Chap 3

Chap 3


بوی تند و ضدعفونی کننده بیمارستان، با صدای بوق آروم دستگاه ها و ریتم منظم نفس های یه نفر، کل اتاق رو پر کرده بود. از بیرون، صدای زندگی دورا دور بیمارستان به گوش می رسید؛ صدای رد شدن برانکاردها، زمزمه آروم پرستارها، یا صدای کسی که با عجله اسم دکتری رو صدا می زد.


نور ملایم خورشید، از لای پرده های کرم رنگ اتاق به داخل می تابید و یه حس گرم به فضا می‌داد. نانی داشت چکاپ روتین یکی از بیمارها رو انجام می داد، مردی که حدودا شصت ساله به نظر می رسید.


نانی با ملایمت گفت:

«آروم باشین و عادی نفس بکشین»


پیرمرد حرفش رو گوش کرد.

چند دقیقه بعد، نانی کاف فشارسنج و گوشی پزشکی رو برداشت.


«فشار خونتون نرماله. جواب آزمایش ها هم امروز میاد، به دستم که رسید چکشون می‌کنم»


پیرمرد سرش رو تکون داد.


نانی با نگرانی نگاهش کرد.

«پرستار گفت دیروز فقط دو جرعه آب خوردین. حتی یه لیوان کامل هم نشده!»


مرد جا به جا شد و آروم نشست.

«دکتر، این طور نیست که نخوام... واقعا نمی تونم بیشتر از این آب بخورم، هر چقدرم تلاش می کنم نمی‌شه»


نانی با لحنی آروم بهش یادآوری کرد.

«شما تازه پیوند کبد داشتین... باید بدنتونو هیدراته نگه دارین، حداقل پنج لیوان در روز»


پیرمرد خنده ای زد.

«دکتر، از مردی اینو می خوای که هیچ وقت بیشتر از دو لیوان آب در روز نخورده؟ حتی قبل از عمل»


نانی وسایلش رو گذاشت روی میز و صندلی اش رو نزدیک تر آورد.

«می‌دونم. اما سعیتو کن، با یه لیوان شروع کن، بعد دو تا، بعد سه تا... این کارو برای خودت بکن»


پیرمرد دوباره خندید و با گرمی نگاهش کرد.

«من دیگه پیرم، پسرم. روزای آخر عمرمه. باید تا حالا مرده بودم، اما تو نجاتم دادی. باشه، سعی می کنم بیشتر آب بخورم. وقتی ناجی من میگه، چطور می تونم قبول نکنم؟»


نانی سرشو تکون داد.

«باید این کارو برای خودت بکنی، نه برای من. من ناجی شما نیستم. خودت جنگیدی تا زنده بمونی. این یعنی ناجی تو خودتی»


مرد لبخندی زد.

«اگه تو میگی پس همین‌طوره. هرچی باشه هیچ جوره نمی‌تونم ازت ببرم»


نانی گیج شده پلک زد.

«توی چی؟»


«بحث کردن»


نانی اخم ریزی کرد.

«این بحث نیست. من دارم واقعیتا رو بهتون میگم، شمایین که هی سعی می کنین انکارشون کنین»


پیرمرد خندید.

«باشه باشه. قبول، من تسلیمم. دیگه اخم نکن پسرم»


نانی با عجله گفت:

«من اخم نکردم»

و صورتشو شل کرد.


پیرمرد دستشو دراز کرد و با مهربونی دست نانی رو گرفت.

«می دونی پسرم... من تو زندگیم با کلی دکتر روبرو شدم. بعضی هاشون نابغه بودن، بعضی ها سرد و بی روح، بعضی هام فقط کارشونو انجام می دادن. اما تو؟ تو فرق داری»


چشم هاش نرم شد و مکثی کرد.


