بود و هنوز به پنجره خیره بود.
اسکای یه لحظهٔ دیگه همونجا وایساد، بعد نفسشو بیرون داد، در ماشین رو باز کرد، آروم سوار شد و درو پشت سرش بست.
یه سکوت سنگین توی ماشین پیچید.
نانی توی صندلی عقب تنها نشسته بود و به جاده در حال عبور خیره شده بود.
توی صندلی شاگرد، رایان آروم سرش گرم بازی با گوشی اسکای بود و پاهای کوچیکش رو که راحت روی صندلی تکیه داده بود، تکون میداد.
اسکای بیحرف رانندگی میکرد.
هر از گاهی، چشماش توی آینه دنبال نانی میگشت.
ولی نانی اصلا سرشو برنمیگردوند، چشماش به دنیای بیرون از شیشه خیره مونده بود.
نسیم خنکی از پنجره نیمهباز میاومد و گرمای در حال محو شدن روز رو با خودش میآورد.
بالای سرشون، آسمون به رنگ نارنجی و صورتی ملایم تغییر کرده بود و نور به آرامش نشسته بود.
رایان از بازیش دست کشید و بین اسکای و نانی نگاهی انداخت.
هر دو ساکت بودن.
با صدای آرومی پرسید:
«بابا؟ آقای نابینا؟»
«شما دو تا خوشحال نیستین که میخوایم با هم لیلو و استیچ ببینیم؟»
بالاخره چشمای نانی بالا اومد. یه لبخند محو گوشه لبش نشست.
«اینطور نیست، عزیزم»
مکث کرد، نگاهش یه لحظه به اسکای افتاد، بعد اضافه کرد:
«ما خوشحالیم»
اسکای نگاهی به رایان انداخت و خودش هم لبخند کوچیکی زد.
«آره کوچولو. بابات راست میگه. ما خوشحالیم... و هیجانزدهایم که قراره با تو لیلو و استیچ رو ببینیم»
صورت رایان روشن شد.
با یه لبخند گنده گفت:
«رایان امروز خیلی خوشحاله!»
هر دو نفر درد توی سینهشون رو حس کردن، اما لبخندشون رو به رایان محو نشد.
نانی از عقب کمی به جلو خم شد و یه تار مو رو از پیشونی رایان کنار زد.
با مهربونی زمزمه کرد:
«بابا هم خوشحاله... وقتی بچهاش رو خوشحال میبینه»
رایان خندید.
بعد، دوباره سرشو توی گوشی برد.
سکوت دوباره برگشت، اما این بار سنگین نبود، فقط آروم بود.
نانی دوباره به صندلیش تکیه داد و توی آینه به نگاه اسکای رسید.
نگاهشون توی هم قفل شد، هیچکدوم حرفی نمیزدن. اما توی اون سکوت، احساساتشون آشکار بود؛
یکی میگفت پشیمونم..
و اون یکی میگفت میترسم...
همونطور موندن تا اینکه نانی نگاهشو برگردوند و توجهش به پنجره جلب شد.
سینه اسکای درد میکرد، اما حواسش رو به جاده داد.
نانی چشماشو بست، گذاشت نسیم خنک روی صورتش بوزه، اما سنگینی داخل سینهاش از بین نمیرفت.
چند دقیقه بعد، اسکای سرعت ماشین رو کم کرد و جلوی سینما توقف کرد. کمربندش رو باز کرد و به سمت رایان برگشت.
«رسیدیم کوچولو»
سر رایان بالا اومد و چشماش از هیجان برق زد.
اسکای اول پیاده شد.
بعد، در شاگرد رو باز کرد تا رایان پیاده بشه.
اونطرف، نانی از ماشین پیاده شده بود و داشت از جلوی ماشین رد میشد.
وقتی رایان بهش رسید، غریزی دستشو گرفت.
اسکای در شاگرد رو بست و یه لحظه اونا رو نگاه کرد. بعد، جلوتر رفت.
«خب، بریم؟»
نانی جوابی نداد. فقط سرشو یه تکون کوتاه داد و به سمت سینما راه افتاد، دست کوچیک رایان محکم توی دستش بود.
اسکای یه قدم عقبتر از اونا راه افتاد، نگاهشون میکرد؛ اونقدر نزدیک که بتونه ببینه و اونقدر دور که بهشون احساس تعلق نکنه.
توی سینما، اسکای دم ورودی وایساد و به سمت نانی برگشت.
«تو و رایان همینجا منتظر بمونین، من میرم بلیتها رو میگیرم»
نانی به چشماش نگاه نکرد، فقط سرشو آروم تکون داد.
نگاه اسکای یه لحظه روی نانی موند، بعد به سمت باجه فروش بلیت حرکت کرد.
پنج دقیقهٔ بعد، با سه تا بلیت برگشت.
با لحنی که توش عذرخواهی بود، گفت:
«لیلو و استیچ تموم شده بود. به جاش داستان اسباببازی رو گرفتم»
نانی هیچی نگفت.
اما شونههای رایان بلافاصله افتاد و لب پایینش یه کم آویزون شد. یه اخم کوچولو توی صورتش نشست.
