Chap 36
نانی وارد رستوران شد، قدمهاش آروم و تقریباً مردد بود.
اسکای بلافاصله متوجه شد، یه چیزی درست نبود.
چشمای نانی پایین موند، به کف زمین خیره شده بود و دستاش کنار بدنش مشت شده بودن.
حرکاتش کند بود، انگار که فکرش یه جای دور بود.
بیحرف نشست.
هیچکس حرفی نزد.
کسی حتی تکون هم نخورد.
تنش توی هوا پیچیده بود، سنگین و ناگفته.
رایان آروم نشسته بود، هنوز داشت با گوشی اسکای بازی میکرد و لبخند کوچیکی روی لبهاش بود.
اون طرف میز، مارک و میلک نگاه سریعی به هم انداختن و بعد بلند شدن.
صدای کشیده شدن صندلیها توجه اسکای رو جلب کرد. با گیجی بهشون نگاه کرد.
«ما... ما داریم میریم»
اسکای با ابروهای بالا رفته بهشون نگاه کرد.
«کجا؟»
میلک در حالی که با محبت روی شونه اسکای میزد، گفت:
«داریم میریم دفتر وین. وقتی کارت تموم شد بیا اونجا»
و بعد، بدون هیچ حرف دیگهای رفتن.
اسکای دنبالشون راه افتاد.
«هی... صبر کنین»
اما اونا دیگه رفته بودن.
برگشت، و نگاهش به نانی افتاد.
یه سکوت سنگین و ناگفته بینشون نشست.
چشمای نانی دور و خالی بود. مژههاش نمدار بودن.
قلب اسکای توی سینهاش فشرده شد، نانی گریه کرده بود.
میخواست حرف بزنه، بپرسه، دستشو دراز کنه...
اما هیچ کلمهای از دهنش بیرون نیومد.
فقط سکوت و چشمایی که درد رو فریاد میزدن.
رایان از بازی سرشو بالا آورد و نگاهی به اونا انداخت.
حس میکرد یه چیزی درست نیست.
«بابا؟ آقای نابینا؟»
آروم صدا زد.
هردوشون پلک زدن و از افکار تلخشون بیرون اومدن.
با همدیگه همزمان گفتن:
«جانم؟»
هماهنگیشون دوباره باعث خندیده رایان شد.
اسکای و نانی هر دو برای یه لحظه به هم نگاه کردن.
و بعد، دوباره چشماشون رو به رایان دوختن.
«رایان حوصلهاش سر رفته»
رایان با لبهای آویزون گفت.
تنش فوراً از بین رفت.
نانی کمی به جلو خم شد، متوجه لب و لوچه آویزون پسرش شد.
با صدای آرومی پرسید:
«چی شده عزیزم؟ اینجا بهت خوش نمیگذره؟ اومدیم رستوران مورد علاقهات»
رایان سرشو تکون داد، لبهاش هنوز آویزون بودن.
«غذا خوردن خوش نمیگذره، بابا»
اسکای زیر لب خندید.
سنگینی توی سینهاش کمی از بین رفت.
به آرومی چونه رایان رو بالا آورد.
«پس چی کار میخوای بکنی، هوم؟»
صورت رایان فوراً روشن شد.
«رایان میخواد لیلو و استیچ رو ببینه!»
اسکای به نانی نگاه کرد.
نانی برای یه لحظه به نگاهش جواب داد، قابل خوندن نبود.
بعد، به سمت رایان برگشت.
«باشه عزیزم»
«وقتی رفتیم خونه میبینیمش، باشه؟»
صورت رایان دوباره آویزون شد.
نانی نگاهی بهش انداخت.
«حالا چی شده؟»
رایان با چشمای پایین افتاده زیر لب گفت:
«نمیخوام تو خونه ببینم»
نانی پلک زد.
«پس کجا میخوای ببینی؟»
رایان برای یه لحظه ساکت موند. بعد، آروم زمزمه کرد:
«همونجایی که فیلم میبینن»
نانی هنوز گیج بود، اما اسکای با لبخند فهمیده ای گفت:
«منظورت سینماست؟»
صورت رایان روشن شد و با ذوق سرشو تکون داد.