«تو واقعا به بیمارات اهمیت می دی، به آدما. و این خیلی نادره. این دستگاها و داروها نیستن که تو رو یه دکتر بزرگ می کنن، قلبته. لبخندت، صبوریت، طرز حرف زدنت که بهمون احساس مهم بودن می‌ده...ایناست که آدمو شفا میده. ایناست که باعث میشه آدم احساس امنیت کنه»


بعد، با خنده آرومی اضافه کرد:

«اگه از من بپرسی، مهربونی تو قوی تر از هر درمانی توی این بیمارستانه»


«باشه باشه، کافیه. این همه تعریف برای امروز بسه»

نانی با خجالت و لبخندی که روی صورتش جا گرفته بود گفت و رنگ صورتش قرمز شد.


مرد خندید.

«باشه، دیگه چیزی نمی گم. اما بذار اینم بگم. کسی که عاشقت میشه، خوش شانس ترین آدم روی زمینه»


لبخند نانی در عرض یه ثانیه از بین رفت.


نگاهش تغییر کرد و یه غم آشنا چشماش رو تیره کرد.


پیرمرد متوجه تغییر حالش شد.

«چی شد پسرم؟ حرفی زدم که نباید می زدم؟ ببخشید...»


نانی با صدای آرومی گفت:

«نه، لطفا معذرت خواهی نکنین. حرف بدی نزدین»


پیرمرد به آرومی پرسید:

«پس مشکل چیه پسرم؟»


نانی جوابی نداد.

ساکت به پاهاش خیره شد.


پیرمرد دست نانی رو محکم تر فشار داد.

«اگه چیزی تو دلت هست، می تونی با من در میون بذاری. شاید نتونم درستش کنم... ولی بعضی وقتا، گفتنش از درد آدم کم می کنه»


نانی آهی کشید و نگاهش کرد.

«من ازدواج کردم، و...»


مکث کرد.


پیرمرد دستشو دوباره آروم فشار داد تا بهش اطمینان بده.


«و اون منو ترک کرد. درست وقتی که بیشتر از هر وقت دیگه ای بهش نیاز داشتم»

آروم زمزمه کرد.

«فقط منو تنها نذاشت... اون بچه مون رو هم ول کرد. بچه ای که هنوز به دنیا نیومده بود. تموم قول هاش رو زیر پا گذاشت، اعتمادم رو، همه چیز رو... جوری قلبمو شکست که هنوز بعد از چهارسال نتونستم تیکه هاشو کنار هم جمع کنم»


قطره‌های اشک توی چشم‌هاش جمع شد.


«اون بهم یاد داد عاشق باشم… اما بعدش…»


نانی نتونست حرفشو ادامه بده.

پیرمرد هیچی نگفت، فقط دست‌هاشو باز کرد و نانی رو محکم توی آغوشش کشید. نانی سرشو گذاشت روی شونه‌های پیرمرد و بالاخره اجازه داد اشک‌هاش جاری بشن.

لباس بیمارستان پیرمرد از اشک خیس شد، اما براش مهم نبود. فقط محکم‌تر بغلش کرد و آروم پشتشو نوازش می‌کرد.


«هر چقدر می‌خوای گریه کن پسرم. من اینجام. همینجا کنارتم»

زیر گوشش زمزمه کرد تا آرومش کنه.


نانی آروم شروع به گریه کرد، اولش صدای گریه‌اش کم بود، اما بعد تبدیل به هق‌هق‌های عمیق و بلند شد.

چند دقیقه‌ای طول کشید تا آروم بشه.

اشک‌هاش رو پاک کرد، لباسش رو مرتب کرد و ساکت به بیرون پنجره خیره موند.

هیچکدومشون حرفی نمی‌زدن.


بعد از یه مکث طولانی، پیرمرد به آرومی پرسید:

«پسرم… می‌دونی چرا رفت؟»


نانی از پنجره چشم برنداشت.

«کارش رو به من ترجیح داد. به بچه‌اش که هنوز به دنیا نیومده بود...»


«می‌دونست که… بچه‌ای داره؟»


«نه»

نانی جواب داد.

