Chap 32

اسکای آروم نفسش رو بیرون داد.
بعد، به دستهی مبل تکیه داد و به سمت نانی چرخید.
«کن فقط محتاط بود»
آروم گفت:
«اشتباه برداشت نکن»
نانی نگاهش رو بالا نیاورد.
«چرا باید اشتباه برداشت کنم؟»
لحنش بیخیال و بیاحساس بود.
«زندگی توئه. هر کاری بخوای میتونی بکنی»
اسکای نگاهش رو ازش برنداشت.
«اینو میگی... ولی سکوتت از حرفات بلندتره»
نانی گوشی رو کمی محکمتر توی دستش گرفت، اما چیزی نگفت.
اسکای یه لبخند خسته زد.
«توی وانمود کردن به اینکه برات مهم نیست، اونقدرام خوب نیستی»
این بار نانی نگاهش رو بالا آورد...
صورتش تحت کنترل و صداش بیطرف بود.
«برام مهم نیست»
آروم گفت:
«حتی اگه هم بود... فرقی نمیکرد»
اسکای بحث نکرد، فقط نگاهش رو برگردوند. اما از گوشهی چشمش اونو دید...
نگاه نانی برای یه ثانیه به سمتش چرخید، قبل از اینکه پشت صفحهی گوشیش پنهان بشه.
سکوت دوباره بینشون نشست.
نانی بیهدف صفحه رو بالا و پایین میکرد، و اسکای بیحرکت نشسته بود، افکارش به هم گره خورده بود و خستگی دوباره به جونش چنگ زده بود.
بعد از چند دقیقه، سکوت با صدای غژغژ در اتاق استراحت شکست. هر دو سرشون رو بالا آوردن.
رایان توی چارچوب در وایساده بود. همون لحظهای که باباش و آقای نابینا رو توی یه اتاق دید، لبخندی صورتش رو روشن تر کرد.
«بابا! آقای نابینا!»
با ذوق صدا زد.
اسکای و نانی هر دو به سمتش برگشتن، صورتهاشون ناخودآگاه نرم شد. لبخندی روی صورت اسکای نشست. نانی کمی صافتر نشست و گوشیش رو توی جیبش سُر داد.
رایان مستقیم به سمت نانی دوید و پاش رو محکم بغل کرد. لبهای نانی به یه لبخند کوچیک باز شد و رایان رو توی بغلش بلند کرد.
اسکای آروم و با آرامش اونا رو تماشا میکرد. یه حس لطیف از روی صورتش گذشت.
پشت سر رایان، سوفیا توی چارچوب در ظاهر شد.
«دکتر نانی، من دیگه میرم. رایان حالا پیش شماست»
اسکای و نانی برگشتن و بهش نگاه کردن.
نانی آروم گفت:
«باشه. ممنونم»
سوفیا کیف و بطری آب رایان رو روی میز گذاشت.
بعد، رفت و آروم درو پشت سرش بست.
نانی دستشو توی موهای رایان کشید، صداش آروم و ملایم بود.
«عزیزه من چطوره؟»
رایان پرانرژی جواب داد:
«خوبم!»
نانی لبخند زد، اما چشماش غریزی به لباس رایان افتاد.
«ولی... چرا هنوز لباس مدرسه تنته؟»
پرسید و گرد و خاک روی شونهی رایان رو پاک کرد.
«قبلش نرفتی خونه؟»
رایان سرشو تکون داد.
«نه. رایان میخواست بیاد اینجا... پیش شما»
با شادی گفت، بعد نگاهی به اسکای انداخت.
«و پیش آقای نابینا»
با این حرف، لبخند نانی کمی محو شد. چشماش برای یه لحظه به اسکای خیره شد قبل از اینکه دوباره به رایان برگرده.
قبل از اینکه هیچکدوم بتونن حرفی بزنن، رایان یهدفعه از بغل نانی پایین اومد و به سمت اسکای دوید. بدون هشدار، دستاشو محکم دور کمرش حلقه کرد... درست روی زخم باندپیچیشده.
اسکای خودشو جمع کرد و نفسش بند اومد.
«رایان...»
نانی سریع بلند شد و با دو قدم بلند خودشو به اونا رسوند. دستشو روی شونهی رایان گذاشت، صداش آروم اما محکم بود.
