Chap 34

Chap 34



فک اسکای کمی منقبض شد.


زیر لب غر زد:

'عالیه...دمت گرم، نابغه!'


نانی به آرومی ابرویی بالا انداخت.


مارک سریع پرید وسط.

«ن-نه! منظورش اینه که ما اومدیم قهوه بخوریم!»


«قهوه؟»

نانی با لحنی خشکی گفت و به تابلوی برگر غول‌پیکر بالای پیشخوان نگاه کرد.


میلک با آرامش وارد بحث شد.


با یه نگاه تند به مارک و اسکای، گفت:

«ما برای برگر معروفشون اومدیم»


« درواقع قهوه هم سرو می‌کنن، پس منظور اونا همین بود»


مارک و اسکای همزمان با هم سر تکون دادن.

«آره. دقیقاً. منظورمون همین بود»


نانی قانع به نظر نمی‌رسید.


مرد کنارش هنوز حرفی نزده بود، اما چشماش روی اسکای قفل شده بودن. بی‌حرکت، خونسرد و حسابگر.


یه‌دفعه، رایان با یه حرکت سریع سکوت رو شکست و محکم پای اسکای رو بغل کرد.

اسکای غافلگیر شد، اما بعد، لبخند زد و با وجود درد شدیدی که هنوز توی پهلوش بود نشست.


«هی، کوچولو»

آروم گفت و با محبت موهای رایان رو به هم ریخت.


رایان خندید و بیشتر به اسکای چسبید.

«ممنون که اومدی! رایان خیلی دلش برات تنگ شده بود»


«منم دلم برات تنگ شده بود»

اسکای آروم گفت و با دقت بغلش کرد.


همه ساکت نگاه می‌کردن.


مارک و میلک با لبخندهای مهربون.


نانی با یه حالت سخت‌تر.


اون مرد هم هنوز ساکت بود... فقط خیره نگاه می‌کرد.


رایان عقب کشید و به اسکای لبخند زد.

«آقای نابینا، بیا پیش من بشین!»


اسکای پلک زد.

«چی؟»


قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه، رایان دستشو گرفت و به سمت میزشون کشیدش.


نانی محکم گفت:

«نه، عزیزم. اون نمی‌تونه پیش ما بشینه»


رایان دست اسکای رو محکم‌تر گرفت و لب و لوچه‌اش آویزون شد.

«چرا بابا؟ رایان می‌خواد آقای نابینا پیشش بشینه»


«من فقط...»


نانی میخواست حرف بزنه که اسکای به آرومی حرفش رو قطع کرد.


«بذار بیام. فقط به خاطر خوشحالی رایان»


نانی نگاهی به اسکای و بعد به چهره امیدوار رایان انداخت.

آهی کشید.


«باشه»


«آخ جووون! ممنون، بابا!»


رایان لبخند زد و شروع کرد به کشیدن اسکای به سمت میز.


به میز رسیدن. نانی کنار مرد نشست و رایان کنار نانی روی صندلی جا گرفت.


اسکای هم روی صندلی اون طرف رایان نشست.


مارک و میلک هم به جمعشون اضافه شدن.


یه سکوت ناجور روی میز سنگینی می‌کرد.


مرد هنوز با چشمای تاریک و بی‌حالتش به اسکای خیره بود؛ تیز، سرد و بدون پلک زدن نگاهش می‌کرد.


حالت چهره نانی هم به همون اندازه سرد بود.


رایان، که از همه چی بی‌خبر بود، تنها کسی بود که بین اونا لبخند می‌زد.


اسکای یه لبخند مصنوعی و ناجور زد.


میلک و مارک نگاهی به هم انداختن و فوراً متوجه فضا شدن.


بعد، مرد بالاخره حرف زد. لحنش خونسرد و تند بود.

«تو باید اسکای باشی ، درسته؟»


اسکای با آرامش بهش نگاه کرد.

«آره. خودمم»


یه مکث کوتاه.


بعد، صداش کمی آروم‌تر شد:

«و شما کی باشین؟»


نانی نگاهی به بالا انداخت. مشخص بود داره مکالمه رو دنبال می‌کنه.


مرد با صدای صافی گفت:

«من دیو ام. دیو جیراوات»


اسمش که به گوش اسکای خورد، یه لحظه خشکش زد.


'پس اون عوضی تویی'


اسکای با تلخی توی دلش فکر کرد.


با یه حالت تند، سرشو به نشونه تأیید تکون داد و نگاهش تیز شد.

