Chap 35

Chap 35



بعد از چند دقیقه که سکوت و بغض فضا رو پر کرده بود، اسکای بالاخره به سمت میز برگشت. قدم‌هاش آروم و سنگین بودن. سرش پایین بود و چشماش به کف زمین خیره شده بود. دستاش بی‌جون کنار بدنش آویزون بودن و شونه‌هاش زیر بار سنگینی خم شده بودن که لحظه‌ای پیش اونجا نبود.


بی‌صدا و بدون هیچ حرفی نشست.


همه نگاهشون رو بهش دوختن، اما اسکای سرشو بالا نیاورد که توی چشمای کسی نگاه کنه.


دیو مثل همیشه آروم و خونسرد بود، انگار نه انگار که چند لحظه قبل اسکای رو خورد کرده بود.


میلک و مارک نگران، نگاهی به هم انداختن.


نانی فقط برای یه لحظه به اسکای نگاه کرد و بعد، سریع نگاهشو دزدید. چهره‌اش بی‌حس بود، قابل خوندن نبود، انگار که اونو از بقیه پنهان کرده بود.


اما رایان...


رایان به صورت اسکای خیره شد و لبخندش کم‌کم محو شد.

همون لحظه فهمید.

اون بی‌حسی، اون غم پنهان توی چشمای اسکای...

یه چیزی فرق داشت. انگار یه چیزی درست نبود.


نزدیک‌تر رفت و آروم زمزمه کرد:

«آقای نابینا؟»


اسکای آروم سرشو به سمتش برگردوند و یه لبخند ضعیف به زور روی لب‌هاش نشوند.


«هوم؟»

صداش می‌لرزید.


رایان با چشمای گرد و نگران نگاهش کرد.

«ناراحتی، آقای آنابینا؟»


اسکای در حالی که هنوز لبخند می‌زد، به آرومی سرشو به نشونه نه تکون داد.

«کی گفته من ناراحتم، هوم؟»


رایان نگاهشو به دستای کوچیکش انداخت و زیر لب زمزمه کرد:

«تو خوشحال به نظر نمی‌رسی»


قلب نانی با این حرف پسرش فشرده شد.


اسکای آه آرومی کشید و دستاشو جلو برد و به آرومی گونه‌های رایان رو قاب گرفت. صورت رایان رو بالا آورد و نوک دماغش رو بوسید.


با مهربونی گفت:

«من خوشحالم کوچولو. فقط... یکم خسته‌م، همین»


رایان با دقت صورتشو بررسی کرد و چشماشو توی صورت اسکای گردوند.

«الکی نمی‌گی؟»


اسکای سرشو تکون داد. لبخندش شکننده بود و قلب شکسته‌اش رو پشتش پنهان کرده بود.

«نه کوچولو. الکی نمی‌گم. من همیشه وقتی با تو‌‌ام خوشحالم»


رایان خندید و برای یه لحظه تمام نگرانی‌هاش از بین رفت.


شیرین گفت:

«دیگه ناراحت نباش»


اسکای سریع پلک زد تا جلوی اشک‌هاش رو بگیره.

«باشه. ولی تو هم باید به من یه قولی بدی»


رایان سرشو کج کرد.

«چه قولی؟»


«باید بهم قول بدی که تو هم ناراحت نمی‌شی. خب؟»


رایان با اشتیاق سرشو تکون داد.

«قول می‌دم! رایان ناراحت نمی‌شه!»


اسکای دوباره شقیقه‌اش رو بوسید.

«پسر خوب»


این بار رایان با صدای بلندتری خندید و پا‌های کوچیکش رو زیر میز تکون داد.


اون طرف میز، نانی به بشقابش خیره شده بود و تکون نمی‌خورد.

اما فکرش دیگه توی رستوران نبود.

هنوز توی راهرو بود.

جایی که تصویر اسکای رو دیده بود که چطور از درد می‌لرزید و شکسته شده بود.

اون کلمات مدام توی سرش تکرار می‌شدن...


"من این کارو کردم تا ازش محافظت کنم..."


اون اعتراف دردناک مدام توی ذهنش تکرار می‌شد و چیزی رو توی سینه‌اش به هم می‌ریخت.


نمی‌دونست چیه...


عصبانیت؟ گناه؟ یا درد؟


هرچی که بود، از بین نمی‌رفت.


انگشت‌هاش کمی جمع شدن. قلبش سنگین بود، اما صورتش آروم و بی‌احساس باقی مونده بود.