«آروم، عزیزم. خیلی محکم فشار نده. حال آقای نابینا امروز خوب نیست»
رایان با ابروهای تو هم رفته و گیج سرشو بلند کرد.
« آقای نابینا مریضه؟»
اسکای سریع سرشو تکون داد، به زور از بین ناراحتی و درد لبخند زد.
«نه، نه، فقط خستهام. من خوبم، کوچولو»
یکم روی کاناپه جابهجا شد و روی صندلی کنارش زد.
«بیا بشین پیش من»
صورت رایان دوباره روشن شد. کنار اسکای نشست و خودشو زیر بازوش جا داد.
دست اسکای پشتش قرار گرفت، مراقب اما مهربون، حتی با وجود اینکه موج درد تیز دیگهای فکش رو منقبض کرده بود.
اونطرف اتاق، نانی دوباره نشست. حرفی نزد، اما نگاهش معلق مونده بود، هر حرکت کوچیک رو زیر نظر داشت، خشکی شونههای اسکای و نفسهای کمعمقش رو با دقت ثبت میکرد. چیزی نگفت. فقط به عقب تکیه داد و گوشیش رو دوباره توی دستش گرفت... اما چشماش یه لحظه هم اونا رو ول نکرد.
«غذا خوردی، هوم؟»
اسکای آروم پرسید و موهای رایان رو بوسید.
رایان سرشو تکون داد.
«آره. بابا چی؟ و شما؟»
اسکای به نانی، و بعد دوباره به رایان نگاه کرد.
«من خوردم. اما مطمئن نیستم بابات خورده باشه»
رایان به سمت نانی برگشت.
نانی سرشو بالا آورد، انگار که گوش نمیداده... هرچند واضح بود که به تمام حرفهاشون گوش داده.
«من خوردم»
به آرومی جواب داد، لبخند محوی روی لبهاش بود.
رایان که قانع شده بود، این بار با احتیاط بیشتر به اسکای چسبید. اسکای لبهی بالشت کاناپه رو پشتش فشار داد. حرفی نزد. اما نانی اونو دید... دید که فکش چطوری سفت شد، اون تکون کوچیک انگشتهاش رو دید.
بعد رایان به گوش اسکای نزدیک شد و زمزمه کرد:
«اون عموی بد رو تنبیه کردی؟»
لبهای اسکای بالا رفت.
«آره»
در گوشش زمزمه کرد.
«دیگه نمیترسوندت»
رایان خندید.
«ممنونم، آقای نابینا»
«خواهش میکنم، کوچولو»
نانی سرشو کمی کج کرد. زمزمه کردنشون رو دید، چشماش کمی باریک شد و وانمود کرد بهشون شک کرده.
«شما دو تا چی دارین پچ پچ میکنین؟»
رایان با پوزخند برگشت.
«یه رازه، بابا!»
نانی یه ابروش رو بالا انداخت.
«راز؟ از بابات قایمش میکنی؟»
رایان خندید... بعد، یه دفعه جدی شد و صورت نانی رو کمی بیش از حد دقیق نگاه کرد.
«عصبانی نیستی... درسته؟»
آروم پرسید.
«ناراحت نباش، بابا»
نانی پلک زد، از این تغییر ناگهانی جا خورد.
«نه، عزیزم. بابا فقط داشت باهات شوخی میکرد»
اما رایان از قبل به سمتش دویده بود، توی بغلش میفت و دستاشو دورش حلقه کرد.
«رایان بابا رو از همه بیشتر دوست داره»
آروم کنار گونهش زمزمه کرد و بعد بوسیدش.
«و هیچ رازی نداریم. قول میدم»
نانی با نفسهای کوتاه خندید و یه دستشو محکم دور رایان حلقه کرد.
«باشه، باشه. بابا رایان رو باور داره»
اسکای آروم از کنار تماشا میکرد... چشماش ملایم و لبخندش محو بود. اما یه چیزی توی سینهش سنگین شد. شاید به خاطر این صحنه. شاید به خاطر اینکه میدید چقدر طبیعی به نظر میرسید.
انگار بیرون یه خاطرهای ایستاده بود که مال اون نبود...
