Chap 30

پیراهن رو به اندازهای کنار زد که زخم معلوم بشه.
بعد، بدون اینکه بپرسه، دستشو به آرومی روی باند خیسشده گذاشت.
«میخوام اینو بردارم. ممکنه درد داشته باشه»
اسکای سرشو یه تکون کوچیک و لرزون داد.
کن شروع به کندن باند کرد؛ آروم و با دقت.
درد همون لحظه شروع شد. سر اسکای به عقب افتاد و یه فریاد خفهای از گلوش بیرون اومد.
«آه...»
دستشو گاز گرفت تا صداش بلند نشه.
ابروهای کن، درحالی که زخم رو بررسی میکرد تو هم رفت.
«یکی با زور بهت چاقو زده... عجیب نیست که خونش بند نمیاد»
یه بطری سرم استریل برداشت.
«قبل از بخیه زدن باید تمیزش کنم. تحمل کن»
اسکای سفت شد، اما دوباره سرشو تکون داد.
کن شروع به شستن ناحیه زخم کرد، آروم آروم. لحظهای که مایع سرد به پوستش خورد، اسکای به شدت جمع شد و لبه نیمکت رو محکم گرفت.
«هیش... آروم باش، چیزی نیست»
کن زیر لب زمزمه کرد و به کارش ادامه داد.
یه ناله خفه از لبهای اسکای بیرون اومد.
«آای...»
با دست جلوی دهنش رو گرفته بود.
کن نگاهی به صورتش انداخت و آروم گفت:
«تقریباً تموم شد»
وقتی زخم رو تمیز کرد، سوزن بخیه رو نخ کرد.
«حالا بخیه رو شروع میکنم. اگه دردش زیاد بود، میتونی دستتو بذاری روی شونهام»
اسکای با چشمای مات، سرشو تکون داد.
اولین بخیه که زده شد، اسکای به شدت تکون خورد. یه جیغ خام از گلوش بیرون اومد و سرش به جلو افتاد، روی شونه کن فرود اومد تا بتونه اون درد طاقتفرسا رو تحمل کنه.
کن جا نخورد. با آرامش، دقت و تمرکز به کارش ادامه داد.
اسکای میلرزید. بدنش با هر بار کشیده شدن سوزن تکون میخورد و درد توی تک تک سلول های بدنش میپیچید، با این حال حضور کن که ساکت و متمرکز بود، اونو سر جاش نگه میداشت.
اما...
هیچکدوم متوجه باز شدن در پشت سرشون نشدن.
اونجا، نانی توی چهارچوب در وایساده بود. دستش هنوز روی دستگیره بود و نفسش توی گلوش گیر کرده بود.
چیزی که جلوی چشماش دید...تمام هوای توی ریههاش رو خالی کرد.
اسکای روی نیمکت نشسته بود، پیراهنش باز و آویزان بود و سرش کمی به عقب خم شده بود. چشماش بسته بود و یه دستشو محکم روی دهنش گرفته بود تا صدایی ازش بیرون نیاد. و بین پاهاش... یه مرد دیگه زانو زده بود؛ خیلی نزدیک، خیلی صمیمی.
کن!
سرش پایین بود، بالای شکم لخت اسکای. دستاش دیده نمیشد و صورتش توی سایههای اتاق پنهان شده بود. نور اتاق کمسو بود و فقط سایههای مبهمی رو نشون میداد.
و از زاویه دید نانی،
صحنه دقیقاً شبیه چیز دیگهای بود.
انگار اون داشت ...
تمام بدنش منقبض شد. دستای نانی کنار بدنش مشت شد. چشمهاش میسوخت و فکش منقبض شده بود.
همونجا خشکش زده بود و به صداهایی که از دهن اسکای بیرون میاومد گوش میداد؛ صداهایی که حاصل درد بود، اما برای نانی، شبیه نالههای به نظر میرسید.
نانی صدای بخیه رو نشنید. خون رو ندید. تنها چیزی که دید، اسکای بود؛ با پیراهن باز، در حال لرزیدن و یکی دیگه که بین پاهاش زانو زده بود...
و بعد، چشمای اسکای آروم باز شد و نگاهش توی نگاه نانی اون طرف اتاق قفل شد.
اسکای همونجا خشکش زد. نفس توی گلوش گیر کرد و قلبش از جاش کنده شد. نگاه نانی رو دنبال کرد، پایین، به سمت کن، و واقعیت مثل یه موج سنگین بهش برخورد کرد.