«حدس می‌زدم»


دیو پوزخند زد.

«به نظر نمیاد از دیدنم خوشحال باشی»


اسکای هم پوزخند زد.

«چرا باید باشم؟ دوستمی یا همچین چیزی؟»


دیو چشماشو چرخوند، اما چیزی نگفت.


اسکای دوباره با لحن گرم‌تری به سمت رایان برگشت.

«خب، امروز مدرسه چطور بود؟»


صورت رایان روشن شد.

«خوب بود!»


بعد، به سمت اسکای خم شد و زمزمه کرد:

«امروز اون عموی بد نیومد»

آروم گفت و خندید.


اسکای لبخند زد و رو بهش زمزمه کرد:

«اون دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گرده. هیچ‌وقت»


بقیه نتونستن حرف‌هاشون رو بشنون، اما متوجه پچ پچ کردنشون شدن.


رایان بلندتر خندید و به اسکای تکیه داد. اسکای به آرومی دستشو دورش حلقه کرد.


بعد، دوباره صدای تند دیو بلند شد.

«شما اومدین اینجا غذا بخورین، درسته؟ پس یه چیزی سفارش بدین، بخورین و برین»


اسکای با خونسردی بهش نگاه کرد.

«این رستوران مال شماست؟»


دیو جوابی نداد.


اسکای با آرامش گفت:

«پس توی جایگاهی نیستی که به ما بگی چیکار کنیم»


«تا هر وقت دلمون بخواد می‌مونیم. هوم؟»

یه پوزخند کمرنگ روی لبش نشست.


فضای بینشون سنگین‌تر شد.


قبل از اینکه کار بالا بگیره، نانی آه بلندی کشید.

«کافیه. هر دوتاتون. می‌خوام با آرامش غذا بخورم»


اولش هیچ کدوم تکون نخوردن، هر کدوم بی‌صدا اون یکی رو به حرف زدن دوباره دعوت می‌کرد.

اما بالاخره، هر دو به صندلی‌هاشون تکیه دادن و فضا مثل یه سایه سنگین روی میز باقی موند.


یه لحظه بعد، پیشخدمت اومد و سکوت رو شکست.


سریع سفارش‌هاشون رو گرفت و با نگرانی بین اونا نگاهی انداخت و رفت.


وقتی رفت، مارک به سمت رایان خم شد.

«رایان! فکر کنم منو فراموش کردی!»


با حالت نمایشی گفت و لب‌هاش رو آویزون کرد.


رایان گیج سرشو کج کرد.

«نه، رایان عمو مارک رو فراموش نکرده»


مارک حالت قهر بچه‌گونه‌ش رو اغراق کرد و گفت:

«ولی حتی اول به من سلام نکردی!»


«ببخشید، عمو مارک. رایان اول آقای نابینا رو دید. رایان شما رو ندید»


مارک قیافه ناراحت به خودش گرفت.

«اینم از ضربه آخر! یه بچه منو ندید»


گفت و با ناله روی صندلیش لم داد.


میلک کنارش خندید.

«انقدر لوس نباش، مارک. اون فقط یه بچه‌ست. به اسکای وابسته‌ست. خب معلومه که اول می‌ره سمت اون»


مارک چشماشو چرخوند.

«آره، جلوی آقای نابینا، ما اساساً نامرئی‌ایم»


میلک و اسکای خندیدن.


رایان هم با پاهای آویزونش از خوشحالی لبخند زد.


نانی ساکت به غذا خوردن ادامه داد و وانمود کرد به حرف‌هاشون گوش نمی‌ده.


و اون طرف میز، دیو هیچ حرفی نزد.


نخندید.


حتی لبخند هم نزد.


نگاهش هنوز از اسکای برداشته نشده بود.


بعد، رایان به اسکای نگاه کرد و با کنجکاوی پرسید:

«اون کیه، آقای نابینا؟»


با چشمای کنجکاو به میلک اشاره کرد.


اسکای لبخند زد، نگاهی به میلک انداخت و دوباره به سمت رایان برگشت.

«اون دوست منه»


بعد، کمی خم شد و صداش رو پایین آورد، انگار که داره یه راز رو فاش می‌کنه.

«اما نه هر دوستی. اون مثل مامانم می‌مونه. کمکم می‌کنه، بهم درس می‌ده، دعوام می‌کنه، بهم انگیزه می‌ده... بعضی وقتا هم می‌زنتم»


«من این کارو نمی‌کنم!»