اما نانی به آرومی مخالفت کرد.
«امروز نه عزیزم. فردا میریم، باشه؟»
رایان دوباره لبهاش رو جلو داد.
«اما رایان میخواد امروز بره»
«الان دیگه دیره، ما...»
اسکای حرفش رو قطع کرد.
«اونقدرام دیر نیست. اگه میخواد بره، ببرش»
نانی نگاه تیزی بهش انداخت.
«من نظر تو رو نخواستم»
اسکای تکون نخورد. فقط یه لبخند کمرنگ زد و هیچی نگفت.
نانی به سمت رایان برگشت که هنوز داشت پاهاش رو تاب میداد و قهر کرده بود.
یه آه عمیق کشید.
«باشه. امروز میریم. اما دیگه قهر نکن، باشه؟»
صورت رایان با یه لبخند بزرگ و شاد پر شد.
«ممنونمم بابا!»
نانی با یه لبخند آروم بهش نگاه کرد، چون آخرش... خوشحالی رایان همیشه ارزش همهچی رو داشت.
رایان به سمت اسکای چرخید و با یه لبخند روشن پرسید:
«آقای نابینا هم با ما میاد، مگه نه؟»
اسکای خشکش زد. لبهاش از هم باز شدن و چشماش گشاد شد. به سمت نانی چرخید، کسی که از قبل داشت بهش نگاه میکرد.
چهرهاش سرد بود و چشماش قابل خوندن نبود.
انگار یه دیوار بینشون بالا رفته بود.
اسکای با لکنت گفت:
«م... من؟»
رایان با ذوق سرشو تکون داد، انگار که این عادی ترین پیشنهاد دنیا بود.
اما نانی بهش نگاه نکرد. به سمت رایان برگشت. صداش، با وجود آروم بودن، محکم بود.
«نه عزیزم. هیچکس دیگهای نمیاد. فقط تو و بابا»
رایان پلک زد. روشنایی توی صورتش کم شد و آروم آروم محو شد.
گیج شروع کرد به حرف زدن.
«اما رایان...»
صدای نانی به آرومی اما قاطع حرفشو قطع کرد.
«من همیشه به هرچیزی که میخوای گوش میدم، عزیزم. اما این بار نه»
توی لحن صداش هیچ خشمی نبود، اما یه چیز سردتر بود... یه قطعیت آروم.
نفس اسکای توی گلوش گیر کرد.
حالا صدای نانی متفاوت به نظر میرسید. تیزتر و محکمتر.
«این روزا خیلی لجباز شدی»
نانی به آرومی ادامه داد، حالا دیگه به اسکای نگاه نمیکرد، اما تو فضای بینشون حرف میزد.
«دیگه به حرفم گوش نمیدی»
مکثی کرد.
«اول، بهت گفتم از این مرد دور باش...»
به اسکای اشاره کرد بدون اینکه نگاهش کنه.
«اما گوش ندادی. مخفیانه دیدیش. خواستی باهاش بازی کنی... بهت اجازه دادم. خواستی باهاش وقت بگذرونی... بهت اجازه دادم»
صداش پایین اومد.
بالاخره نگاهش به نگاه اسکای افتاد.
«اما این نه»
سکوت بینشون فشار آورد، سنگین مثل سنگ.
«اون بخشی از دنیای ما نیست. هیچوقت هم قرار نیست باشه. پس دست از کشوندن اون به جاهایی که بهش تعلق نداره بردار»
لحن صداش بین درد و محکم بودن در نوسان بود.
«من نمیتونم هر چیزی که میخوای رو بهت بدم»
اسکای جا خورد.
کلماتش از چیزی که باید بیشتر آسیب زدن.
نمیدونست چرا، اما حس کرد به بیرون، به سرما هل داده شده. سینهاش تنگ شد.
رایان ساکت و بیحرکت نشسته بود.
بعد، به دستاش نگاه کرد.
انگشتهای کوچیکش میلرزیدن.
و بعد... لبهاش لرزید.