لعنتی!
از جایی که نانی وایساده بود...
واقعاً صحنه بد به نظر میرسید.
خیلی، خیلی بد.
اما قبل از اینکه اسکای دهنش رو باز کنه، قبل از اینکه حتی بتونه تکون بخوره، نانی چرخید و از اتاق بیرون رفت.
«صبر کن...»
صدای اسکای از وحشت شکست.
«نه... نه، نه، نه...»
کن رو از روی غریزه، تقریباً با خشونت به عقب هل داد.
کن کمی تلوتلو خورد و با تعجب پلک زد.
«هی... چی شده؟»
اسکای جوابی نداد. دستاش با درد و وحشت به سمت دکمهها رفت تا پیراهنش رو ببنده.
«اسکای... وایسا. هنوز داری خونریزی میکنی...»
«ممنون»
اسکای با صدای گرفته و خشنی حرفشو قطع کرد و بدون اینکه بهش نگاه کنه، ادامه داد:
«واقعاً ممنونم»
«ولی...»
«الان باید برم»
و با این حرف، با قدمهای لرزون و نامطمئن، اما با نیرویی قویتر از درد، به سمت در دوید.
کن همونجا روی زمین موند و با بهت به اسکای خیره شد، ولی اسکای حتی یه نگاه هم به عقب ننداخت.
دنبال نانی از اتاق بیرون دوید، اما اون از قبل رفته بود. با وحشتی که هر لحظه توی سینهاش بیشتر میشد، به سمت اتاق نانی دوید.
با دستای لرزونش در اتاق رو باز کرد.
نانی وسط اتاق وایساده بود و پشتش به اسکای بود. نفس اسکای بریده شده بود و قلبش به شدت میکوبید. وحشت توی هر رگش شعلهور بود.
رفت داخل و به آرومی درو پشت سرش بست.
بدنش از درد فریاد میزد، اما براش مهم نبود. الان، تنها چیزی که مهم بود، نانی بود.
اسکای یه نفس آروم و لرزون کشید و زمزمه کرد:
«نانی»
اما نانی تکون نخورد.
اسکای به سختی آب دهنش رو قورت داد و جلو رفت، درست پشت سرش وایساد.
«نانی..»
این بار آرومتر تکرار کرد.
اما باز هم هیچ جوابی نیومد.
آروم دستشو روی شونهاش گذاشت.
«نانی...»
یه دفعه، نانی برگشت و دست اسکای رو جوری محکم کنار زد که اسکای یه قدم به عقب پرت شد.
«با دستای کثیفت به من دست نزن»
نانی با صدایی مثل یخ فریاد کشید.
اسکای از موج جدید دردی که توی بدنش پیچید، جمع شد، اما خودشو کنترل کرد.
نگاهش به چشمای نانی افتاد و چیزی توشون دید، که دلش رو به درد آورد.
خشمِ سرد. چشمای بیروح و فک منقبض.
«نانی، اونطوری که فکر میکنی نیست...»
اسکای شروع کرد، اما نانی حرفش رو برید.
«نمیخوام هیچی بشنوم»
صداش مثل یه شمشیر تیز بود.
اسکای یه نفس عمیق کشید و نزدیکتر رفت.
«خواهش میکنم. بذار توضیح بدم. اشتباه متوجه شدی...»
«بهت گفتم،»
نانی حالا با صدای بلندتری گفت.
«نمیخوام بشنوم!»
«کن فقط...»
سیلی.
صدای سیلی نانی توی اتاق پیچید. صورت اسکای از شدت ضربه چرخید و فکش تیر کشید.
«لعنتی! گفتم نمیخوام بدونم اونجا چه غلطی میکردی»
صداش از خشم میلرزید.
اسکای بهش نگاه کرد. اشک توی چشماش جمع شده بود، اما نگهشون داشت.
«هیچ کاری نمیکردم»
صداش گرفته بود.
«اشتباه متوجه شدی. فقط بذار توضیح بدم»
این جمله رو سریع گفت، قبل از اینکه نانی دوباره حرفشو قطع کنه.
فک نانی قفل شده بود، مشتهاش به قدری محکم شده بودن که بند انگشتهاش سفید شده بودن.
«از دفتر من گمشو بیرون»
اسکای تکون نخورد. سرشو تکون داد.
