Chap 33
یه ماشین مشکی شیک جلوی عمارت بزرگ وایساد. موتور ماشین یه لحظه خِرخِر کرد و بعد خاموش شد.
در راننده باز شد و ویرایوث از ماشین پیاده شد.
با یه حرکت حرفهای آستینهای کتش رو صاف کرد.
پای پلههای مرمری وایساد و به اون عمارت بزرگ خیره شد. سنگ و شیشه زیر نور ماه برق میزدن.
همهجا ساکت و آروم بود، انگار خود عمارت داشت قدرت، ثروت و رازهای زیادی رو فریاد میزد.
یه لبخند تلخ و ترسناک روی لباش نشست.
بیسروصدا از پلهها بالا رفت. صدای تقتق کفشهاش روی مرمر به گوش میرسید.
درِ ورودیِ سنگین تقریباً بیصدا باز شد. هوای داخل خنکتر، بیروح و آشنا بود.
آروم، اما با یه هدف مشخص از راهروی درخشان رد شد. لوسترهای بالای سرش با یه نور کم و ملایم سوسو میزدن.
به طبقه بالا نرفت؛ به جاش، پیچید و به طرف پلههایی رفت که به پایین و به سمت زیرزمین راه داشتن. با هر قدمی که برمیداشت، هوا سنگینتر میشد.
سکوت مثل یه پارچه مخملی دورش پیچیده بود. وقتی رسید پایین، دستشو توی جیب کتش کرد و یه کلید قدیمی برنجی رو ازش بیرون آورد. درِ زیرزمین، بلند و سنگین بود و گوشههاش رنگورو رفته بود. وقتی کلید رو تو در انداخت و چرخوند، قفل با صدای "کلیک" باز شد.
در آروم و با اکراه باز شد. لولاها ناله میکردن. وارد شد و درو پشت سرش بست. صدای بستهشدن در، انگار دنیا رو مهر و موم کرد.
نور اتاق کم بود. لامپ فلورسنت بالا، گهگاهی چشمک میزد. یه صدای وزوز مثل یه چیز زنده و خسته میداد. بوی مواد ضدعفونی و خاطرات میاومد.
انتهای اتاق، یه تخت کنار دیوار بود و یه مبل کوچیک کنارش بود. ملافههای رنگپریده و چهارچوب آهنی... بیش از حد تمیز بود.
اونجا، یه زن روی تخت نشسته بود. پشتش به اون بود، زانوهاش رو توی سینهاش جمع کرده بود و دستاشو دورشون حلقه کرده بود. یه پیژامه سفید نازک تنش بود که مثل پوست دوم بهش چسبیده بود. موهای تیرهاش ژولیده و مثل یه پرده روی شونههاش افتاده بودن.
آروم به عقب و جلو تاب میخورد و چیزی رو زیر لب زمزمه میکرد که قابل فهم نبود.
ویرایوث یه لحظه کنار در وایساد و فقط تماشا کرد. با نگاهی سرد، کنجکاو و شیطنتآمیز.
بعد، آروم به اونطرف اتاق رفت و روی مبل نشست.
طوری نشست که انگار صاحب اونجاست.
که البته... همینطور هم بود.
با صدایی نرم و آروم، تقریباً بازیگوشانه گفت:
«مدت زیادی بود ندیده بودمت، نه؟»
هیچ جوابی نشنید.
زن فقط خودشو بیشتر جمع کرد.
«هنوزم از من میترسی، آره؟»
یه خنده آروم و حسابشده از گلوش بیرون اومد.
دستشو روی سینهاش گذاشت و با ناراحتی ساختگی گفت:
«واقعاً ناراحتکنندهست... دیدن اینکه بعد از این همه سال، هنوزم ازم میترسی»
بعد، بدون هیچ هشداری، زد زیر خنده.
بلند، وحشی و دیوونهوار.
خندهاش توی زیرزمین مثل یه چیز شیطانی پیچید.
لحنش عوض شد، آرومتر و تلختر شد.
«امروز، با چاقو زدمش»
این کلمات مثل یه سنگ توی آب راکد اتاق افتادن؛ تیز، سرد و بدون برگشت.
زن چیزی نگفت، فقط کمی از جاش پرید.
اما همین کافی بود.
چشمای ویرایوث که اون حرکت رو دید، برق زد.
کمی جلوتر خم شد و ازش لذت برد.