میلک با اغراق گفت و زد به بازوی اسکای.


رایان گیج شد و پلک زد.

«ولی اون که پیر نیست. چطوری می‌تونه مامانت باشه؟»


صدای خنده همه توی کل میز پیچید.

حتی لب‌های نانی هم از این حرف تکون خورد، هرچند سریع سرشو پایین انداخت و دوباره مشغول غذا خوردن شد.


میلک با یه لبخند به سمت رایان خم شد.

«عزیزم، من مامانش نیستم. فقط داره سر به سرت می‌ذاره»


رایان با گیجی سرشو کج کرد.

«آها... باشه»


بعد، دوباره به میلک نگاه کرد و پرسید:

«پس اگه دوست آقای نابینا هستی... می‌تونم بهت بگم خاله؟»


مارک که تقریباً داشت با نوشیدنی‌اش خفه می‌شد، دوباره خندید.

«اوه! این دیگه خیلی سنگین بود»


میلک چشماشو چرخوند و به شوخی زد به بازوش.


در حالی که با لبخند گرمی به رایان نگاه می‌کرد، آروم گفت:

«به حرف اون گوش نده»

«ولی نه... نمی‌خوام بهم بگی خاله»


صورت رایان افتاد، لب پایینش رو به نشونه قهر بیرون داد.


میلک با مهربونی گفت:

«ولی... می‌تونی بهم بگی پی‌میلک. چطوره؟»


چهره رایان فوراً روشن شد.

«باشه! پی‌میلک!»


میلک از خوشحالی خندید و اسکای هم با دیدن این صحنه، با عشق لبخند زد.


حتی مارک هم یه 'آخی' آروم گفت، هرچند سریع سعی کرد با سرفه این کارشو بپوشونه.


درست همون موقع، پیشخدمت برگشت و شروع کرد به گذاشتن غذاهای تازه روی میز.

سفارش‌های اسکای، مارک و میلک.

صدای برخورد آروم بشقاب‌ها به هم، موقع رد و بدل شدن غذا و نوشیدنی‌ها به گوش می‌رسید و زمزمه‌های دیگه‌ای بینشون رد و بدل می‌شد.


نانی، دیو و رایان، از قبل نصف غذاشون رو خورده بودن و همچنان مشغول غذا بودن.


رایان با یه لبخند بزرگ، ساندویچش رو می‌جوید و خورده‌های نون به گوشه‌های لبش چسبیده بود.


مارک و میلک هم سر یه چیز مسخره، احتمالاً سس یا سیب‌زمینی سرخ‌کرده، شروع کردن به جر و بحث کردن و سکوت میز رو شکستن.


حتی دیو و نانی هم با آرامش نسبی غذا می‌خوردن و گاهی نگاه‌های کوچیک و حرف‌های آرومی با هم رد و بدل می‌کردن.


اسکای چنگالش رو برداشت، اما تکون نخورد.


لبخندش محو شده بود. چون در حالی که همه مشغول غذا بودن، حواس اون جای دیگه‌ای بود.


غذا نمی‌خورد. بشقابش دست‌نخورده جلوش بود و غذاش هر لحظه سردتر می‌شد.


چون چشماش روی اونا قفل شده بود.


اینکه چطوری دیو خم می‌شد تا یه چیزی رو توی گوش نانی زمزمه کنه.


اینکه چطوری نانی می‌خندید و لب‌هاش با اون لبخند آشنا باز می‌شد.


اینکه چقدر نزدیک به هم نشسته بودن، شونه‌هاشون تقریباً با هم برخورد می‌کرد.


معده اسکای به هم پیچید.


دستاشو زیر میز مشت کرد و بند انگشت‌هاش سفید شد. فکش رو چنان محکم روی هم فشار داد که درد گرفت.


اون لبخند... قبلاً دلیلش خودش بود.


اون خنده آروم، اون شوخی‌ها، اون نگاهی که فقط خودش می‌شناخت...


و حالا دیو تمام اونا رو برای خودش داشت.


چطوری نانی می‌تونست اونا رو با یه نفر دیگه تقسیم کنه؟


چیزی غریزی تو وجودش بیدار شد.


وقتی پای نانی وسط بود... اسکای دیگه تو حال خودش نبود. مالکیت داشت. بی‌صدا وحشی می‌شد و توی حسادت خاموش غرق می‌شد.


میلک که متوجه تغییر حالتش شد، آروم از پشت بهش زد. یه لمس کوچیک و آرامش‌بخش.


