Chap 31

بعد از اینکه اسکای از اتاق نانی بیرون اومد، راه افتاد سمت اتاق استراحت تا یکم دراز بکشه. تمام بدنش داشت تیر میکشید و هر رگش از درد فریاد میزد. وقتی پیش نانی بود، این درد رو حس نکرده بود، چون تمام حواسش فقط به اون بود، نه به زخمش. اما حالا، با رفتن نانی، درد مثل یه موج سهمگین برگشته بود و محکم بهش ضربه میزد.
لنگلنگان راهرو رو طی کرد تا به اتاق رسید، درو باز کرد و رفت داخل.
کن از قبل روی کاناپه نشسته بود، لپتاپش روی پاش بود و پروندهها کنارش باز بودن. همین که در باز شد سرشو بلند کرد، و همون لحظهای که دید اسکای رنگش پریده و لنگ میزنه، لپتاپ رو بست، گذاشتش کنار و سریع بلند شد.
با صدایی آروم ولی پر از نگرانی پرسید:
«کدوم گوری بودی؟ با زخم نیمه باز رفتی!»
چشمای اسکای از خستگی مات شده بود.
«باید میرفتم»
آروم زمزمه کرد.
کن فعلاً چیزی نپرسید. رفت سمت کاناپه، پروندهها رو کنار زد، بالشت رو مرتب کرد و با اشاره بهش گفت:
«دراز بکش. انگار به زور سرپا وایسادی»
اسکای بحث نکرد. آروم و با احتیاط به سمت کاناپه رفت و خودشو روش انداخت. لحظهای که کمرش به بالشت برخورد کرد، چشماش از درد بسته شد.
با فک فشرده و دستی که ناخودآگاه روی زخمش قرار گرفت، آروم زیر لب غر زد.
«لعنتی!»
کن برای لحظهای نگاهش کرد، نگرانی توی چشماش برق زد. بعد، آرومتر از قبل پرسید:
«اونقدر مهم بود؟ اون چیزی که باعث شد بری؟»
اسکای چشماشو باز نکرد.
«آره، مهمتر از بخیه بود»
نگاه کن روش ثابت موند.
«اونقدر مهم که اینجوری راه بری؟ با این درد؟»
اسکای نفس عمیقی کشید. یه لبخند محو روی لبهاش نشست.
«ارزش هر قدمش رو داشت»
کن از بینیش هوا رو بیرون داد.
«واقعاً مثل یه عاشق دیوونه حرف میزنی»
اسکای یه چشمشو باز کرد و سرشو کمی به سمتش برگردوند.
«چون هستم»
مکثی کرد و صداش نرم شد. انگار یه حس شکننده توش بود.
«وقتی پیش اون بودم... درد نمیکرد. حتی یه ذره. انگار درد اصلا وجود نداشت»
انگشتهاش با درد روی بخیهها کشیده شد.
«ولی حالا؟ تنها چیزی که حس میکنم درده»
کن اول جوابی نداد. بعد، آروم گفت:
«همینجا بمون. میرم یه چیزی بیارم که کمکت کنه»
اسکای یه اشارهی کوچیک با سر کرد و بیشتر توی کاناپه فرو رفت، دستش همچنان روی زخمش بود.
یه خاطره از جلوی چشمش گذشت، دستای نانی که با دقت داشت بخیهش میکرد؛ اون نگاه توی چشماش، اون نزدیکی... حتی الان هم باعث میشد لبخند بزنه، هر چند کوچیک.
چند دقیقه بعد، در باز شد و کن برگشت. یه بسته کوچیک قرص توی یه دستش بود و یه پیراهن خاکستری تا شده توی دست دیگهاش.
اسکای آروم سرشو بلند کرد و ابروهاش بالا رفت.
«همهی اینا برای چیه؟»
«لازمشون داری»
کن گفت و به سمتش رفت.
«پیراهنت پر از خونه. حتی اگه خشک هم بشه، برای زخمت خوب نیست. این یکی تمیزه، توی کمد لباسم بود. هیچوقت نپوشیدمش. حالا مال تو»
اسکای برای یه ثانیه بهش خیره شد، بعد سرشو به نشونهی تأیید تکون داد و آروم با یه ناله خودشو صاف کرد. فشار بخیههاش دردناک بود. کمی خودشو جمع کرد، با انگشتهاش پهلوش رو گرفت، و بعد شروع به باز کردن دکمههای پیراهن خونیش کرد.