با صدایی پر از سرگرمی گفت:
«تو حتی اونو یادت نمیاد... در واقع هیچی رو. ولی بازم وقتی اسمشو میارم، تکون میخوری»
«جالبه»
گذاشت سکوت کشدار بشه و بعد، تقریباً با لحن شادی اضافه کرد:
«نگران نباش، نمرده»
یه لبخند آروم روی صورتش نشست.
«هنوز نفس میکشه... فعلاً. اما هر نفس براش مثل یه مجازات میمونه»
نگاهش به سمت زن رفت و درخشید.
«درد یه یادآور خوبه. به آدما یادآوری میکنه کی دهنشون و ببندن»
باز هم مکث کرد.
این بار طولانیتر.
بعد، آروم و بیرحمانه گفت:
«اما اگه همینطوری ادامه بده... عاقبتش دقیقاً مثل تو میشه»
یه خنده سرد پشت این حرف از دهنش بیرون اومد.
«اینطور فکر نمیکنی؟»
زن لرزید، هرچند خیلی کم، ولی ویرایوث متوجه شد.
و همین به تنهایی کافی بود تا خوشحالش کنه.
تقریباً با خودش زمزمه کرد:
'فقط چند روز دیگه'
'و اون برمیگرده اینجا... دقیقاً جایی که بهش تعلق داره'
دوباره خم شد، صداش مثل فولاد محکم بود.
'و بعد، بهش نشون میدم وقتی یکی جلوی من وایسه چیمیشه'
اتاق توی سکوت سنگینی فرو رفت. انگار زمان متوقف شد.
بعد، ویرایوث از جاش بلند شد.
وقتی نزدیک شد، زن به صورت غریزی سرشو برگردوند و خودشو جمع کرد.
ویرایوث کنار تخت وایساد و یه کشو رو باز کرد.
از توش یه جعبه کوچیک درآورد و درش رو باز کرد.
چند تا قرص با شکل و رنگهای مختلف داخلش بودن؛ مثل یه روال روزمره که تحت کنترل بود.
لیوان رو از آب پر کرد و با لحنی ملایم صحبت کرد.
«داروهاتو بخور»
زن صورتشو برگردوند و موهای آشفتهاش روی چشماش افتادن.
ویرایوث دستشو دراز کرد، موهاش رو کنار زد و پشت گوشش گذاشت.
«دهنتو باز کن»
لحنش نرم بود، اما هیچ مهربونیای توش نبود.
قرصها رو روی زبونش گذاشت، بعد لیوان رو بهش داد و نگاهش کرد تا آب رو بخوره.
زن بهش نگاه نکرد. فقط دوباره خودشو جمع کرد.
ویرایوث وایساد، بهش خیره شده بود و از این صحنه لذت میبرد.
«داری دختر خوبی میشی»
زیر لب گفت.
«روز به روز»
یه حرکت کوچیک... صورتشو به سمت اون چرخوند، فقط برای یه ثانیه.
چشماشون به هم رسید.
چشمای زن خالی بودن.
خالی و بیروح.
هیچ اثری از زندگی توشون نبود.
بعد، دوباره صورتشو برگردوند و توی زانوهاش جمع شد.
ویرایوث خندید.
«از تعریف خوشت نمیاد، هان؟»
هیچ جوابی نشنید.
لبخندش محو شد.
با کمی سرخوردگی زیر لب گفت:
«گفتم سکوت میخوام، اما نه در این حد»
یه آه آروم کشید و شونههاش رو بالا انداخت.
«با این حال... من این ورژن تو رو بیشتر دوست دارم»
کمی بیشتر موند و بعد، به سمت در چرخید.
دم در مکث کرد، به عقب نگاه کرد.
یه نیشخند روی لبش نشست.
«به زودی دوباره همو میبینیم»
«همسر عزیزم»
و با این حرف، از اتاق بیرون رفت و درو با یه صدای آروم پشت سرش قفل کرد.
وقتی از پلههای صیقلی بالا میرفت، صدای قدمهاش توی فضا اکو میشد؛ آروم و باوقار، مثل مردی که تمام وقت و کنترل دنیا رو تو دستاش داره.
نیشخند روی لبهاش باقی موند.
به طبقه بالا رسید و تو راهروی کمنور قدم زد. لوسترهای سوسوزن، سایههای نرم و متغیری رو روی دیوارها میانداختن.
توی اتاقش، که بزرگ، تمیز و غرق در تجملات بود، کتش رو درآورد و روی تخت انداخت.