بعد، صدای دیو به گوشش رسید، آروم اما محکم.

«نانی؟»


پلک زد و از حال خودش بیرون اومد.

«ها؟ چی؟»


دیو با اخم کوچیکی پرسید:

«کجا بودی؟»


نانی سریع سرشو تکون داد.

«من... هیچ جا»


اما اون لرزش صداش، لو‌ش داد.


اسکای متوجه شد. نگاهش فقط برای یه لحظه روی نانی افتاد و به همون سرعت هم دور شد.


فضای بینشون پر از حرف‌های ناگفته بود.


«من باید برم»

دیو بعد از یه سکوت کوتاه گفت.

«جلسه دارم»


نانی به صورت خودکار سرشو تکون داد.

«آره. باشه. ممنون برای امروز»


دیو بلند شد، در حالی که از کنار اسکای رد می‌شد نگاهی بهش انداخت و دوباره به سمت نانی برگشت.


«می‌خوام در مورد یه چیزی باهات حرف بزنم»

آروم گفت و با تاکید بیشتری اضافه کرد:

«تنها»


سر اسکای بالا اومد.


چشماش توی چشمای دیو قفل شد. یه چیزی پشت اون نگاه برق زد...


عصبانیت؟ درد؟ حسادت؟


مشخص نبود.


اما هرچی که بود، اونجا بود.


نانی نگاهی به اسکای. بعد، نگاهشو به دیو برگردوند و به سادگی سری تکون داد.

«باشه»


بدون هیچ حرف اضافه‌ای، دیو برگشت و به سمت خروجی رفت.


نانی به سمت رایان برگشت و کنارش زانو زد.

«عزیزم، همینجا با آقای نابینا منتظر بمون. بابا زود برمی‌گرده، باشه؟»


رایان با لب‌هایی که هنوز از شیرموزش براق بود، سر تکون داد.


نانی یه لبخند کوچیک و آروم بهش زد، و درست قبل از اینکه برگرده و بره، نگاهشو به چشمای اسکای دوخت.


برای یه لحظه نفس‌گیر، نگاه‌هاشون به هم گره خورد.


هیچ‌کدوم نگاهشون رو برنداشتن.


چیزی بین اونا رد و بدل شد، یه سؤال ناگفته، یه درد پنهان، اما‌... هیچ‌کدوم حرفی راجع بهش نزدن.


بعد، نانی چرخید و دنبال دیو از رستوران بیرون رفت.


اسکای بی‌حرکت نشست، چشماش حتی بعد از رفتن اونا هم به در خیره مونده بود.


سکوت سنگینی روی میز نشست.


میلک به جلو خم شد و با صدای آرومی پرسید:

«اتفاقی افتاد؟»


صدای اسکای بم‌تر از همیشه به گوش رسید.

«بعداً بهتون می‌گم»


میلک بیشتر از این اصرار نکرد. سرشو تکون داد، اما نگاهشو از صورت اسکای برنداشت.


اون سه نفر به سمت شیشه برگشتن و با چشماشون ماشین دیو رو که جلوی رستوران پارک شده بود، دنبال کردن.


دیدن که دیو در ماشین رو باز کرد و رفت تو.


چند لحظه بعد، نانی پیداش شد، کمی مکث کرد، و بعد توی صندلی مسافر کنارش نشست.


فک اسکای منقبض شد و شونه‌هاش سفت شدن.


دستاشو مشت کرد، جوری که بند انگشت‌هاش سفید شدن.


مارک متوجه شد و با لحن نگرانی صداش زد.

«اسکای...»


اسکای تکون نخورد. چشماش روی ماشین قفل شده بود، انگار که می‌خواست از شیشه‌های دودی اون رد شه و اونا رو بسوزونه.


میلک و مارک نگاهی به هم انداختن.


در همین حال، رایان، که از طوفان اطرافش بی‌خبر بود، با خوشحالی شیرموزش رو می‌خورد. پاهاش رو تاب می‌داد و لبخند کوچیکی روی لب‌هاش بود.

___________________


توی ماشین دیو، نانی چشماشو به شیشه جلوی رستوران دوخته بود.

نمی‌تونست داخل رو ببینه، اما نیازی هم نداشت.

می‌تونست حسش کنه.

نگاه اسکای رو.

سنگین و ثابت، که داشت از شیشه رد می‌شد و می‌سوخت.