کن به سمت میز رفت، یه لیوان آب پر کرد و بهش فضا داد. وقتی برگشت، اسکای داشت دکمههای پیراهن جدید رو میبست.
کن قرصها رو بهش داد.
«اینا آنتیبیوتیکن. زخمت عمیق نیست، ولی هنوز بازه. نباید خطر عفونت رو به جون بخری»
اسکای بدون حرف قرصها رو گرفت و با یه جرعه آب قورت داد.
کن لیوان رو گذاشت کنار و یه تیوپ کوچیک پماد بهش داد.
«اینم درد و آروم میکنه. فقط یه ذره دور بخیههات بزن»
اسکای مکث کرد و ابروهاشو کمی تو هم کشید. بعد، پماد رو گرفت. به پشت تکیه داد و پایین پیراهنش رو بالا زد، یه مقدار از پماد رو روی پوست دردناک و ملتهبش مالید. فکش رو محکم فشار داد اما شکایتی نکرد.
کن به سمت کاناپهی روبهرو رفت و با آهی عمیق روش نشست، شونههاش افتاده بود.
برای مدتی، هیچکدوم حرفی نزدن.
سکوت بینشون سنگین نبود، فقط آروم بود.
بعد، صدای اسکای، آروم و آهسته سکوت رو شکست.
«چرا داری این کارا رو میکنی؟»
کن نگاهی بهش انداخت.
«چه کاریی؟»
اسکای سرشو کمی برگردوند.
«اینجوری کمکم میکنی. حتی نپرسیدی چرا خونریزی دارم. بخیههامو درست کردی، بهم قرص دادی، پیراهنت رو بخشیدی به من... تو که حتی منو نمیشناسی»
کن آروم نفسش رو بیرون داد و به دستاش خیره شد.
«تو منو یاد یه نفر انداختی»
اسکای از حرکت ایستاد.
«کی؟»
«یه دوست»
کن گفت، صداش کمی لرزید و نرمتر شد.
«زمانی که تازه فارغالتحصیل شده بودم، هنوز توی کارم جا نیفتاده بودم. اون اومد پیشم... بدتر از تو با چاقو زخمی شده بود. گفت نمیخواد بره بیمارستان. التماس کرد که کمکش کنم...»
مکث کرد، فکش منقبض شد.
«ولی من ترسیدم. گفتم نمیتونم. بهش گفتم این یه مسئلهی پلیسیه و نمیخوام درگیرش بشم. ردش کردم»
نفس عمیقی کشید و آب دهنش رو قورت داد.
«اون... زنده نموند. در حالی که داشت دنبال یکی دیگه میگشت تا کمکش کنه، از شدت خونریزی جون داد»
سینهی اسکای تیر کشید، این بار نه بخاطر زخم.
«متأسفم»
کن سرشو تکون داد.
«لازم نیست بخاطرش متاسف باشی. اما وقتی قبلتر دیدمت، اونجوری که دستتو روی پهلوت گذاشته بودی و سعی میکردی وانمود کنی اوضاعت خوبه... صورت اون مثل یه روح از جلوی چشمم گذشت. و من... نمیتونستم دوباره بیخیال باشم»
اسکای در سکوت نگاهش کرد، بعد، آروم گفت:
«ترسیده بودی. سال اولت بوده. تو هم یه انسانی، این به این معنی نیست که تقصیر تو بود»
کن یه لبخند محو زد، چشماش پر از درد قدیمی بود.
«شاید. ولی این... کمک به آدمایی مثل تو... انگار دارم از اون میخوام که منو ببخشه»
اسکای سرشو به پشتی کاناپه تکیه داد و به سقف خیره شد.
«فکر میکنم اون بخشش رو قبلا به دست آوردی. فقط با تبدیل شدن به دکتری که دیگه هیچوقت پشتشو به کسی نمیکنه»
دوباره سکوت آرومی بینشون حاکم شد. این یکی گرمتر بود. مثل یه درک مشترک، ناگفته اما قابل لمس.
بعد، کن بهش نگاه کرد. کنجکاوی توی صورتش موج میزد.
«راستی... بقیهی زخمت و کی بخیه زد؟»
لبهای اسکای کمی خم شد، یه حس نرمتری توی صورتش پیدا شد.
«کسی که از همون اولش باید بخیهش میزد»
سر کن به سمت بالا کج شد، کنجکاویش حالا بیشتر هم شده بود.
«دکترِ این بیمارستانه؟»
اسکای سرشو تکون داد، اما چیز بیشتری نگفت.