شونههای کوچولوش لرزیدن و یه دفعه زد زیر گریه.
گریههای بلند و دردناک. بدنش با هر نفس میلرزید.
اسکای از جا پرید.
«رایان؟»
با صدای آروم صداش زد.
اما پسر کوچولو جواب نداد، فقط میلرزید، چشماش گشاد و پر از اشک شده بود.
غریزه اسکای به کار افتاد.
رایان رو توی بغلش گرفت و محکم به خودش فشار داد.
در حالی که دستشو روی کمر رایان میکشید، زمزمه کرد.
«هی... هی، کوچولو، گریه نکن»
صداش گرفت. تند تند پلک میزد تا اشکهای خودشو کنترل کنه.
اما رایان محکمتر گریه کرد. انگار یه چیزی توی وجودش شکسته بود.
نانی خشکش زده بود و نگاه میکرد.
جوری که به سختی قابل شنیدن، زیر لب زمزمه کرد:
«ع...عزیزم...»
و بعد، انگار یه چیزی توی وجودش شکست.
سریع بلند شد، به سمتشون اومد و کنار اسکای زانو زد. با انگشتهای لرزون به دستای کوچیک رایان دست زد.
«ه... هی، عزیزم. گریه نکن»
صداش حالا از بغض میلرزید.
«بابا رو ببخش. نمیخواستم بترسونمت»
اما رایان صورتشو توی سینه اسکای پنهان کرد و محکمتر گریه کرد.
صدای گریهاش قلب نانی رو خورد میکرد.
در حالی که اشکها از گونههاش سرازیر میشدن، التماس کرد:
«خواهش میکنم، عزیزم»
«گریه نکن. بابا نمیخواست دعوات کنه. فقط... عصبانی شدم. م... من متاسفم»
اسکای به آرومی در حالی که اشکهای خودش پایین میریخت، اشکهای روی گونه رایان رو پاک کرد.
حرفی نزد.
هیچ کلمهای نمیتونست این شرایط رو درست کنه.
نانی سرشو پایین آورد و به آرومی اونو به پای رایان فشار داد، همونجا توی بغل اسکای.
اهمیت نمیداد که چطوری به نظر میرسه.
اهمیت نمیداد کی داره نگاه میکنه.
فقط نیاز داشت نزدیکش باشه. نیاز داشت رایان حضورش رو حس کنه.
و برای همین، بیصدا و درمونده گریه کرد.
اسکای بهش نگاه میکرد.
دید که نانی چطوری از هم پاشید...
به رایان نگاه کرد که هنوز توی بغلش میلرزید و پیرهنش رو محکم گرفته بود.
هر دوشون، توی بغلش مچاله شده بودن.
گریه میکردن و شکسته بودن.
سینهاش درد گرفت و سوخت. درد اونقدر سریع زیاد شد که حس کرد ممکنه از درون پاره بشه.
میخواست فریاد بزنه... هر چیزی که اون سنگینی خوردکننده رو ازش دور کنه.
اما نمیتونست.
فقط رایان رو محکمتر بغل کرد و اشکها که از قبل جاری بودن، حالا آزادتر یکی بعد از دیگری پایین میریختن.
دور و برشون، رستوران پر از احساس زندگی بود.
خنده. صدای به هم خوردن لیوانها. زمزمه آروم مکالمهها و وعدههای غذایی مشترک...
بشقابها رد و بدل میشدن، چنگالها بالا میرفتن، داستانها گفته میشدن.
اما توی اون گوشهی دور، زمان متوقف شده بود.
یه خانواده شکسته نشسته بودن، گریه میکردن، در هم میشکستن و سعی میکردن به چیزی بچسبن که حس میکردن داره از بین انگشتهاشون لیز میخوره.
اسکای به بچهای که توی بغلش بود نگاه کرد، به مردی که کنارش زانو زده بود.
گریههاشون حالا آرومتر شده بود، اما درد همچنان توی هوا سنگین بود.
آروم دستشو دراز کرد... مردد و به نرمی، اونو روی کمر نانی گذاشت. چیز بزرگی نبود. فقط یه حرکت آروم. اما توی اون لحظه همهچیز بود.