«نه. تو همیشه همین کارو میکنی. هیچوقت نمیذاری توضیح بدم. بدون اینکه همه چیز و روشن کنم، نمیرم»
صداش از درد میلرزید، اما نه از درد زخم. از یه درد عمیقتر.
چشمای نانی باریک شد، یه نگاه بیروح و کشنده بهش انداخت.
«نمیخوام اون بهونههای لعنتیت و بشنوم. بریزشون تو حلقت»
این کلمات از سیلی هم بدتر بودن. اما اسکای سر جاش موند.
«دیگه از این بازی خسته شدم...»
با صدایی آروم اما قاطع گفت:
«هر بار که میگی نه، من کوتاه میام. میرم و تنهایی گریه میکنم»
به سختی آب دهنش رو قورت داد.
«اما دیگه این کارو نمیکنم. درست مثل همیشه که من به حرفات گوش میدم... حالا تو قراره به حرفای من گوش بدی. تا وقتی حرفامو نزنم جایی نمیرم»
خشم نانی به نقطه جوش اومد.
«به درک که با اون چه غلطی میکردی!»
فریاد زد.
«هر کاری میخوای بکن، برام مهم نیست. فقط از من دور بمون!»
چشمای اسکای از شدت خشم میسوخت، اما در لحظه بعد، حرکت کرد. به سرعت، نانی رو از کمر گرفت، آروم به دیوار چسبوند و اونجا نگهش داشت؛ سینه به سینه، با بازوهایی که نانی رو توی خودشون محاصره کرده بودن.
نفس نانی از این حرکت یهویی بند اومد.
«چه غلطی...»
اسکای انگشتشو روی لبهای نانی گذاشت.
«اگه نمیخوای با لبام ساکتت کنم... هیچی نگو»
اسکای زمزمه کرد، صداش آروم و خطرناک بود.
بدنهاشون به هم چسبیده بود. دست اسکای کنار سر نانی بود و چشماش توی چشمای نانی قفل شده بود.
ضربان قلب نانی نامنظم شده بود و ذهنش خالی خالی بود.
نفس کشیدن اسکای سخت بود. حس میکرد خون هنوز از زخمش بیرون میریزه، اما براش مهم نبود.
فقط همین لحظه بود که براش اهمیت داشت.
«اول، میخواستم آروم آروم به دستت بیارم. قدم به قدم. همیشه به حرفات گوش میکردم. میخواستم حرف بزنم، اما هر بار که تو حرفمو قطع میکردی، حرفامو قورت میدادم و ساکت میموندم»
نزدیکتر شد.
«اما حالا؟ حالا دیگه از این کار خسته شدم»
صدای اسکای از احساسات تاریک شد.
«داری منو پس میزنی، انگار که نمیخوای برگردم. اما شاید یه چیزی رو فراموش کردی، آقای هیرانکیت»
چشمای نانی لرزید.
«تو هنوز نانی هیرانکیت ناتیتورنی»
اسکای زمزمه کرد.
«و من هنوز شوهرتم. ما هیچوقت طلاق نگرفتیم. هیچچیز بین ما تموم نشده»
نفس نانی توی گلوش گیر کرد. سینهاش به سرعت بالا و پایین میرفت.
نگاهشو برگردوند، اما اسکای آروم چونهاش رو گرفت و سرشو برگردوند.
«به من نگاه کن»
صداش عمیق و مسلط بود.
چشمای نانی گشاد و لرزون به چشمای اسکای گره خورد. قبلاً هیچوقت این روی اسکای رو ندیده بود.
«نمیخوام مجبورت کنم. نمیخوام اذیتت کنم. اما اینجوری که مدام منو پس میزنی، دیگه نمیتونم بذارم به این کار ادامه بدی»
صدای اسکای نرم شد.
«اگه موندن کنار تو... به این معنی باشه که باید برات بجنگم، حتی اگه مجبور باشم از دیوارهایی که دور خودت کشیدی رد بشم، من این کارو میکنم»
نانی هیچی نگفت. مشتهاش کنار بدنش گره شده بودن و نفسش میلرزید.
سکوت سنگینی توی اتاق پیچید.
اسکای دوباره حرف زد، صداش آروم بود.
«من ازت نمیخوام منو ببخشی، نمیخوام دوباره منو به زندگیت برگردونی. حتی ازت نمیخوام که دوباره بهم اعتماد کنی»
مکث کرد.
«و ازت نمیخوام بهم بگی پدر رایان کیه»
چشمای نانی گرد شد و بدنش سفت شد.