«و هیچ وقت هم نمی‌ذارم بفهمه. اون تمام حق و حقوقش رو نسبت به پسر من، همون روزی که رفت از دست داد، وقتی پسرم تازه داشت توی وجود من شکل می‌گرفت»


«اگه… یه روزی بفهمه پسری داره چی؟»


فک نانی منقبض شد.


نگاهش سرد و خشک شد.


«حتی اون موقع هم نمی‌ذارم پسرمو ببینه. هر کاری از دستم بربیاد انجام می‌دم تا ازش دور بمونه. اگه لازم باشه برای سرپرستی کامل برم دادگاه، میرم. اون حتی لیاقت دیدن صورت پسرمو هم نداره»


پیرمرد به آرومی سر تکون داد.

«تو حق داری از پسرت محافظت کنی. اما اگه… یه روزی پسرت درباره اون یکی پدرش پرسید چی بهش می‌گی؟»


صورت نانی دوباره سفت و سخت شد.


برای لحظه‌ای حرفی نزد.


«نمی‌دونم…»


«اما یه چیزو خوب می‌دونم، هیچ وقت نمی‌ذارم نزدیک پسرم شه. اون یه بار قلب منو له کرد. بهش اجازه نمی‌دم همین کارو با بچه‌ام هم بکنه»


پیرمرد برای لحظه‌ای دقیق نگاهش کرد و بعد، لبخند ملایمی زد.

«باشه، دیگه در مورد اون صحبت نکنیم. از پسرت برام بگو. اسمش چیه؟»


چهره نانی نرم شد.

یه لبخند کوچک روی صورتش نشست.

«رایان. اسمش رایانه… هم پسر خوبیه، هم خیلی شیطونه»


پیرمرد خندید.

«رایان، چه اسم قشنگی! درست مثل پدرش. یه روزی میاریش اینجا ببینمش؟ دوست دارم اون شیطون کوچولو رو ببینم»


نانی با آرامش خندید.

«باشه. اونم خیلی خوشحال میشه شما رو ببینه. شما دو تا خیلی با هم جور می‌شین»


«پس من با اشتیاق منتظر اون روز می‌مونم»


همون لحظه، در باز شد و یه پرستار وارد اتاق شد.

«دکتر هیرانکیت، اتاق ۳۰۳ به شما نیاز داره»


«الان میام»

نانی جواب داد.


پرستار سرش رو تکون داد و رفت.


نانی از جاش بلند شد و گوشی پزشکی‌اش رو برداشت.

«خیلی خب، من میرم. یادتون نره آب بیشتر بخورین، باشه؟ به پرستار هم می‌گم حواسش باشه»


«باشه باشه، هر چی شما بگی»

پیرمرد با شیطنت بهش ادای احترام کرد.


نانی خندید و به سمت در رفت.

«مواظب خودتون باشین»


«تو هم همین‌طور پسرم. مواظب نوه‌ام هم باش»


نانی لبخند زد، سری تکون داد و به آرومی درو پشت سرش بست.

_______________________

دفتر کار آروم بود، فقط صدای خش خش کاغذها و گاهی صدای تایپ کردن توی فضا می‌پیچید. وین روی صندلی‌اش نشسته بود و فایل‌ها رو بررسی می‌کرد. میلک دراز کشیده بود روی کاناپه و چشماش رو بسته بود. اسکای روی کاناپه روبروش نشسته بود و غرقِ فکر، برای یکی پیام می‌فرستاد.


یکدفعه، در با صدای بلندی باز شد.


«سلااااام به همگی!»

مارک با فریاد گفت و وارد شد.


میلک وحشت‌زده‌ با چشمای گرد شده از جا پرید.

«تو… عوضی! بیشعور!»

دستشو گذاشت روی قلبش.


مارک خندید و خودشو انداخت روی کاناپه کنار اسکای.