نانی برای یه ثانیه سرشو بالا آورد و اون نگاه رو دید. یه لحظه بیحرکت موند.
بعد، نانی نگاهش رو برگردوند و آروم با انگشت شستش روی گونهی رایان کشید.
«حالا... دیگه ناراحت نیستی؟»
رایان دوباره پرسید، نگاهش بین هر دو نفرشون در رفت و آمد بود.
«نه»
نانی با یه لبخند کوچیک گفت.
«بابا هیچوقت واقعا ازت ناراحت نشده»
رایان به سمت اسکای برگشت.
آقای نابینا هم ناراحت نیست، درسته؟»
اسکای سریع پلک زد و سرشو تکون داد.
«اصلاً ناراحت نیستم»
رایان با شادی لبخند زد.
«رایان آقای نابینا رو هم دوست داره. پس ناراحت نباش، باشه؟»
گلوی اسکای سفت شد. آب دهنش رو قورت داد.
«آقای نابینا هم رایان رو دوست داره... خیلی زیاد»
آروم گفت.
بعد، در حالی که نگاهش برای یه لحظه به نانی افتاد، اضافه کرد:
«و نگران نباش. من و بابات خیلی هم خوبیم»
این بار، نانی از این حرف جا نخورد. کاملاً به نگاه اسکای جواب داد.
بعد، سرشو به آرومی تکون داد.
«آره، عزیزم»
«همه چی خوبه»
سکوت توی اتاق کش اومد... گرم، طولانی و یه جورایی مقدس.
بعد، رایان با یه حرکت آروم، از بغل نانی پایین اومد و به سمت میزی رفت که کیفش روش بود.
اسکای و نانی اونو تماشا میکردن، کنجکاوی توی چشماشون برق میزد.
رایان روی پنجهی پا ایستاد، سعی میکرد کیف رو بگیره، اما بهش نمیرسید.
برگشت و با حالت پر از امیدی به نانی نگاه کرد.
نانی بدون حرف بلند شد، لبخندی پر از فهم روی لبهاش بود. جلو رفت، کیف رو برداشت و به رایان داد.
رایان خندید و محکم بغلش کرد، بعد روی نوک پا برگشت به سمت کاناپه و کنار اسکای روی زمین نشست. حرکاتش هدفمند بود و صورتش از هیجان میدرخشید.
نانی هم کنارش نشست و پاهاش رو تا کرد.
اسکای از روی کاناپه به جلو خم شد.
«اونجا چی داری، کوچولو؟»
نانی آروم پرسید.
رایان با یه لبخند پر غرور گفت:
«رایان میخواد یه چیزی به شما و آقای نابینا نشون بده»
گفت و زیپ کیفش رو باز کرد.
اسکای و نانی نگاهی به هم انداختن، صورتهاشون نرم شده بود.
رایان دستشو توی کیفش برد و یه کاغذ تا شده رو بیرون آورد، اما اونو توی بغلش پنهان نگه داشت.
با چشمای پر از شیطنت به اون دوتا نگاه کرد.
«چشماتونو ببندین!»
در حالی که میخندید با ذوق گفت.
اسکای همونطور که لبخند میزد، یه ابروش رو بالا انداخت.
«برای چی، کوچولو؟»
«چونکه یه رازه!»
رایان اصرار کرد و دستاشو با یه حالت قهر کوچیک روی کمرش گذاشت.
این کار باعث شد هر دو آروم بخندن. با لبخندهای آروم چشماشونو بستن.
رایان به نقاشی توی دستاش نگاه کرد، انگشتهای کوچیکش آروم اونو صاف کرد. صورتش از شادی بی صدا میدرخشید.
بعد، با هیجان گفت:
«خب! حالا باز کنین!»
اسکای و نانی چشماشونو باز کردن.
رایان کاغذ رو با دو دست به سمت اونا گرفت، غرور از صورتش میبارید.
«رایان اینو امروز توی مدرسه کشید!»
نفس اسکای بند اومد.
نانی کاملاً بیحرکت موند.
اون یه نقاشی ساده بود...
خطخطیهای بچهگونه و خطوط نامنظم.
اما همهچیز رو میگفت.
وسط نقاشی، یه پسر کوچولو کشیده شده بود که دستاشو باز کرده و دست دوتا آدم بزرگتر رو گرفته بود، هرکدومشون یه طرفش بودن.