نانی با اون تماس کوچیک جا خورد. بعد، بعد از یه نفس، سرشو بالا آورد...
چشماش قرمز و گمشده بودن.
اسکای حرفی نزد. فقط به نگاهش خیره شد و آروم به سمت صندلی اشاره کرد.
نانی برای لحظهای تکون نخورد. بعد، آروم و لرزون، بلند شد. اسکای کمک کرد تا به صندلیش برگرده. و با مهربونی، رایان رو از روی پاهاش بلند کرد و اونو توی بغل نانی گذاشت. نانی بدون تردید محکم رایان رو توی بغلش گرفت، انگار که تنها چیزی بود که جلوی دوباره از هم پاشیدنش رو میگرفت.
صورتشو توی موهای رایان پنهان کرد، به آرومی اونو تکون میداد.
«متاسفم عزیزم»
زمزمه کرد.
دوباره و دوباره.
«بابا خیلی خیلی متاسفه»
کلمات با هر نفس شکستن.
حالا آزادانه گریه میکرد.
گریههای رایان آرومتر شده بود، اما نفسهاش هنوز تند و نامنظم بود. توی سینه نانی مچاله شد و محکم اونو گرفت.
نانی دوباره زیر لب گفت:
«نمیخواستم بترسونمت. از دست تو عصبانی نبودم»
سرشو بالا آورد و به نرمی گونههای رایان رو گرفت.
«فقط... ترسیده بودم»
رایان پلک زد، مژههاش نمدار بود.
«ترسیدم که آسیب ببینی»
صدای نانی گرفت.
«مثل من...»
یه مکث کوتاه.
یه نفس جایی بین غم و خاطره گیر کرده بود.
رایان کاملاً نمیفهمید.
اما اسکای میفهمید. نفسش توی گلوش گیر کرد. چشماش تار شد و از سنگینی شناخت سوخت.
به نانی نگاه کرد. واقعاً نگاه کرد.
و نانی... اون هم نگاهش کرد.
نگاههاشون به هم رسید، آروم، خیس و بیپرده.
زمان توی سکوت بینشون متوقف شده بود.
نانی اونو دید؛ اشکهایی که از گونههای اسکای سرازیر میشدن، آروم و بیاختیار.
اما فقط اشک نبود، دردی بود که سالها پشت اونا پنهان شده بود.
پشیمونی.
اون حس گناه آروم و عمیقی که دفن شده بود...
اسکای هم اونو دید.
توی چشمای نانی بازتاب شده بود.
نه عصبانیت. نه کنترل.
فقط ترس...
دردناک، درمونده و خالص.
ترس کسی که قبلاً از دست داده بود... و نمیتونست تحمل کنه دوباره از دستش بده.
بعد، نانی خم شد و یه بوسه لرزون روی پیشونی رایان زد.
«متاسفم. بابا فقط... نمیخواد هیچ اتفاقی برات بیفته. همین»
رایان برای مدت طولانی ساکت بود.
بعد، با صدایی که به سختی شنیده میشد، زمزمه کرد:
«ر... رایان هم ترسید...»
بازوهای نانی فوراً دورش محکمتر شد.
با صدایی که از هم پاشیده بود، زمزمه کرد:
«میدونم، عزیزم. میدونم. و خیلی، خیلی متاسفم. دیگه هیچوقت صدامو بالا نمیبرم. هیچوقت»
رایان جواب نداد. فقط دستای کوچیکش رو دور گردن نانی انداخت و همونجا آروم موند.
نانی اونو مثل یه شی شیشهای و شکننده توی آغوشش گرفته بود.
بعد از یه لحظه، رایان دوباره عقب رفت.
دستای کوچیکش بالا رفتن و با انگشتهای شستش به آرومی اشکهای روی گونه نانی رو پاک کرد.
در حالی که یه لبخند کوچولو میزد، زمزمه کرد:
«گریه نکن بابا. رایان دیگه گریه نمیکنه»
قلب نانی فشرده شد.