دهنش رو باز کرد تا حرف بزنه، اما اسکای دوباره انگشتشو روی لبهاش گذاشت.
«بذار حرفم تموم شه»
نگاهشون به هم گره خورد.
نگاه اسکای نرم شد، اما صداش هنوز محکم بود.
«نمیدونم رایان مال منه یا نه. و شاید یه بخشی از وجودم از فهمیدنش میترسه»
مکث کرد، صداش میلرزید.
«اما ازت نمیپرسم. نه به خاطر اینکه برام مهم نیست... به خاطر اینکه بیشتر از جونم دوستش دارم. من همین حالا هم اونو مال خودم میدونم. هر لبخندش، هر کلمهای که میگه... توی قلبم جا داره»
اسکای به سختی آب دهانش رو قورت داد و کلمههای بعدی رو به زور بیرون فرستاد.
«و هر روز... دعا میکنم که مال من باشه. امیدوارم باشه. اما حتی اگه نباشه... احساس من نسبت بهش تغییری نمیکنه»
چشمای نانی لرزید. قیافهاش برای اولین بار ترک برداشت.
اسکای یه نفس بلند بیرون داد.
«اما قبل از هر چیزی... میخوام دوباره تورو به دست بیارم. آروم، با ملایمت و صادقانه. و وقتی احساس امنیت کردی... میخوام تو کسی باشی که حقیقت و بهم میگه»
جلوتر رفت. نگاهش یه لحظه هم از نانی برداشته نشد.
«چون من فقط رایان رو نمیخوام. من تو رو هم میخوام. تمام وجودتُ»
نفس نانی توی گلوش گیر کرد. صورتشو کمی برگردوند، اما صدای اسکای دوباره اونو به سمت خودش کشید.
«یه روزی،»
اسکای زمزمه کرد،
«هر دوتون دوباره مال من میشین. نه با زور. نه با عذاب وجدان... فقط به خاطر اینکه منو انتخاب میکردین»
سکوت بینشون کشدار شد.
بعد اسکای با صدایی آروم و محکم ادامه داد:
«اما برای اینکه این اتفاق بیفته... تو باید دست از پس زدن من برداری»
لحنش سفت شد؛ نه از روی عصبانیت، بلکه از روی دردی عمیق.
«هر بار که سعی میکنم توضیح بدم، حرفمو قطع میکنی. و اگه همینجوری ادامه بدیم... فقط همدیگه رو بیشتر اذیت میکنیم»
مکث کرد.
«دردش برای منه، آره... اما داره به تو هم آسیب میزنه. من اینو میفهمم»
نانی جواب نداد، اما عقب هم نکشید.
بعد، آروم... اسکای شروع به باز کردن دکمههای پیراهنش کرد.
نانی سفت شد. صداش لرزید.
«چ...چی کار داری میکنی؟»
اسکای یه خنده کوتاه کرد.
«میخوام بهت نشون بدم توی رختکن با کن چیکار میکردم»
نانی خشکش زد و ذهنش خالی شد. صحنهای که دیده بود، جلوی چشماش اومد؛ سر اسکای به عقب خم شده و کن بین پاهاش زانو زده... چشماشو محکم بست تا اونو از ذهنش بیرون کنه.
اسکای نگاهش کرد و لبخند کمرنگی زد. دقیقاً میدونست چی تو ذهنش میگذره.
بعد از باز کردن دکمه آخر، اسکای پیراهنش رو کاملاً درآورد و روی زمین پرت کرد. به زخم نیمهبخیه خورده روی شکمش نگاه کرد؛ هنوز خون ازش بیرون میزد، هرچند آرومتر شده بود. بعد به نانی نگاه کرد و یه پوزخند کمرنگ زد.
«چشماتو باز کن»
اما نانی باز نکرد.
اسکای یه دستشو بالا برد و با صدای بلندی کنار سر نانی به دیوار کوبید.
«گفتم... چشماتو باز کن»
نانی جا خورد و به آرومی چشماشو باز کرد.
و بعد... خشکش زد.
نگاهش روی سینه لخت اسکای افتاد. نفسش بند اومد. چهار سال بود که اسکای رو اینجوری ندیده بود. چشماش، بهتزده خیره موندن تا اینکه نگاهش پایینتر اومد و روی زخم فرود اومد...
نفسش توی گلوش گیر کرد.
زخم چاقو نیمهبخیه خورده بود و هنوز خونریزی میکرد. چشماش از شوک گرد شد. اون خون بود. واقعی و تازه.