هر دوشون لبخند به لب داشتن و بالای سرشون اسمهایی با حروف نامنظم و لرزون نوشته شده بود.
وسط 'رایان کوچولو'
سمت راست 'بابا'
و سمت چپ 'آقای نابینا'
بالای اونا، یه خورشید و ابر میخندیدن. پایینشون، یه تیکه چمن سبز، و پاهای برهنه با دقت کشیده شده بودن.
سکوت سنگین شد.
نه خیلی سنگین، نه یه جور اذیت کننده.
فقط... پر بود.
رایان نقاشی رو مثل یه چیز مقدس جلوی اونا روی زمین گذاشت.
بعد، با انگشتش شروع به توضیح دادن کرد.
«این رایان کوچولوئه»
گفت و به آدمک وسط نقاشی اشاره کرد.
«اینم بابا»
به سمت راست ضربه زد.
«و اینم آقای نابینا »
با یه لبخند اضافه کرد و به آدمک سمت چپ اشاره کرد.
« ما توی پارکیم! اون روز هوا آفتابیه، و پابرهنه روی چمن وایسادیم»
صداش روشن و معصوم بود. پر از عشقی که سنگینیش رو درک نمیکرد.
نانی آروم پلک زد، سعی میکرد جلوی سوزش چشماش رو بگیره.
سینهی اسکای سفت شده بود، خیلی سفت. قبل از اینکه بتونه جلوی اشکهاش رو بگیره، یکی از گوشهی چشمش سُر خورد و افتاد. ولی سریع با دست پاکش کرد.
رایان متوجه شد.
نگاهش بین اون دوتا چرخید، ذوقش کمتر شد.
«شما... نقاشی رایان رو دوست نداشتین؟»
آروم پرسید، صداش یهدفعه نامطمئن شد.
این حرف باعث شد هر دو از سکوتشون بیرون بیان.
«نه! اصلاً اینطور نیست!»
با هم و با عجله گفتن و لبخندهای تصنعیشون روی لب هاشون افتاد.
رایان از همزمانیشون غشغش خندید.
اسکای و نانی یه نگاه دیگه به هم انداختن، گذرا و نامطمئن.
یه چیز ناگفته توی هوا بود.
یه چیز عمیق.
اما هیچکدوم بهش اشاره نکردن.
رایان دوباره به نقاشی نگاه کرد و این بار آرومتر گفت:
«خانم معلم بهمون گفت چیزی رو که دوست داریم بکشیم»
دوباره سرشو بلند کرد، در حالی که لبخند میزد گفت:
«رایان بابا و آقای نابینا رو دوست داره... پس من ما رو کشیدم»
نانی جلو رفت، آروم گونههای پسرش رو توی دستاش گرفت و پیشونیش رو بوسید.
«قشنگه، عزیزم»
زمزمه کرد، صداش گرفته اما محکم بود.
اسکای دستشو جلو برد و موهای رایان رو به هم ریخت.
«نمیدونستم کوچولوی من انقدر خوب نقاشی میکشه»
رایان از این تعریف خندید، گونههاش از غرور گل انداخته بود.
«ممنونم، بابا! ممنونم، آقای نابینا!»
اسکای از بین اشکهاش لبخند زد.
انگشتهای نانی روی گونهی رایان موند.
اما بعد، رایان دوباره حرف زد، بدون هشدار، بدون اینکه بدونه چه اتفاقی میافته...
«معلم پرسید چرا رایان پدرش رو نقاشی نکرده»
جو اتاق عوض شد.
صورت نانی تغییر کرد.
گرمای صورتش کمی از بین رفت.
نفس کشید، اما حرفی نزد.
قبل از اینکه هیچکدوم بتونن جوابی بدن، رایان ادامه داد، کاملاً از تأثیر حرفش بیخبر بود.
«رایان به معلم گفت... رایان الان بابا رو نمیخواد. رایان فقط بابا نانی و آقای نابینا رو میخواد»
سکوت بعدی... یه چیزی رو شکست.
سینهی اسکای بالا و پایین رفت و قبل از اینکه بتونه جلوی خودشو بگیره، دستشو جلو برد و رایان رو توی بغلش کشید. با وجود دردی که توی شکمش پیچید، محکم بغلش کرد.