«ترسیدی؟ آخی، شیر زن ما تلسیده؟»


میلک یه بالش برداشت و به سمتش پرت کرد.


«آرزوی مرگ داری بیشعور؟»

با عصبانیت گفت و چشماشو چرخوند.


اسکای خندید.

«وای، شیر زنی که به یه گربه گنده بک بزرگ حمله می‌کنه، چه نمایش جالبی »


«خفه شو!»

مارک و میلک همزمان اینو گفتن.


وین که ساکت به این هرج و مرج گوش می‌داد، فایل جلوی دستش رو بست و به سمتشون برگشت.

نگاهش سرد و بی‌احساس بود.


«چند بار باید بهت بگم قبل از اینکه بیای تو در بزن؟»


مارک که حسابی کلافه بود، جواب داد:

«اوه، خواهش می‌کنم وین، دوباره شروع نکن. من حوصله‌ی سخنرانی‌های تو یکی رو ندارم»


وین با تندی گفت:

«پس کاری نکن که مستحق سخنرانی باشی»


میلک خم شد و آروم زد به اسکای.

«کلاس درس مارک شروع شد»


اسکای آروم جواب داد:

«می‌ترسم امروز زنده نمونه»


هر دو سعی کردن خندشونو نگه دارن.


مارک با ابروهای بالا رفته بهشون نگاه کرد.

«میدونستین کر نیستم؟ دارم می‌شنوم چی میگین»


اسکای و میلک از قیافه‌ی مارک بیشتر خندشون گرفت.


«ببین آقای مدیرعامل، زندگی کوتاهه. هر لحظه ممکنه بمیرم. نمی‌خوام با حسرت بمیرم که ازش لذت نبردم، کاری که احتمالاً تو می‌کنی. پس بذار از هر لحظه‌اش لذت ببرم. یکم راحت باش و تو هم با من از زندگی لذت ببر»


وین چشم‌هاشو چرخوند.

«کی گفته من قراره از چیزی پشیمون شم؟»


«خب، با این طرز زندگی‌ای که تو داری، فقط داری زندگی می‌کنی، اصلا ازش لذت نمی‌بری»


«باشه. شاید من فقط دارم زندگی می‌کنم، اما تو چی؟ بدون در زدن می‌پری تو دفتر کار یکی دیگه، مردمو می‌ترسونی... این از نظر تو لذت بردن از زندگیه؟ واقعاً؟»


«وااای باز شروع شد»

میلک با هر دو دستش سرشو گرفت و نالید.


لحن مارک یهویی جدی شد.

«داری به من توهین می‌کنی، متاوین»


فضای بینشون سنگین شد و تنش توی هوا پیچید.


اسکای که حسش کرد، از روی کاناپه بلند شد.

«هی هی. آروم باشین هر دوتاتون. چتونه شما؟ یه دقیقه می‌خندین، دقیقه بعد می‌افتین به جون هم... خدایا، شما دو تا بعد از چهار سال هیچ تغییری نکردین. واقعاً از این رابطه‌ی پر از عشق و نفرتتون خسته شدم»


مارک چشم‌هاشو چرخوند.

«من شروع نکردم، اون شروع کرد! با هر کاری که من می‌کنم مشکل داره»


وین سریع جواب داد:

«چون هر کاری که تو می‌کنی مسخره‌اس»


«تو…!»


میلک با صدایی تند پرید وسط حرفش.

«لطفاً، تمومش می‌کنید؟ من فقط پنج دقیقه آرامش می‌خواستم، اما با وجود شما دو تا همینم غیر ممکنه»


وین با اشاره به مارک زیر لب غر زد:

«آرامش با وجود این؟ این آرامشی که میگی رو با کدوم میم مینویسن؟»


مارک دست‌هاشو توی هوا تکون داد.

«دیدین؟دیدیین؟؟ همین الان کی دوباره شروع کرد؟»


قبل از اینکه بتونه حرف دیگه‌ای بزنه، اسکای بازوش رو گرفت.