کن برای لحظهای نگاهش کرد.
«من میشناسمش؟»
اسکای یه پوزخند کوچیک زد.
«احتمالاً. ولی بهت نمیگم»
کن خندهی کوتاهی کرد.
«معلومه. اما هر کی که هست، باید آدم خاصی باشه که باعث شده با زخم نیمه باز و در حال خونریزی بدویی بیرون. حتی هنوزم مثل احمقا نیشت بازه»
اسکای خندید. بعد، سرشو به پشتی کاناپه تکیه داد. چشماش برای یه ثانیه بسته شد.
درد هنوز توی وجودش بود، اما انگار... دیگه اونقدرا تیز و سوزان نبود.
___________________________
ویرایوث با مشتهای گرهکرده و فک قفلشده توی دفترش قدم میزد. چشماش تاریک بود، سرد و مرگبار، در حالی که افکار توی سرش به هم میپیچیدن.
تقهی محکمی به در خورد.
سرشو بلند نکرد.
«بیا تو»
صداش آروم ولی تیز بود.
در با صدای غژغژ باز شد. آرتیت جلوی در وایساده بود و کونگ پشت سرش بود. آرتیت با قدمی لرزون جلو اومد، از قبل طوفانی که منتظرش بود رو حس کرده بود. پشت سر ویرایوث ایستاد، چشماشو پایین انداخته بود و دستاش کنارش میلرزید.
«ق...قربان...»
به زور این کلمه رو به زبون آورد.
یه لحظه بعد، ویرایوث برگشت و به سمتش خیز برداشت. یقهی آرتیت رو گرفت و محکم به دیوار کوبیدش، دستش دور گردنش سفت شد.
نفس آرتیت بند اومد، داشت خفه میشد و وحشت سریع توی وجودش بالا اومد.
چشمای کونگ گرد شد. قدمی به جلو برداشت. اما ویرایوث نگاه تندی بهش انداخت و کونگ همونجایی که بود خشکش زد.
با صدایی که تیز و زهرآلود بود غرید.
«مگه بهت نگفتم... لعنتی... نگفتم حواستو جمع کن؟ که مطمئن بشی اسکای هیچوقت از نقشهم خبردار نمیشه؟»
دستش روی گردن آرتیت سفتتر شد.
«به خاطر نفهمی تو، اون حالا همه چی رو میدونه. همهش تقصیر توئه»
آرتیت دستشو چنگ زد، سعی میکرد خودشو آزاد کنه.
در حالی که نفسنفس میزد، به سختی گفت:
«ق...قربان... ل...لطفاً... ب...بذارید توضیح بدم...»
اما ویرایوث دستشو شل نکرد.
«آشغال بدردنخور»
با خشم توی صورتش تف کرد.
«یه کار، فقط یه کار بهت سپردم، بازم گند زدی!»
چشمای آرتیت سفید شد، اشک گوشهی چشماش جمع شد و تمام بدنش میلرزید.
کونگ با صدایی که التماس توش بود، دوید جلو.
«قربان! تروخدا... ولش کنید! میمیره!»
ویرایوث چشم از آرتیت برنداشت، اما بعد از یه لحظه، محکم هولش داد عقب.
آرتیت با صدای بدی روی زمین افتاد، دستشو روی گلوش گذاشت، سرفه میکرد و نفسنفس میزد.
کونگ فوراً کنارش زانو زد و دستشو پشت کمرش گذاشت.
«نفس بکش. تو و بیرون. آروم»
آرتیت در حالی که سینهش تند تند بالا و پایین میرفت به سختی سرشو تکون داد و سعی کرد به حرفش گوش بده.
ویرایوث بالای سرشون وایساده بود، صداش سرد و بُرنده بود.
«فقط چهار روز فرصت دارین»
نگاهش مثل فولاد محکم بود.
«توی این چهار روز، اون حرومزادهی کوچولو رو پیش خودم میخوام. برام مهم نیست چطوری انجامش میدین. هر کسی سر راهتون قرار گرفت و بکشین. اگه لازمه کل شهرو آتیش بزنین. ولی... اونو... میارین...اینجا»
صداش پایینتر اومد.
«فهمیدین، لعنتیا؟»
آرتیت و کونگ از اون حجم زهر توی صداش خودشون رو جمع کردن.
آرتیت به سختی سرشو تکون داد.
«ب...بله، قربان»
ویرایوث با صدای بلند گفت:
«حالا ام گورتونو از جلوی چشمم گم کنین»
پشتشو بهشون کرد، به سمت پنجره رفت و مثل یه شکارچی که طعمهش رو زیر نظر گرفته، به شهر خیره شد.