نگرانی برای یه لحظه توی صورتش برق زد، قبل از اینکه خودشو جمعوجور کنه.
اسکای آروم بهش نگاه کرد، بعد با یه لبخند کوچیک گفت:
«این کاری بود که من با کن میکردم. و تو زودتر برای خودت نتیجهگیری کردی»
نانی فکش رو محکم کرد، حاضر نبود از خودش نگرانی نشون بده. اما با این حال، قبل از اینکه بتونه جلوی خودشو بگیره، کلمات از دهنش بیرون اومدن.
«چ...چه جوری زخم شده؟»
قرار نبود انقدر نگران به نظر برسه، اما شد.
اسکای نگاهی بهش انداخت و سرشو کمی کج کرد. یه پوزخند کمرنگ گوشه لبش نشست.
«اصلا مگه مهمه؟»
آروم پرسید، با لحنی که دردش کاملاً مشخص بود.
«قبل از اینکه عجولانه نتیجهگیری کنی، نپرسیدی»
نانی نگاهشو برگردوند. فکش سفت شد. یه نفس سخت بیرون داد، دستشو روی سینه اسکای گذاشت و آروم اونو به عقب هل داد.
یه قدم کوچیک عقب رفت، درحالی که زیر لب زمزمه میکرد...
«کی گفته الان دارم میپرسم؟»
نانی گفت، ولی اون برق نگرانی هنوز توی چشماش واضح و ناگفته بود.
اسکای آروم خندید.
«امیدوارم اون فکرای کثیف توی سرت در مورد رختکن حالا از ذهنت پاک شده باشه»
نانی با عصبانیت به سمتش برگشت، چشماش برق میزد.
«کدوم فکرای کثیف؟»
اسکای یه ابروش رو بالا انداخت.
«اوه، بیخیال. خودت خوب میدونی چجوری به نظر میرسید»
نزدیکتر رفت، صداشو پایین آورد و زمزمه کرد:
«اما دفعه دیگه، همچین چیزایی رو تصور نکن. چون اگه یه روز همچین کاری بکنم...»
کمی خم شد و ادامه داد:
«فقط با تو انجامش میدم»
نفس نانی توی گلوش گیر کرد. قلبش از حرکت وایساد. سریع نگاهشو برگردوند.
«و اگه فکر میکنی دوباره میذارم بهم دست بزنی...»
نانی پوزخند زد، اما صداش میلرزید.
«پس مثل همیشه توهم زدی»
خنده اسکای آروم و دردناک بود. فشار نیاورد. فقط نگاهی به خونی که هنوز از زخمش میریخت انداخت.
«حالا دیگه نمیتونم برگردم پیش کن تا بخیهها رو تموم کنه»
با یه حالت دراماتیک گفت:
«چون میترسم یه نفر دوباره فکرای کثیفی دربارهش بکنه...»
مکث کرد و مستقیم به نانی نگاه کرد.
نانی یه نگاه خیره بهش انداخت.
«...میتونی تمومش کنی؟»
اسکای امیدوار پرسید.
نانی پوزخند زد.
«وقت ندارم»
«میدونم»
اسکای به آرومی گفت.
«فقط برای چند دقیقه... وانمود کن من یه بیمار معمولی ام، نه شوهرت. فقط یه دکتر که داره به کسی که درد میکشه کمک میکنه»
چهره نانی کاملاً سنگی شد.
«تو شوهر من نیستی»
آروم گفت، کلماتش مثل شمشیر تیز بودن.
«دیگه هیچوقت این حرفو نزن»
اسکای بحث نکرد. فقط برای یه لحظه طولانی و سنگین بهش نگاه کرد.
«میتونی هرچقدر که میخوای انکارش کنی»
آروم گفت.
«اما توی اعماق وجودت، خودت خوب میدونی که ما چی هستیم»
نانی نگاهشو برگردوند و سکوت کرد.
یه لحظه سکوت بینشون رو پر کرد؛ نه گرم، نه خصمانه. فقط... پر از حرفهای ناگفته.
بعد، نانی حرکت کرد.
یه صندلی بیرون کشید و با سر بهش اشاره کرد.
«بشین»
اسکای بدون هیچ حرفی، آروم روی صندلی نشست.
نانی برگشت، کیت کمکهای اولیه رو برداشت و جلوی اسکای زانو زد. نگاهشون برای یه لحظه با هم برخورد کرد؛ یه چیزی بینشون جرقه زد، اما نانی سریع نگاهشو برگردوند.