آهی کشید. دکمههای بالایی پیراهنش رو باز کرد، یقهاش رو شل کرد و به سمت کابینت مشروبها رفت. برای خودش یه لیوان ویسکی ریخت. مایع کهربایی، با چرخیدن توی لیوان کریستالی، نور کمرنگ رو به خودش گرفت.
به سمت پنجره رفت. بیرون، شب بیانتها وایساده بود. ساکت، بیحرکت و نظارهگر.
یه لحظه همونجا وایساد. آروم جرعه جرعه از لیوانش نوشید، به هیچ چیز خاصی خیره نشده بود.
سکوت اتاق مثل یه پوست دوم، دورش پیچیده بود.
تق.
تق.
تق.
نوک انگشتش به صورت ریتمیک به کناره لیوان میخورد و صدای آرومش توی سکوت اکو میشد.
یه نفس عمیق و آروم کشید. با صدایی آروم و کنترلشده زیر لب گفت:
'تو متعلق به این عمارت هستی'
'به من...'
انعکاس خودش توی شیشه بهش نگاه میکرد؛ سرد، تیز و دستنیافتنی.
'و به زودی...'
سرشو کمی خم کرد.
'دوباره اینجا خواهی بود. جایی که همیشه بهش تعلق داشتی'
یه جرعه دیگه نوشید.
پلک نزد.
تکون نخورد.
فقط اونجا وایساده بود، مثل یه سایه که از یخ تراشیده شده بود.
یه لحظه گذشت.
بعد، زیر لب زمزمه کرد:
'پسر عزیزم'
یه نیشخند آخر روی لبهاش نشست و یه برق پیروزی کوچیک توی چشماش روشن شد.
بیرون، باد به آرومی وزید و درختها رو توی تاریکی تکون داد، اما عمارت مثل همیشه ساکت و بیحرکت باقی مونده بود؛ دیوارهای اون رازهای زیادی رو توی خودشون نگه داشته بودن.
___________________________
روز بعد، خورشید کاملاً بالا اومده بود.
پرتوهای طلاییش از پنجرهها به داخل میریختن و یه نور ملایم به اتاق میدادن.
هوای داخل آروم و ساکت بود. فقط با ریتم آروم نفسهای اسکای که خواب بود شکسته میشد.
بعد، تلفنش زنگ خورد.
یه بار.
دو بار.
اسکای توی خواب وول خورد. همونطور که چشماش بسته بودن، دستشو کورمالکورمال به سمت میز کنار تخت دراز کرد. بدون اینکه به شماره نگاه کنه، جواب داد و گوشی رو چسبوند به گوشش.
قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه، یه صدای بلند و جیغ جیغو از اون طرف خط بلند شد.
«اسکاااااااای! کدوم گوری هستیی؟»
اسکای قیافهاش رو جمع کرد.
«چه خبرته... مارک؟»
با صدایی که هنوز از خواب سنگین بود نالید.
«بیشعور! چرا کله سحر داد میزنی؟»
«کله سحر؟ داداش، ساعتو نگاه کن. یک بعدازظهره، احمق!»
اسکای پلک زد و به ساعت دیواری نگاه کرد.
«خب که چی؟ میخواستم امروز استراحت کنم. اما توی احمق نذاشتی»
با اینکه هنوز صداش از خواب سنگین بود، لحنش تند شد.
«امروز نرفتی بیمارستان؟»
«نه، نرفتم. میخواستم استراحت کنم»
«عوضی، تو اونجا راحت داری استراحت میکنی و مَردت داره از دستت میپره!»
اسکای یهو از جا پرید و با موج دردی که تو پهلوش پیچید، صورتشو جمع کرد.
«لعنتی... آخ... چی داری میگی؟»
مارک با صدای بلندتر تکرار کرد:
«گفتم یکی داره مردت و میدزده!»
اسکای چشماشو باریک کرد.
«داری شوخی میکنی. اینم یکی از نقشههای مسخرهات برای بیرون کشوندن منه؟»
«قسم به تموم مرغ سوخاریهایی که تو عمرم عاشقشون بودم، شوخی نیست! همین الان پاشو بیا اینجا!»
یه لحظه سکوت شد.
اسکای آهی کشید.
«خیلی خب، دارم میام. ولی به خدا قسم مارک...اگه این یکی دیگه از نقشههای احمقانه و نابغهوارت باشه، کاری میکنم کفشهاتو بجوی»
مارک تند گفت:
«آره، آره باشه! فقط بجنب!»