در حالی که هنوز رو به پنجره بود حرف زد، صداش آروم بود ولی به حدی تیز بود که هوا رو میبرید.
«دفعهی بعد...»
سرد گفت.
«فرصتی در کار نیست. اگه دوباره گند بزنی، با دستای خودم میکشمت»
پشت سرش، آرتیت با گلویی که میسوخت و بدنی که میلرزید، فقط تونست به سختی سرشو تکون بده. بدون هیچ کلمهی دیگهای، اون و کونگ از اتاق خارج شدن و در سنگین پشت سرشون با صدای آرومی بسته شد.
ویرایوث همونجا بیحرکت موند، چشماش به خط افق دوخته شده بود.
بعد... آروم آروم یه پوزخند روی صورتش نشست. پیچیده و بیرحم.
'فقط چند روز دیگه...'
'و خودت سینه خیز میای اینجا، پسر عزیزم'
نگاهش تاریکتر شد، تصویری توی ذهنش نقش بست. اسکای توی اتاق عمل، لجباز و زبوندراز، که زیر تیغ جراحی از درد جمع شده بود. اون لحظه مثل یه خاطرهی شیرین توی سرش تکرار میشد.
پوزخندش عمیقتر شد.
'امیدوارم اون تیغ یه درسی بهت یاد داده باشه'
با صدایی پر از کینه زمزمه کرد.
'دفعهی بعد، شاید قبل از اینکه چیز احمقانهای بگی، دوبار فکر کنی'
و بعد، خندید. یه خندهی آروم، جنونآمیز و وحشتناک که کل اتاق رو پر کرد. مثل یه چیز شیطانی توی دیوارها پژواک انداخت، انگار خود تاریکی هم از این بازی کیف کرده بود.
____________________________
کن و اسکای آروم با هم صحبت میکردن و یه لبخند محو بینشون رد و بدل میشد که در با صدای غژغژ باز شد.
نانی توی چارچوب در وایساده بود و می درست پشت سرش بود.
اسکای همین که اونا رو دید آروم نشست، بدنش با هر حرکت اعتراض میکرد، اما اون متوقف نشد تا وقتی که کاملاً صاف نشست و یه دستشو روی کاناپه گذاشت.
نگاهش مستقیم رفت سمت نانی. و همون ثانیهای که چشماشون بهم گره خورد، انگار اتاق یخ زد.
فقط برای یه لحظه.
حرفی نزدن، فقط به هم نگاه کردن. آروم و ساکن.
سنگینی بینشون مثل یه چیزی که ناتموم مونده بود، ته نشین شد.
کن و می نگاههای گیجی با هم رد و بدل کردن.
نانی به سمت کاناپهی خالی کنار کن رفت و بیحرف روش نشست. صورتش بیاحساس و خونسرد بود. می هم همونجا ایستاده بود، نگاهش بین هر سه نفرشون در رفت و آمد بود.
بعد، به اسکای نگاه کرد.
«دکتر اسکای، چرا اینجوری نشستی؟ دوباره مریض شدی؟»
اسکای یه لبخند محو زد.
«نه. فقط یکم درد دارم. خوبم»
نگاهش به سرعت، تقریباً ناخودآگاه، به سمت نانی چرخید.
نانی داشت بهش نگاه میکرد، اما همون لحظهای که دوباره چشماشون بهم گره خورد، به طرف دیگهای نگاه کرد و وانمود کرد که داره ساعتش رو تنظیم میکنه.
می یه قدم نزدیکتر شد.
«چیزی لازم داری؟ مسکن؟ یا...؟»
اسکای آروم سرشو تکون داد.
«کن یه کم پیش بهم داد. حالا خوبم»
این حرف باعث شد می مکث کنه...
نانی هم همینطور، فقط برای یه لحظه.
می با تعجب پلک زد:
«صبر کن... دکتر کن بهت داد؟»
حتی شونههای نانی هم سفت شد، هرچند صورتش با دقت بیتفاوت مونده بود.
چشمای می روی پیراهن اسکای افتاد. کمی نزدیکتر رفت.
«صبر کن... تو که از صبح پیراهن سیاه تنت بود، الان خاکستریه»
ابروهاش تو هم رفت.