«پاشو بریم. ما می‌ریم. وگرنه شما دوتا تا شب پاچه همدیگه رو می‌گیرین»


مارک در حالی که سعی می‌کرد خودشو از دست اسکای خلاص کنه، گفت:

«اوی، کجا می‌ریم؟»


«بهت میگم. فقط حرکت کن»

و کشون کشون اونو به سمت در برد.


«میلک، تو اینجا پیشش بمون. ما چند ساعت دیگه برمی‌گردیم»


میلک سری تکون داد و اسکای مارک رو از دفتر بیرون کشید.

مارک مدام زیر لب فحش می‌داد، اما اسکای اهمیتی نمی‌داد. تا وقتی که به پارکینگ رسيدن بازوی مارک رو رها نکرد.

وقتی به ماشین رسیدن، اسکای بالاخره ولش کرد.


مارک در حالی که مچ دستش رو می‌مالید، با عصبانیت داد زد:

«داری چه غلطی می‌کنی؟»


اسکای جوابی نداد. فقط در سمت شاگرد رو باز کرد و مارک رو هول داد داخل.


«چی…»


«دهنتو ببند و فقط بشین»


مارک چشم‌هاشو چرخوند و غرغرکنان نشست.


اسکای رفت به سمت راننده، سوار شد و کمربندش رو بست.


«حالا بگو، داری منو کجا می‌بری؟»


اسکای با بی‌خیالی جواب داد:

«نمی‌دونم»


«نمی‌دونی؟»


«آره. نمی‌دونم. شاید یه کافه یا رستوران. ولی فکر کنم کافه بهتر باشه، به یه قهوه نیاز دارم تا ذهنم آروم شه»


اسکای گفت و ماشین رو روشن کرد.


«قطعا منم به قهوه نیاز دارم، بعد از حرفایی که وین بهم زد»

مارک گفت و دست به سینه به صندلی‌اش تکیه داد.


اسکای خندید.

«البته که حقت بود»


«لطفاً ساکت شو، اسکای. الان حوصله ندارم با تو هم دعوا کنم»


اسکای فقط خندید.


مارک با چشمای بسته پرسید:

«راستی، کدوم کافه می‌ریم؟»


اسکای در حالی که با سرعت ثابت رانندگی می‌کرد، گفت:

«همم… کافه رستوران روست. دلم قهوه هاشو میخواد»


مارک فقط سرشو تکون داد.


سکوت بینشون کش دار شد. بادِ بعد از ظهر از پنجره باز به داخل می‌اومد، یه موسیقی ملایم از ضبط پخش می‌شد و ترافیک سبک بود.

اسکای عجله‌ای نداشت.

حدود بیست دقیقه بعد، اسکای ماشین رو جلوی کافه پارک کرد. نگاهی به مارک که غرق خواب بود انداخت. با یه لبخند شیطانی، سرشو نزدیک برد و آروم توی گوشش زمزمه کرد:

«بیدار شو، بیبی»


مارک از خواب پرید، چشماش رو باز کرد و با دیدن اسکای که بیش از حد نزدیک بود، جا خورد.

«این چه وضعیه!»

با صدای بلند گفت و دستشو گذاشت رو سینه‌ اسکای و هولش داد عقب.


«ازم دور شو، عوضی!»


اسکای از خنده منفجر شد.


مارک برای تلافی، یه سیلی آروم به بازوش زد.


«باشه، حالا پیاده شو، بیبی»

اسکای در حالی که هنوز داشت می‌خندید گفت.


«عوضی! اگه یه بار دیگه اون کلمه رو به زبون بیاری می‌کشمت»


«باشه باشه، عصبانی نشو بیبی. دیگه بهت نمی‌گم بیبی»

اسکای با یه لبخند کج گفت، درو باز کرد و از ماشین پیاده شد.

مارک چشماشو چرخوند، اونم پیاده شد و هر دو با هم به سمت کافه رفتن.

Report Page