Chap 29

ماشین اسکای جلوی بیمارستان "ولِمونت" وایساد. چند لحظه همونجا نشست و خیره شد به ساختمونی که یه زمانی با خودش عهد بسته بود هیچوقت دوباره پاشو توش نمیذاره.
ولی حالا... اینجا بود.
مشتهاش رو از شدت عصبانیت فشار داد و فکّش رو منقبض کرد.
بعد، با یه نفس عمیق از ماشین پیاده شد.
صاف وایساد، چهرهاش رو تو هم کشید و به سمت در ورودی رفت.
مستقیم به سمت آسانسور قدم برداشت.
وقتی به طبقه دوم رسید، از آسانسور بیرون اومد.
هر قدمش سنگینتر از قدم قبلی بود و خشم عمیقی زیر پاشنه کفشهاش حس میشد. مکث نکرد. مستقیم رفت به سمت اتاق ویرایوث و درو محکم باز کرد.
اما هیچ نشونی ازش نبود...
با خشم و کلافگی، نگاهشو توی اتاق چرخوند. کنترلش داشت از دستش در میرفت. به سرعت چرخید و به سمت آسانسور برگشت. مشتهاش محکمتر شد و شعله خشم توی چشماش میسوخت.
دکمه طبقه همکف رو با شدت فشار داد. وقتی درها باز شدن، قدم بیرون گذاشت و مستقیم رفت به سمت میز پذیرش.
بدون هیچ مقدمهای، با صدایی که از خشم میلرزید پرسید:
«رئیستون کجاست؟»
منشی با دیدنش از جا پرید و مِن و مِن کنان گفت:
«ق...قربان... شما اینجا چی کار میکنید؟»
اسکای با صدای تیزی غرید.
«سوال پرسیدم، جوابمو بده»
دختر از لحن تند اسکای به خودش لرزید. آب دهنش رو قورت داد و با صدای لرزونش جواب داد:
«د...دکتر ویرایوث توی اتاق عمله. داره عمل میکنه. میتونید همینجا صبر کنید... الان تموم میشه...»
اما اسکای منتظر بقیه حرفهاش نموند. برگشت و با قدمهای بلندی به سمت اتاق عمل راه افتاد.
ترس توی چشمای منشی برق زد. دنبالش دوید و با صدای پر از وحشت فریاد زد:
«قربان! کجا میرید؟!»
اسکای جوابی نداد و با سرعت بیشتری قدم برداشت.
منشی با صدای بلندتری داد زد:
«جناب وونگراوی! شما نمیتونید برید توی اتاق عمل!»
با التماس فریاد زد:
«خواهش میکنم، وایسید!»
اما اسکای متوقف نشد. وقتی به در اتاق عمل رسید و خواست درو باز کنه که منشی به سرعت خودشو بهش رسوند و بازوش رو گرفت.
نفسش به شماره افتاده بود و صورتش غرق ترس بود.
«ق...قربان، خواهش میکنم...»
«شما نمیتونید برید اون تو. اگه دکتر ویرایوث بفهمه من بهتون گفتم کجان، اخراجم میکنه. لطفاً...»
اسکای هیچ حرفی نزد. سرشو برگردوند و با نگاه سرد و مرگبارش بهش خیره شد. نگاهش اونقدر خالی از احساس بود که منشی رو مجبور کرد به عقب برگرده. بعد، بازوش رو با یه حرکت تند از زیر دستش آزاد کرد و در اتاق رو با خشونت هل داد.
داخل اتاق، ویرایوث وسط عمل جراحی بود؛ متمرکز و آروم. دورش رو یه پزشک دیگه و چندتا پرستار توی سکوت کامل احاطه کرده بودن.
صدای محکم بسته شدن در، سکوت و آرامشِ استریل اتاق رو در هم شکست. همه سرها به سمت منبع صدا چرخید.
اسکای جلوی در وایساده بود.
عصبانی و شعلهور.
چشماش از خشم زیاد وحشی شده بود و حضورش به تنهایی لرزه به تن هرکسی میانداخت.
حرفی نزد.
مکث نکرد.
با دو قدم بلند از عرض اتاق گذشت، یقه ویرایوث رو گرفت و جوری محکم به دیوار کوبیدش که صدای برخورد فلزیِ ابزارها توی فضا پیچید.
کارکنان اتاق با وحشت نفسشون رو حبس کردن.
تیغ جراحی توی دست ویرایوث با صدای محکمی روی زمین افتاد و چشماش از شوک گشاد شد.
«چه کوفتی...؟!»
دست اسکای بالا اومد و دور گردنش حلقه شد و اونو به کاشیهای سرد دیوار چسبوند.
ویرایوث درحالی که از فشار صداش گرفته بود، به سختی گفت:
«ا...اسکای! چی کار داری میکنی؟!»
پزشک دستیار به طور غریزی قدمی به جلو برداشت، اما با نگاه مرگبار و کشنده اسکای، همونجا خشکش زد.
اسکای با صدایی آروم و خطرناک غرید.
«اگه یه قدم دیگه بیای جلو، بهت قول میدم کاری میکنم که دیگه نتونی راه بری»
پزشک دستیار فوراً عقب کشید. وحشت توی تمام اجزای صورتش موج میزد.
اسکای به سمت ویرایوث برگشت. صداش رو پایین آورد و آروم زمزمه کرد، اما هر کلمهاش مثل خنجر تیز بود.
«بهت اخطار داده بودم از رایان فاصله بگیری»
ویرایوث بهتزده پلک زد و با صدایی نامطمئن تکرار کرد:
«رایان؟»
«درباره چی حرف میزنی؟»
اسکای نزدیکتر رفت. خشم از وجودش میچکید.