«لباستو عوض کردی؟»
قبل از اینکه اسکای حرفی بزنه، کن جواب داد:
«من بهش دادم. پیراهنش... کثیف شده بود. این یکی تمیزه. توی کمد لباسم داشتمش»
اسکای آروم سرشو به نشونهی تأیید تکون داد، اما نگاهش دوباره به سمت نانی سر خورد. این بار، حواس نانی به پیامک توی گوشیش بود، هرچند چیزی تایپ نکرده بود.
می که هنوز داشت این قضیه رو هضم میکرد، تند تند پلک زد. درست همون موقع، تلفن کن ویبره خورد. بلند شد و بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت.
همین که کن رفت، می یه صندلی جلوی اسکای کشید و نشست.
«وایسا... جدی داری بهم میگی این پیراهن دکتر کنِ؟»
دوباره پرسید.
اسکای یه تکون کوچیک با سر داد.
دهن می باز موند.
«باورم نمیشه!»
اسکای یکی از ابروهاشو بالا انداخت.
«چی انقدر شوکهکنندهست؟»
می به جلو خم شد، انگار داشت یه راز بزرگ رو تعریف میکرد.
«دکتر کن به زور با کسی حرف میزنه، سرده، با همه فاصلهداره. همه توی بیمارستان ازش میترسن. اون حتی به زور وجود بقیه رو تأیید میکنه»
با آب و تاب اضافه کرد:
«ولی با تو؟ بهت دارو داده؟ پیراهن خودشو؟ این رفتار عادی دکتر کن نیست»
اسکای آروم خندید و شقیقهش رو مالید. اما بعد، نگاهی به نانی انداخت که هنوز بیهدف صفحهی گوشیش رو بالا و پایین میکرد. صفحه گوشی تغییری نکرده بود. انگشت شستش هم حرکت نکرده بود.
اسکای آروم پرید وسط حرفش.
«داری زیادی فکر میکنی، می. کن فقط بهم لطف کرد. پیراهن من داغون شده بود، اونم یدونه اضافی داشت. همین»
صداش آروم ولی محکم بود، برای می میگفت، اما معلوم بود به اندازهی کافی بلند هست که کس دیگهای هم توی اتاق بشنوه.
نانی واکنشی نشون نداد. فقط طرز نشستنش رو عوض کرد و چشماشو روی گوشیش نگه داشت. لبهاش به یه خط صاف فشرده شده بود.
می قانع به نظر نمیرسید.
«با این حال... من هیچوقت ندیدم با هیچکس اینجوری رفتار کنه»
همون لحظه، کن درو باز کرد و به اتاق برگشت، پروندهها و لپتاپش رو جمع کرد.
بعد، به سمت اسکای برگشت.
«نباید رانندگی کنی»
کن آروم ولی محکم گفت.
«هنوز داری دوره نقاهت رو میگذرونی. یه تاکسی بگیر یا بذار یکی برسونتت»
می پلک زد، از لحنش کمی تعجب کرده بود، دقیقاً مهربون نبود، اما سرد هم نبود.
حتی نانی هم سرشو بلند کرد. نگاهش برای لحظهای به سمت کن چرخید... صورتش بیحس، اما فکش منقبض بود.
اسکای سرشو تکون داد.
«حتما»
کن یک نگاه آخر بهش انداخت، بعد درو باز کرد و رفت. در با صدای کلیک بسته شد.
چشمای نانی برای یه ثانیه روی در خیره موند، قبل از اینکه دوباره به سمت گوشیش برگرده. اسکای چین کوچیک بین ابروهاش رو دید.
می ایستاد و آروم خندید.
«باشه... فقط من اینجوری حس کردم، یا این مکالمه یه جورایی شبیه زوجهای متأهل بود؟»
«وایبش مثل شوهری بود که میگه 'رانندگی نکن، آسیب میبینی'»
اسکای بی حرکت شد.
نانی هم همینطور.
نگاه اسکای دوباره به صورت غریزی به سمت نانی برگشت. نانی نگاهش رو ندید. شونههاش منقبض و فکش کمی سفت بود، اما صورتش هنوز بیحس مونده بود.
برای اینکه این لحظه رو کوتاه کنه، اسکای با صدای آرومی گفت:
«می... میتونی بری آنان رو چک کنی؟ مطمئن شو پدر و مادرش دوباره نزدیکش دعوا نمیکنن»
می پلک زد.
«اوه... آره، حتماً. وای، باید این جریان و برای کریت تعریف کنم. اونم مثل من شوکه میشه!»
اینو گفت و سریع از اتاق بیرون رفت.
در پشت سرش بسته شد.