اسکای نشست تا همقد رایان بشه.
«هی، کوچولو، به من نگاه کن»
رایان سرشو بالا آورد، اما هنوز قهر بود.
اسکای صداشو نرمتر کرد.
«قول میدم یه روز دیگه برگردیم و لیلو و استیچ رو باهم ببینیم. اما امروز فقط داستان اسباببازی رو داشتن. شاید بتونیم با هم از این یکی لذت ببریم؟»
رایان نگاهشو پایین انداخت و زیر لب گفت:
«رایان داستان اسباببازی رو دوست داره... اما رایان میخواست لیلو و استیچ رو ببینه...»
نانی از کنار، بیصدا نگاهش به اونا بود.
اسکای دستشو دراز کرد، صورت کوچیک رایان رو توی دستش گرفت و به سمت خودش خم کرد. یه بوسه نرم روی پیشونیش گذاشت.
«ببخشید، کوچولو. میدونم که ذوقشو داشتی. اما قول میدم یه روز برای دیدن اون فیلم برت میگردونم همینجا، باشه؟»
رایان پلک زد، یکم فکر کرد و بعد پرسید:
«پس... بابا هم باهامون میاد؟»
سینه اسکای فشرده شد. یه نگاه کوتاه به نانی کرد، بعد، دوباره به سمت رایان برگشت.
«آره»
آروم گفت:
«بابات هم میاد»
صورت رایان فوراً روشن شد.
«باشه! پس امروز رایان داستان اسباببازی رو با بابا و آقای نابینا میبینه!»
اسکای خندید و نوک بینیش رو بوسید، بعد صاف وایساد.
چشماش به چشمای نانی رسید.
«قبل از اینکه بریم تو، یکم پاپکورن و نوشیدنی بگیریم»
قبل از اینکه نانی جواب بده، رایان با اخم بامزهای گفت:
«بریم! رایان چیپس و سیبزمینی هم میخواد!»
اسکای آروم از هیجانش خندید.
از گوشه چشمش، متوجه یه لبخند خیلی کمرنگ روی لبای نانی شد. دیدن اون صحنه باعث شد لبخند خودش هم نرم بشه، هرچند چیزی توی وجودش درد میکرد.
با هم به سمت دکه تنقلات رفتن. بعد از اون، با پاپکورن، نوشابه و چیپس توی دستشون به سمت درهای سالن سینما رفتن.
رایان بینشون راه میرفت، دستای کوچیکش محکم توی دست اونا بود.
توی سالن، صندلیهاشون رو توی ردیف دوم پیدا کردن. رایان وسط نشست، اسکای یه طرف و نانی طرف دیگهاش.
چراغها کمنور شد و فیلم کم کم شروع شد.
رایان آروم نشسته بود، اما چشماش به صفحهٔ نمایش چسبیده بود و از هیجان داشت منفجر میشد. قبلاً هزار بار داستان اسباببازی رو دیده بود، اما این فرق داشت. این بار، باباش یه طرفش و آقای نابینا طرف دیگهاش نشسته بود.
و این تمام چیزی بود که متفاوتش میکرد.
نانی نگاهی بهش انداخت. دیدن لبخند بزرگ پسرش، لبای خودشو هم به لبخند کشید. هرچند، درد توی سینهاش هنوز باقی مونده بود.
به صندلیش تکیه داد و برای یه لحظه گذاشت تنش قبلی از بین بره. حالا دیگه نه گذشتهای بود، نه دردی؛ فقط فیلم بود و پسرش.
اما اسکای به صفحه نگاه نمیکرد.
نگاهش به نانی بود؛ آروم، دردناک، و پر از عشقی که دیگه نمیدونست چطوری باید نگهش داره.
نانی حسش میکرد. اون حس گرم و سنگین نگاهش رو. اما برنمیگشت. حرفی نمیزد. چشماشو به صفحهٔ نمایش نگه داشته بود و وانمود میکرد که متوجهش نشده، حتی با اینکه یه چیزی توی وجودش داشت وول میخورد.
اسکای بیصدا ازش میخواست که نگاهش کنه.
فقط یه بار.
اما نانی این کارو نکرد.
پس اسکای به صندلیش تکیه داد، ولی همچنان از گوشه چشمش بهش نگاه میکرد، با یه قلب سنگین و زخمی.
وسطهای فیلم، رایان با یه اخم کوچیک به سمت اسکای برگشت.
«آقای نابینا، چرا داستان اسباببازی رو نگاه نمیکنی؟»
اسکای پلک زد. با وحشت از افکارش بیرون اومد.
«م-من دارم نگاه میکنم، کوچولو»
رایان چشماشو باریک کرد و با جدیت ساختگی دستاشو رو هم گذاشت.
«دروغ نگو. داشتی بابا رو نگاه میکردی»
اسکای خشکش زد.
از گوشهٔ چشمش دید که نانی به سمتشون برگشت، با یه چهرهٔ بیحس، اما سردتر از قبل.
نفس اسکای بند اومد.