دیو مسیر نگاهشو دنبال کرد و با یه آه از سر آگاهی، آروم گفت:

«فکر می‌کنی الان داره ما رو نگاه می‌کنه و با نگاهش پنجره رو سوراخ می‌کنه؟»


نانی پلک نزد. صداش آروم بود.

«نمی‌دونم»


اما می‌دونست.


می‌تونست اسکای رو حس کنه که هنوز به اون نگاه آخر چسبیده.


دیو برای یه لحظه دیگه بهش خیره شد و بعد جابه‌جا شد.

«در واقع می‌خواستم در مورد یه چیزی باهات حرف بزنم»


اینو گفت و به سمت صندلی عقب چرخید. دستشو دراز کرد و یه پوشه باریک مشکی برداشت.


نانی نگاهی بهش انداخت.

«این چیه؟»


دیو بی‌حرف پوشه رو بهش داد.

نانی آروم اونو گرفت، هنوز حواسش پرت بود و نیمی از فکرش توی رستوران مونده بود.


دیو به نرمی گفت:

«بازش کن»


نانی با اخم پوشه رو باز کرد. چشماش صفحه اول رو اسکن کرد، بعد صفحه دوم و بعد از اون... ثابت موند.


با خوندن هر خط، گیجی صورتش بیشتر شد.


انگشت‌هاش دور کاغذ‌ها محکم‌تر شدن.


با صدایی که از عصبانیت سفت شده بود، زیر لب گفت:

«این دیگه چه کوفتیه؟»


به دیو نگاه کرد، ناباوری توی چهره‌اش موج می‌زد.


دیو جوابی نداد، فقط منتظر موند.


نانی دوباره به پوشه نگاه کرد و به سرعت کاغذها رو ورق زد.


خط‌ها تار شدن.


کلمات جلوی چشمش محو شدن.


اما یه چیز واضح بود.


[جراحی قلب]

تاریخ ثبت‌نام: یک ماه قبل از رفتن اسکای.


فک نانی منقبض شد.


«این هیچ معنی‌ای نمی‌ده»


صداش لرزید.


«وقتی رفت... گفت بالاخره می‌خواد بره دنبال رویاهاش. معماری. این چیزی بود که همیشه می‌خواست»


صفحه دیگه‌ای رو ورق زد.


«اما اینجا نوشته تو رشته پزشکی ثبت‌نام کرده، جراحی قلب؟»


با چشمای ریز شده اضافه کرد:

«اونم قبل از اینکه بره... چرا؟»


بعد از یه سکوت طولانی، دیو بالاخره حرف زد.

«چون خودش ثبت‌نام نکرده»


نانی مات و مبهوت پلک زد.

«چی؟»


«پدرش ثبت‌نام کرده. برای همه‌چیز، درخواست، شهریه، خوابگاه، حتی هزینه ویزا و سفر. همه‌اش رو»


نانی به صندلی تکیه داد و سرشو عقب داد.

«پس... پدرش رشته‌اش رو هم انتخاب کرده»


دیو آروم سرشو تکون داد.


«ولی من کاملاً یادمه که اسکای چقدر به معماری علاقه‌ داشت»


نانی دستشو توی موهاش کشید و ادامه داد:

«پس چرا قبول کرد تو رشته پزشکی درس بخونه؟»


دیو مکث کرد و بعد، آروم حرف زد.

«نانی... طبق چیزی که من پیدا کردم و چیزی که وین بهت گفته، نمی‌تونم چیزی رو با اطمینان بگم. اما...»


توی چشمای نانی نگاه کرد.


«فکر می‌کنم پدرش تهدیدش کرده»


نانی با خشونت به سمتش برگشت.

«چی؟»


«فقط حدسیات منه. ولی تیکه‌ها... با هم جور در میان»


صدای دیو آروم و محتاط بود.

«شاید... اسکای به خاطر اینکه خودش می‌خواست، نرفت. شاید مجبور شد بره»


نانی بهش خیره شد.


سکوت ماشین رو پر کرد.


و بعد، جوری که به سختی قابل شنیدن بود، زمزمه کرد:

«شاید پدرش گفته اگه به حرفش گوش نده، منو می‌کشه»


دیو جوابی نداد.


اما نانی دیگه با اون حرف نمی‌زد.


داشت توی خاطرات فرو می‌رفت... تیکه‌های دردناک و آزاردهنده همه با هم به سراغش اومدن.


صدای اسکای.


شکستن و از هم پاشیدنش.


التماس‌هاش.


رفتنش.


حضورش توی اون روز بارونی...