«دارم آدرسو برات میفرستم»
اسکای تماس رو قطع کرد و گوشی رو روی تخت انداخت. با کلافگی برای یه لحظه طولانی به سقف خیره شد.
'اینم از روز استراحتم'
'حتی خدا هم داره باهام لجبازی میکنه'
خودشو از تخت بیرون کشید و دوباره با درد شدیدی که توی پهلوش پیچید، صورتشو جمع کرد. دستشو روی شکمش گذاشت و به سمت حمام رفت. کاشیهای سرد مثل یه سیلی به صورتش خوشآمد گفتن.
پونزده دقیقه بعد، بیرون اومد؛ دوش گرفته و لباس پوشیده، آروم موهای خیسش رو شونه میکرد.
پیراهنش رو بالا زد، با دقت روی زخم در حال بهبودش پماد مالید.
بعد، گوشی رو از روی تخت برداشت.
یه پیام جدید از مارک روی صفحه بود.
[لوکیشن رستوران بیف اند شیک]
اسکای اخم کرد.
'اونجا چه خبره؟'
همونجور که اخم کرده بود، گوشی رو تو جیبش گذاشت و کلیدهاش رو برداشت.
توی پارکینگ، سوار ماشینش شد و وقتی کمربند به پهلوی دردناکش فشار آورد، نالهای از دهنش بیرون اومد. زیر لب فحشی داد و خودشو جابهجا کرد و ماشین رو روشن کرد.
'واقعاً امیدوارم این یکی از شوخیهای احمقانهات نباشه مارک'
همینطور که از پارکینگ بیرون میرفت، زیر لب غر زد و به سمت رستوران حرکت کرد.
_______________________
بعد از یه رانندگی طولانی و آروم، اسکای بالاخره ماشین رو جلوی رستوران بیف اند شیک متوقف کرد.
یه لحظه بیحرکت نشست و به تابلوی درخشان بالای در نگاه کرد. بعد، آهی کشید. دستی به موهاش کشید و پیاده شد.
چشماشو توی حیاط جلویی چرخوند.
نه مارک و نه نانی رو هیچ جا نمیدید.
'جدیجدی سر کارم گذاشت؟'
در رستوران رو هل داد و وارد شد.
بوی گوشت کبابشده و پنیر آبشده بلافاصله زیر دماغش پیچید و با زمزمه آروم حرفها و صدای ملایم جازی که از بالا پخش میشد، قاطی شد.
چشماشو روی هر میز و هر گوشهای چرخوند.
هیچی.
تا اینکه...
دو چهره آشنا نظرش رو جلب کرد که پشت یه دیوار جداکننده نزدیک گوشهی انتهایی رستوران نشسته بودن.
اسکای به سمتشون رفت و به شونه یکی از اونا زد.
مرد برگشت.
مارک بود، میلک هم کنارش نشسته بود.
به محض اینکه مارک اسکای رو دید، چشماش گشاد شد. بدون هیچ حرفی، بازوی اسکای رو گرفت و اونو پشت دیوار کشید.
اسکای با صدای آروم و خشداری، غرغر کرد:
«چه مرگته؟!»
و با درد شدیدی که توی شکمش پیچید، صورتشو جمع کرد.
«هیس... حرف نزن. فقط نگاه کن»
مارک گفت و سرشو به سمت یه میز کنار پنجره تکون داد.
اسکای گیج شد، پلک زد و نگاهش رو دنبال کرد.
و بعد...
خشکش زد.
نانی اونجا نشسته بود. یه پیراهن سفید تمیز و شلوار آبی تنش بود، حالتش راحت بود و یه لبخند ملایم روی صورتش داشت.
رایان، با لباس فرم مدرسه، کنار نانی نشسته بود و پاهاش رو با خوشحالی زیر میز تاب میداد.
و کنار نانی، یه مرد نشسته بود که یه کت و شلوار مشکی شیک پوشیده بود و کمی به سمتشون خم شده بود.
اما این فقط حضور اونا نبود که مثل یه مشت به سینه اسکای کوبیده شد.
چهره نانی بود...
داشت لبخند میزد، حتی میخندید.
خیلی راحت به نظر میاومد.
انگار... خوشحال بود.
اون مرد جوری دستشو لمس کرده بود، که انگار جای دستاش اونجا بود.
فک اسکای منقبض شد. دستاش ناخودآگاه مشت شدن.
خشمش داشت به سرعت بالا میزد. خواست از جاش بلند شه که میلک سریع بازوش رو گرفت.