نگاهی بین اون دو نفر انداخت، صداش توی گلوش گیر کرد.
«داشتم داستان اسباببازی رو میدیدم»
آروم اصرار کرد، هرچند حقیقت از تمام صورتش میبارید.
نانی هیچی نگفت، فقط یه لحظه به اسکای نگاه کرد، و بعد دوباره به صفحهٔ نمایش برگشت.
رایان که هنوز قانع نشده بود، پوفی کشید.
«حالا دیگه داستان اسباببازی رو ببین. به بابا نگاه نکن. دوباره چک میکنم، باشه؟»
اسکای آروم خندید.
«چشم، قربان»
رایان که راضی شده بود، لبخند زد و به فیلم برگشت.
اما وقتی چشمای اسکای دوباره نانی رو پیدا کرد، نانی هم از قبل داشت بهش نگاه میکرد.
این بار، هیچکدوم نگاهشون رو برنگردوندن. یه کشش بینشون بود، سنگین و بیکلام.
بعد...
«بابا! آقای نابینا!»
رایان دوباره زمزمه کرد و اون لحظه رو از بین برد.
هر دو همزمان به سمتش برگشتن.
«جانم؟»
رایان که کاملاً از خودش راضی بود، خندید.
«دوباره که داشتین به همدیگه نگاه میکردین!»
اسکای دهنش رو باز کرد، اما کلمهای بیرون نیومد.
«ما به هم نگاه نمیکردیم»
بالاخره تونست یه جمله بگه.
«تو اشتباه فهمیدی، کوچولو»
رایان محکم سرشو تکون داد.
«نه! خانوم معلم گفت اگه مدت طولانی به چشمای کسی نگاه کنی، یعنی دوسش داری. شما دو تا همدیگه رو دوست دارین؟»
هر دو خشکشون زد.
چشماشون برای یه لحظهٔ کوتاه به هم گره خورد.
بعد، دوباره به سرعت از هم دور شد.
نانی گلوش رو صاف کرد، صداش آروم بود.
«عزیزم، این درست نیست. دیگه این حرفو نزن»
لبخند رایان محو شد و یه کوچولو اخم کرد، اما سرشو تکون داد.
اسکای زیر لب غر زد:
«باید معلمتو عوض کنیم. داره زیادی بهت یاد میده»
رایان خندید.
«نه! رایان معلم جدید نمیخوام. اون خیلی مهربونه!»
نانی نگاهی بهشون انداخت، چشماش نرم ولی بیصدا بود.
اسکای آهی کشید و وانمود به غر زدن کرد.
«باشه، عوضش نمیکنیم. اما بهش میگم همه چیزو بهت یاد نده. تو فقط چهار سالته»
رایان با افتخار گفت:
«ولی رایان میخواد همه چی رو یاد بگیره! به معلم گفتم به من چیزای زیادی یاد بده!»
اسکای شیطنتآمیز چشماشو باریک کرد.
«ای کوچولوی شیطون...»
قبل از اینکه رایان بتونه عکسالعملی نشون بده، انگشتای اسکای به پهلوش رسید و شروع کرد به قلقلک دادنش. رایان غرق خنده شد و صدای قهقههاش بلند شد.
لبخند اسکای پهنتر شد، اما نانی سریع دستشو جلوی دهن رایان گذاشت.
«هیسس، عزیزم. ما توی سینماییم. مردم دارن نگاه میکنن»
رایان سعی کرد جلوی خندههاش رو بگیره، اما صدای خندهش مثل انفجارهای کوچیک از دهنش در میرفت.
اسکای هم از واکنش رایان خندهش گرفت.
نانی با یه لبخند خجالت زده اطراف رو نگاه کرد.
«ببخشید...»
آروم به زوج کنارشون گفت.
بعد، با یه نگاه تند و اخمو به سمت اسکای برگشت.
«به جای اینکه جلوشو بگیری خودتم داری باهاش میخندی؟»
اسکای و رایان یه لحظه خشکشون زد.
بعد، نگاهی به هم انداختن و دوباره زدن زیر خنده.
نانی با ناامیدی آهی کشید. آروم دوباره زیر لب عذرخواهی کرد و نزدیکتر خم شد.
«کافیه. جفتتون. ما اینجاییم که فیلم ببینیم. پس ببینین و انقدر مزاحم بقیه نشین»
اسکای و رایان مثل دوتا دانشآموز تنبیه شده فوراً روی صندلیهاشون صاف نشستن و ساکت شدن.
نانی یه لحظه بهشون خیره شد... و قبل از اینکه خودش هم بفهمه، یه لبخند بیاختیار گوشه لبش نشست. سرشو تکون داد و دوباره به صفحهٔ نمایش برگشت.
اسکای متوجه شد. اون لبخند نرم و آروم، یه حس گرم و دردناکی رو توی سینهاش به وجود آورد.
اونم لبخند زد و گذاشت تمرکزش روی فیلم باشه، هرچند چشماش هنوز هر از گاهی به سمت نانی کشیده میشد.
نانی هم متوجهش میشد، اما نگاهش رو برنمیگردوند.