اما اسکای هیچ واکنشی نشون نداد.


انگار جن‌زده شده بود. مثل اینکه روحش از بدنش رفته و فقط طوفان سردی باقی مونده.


و بعد، دیو دیگه زیادی از حد گذشت.


خم شد و چیزی رو توی گوش نانی زمزمه کرد.

نفسش به گونه نانی خورد، خیلی نزدیک، خیلی صمیمی.

و نانی؟ خندید.


تموم شد.


اسکای از کوره در رفت.


یه دفعه جوری از جاش بلند شد که صندلیش با صدای گوش‌خراشی روی زمین کشیده شد.


این صدا، پچ‌پچ‌های آروم میز رو از بین برد و توجه همه رو به سمت خودش جلب کرد.


مارک و میلک با گیجی پلک زدن.


نانی فقط بهش خیره شد، نگاهش قابل تشخیص نبود.


اما دیو... پوزخند زد. اون کاملاً از دلیل واکنش اسکای باخبر بود.


چهره کوچیک رایان غمگین شد.

«آقای نابینا؟»


اسکای بهش نگاه کرد، یه لبخند شکسته زد و جواب داد:

«باید برم دستشویی. زود برمی‌گردم، کوچولو»


رایان سر تکون داد، هرچند؛ شک توی چشماش باقی مونده بود.


اسکای آخرین نگاه رو بهش انداخت.


بعد، برگشت و رفت.


قدم‌هاش سنگین‌تر از حد معمول بود.


به دستشویی نرفت. به جاش، درست بیرون راهرو وایساد، به دیوار سرد راهرو تکیه داد و توی سایه‌ها قایم شد.


نفس می‌کشید.


سعی می‌کرد آروم بمونه.


درد توی شکمش با هر نفس، نبض می‌زد، اما در مقایسه با دردی که توی سینه‌اش می‌پیچید، هیچی نبود.


اون نگاه بین نانی و دیو، اون خنده‌های آروم، اون نزدیکی‌ای که یه زمانی مال اون بود، نه هیچ‌کس دیگه‌ای...


اسکای چشماشو بست و فکش رو به هم فشار داد.


ذهنش پر از تصاویری بود که نمی‌خواست ببینه، حرف‌هایی که نمی‌خواست بشنوه و احساساتی که فکر می‌کرد دفنشون کرده.


حتی متوجه صدای پا نشد، تا اینکه صدای یه نفر سکوت رو شکست.


«فکر کردم گفتی می‌ری دستشویی»


اسکای چشماشو باز کرد.


دیو چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود، دستاشو بغل کرده بود و یه پوزخند روی لبش بود.


نگاه اسکای یخی شد.

«به تو ربطی نداره»


دیو نزدیک‌تر اومد.

«در واقع، حق با توئه. به من ربطی نداره که چه غلطی می‌کنی»


اسکای تکون نخورد.


حالت چهره دیو تغییر کرد. لبخندش از بین رفت.

صداش آروم و محکم شد.

«اما یه چیزی هست که به من مربوطه»


چشمای اسکای باریک شد.


دیو پلک هم نزد.

«دیگه نانی رو تعقیب نکن. ازش فاصله بگیر»


چیزی توی چشمای اسکای شکست. سینه‌اش سوخت.


با صدای تندی گفت:

«تو کی هستی که به من می‌گی از شوهرم فاصله بگیرم؟»


دیو یه خنده کوتاه و بی احساس کرد.

«شوهر؟»


اون کلمه رو مسخره‌وار تکرار کرد.


بعد، صداش مثل تیغ تیز شد.

«نمی‌تونی همین‌جوری اون کلمه رو پرت کنی این‌ور و اون‌ور، انگار که واقعا معنی‌ای برات داره»


«نه وقتی ناپدید شدی.


نه وقتی اون داشت از هم می‌پاشید و تو اونجا نبودی.


کدوم گوری بودی وقتی اون نیاز داشت یکی بغلش کنه؟


یکی که بهش بگه اشکالی نداره گریه کنی؟»


فک اسکای منقبض شد.

«تو هیچی نمی‌دونی»


«نه»

دیو سریع گفت و جلو اومد، تا اینکه صورت‌هاشون تقریباً به هم چسبید.


«اما من می‌دونم چی دیدم»


صداش کمی شکست.