زانو زدنش توی خیابون، و التماسش برای بخشش...


همه اینا یه دفعه بهش هجوم آوردن.

دست لرزونش رو جلوی صورتش گرفت تا جلوی تصاویر رو بگیره، اما اونا ادامه داشتن.

چشماش می‌سوخت.


دیو دستشو دراز کرد و به آرومی روی شونه‌اش گذاشت.


آروم گفت:

«هنوز چیز‌ای زیادی هست که ما نمی‌دونیم»


«این مدارک، فقط تیکه‌هایی از پازلن. تصویر بزرگ‌تری هم وجود داره. یکی که ما هنوز ندیدیمش»


مکث کرد.


«و حتی اگه پدرش تهدیدش کرده باشه... ما هنوز کل ماجرا رو نمی‌دونیم. باید چیز بیشتری پشتش باشه»


نانی آروم دستشو پایین آورد، صداش مثل یه زمزمه شکست.

«چرا به من دروغ گفتی...»


نگاهش به پنجره‌های رستوران خیره شد، دور و با درد تار شده بود.


دیو حرفی نزد، فقط توی سکوت کنارش نشست.


بعد از یه سکوت طولانی، صدای دیو دوباره سکوت رو شکست، آروم و محتاط.

«من یه نفر رو استخدام کردم... از بیمارستان ویرایوث. که حواسش بهش باشه»


نانی اول واکنشی نشون نداد. فقط به بیرون خیره شده بود.


دیو با کمی تردید توی صداش ادامه داد.

«اون به من گفت... اسکای و پدرش با هم خوب نیستن»


این حرف باعث شد نانی به طرفش برگرده.


با اخم پرسید:

«منظورت چیه؟»


دیو به آرومی نفسش رو بیرون داد و با دقت کلماتش رو انتخاب کرد.

«کل ماجرا رو نمی‌دونم. اما اون بهم گفت که از دفتر ویرایوث صدای داد شنیده... صدای داد بلند و عصبانی... اون مال موقعی بود که اسکای برای اولین بار بعد از برگشتن از آمریکا برای دیدنش رفته بود»


مکث کرد.


«و وقتی اسکای بیرون اومد... عصبانی بود و چشماش قرمز بود، انگار گریه کرده بود»


چشمای نانی تیره شد و حالت صورتش تغییر کرد.

انگار چیزی توی ذهنش جرقه زده بود.


«اون به پدرش مشت زد»


سر دیو به سمتش چرخید.

«چی؟!»


نانی سرشو تکون داد، صداش ثابت اما دور به نظر می‌رسید.

«چند روز پیش... یادت میاد توی کافه نزدیک شرکتت همدیگه رو دیدیم؟ بعدش، من برگشتم بیمارستان. بیرون اتاق استراحت... حرف‌هاشون و شنیدم»


دیو با ناباوری پلک زد، از شوک ساکت شده بود.


بالاخره گفت:

«این یعنی... اونا واقعاً با هم خوب نیستن»


نانی به عقب تکیه داد، صداش حالا آروم‌تر بود.

«ولی چرا؟ اسکایی که من می‌شناختم... هیچ‌وقت بهش شک نمی‌کرد. هر کاری که پدرش می‌گفت انجام می‌داد. هیچ‌وقت صداشو بالا نمی‌برد. هیچ‌وقت ازش نافرمانی نمی‌کرد. اون... دوستش داشت»


دیو بهش نگاه کرد، چهره‌اش قابل خوندن نبود.

«باید یه چیزی باشه. یه چیز بزرگ. چیزی که همه‌چی رو عوض کرده»


نانی حرفی نزد. با ناراحتی دستشو توی موهاش کشید، سینه‌اش تندتر بالا و پایین می‌رفت.


زیر لب گفت:

«خدایا... چهار سال پیش چه اتفاقی افتاده؟»


دیو برای لحظه‌ای ساکت موند، بعد به آرومی پرسید:

«چرا از خودش نمی‌پرسی؟»


سر نانی به طرفش برگشت.

«جدی می‌گی؟»


دیو سرشو تکون داد.

«آره. می‌دونم سخته. ولی اگه واقعاً می‌خوای حقیقت و بدونی، فقط اون می‌تونه بهت بگه»


«نه»

نانی فوراً سرشو تکون داد.

«محاله. هیچ‌وقت ازش نمی‌پرسم»


«ولی‌...چرا؟»


نانی نگاهشو به پایین انداخت، دستاشو روی شلوارش محکم گرفته بود.