زخم فراموش شد.
احساساتش هیچوقت خاموش نشد.
اسکای چشماشو محکم بست، اشکها حالا آزادانه میریختن و موهای رایان رو خیس میکردن.
نانی صورتشو برگردوند، فکش رو محکم به هم فشرده بود. یه قطره اشک از گونهش سُر خورد. قبل از اینکه کسی ببینه پاکش کرد.
اسکای چشماشو باز کرد، هنوز رایان رو محکم بغل کرده بود.
به نگاه نانی خیره شد، یه چیزی توی اون نگاه برق زد.
شناخت، درک، درد...
بعد، اسکای کمی خودشو عقب کشید و شقیقهی رایان رو بوسید.
«ممنونم، کوچولو... ممنون که بهم اجازه دادی جزئی از دنیای تو باشم»
با صدایی که از احساس گرفته بود، زمزمه کرد.
یه قطره اشک دیگه پایین افتاد. رایان با انگشتهای کوچیکش پاکش کرد.
«گریه نکن، آقای نابینا»
آروم گفت.
«شما همیشه جزئی از دنیای کوچولوی رایان هستین»
اسکای از بین اشکهاش لبخند زد. موهای رایان رو بوسید و زمزمه کرد:
«هیچوقت تنهام نذار... لطفاً»
نانی دوباره به اونا نگاه کرد. یه چیزی توی چشماش برق زد.
«رایان ترکتون نمیکنه»
زمزمه کرد.
«قول میدم»
گونهی اسکای رو بوسید، دستاش محکم دورش حلقه شده بود.
نانی از روی زمین بلند شد، صداش آروم بود.
«خیلی خب، عزیزم. وقت رفتنه. دیگه باید بریم خونه»
رایان با امید سرشو بالا آورد.
«نمیشه یه کم دیگه بمونیم؟»
نانی سرشو تکون داد، آروم اما محکم.
«داره دیر میشه، عزیزم. فردا مدرسه داری... و باید قبل از خواب تکالیفت رو تموم کنی، یادت که نرفته؟»
رایان اخم کرد اما حرفی نزد.
از بغل اسکای پایین اومد، و اسکای از دردی که توی شکمش پیچید جمع شد. دستشو روی شکمش گذاشت، ولی حرفی نزد.
نانی دید. چشماش کمی باریک شد، اما چیزی نگفت...
رایان خم شد تا نقاشی رو توی کیفش بذاره، اما اسکای آروم متوقفش کرد.
«صبر کن کوچولو، میتونم ازش عکس بگیرم؟»
رایان برگشت. در حالی که صورتش از خوشحالی میدرخشید کاغذ رو بهش داد.
اسکای گوشیش رو از جیبش بیرون آورد و سه تا عکس گرفت.
کلیک. کلیک. کلیک.
رایان خندید و پرسید:
«چرا سه تا؟»
اسکای لبخند زد.
«همینجوری، دلم خواست»
نانی جلو رفت، نقاشی رو گرفت، تا کرد و با دقت توی کیف گذاشت. زیپش رو کشید، بند رو با یه دست و دست رایان رو با دست دیگهاش گرفت.
«بریم، عزیزم»
رایان در حالی که به سمت در میرفت، برگشت و برای آخرین بار نگاه کرد.
«خداحافظ، آقای نابینا!»
اسکای دست تکون داد و آروم لبخند زد.
«خداحافظ، کوچولو»
نانی بطری آبش رو از روی میز برداشت و بدون اینکه پشت سرش رو نگاه کنه، از در بیرون رفت.
و بعد، سکوت دوباره برگشت.
اما این بار، گرم نبود.
خالی بود.
سرد و کشدار.
اسکای روی کاناپه به عقب تکیه داد، چشماش بسته بود.
بعد آروم، گوشیش رو بیرون آورد و به عکسی که گرفته بود خیره شد.
یه لبخند شکسته و نرم روی لبهاش نشست.
'به زودی... دوباره کنار هم جمع میشیم'
دوباره اشک توی چشماش حلقه زد.
گوشی رو به سینهش فشار داد، چشماش آروم بسته شد و زمزمه کرد:
'به زودی...'