«متاسفم عزیزم»
دوباره زمزمه کرد.
رایان گونه راست نانی رو بوسید.
«رایان نمیخواد بابا گریه کنه»
بعد، گونه چپش رو بوسید.
«رایان بابا رو خیلی دوست داره»
نانی دوباره اونو به خودش نزدیک کرد.
با صدایی لرزون زمزمه کرد:
«بابا هم رایان رو دوست داره. خیلی، خیلی زیاد»
اسکای کنار اونا نشسته بود و نگاه میکرد.
ساکت و بیحرکت. دستاش روی پاهاش بودن، انگشتهاش کمی جمع شده بودن، انگار که داشت خودشو کنترل میکرد تا حرکتی نکنه، تا کاری انجام نده.
یه درد آروم توی سینهاش پخش شد. عمیق و کشنده.
میخواست دستشو دراز کنه، اونا رو توی آغوشش بگیره و زمزمه کنه که همهچیز خوب میشه.
اما این کارو نکرد.
نمیتونست.
پس همونجا موند، ساکت و دردناک اونا رو تماشا میکرد... مثل کسی که از فاصله دور به ستارهها نگاه میکنه. درخشان، اما خیلی دور از دسترس، هرچقدر هم که آرزوش رو داشت دست نیافتنی بود.
رایان آروم چرخید. چشماش، چشمای اسکای رو پیدا کردن.
چشمای رایان نرم و پر از امید بودن.
نگاهی به نانی انداخت و بیصدا سؤال کرد.
نانی به نگاهش جواب داد. بعد، آروم سرشو تکون داد.
با دستای محتاط، رایان رو به اسکای داد.
پسر کوچولو فوراً توی آغوشش جمع شد و دستای کوچیکش دور کمرش حلقه شدن.
اسکای کمی لرزید وقتی دستای رایان به زخمش خورد، اما خودشو کنار نکشید. فقط رایان رو محکم بغل کرد، انگار که داشت خودشو آروم میکرد. انگار رها کردنش اونو در هم میشکست.
نانی به عقب تکیه داد و نگاهشون کرد.
سینهاش از چیزی تیز و لطیف، همزمان درد میکرد.
اسکای سرشو بالا آورد.
چشماشون به هم رسید، قرمز، خیس، خسته، اما پر بود.
هیچ حرفی نزد.
لازم هم نبود.
ولی نانی اونو دید.
"ممنونم"
این چیزی بود که چشمای اسکای زمزمه میکردن.
اشکها دوباره سرازیر شدن.
رایان دستشو بالا آورد و اونا رو پاک کرد.
به نرمی گفت:
«گریه نکن»
اسکای یه لبخند شکسته زد.
«باشه. نمیکنم»
سعی کرد گونههاش رو پاک کنه، اما اشکهاش بی اختیار میریختن.
رایان به جلو خم شد و گونهاش رو بوسید.
«رایان آقای نابینا رو هم دوست داره»
نفس اسکای توی گلوش گیر کرد. چشماشو بست و یه بوسه آروم روی موهای رایان زد.
«آقای نابینا هم رایان رو دوست داره»
زمزمه کرد و اونو محکمتر بغل کرد. انگار که هیچوقت نمیخواست ولش کنه.
نانی صورتشو برگردوند. سینهاش هنوز میسوخت، اما تکون نخورد.
جلوی اونا رو نگرفت.
اسکای متوجه شد، اما چیزی نگفت.
هوا بینشون شکننده بود، اما خالی نبود.
هیچکس حرفی نزد.
فقط نفس میکشیدن و گریه میکردن.
یه خانواده شکسته.
زخمی که آروم آروم داشت ترمیم میشد، و در مرکز همه اینا، یه پسر کوچولو بود که هر دوشون رو دوست داشت.
اسکای اونو توی بغلش گرفته بود و به آرومی تکون میداد.
نانی کنارشون نشسته بود و طوفان درونش بالاخره داشت آروم میگرفت.
و فعلاً،
سکوت راحت نبود.
اما شاید... فقط برای یه بار، داشت التیام میبخشید.
و برای الان، همین کافی بود.