با این حال، وقتی کیت رو باز کرد، تصویر قبلی توی ذهنش تکرار شد؛ اسکای روی نیمکت... کن که بین پاهاش زانو زده... اون نور کمسو و اون زاویه.
و حالا...خودش به جای کن بود.
فکش سفت شد.
اسکای متوجه شدو یه لبخند کوچیک زد.
«دوباره داری بهش فکر میکنی، نه؟»
نانی با یه حرکت کوچیک و کلافه سرشو تکون داد و روی ابزارها تمرکز کرد.
«اگه درد گرفت،»
در حالی که هنوز از نگاه کردن به اسکای خودداری میکرد، زیر لب گفت:
«میز پشت سرتو بگیر. نه منو. من به بیمارام اجازه نمیدم بهم دست بزنن»
اسکای خندید.
«پس واقعاً حالا من فقط یه بیمارم، هان؟»
جوابی نیومد.
نانی با مهارتی که داشت، سوزن بخیه رو نخ کرد.
اما لحظهای که انگشتهاش به پوست اسکای خورد، هر دو خشکشون زد.
اون تماس کوچیک... بعد از چهار سال طولانی، هر دو رو بیشتر از چیزی که انتظارشو داشتن تحت تأثیر قرار داد.
نفس اسکای توی گلوش گیر کرد. دست نانی برای یه ثانیه معلق موند...
بعد، یه نفس آروم کشید، خودشو کنترل کرد و شروع به کار کرد. توی سکوت اتاق، با دقت و مهارت اتاق بخیه میزد و از نگاه کردن به اسکای دوری میکرد.
اسکای جا نخورد. ناله نکرد. حرف نزد. فقط بهش نگاه میکرد. به ابروهای تو هم رفته نانی نگاه میکرد. به دستاش که با ظرافت و دقت حرکت میکردن. به مردی که هیچوقت از دوست داشتنش دست نکشیده بود...
ده دقیقه توی سکوت گذشت.
بعد، نانی آخرین بخیه رو زد، نخ رو برید و بلند شد.
برگشت، ابزارها رو سر جاشون گذاشت و خشک و خالی گفت:
«این بار، مثل دفعه قبل سروصدا نکردی»
لبهای اسکای خم شد.
«چرا؟»
با شیطنت پرسید:
«میخواستی نالههای قشنگمو بشنوی؟»
نانی چرخید و با خشم بهش خیره شد.
اسکای آروم خندید و دستاشو بالا برد.
«شوخی کردم. فقط داشتم اذیتت میکردم»
بعد، آرومتر گفت:
«این بار... صدام درنیومد چون تو اینجا بودی»
حرفهاش از ته دلش بود.
«همین که تورو میدیدم، که نزدیکم بودی... کافی بود تا درد از بین ببره»
نگاهشون به هم گره خورد.
سکوت غلیظ و غیرقابل تحمل بود.
بعد، نانی سریع نگاهشو برگردوند.
«پیراهنتو بردار و از دفتر من برو بیرون»
صداش محکم، ولی آرومتر از قبل بود.
اسکای هیچی نگفت. خم شد تا پیراهنش رو برداره و همون لحظه از درد توی پهلوش جمع شد.
«آخ... لعنتی...»
درحالی که دندونهاش رو روی هم فشار میداد غرید.
نانی نگاهش کرد. چشماشو چرخوند، سرشو تکون داد و رفت جلو. خودش پیراهن رو برداشت و به اسکای داد.
«حالا برو بیرون»
اسکای پیراهن رو گرفت و آروم دکمههاش رو بست.
وقتی کارش تموم شد، سرشو بلند کرد و با یه لحن ملایم به نانی گفت:
«ممنون،»
بعد، یه پوزخند روی لبهاش نشست.
«شوهر عزیزم»
نانی با یه نگاه مرگبار بهش خیره شد، اما جوابی نداد.
اسکای از دفتر بیرون رفت؛ میلنگید، اما هنوز یه لبخند کمرنگ روی لبهاش جا خوش کرده بود.
نانی همونجا موند، نگاهش روی در بود و تکون نمیخورد.
قیافهاش قابل خوندن نبود.
اما شونههاش... کمی افتاده بودن.
بعد از یه مکث کوتاه، به سمت میز رفت، کیت کمکهای اولیه رو جمع کرد و آروم توی کشو گذاشت.