بعد از یه سکوت طولانی و سنگین، بالاخره زمزمه کرد:

«چون به قلبم اعتماد ندارم»


صداش لرزید.

«یه بار بهم خیانت کرد. اگه دوباره بهش گوش بدم، می‌بخشمش، و دوباره آسیب می‌بینم»


نگاه دیو نرم شد. دستشو جلو برد و به آرومی روی دست نانی گذاشت.


«می‌فهمم. به خاطر این احساسی که داری، اشتباه نمی‌کنی. و مجبور نیستی کاری رو انجام بدی که براش آماده نیستی»


یه ثانیه صبر کرد و بعد، صورت نانی رو بالا آورد تا به چشمای اشکیش نگاه کنه.


«اما اینو بهت قول می‌دم... من ادامه می‌دم. حقیقت و پیدا می‌کنم. در مورد اسکای. در مورد همه چیز. با هم حلش می‌کنیم»


نانی به سختی آب دهنش رو قورت داد و آروم سری تکون داد.

زیر لب زمزمه کرد:

«من فقط... می‌خوام از رایان محافظت کنم. می‌خوام اونو سالم نگه دارم»


دیو به آرومی دستشو فشار داد.

«همین کارو هم می‌کنی. هر دوی ما این کارو می‌کنیم. هیچ اتفاقی براش نمی‌افته. نه تا وقتی من اینجام»


«اون همین الانم خیلی به اسکای وابسته شده. دیگه نمی‌دونم چطوری از اسکای دورش کنم. و این منو می‌ترسونه، دیو. چی می‌شه اگه اسکای دوباره ناپدید بشه؟ یا بدتر... اگه رایان به خاطر همه اینا آسیب ببینه؟ من... من نمی‌تونم...»


دیو دستشو محکم‌تر فشار داد.

«هی، هی...»


به آرومی گفت.

«انقدر به خودت نپیچ. الان تو و رایان حالتون خوبه. این مهمه. هر دوی شما خوبین»


مکث کرد و اضافه کرد:

«و فکر نمی‌کنم اسکای دوباره بره. نه بعد از چیزی که توی چشماش دیدم. اون پشیمونی، اون گناه... اون داره همه‌اش رو به دوش می‌کشه، نانی. عمیقاً پشیمونه»


نانی حرفی نزد.


تصویر شکست خورده اسکای توی ذهنش برق زد.


اون لحظه توی راهرو، اشک‌هاش، صداش...


سکوت بینشون کش اومد، اما این بار سنگین نبود. آروم بود. یه تفاهم مشترک.


بعد از یه مکث طولانی، نانی آهی کشید و دستشو روی صورتش کشید.

«تو باید بری. دیرت می‌شه»


دیو کمی سرشو تکون داد.

«باشه. اما نگران نباش. هر کاری که از دستم بربیاد انجام می‌دم تا بفهمم واقعاً چی شده. درمورد اسکای و ویرایوث...همه‌چی»


نانی با صداقت بهش نگاه کرد.

«ممنونم»


دیو فقط سرشو تکون داد و لبخند کمرنگی زد.

«مجبور نیستی از من تشکر کنی. من بهترین دوستتم. اگه من پشتت نباشم، کی باید باشه؟»


نانی جلو رفت و محکم بغلش کرد. یه قطره اشک از گونه‌اش پایین ریخت.

روی شونه دیو آروم زمزمه کرد:

«بازم ممنون»


دیو به نرمی پشتش رو مالید، صداش آروم و لطیف بود.

«تنها نیستی، نانی. من همین‌جام»


برای یه لحظه همین‌طور موندن. بعد، نانی خودشو کنار کشید و صورتشو پاک کرد.

«منم باید برم. رایان منتظره»


دیو سرشو تکون داد.

«باشه. اما مراقب خودت باش، باشه؟ و مراقب رایان. سعی کن زیادی فکر نکنی»


نانی لبخند خسته‌ای زد و سرشو تکون داد.


دیو هم لبخند زد و با آخرین نگاه، نانی از ماشین پیاده شد.

قلبش هنوز سنگین بود، اما دیگه تنها نبود.


چشمای اسکای به ماشین دیو دوخته شده بود. لحظه‌ای که نانی از ماشین پیاده شد، نفس حبس‌شده‌ای رو که حتی نمی‌دونست نگه داشته بود، بیرون داد.

اما صورتش سرد و چشماش تیره موند، انگار هنوز داشت می‌سوخت.

Report Page