«یه مرد که سعی می‌کنه با یه قلب شکسته زندگی کنه. یه مرد که خودشو به خاطر تنها موندن سرزنش می‌کنه»


مکث کرد، به اندازه‌ای که کلمات توی ذهن اسکای فرو بره.


«تو ولش کردی، اسکای. تو اونو شکستی»


اسکای دیو رو هل داد، به دیوار کوبید و یقه‌اش رو گرفت.

«فکر می‌کنی خودم می‌خواستم ولش کنم؟! فکر کردی برای خوش گذرونی رفتم؟»


چشمای دیو بدون پلک زدن بهش خیره شد.

«پس چرا این کارو کردی؟»


نفس اسکای به شماره افتاد. صداش آروم، خش‌دار و خام شد.

«من برای این کارم دلیل داشتم. اگه نداشتم... می‌موندم. من عاشقش بودم»


«بودی؟ زمان گذشته؟»


اسکای سریع جواب داد:

« بودم و هستم. هنوزم عاشقشم»


صدای دیو حالا سردتر، و تقریباً آروم بود.

«عشق از بین نمیره. اما دلیل خوبی برای ترک کردن نیست»


به هم خیره شدن، نفس‌هاشون نامنظم بود و خشم توی سکوت بینشون می‌لرزید.


«می‌گی می‌خوای برگردی پیشش؟ باشه. ولی اینو بهم بگو. دلیلت می‌تونه چهار سال سکوت رو از بین ببره؟ می‌تونه شب‌هایی که اون گریه کرد تا بخوابه رو پاک کنه؟ می‌تونه اون حالتی که وقتی کسی می‌خواست عاشقش بشه، از جا می‌پرید رو محو کنه؟»


دستای اسکای شل شد و تمام نیروی مبارزه از بدنش بیرون رفت.


دیو یقه‌اش رو صاف کرد، سینه‌اش از احساسات بالا و پایین می‌رفت.


«فکر می‌کنی اینجایی تا برش گردونی. اما اون نانی که تو می‌شناختی، دیگه وجود نداره. تو اونو شکستی، و اون مجبور شد بدون تو دوباره خودشو بسازه»


برای یه لحظه، هیچ کدوم حرفی نزدن.


بعد، صدای دیو آروم‌تر و محکم‌تر شد.

«اون موقع تنها بود. می‌تونستی ترکش کنی. اما حالا... تنها نیست. دیگه نه»


اسکای آروم سرشو بالا آورد. فکش منقبض شده بود.


با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، پرسید:

«تو براش کی هستی؟»


دیو پلک نزد.

«کسی که ترکش نمی‌کنه. همین کافیه که بدونی»


برگشت، آستین‌هاش رو صاف کرد و بدون هیچ حرف دیگه‌ای، رفت.


اسکای همون‌جا وایساد، راهرو یهو سردتر شد.


سرشو به دیوار تکیه داد و چشماشو محکم بست.


سکوت برگشت، اما ذهنش فریاد می‌کشید.


حرف‌های دیو توی گوشش زنگ می‌زد.


چشماش می‌سوخت، دستشو جلوی صورتش گرفت.


زیر لب زمزمه کرد:


'هر چقدر هم که تلاش می‌کنم... بازم نمی‌تونم اون سال‌ها رو جبران کنم'


آروم به دیوار تکیه داد، نفسش توی گلوش گیر کرد.


'هر روز لعنتی پشیمونم. اما هر بار که می‌خوام درستش کنم، یکی هست که بهم یادآوری کنه لیاقتشو ندارم'


یه نفس لرزون بیرون داد.


'ولی اشتباه نبود...'

زیر لب گفت.

'این کارو کردم تا ازش محافظت کنم'


دستی به موهاش کشید تا خودشو آروم کنه.


متوجه سایه‌ای که آروم ته راهرو ایستاده بود نشد.


نانی اونجا بود.


به اندازه کافی مونده بود که همه چیز رو بشنوه.


به اندازه کافی مونده بود تا حس کنه چیزی توی وجودش پیچ خورده.


به اسکای نگاه کرد. دید که بدنش چطوری می‌لرزید؛ دستاش، صداش، عذاب وجدانش...


اشک‌هایی که اسکای سعی می‌کرد نریزه رو دید.


و برای اولین بار بعد از مدت‌ها... قلب نانی مکث کرد.


فقط برای یه لحظه.


بعد، با یه نفس خیلی آروم، نانی برگشت، رفت و اسکای رو توی راهرو تنها گذاشت.


غرق در احساسات، سکوت و پشیمونی.

Report Page