با صدای آروم و تندی زمزمه کرد:
«اسکای... صبر کن. الان نه»
اسکای با صدای خشداری که انگار زهر توش بود، به سمتش برگشت.
«الان نه یعنی چی؟!»
«نمیبینی چطوری داره به نانیِ من نگاه میکنه؟ گذاشته اون یارو همینطوری لمسش کنه...»
صداش آروم، اما پر از کینه بود. چشماش تاریک شده بودن و یه طوفان پشتشون در حال شکلگیری بود.
میلک آروم بهش هشدار داد.
«میدونم. اما اگه اینجا باهاش روبرو بشی، ممکنه فکر کنه داری تعقیبش میکنی»
«حق با اونه. فقط... نفس بکش. اول نگاه کن. ببین چی میشه»
اسکای جوابی نداد. چشماش روی نانی قفل شده بود. سینهاش منقبض و داغ بود، انگار یه چیزی توی وجودش داشت میسوخت. کنترلش داشت از دستش در میرفت.
اون سه نفر، مثل یه مشت جاسوس دستوپاچلفتی، پشت دیوار جداکننده قوز کرده بودن.
پیشخدمتها با ابروهای بالا رفته رد میشدن و مارک با دست تکون دادن، سعی میکرد کاری کنه که عادی به نظر بیان. چند تا از مشتریهای نزدیک، از قبل داشتن پچپچ میکردن و نگاهشون میکردن.
بعد، یه پیشخدمت که یه گاری پر از وسایل رو هل میداد، سعی کرد از کنارشون رد بشه.
جا تنگ بود، پس مارک برای باز کردن راه، به اسکای نزدیکتر شد.
در حین حرکت کردن، دستش محکم ولی ناخواسته به پهلوی اسکای خورد؛ دقیقاً جایی که بیشتر از همه درد میکرد.
درد مثل یه شوک الکتریکی از بدن اسکای رد شد.
«آااای لعنتی!»
اسکای داد زد و از روی غریزه مارک رو به عقب هل داد.
مارک تلوتلو خورد، با صدای بلندی به پشت افتاد و پخش زمین شد.
«آخ! مرد حسابی... این چه کاری بود؟!»
در حالی که آرنجش رو میمالید، ناله کرد.
اسکای که از درد صداش گرفته بود، در حالی که پهلوش رو گرفته بود، تند گفت:
«چرا اونجوری بهم دست زدی؟!»
میلک با تعجب چرخید.
«چه خبر شد یه دفعه؟»
مارک با اخم از جاش بلند شد و داد زد.
«این آقا منو هل داد! بیدلیل!»
«بیدلیل هلت ندادم، احمق...»
قبل از اینکه بتونه حرفش رو تموم کنه، یه صدای آروم حرفشون رو قطع کرد.
هر سه نفر خشکشون زد.
نانی، رایان و اون مرد جلوی اونا وایساده بودن.
رایان با چشمای گشاد شده از هیجان، آروم گفت:
«آقای نابینا!»
یه قدم کوچیک به جلو برداشت.
اما نانی به آرومی، با گذاشتن دستش روی سینه رایان متوقفش کرد.
بعد، خودش جلوتر رفت، دستاشو محکم بغل کرده بود. چهرهاش بیحالت بود، اما چشماش، تیز و سرد، تنش رو از بین برد.
مرد کنارش بیصدا و آروم ایستاده بود. نگاهش روی اسکای، سرد و یخی قفل شده بود.
مارک سریع از جاش بلند شد و پیراهنش رو صاف کرد. میلک تندتند پلک زد و با یه لبخند سریع، حالتش رو درست کرد.
اسکای هم بلند شد. یه لحظه درد از صورتش گذشت و سعی کرد زخم پهلوش و تعجب توی چشماش رو پنهان کنه.
«الآن داری تعقیبم میکنی؟»
صدای نانی سرد و بی تفاوت بود.
اسکای لکنت گرفت.
«ن-نه. چرا باید تعقیبت کنم؟»
نانی با نگاه ثابتش بهش فشار آورد.
«پس دقیقاً اینجا چیکار میکنی؟»
اسکای سعی کرد عادی به نظر بیاد.
«م-مگه من نمیتونم بیام کافه؟»
اما همین که کلمات از دهنش بیرون اومدن، اعتمادبهنفسش از بین رفت.
کافه آخه؟
یه نگاه به اطرافش انداخت.
پوسترهای روشن از برگرها، میلکشیکها و پکیجهای غذایی روی دیوارها بودن.
درسته.
اینجا قطعا کافه نبود.