«خودتو به اون راه نزن. تو اون عروسک خیمهشببازیتو فرستادی تا اونو بدزده، نه؟»
بدن ویرایوث خشک شد.
چشمای اسکای باریک شد و خندید. یه خنده تلخ که بیشتر شبیه زهرخند بود.
«پس درست حدس زدم. کار خودت بود»
گلوی ویرایوث رو ول کرد و لحظهای بعد، مشتش توی صورتش فرود اومد. سر ویرایوث چرخید و خون روی ماسک جراحی که هنوز به صورتش چسبیده بود پاشید.
تلوتلو خوران عقب رفت.
تمام اتاق نفسش رو حبس کرده بود.
اسکای دوباره یقه ویرایوث رو گرفت و با یه حرکت تند کشیدش سمت خودش.
با صدایی که از خشم میلرزید گفت:
«فکر کردی نمیفهمم؟ فکر کردی خبر ندارم چه غلطی کردی؟»
صداش دیگه مثل یه زمزمه خشمگین نبود؛ شکسته و زخمی بود.
«دیگه به هیچ وجه، به هیچعنوان حق نداری به رایان دست بزنی. نه حالا، نه هیچوقت دیگه»
نقاب بیتفاوت ویرایوث از هم پاشید. صداش بالا رفت و از قبل آشفتهتر شد.
«تو دیوونه شدی؟! چرا باید همچین کاری بکنم؟!»
اسکای با پوزخندی تلخی زد.
«چرا باید همچين کاری بکنی؟»
زهر از هر کلمهاش میچکید.
«نمیخواستی برده چهار سال پیشت و پس بگیری، هوم؟»
بهش نزدیکتر شد. نفسش تند و عمیق بود.
«و فکر کردی... اگه رایان رو بگیری، منو میکشونی دنبال خودت و وادارم میکنی جلوت زانو بزنم»
حالا خشم توی صداش مثل یه رعد بود. دیوارها و حتی هوای اتاق رو میلرزوند.
ویرایوث که از عصبانیت صورتش تو هم رفته بود، رو به تیم جراحی فریاد زد:
«گمشین بیرون!»
تیم جراحی یه لحظه هم معطل نکرد. وحشتزده، دستپاچه و تلوتلوخوران فرار کردن؛ حتی با اینکه بیمار روی تخت، هنوز بیهوش و در حال خونریزی بود... در پشت سرشون با یه صدای توخالی بسته شد.
سکوت توی اتاق حاکم شد. فقط صدای بوق دستگاهها و جرقههای نفرت توی هوا مونده بود.
وقتی همه رفتن، ویرایوث با یه حرکت اسکای رو به عقب پرت کرد و یقهاش رو از دستش بیرون کشید. اسکای تلوتلو خورد، اما نیفتاد. خودشو نگه داشت. نفسنفس میزد و سینهاش به سختی بالا و پایین میرفت.
ویرایوث خندید. یه صدای عمیق و شیطانی که توی دیوارهای استریل میپیچید.
«پس بالاخره فهمیدی»
صداش پر از تمسخر بود.
«خوبه»
نگاهش مثل چشمای یه شکارچی بیرحم شد.
«حالا حتی بامزهترم میشه... دیدن اشکهای رایان کوچولو، دیدن دیوونه شدن اون شوهر هرزهات که دنبال پسر حرومزادهاش میگرده. و تو...»
یه قدم جلوتر رفت. آروم و با قصد، انگار که داشت از هر لحظه لذت میبرد.
«چارهای جز برگشتن به جایی که همیشه بهش تعلق داشتی نداری»
مشتهای اسکای محکمتر شد. هر کلمه مثل یه شعله آتیش بود، اما حرفی نزد. فقط حرکت کرد. مثل یه طوفان خشمگین و گنگ.
مشتش با یه نیروی وحشتناک به فک ویرایوث خورد. ویرایوت عقب پرت شد و افتاد توی سینی ابزارهای جراحی.
فلزها با صدای بلندی روی زمین پخش شدن.
اسکای با عصبانیت جلو رفت. یقه ویرایوت رو گرفت و دوباره کوبیدش به دیوار.
«قسم میخورم... قبل از اینکه حتی فرصت کنی بهشون صدمه بزنی... میکشمت»
صداش از خشم میلرزید.
برای یه لحظه، ویرایوث ساکت شد.
بعد، خندید.
یه خنده آروم و دیوونهوار.
و قبل از اینکه اسکای بتونه واکنشی نشون بده، درد شدیدی توی شکمش پیچید.
تیغ جراحی سرد و نقرهای، عمیقاً توی بدنش فرو رفته بود.
اسکای نفسش بند اومد. دستاش به طور غریزی به سمت زخم رفت. خون از شکاف روی بدنش بیرون زد و سریع پیراهنش رو خیس کرد؛ گرم و بیرحمانه.
سرش گیج بود. به پایین نگاه کرد... بعد، با گیجی دوباره سرشو بالا آورد، فقط برای اینکه لبخند شیطانی ویرایوث رو ببینه.
و بعد...
ویرایوث تیغ رو توی بدنش چرخوند.
یه چرخش بیرحمانه و عمدی.
اسکای از درد فریاد زد. صدای دادش توی اتاق پیچید. زانوهاش خم شد، اما ویرایوث اونو از یقهاش گرفته بود و با لذت مریضی، تماشا میکرد که چطور پسرش توی دستاش از هم میپاشه.
«چی گفتی؟»
با تمسخر پرسید و نزدیکتر شد.
«منو میکشی؟ به خاطر اون هرزه و بچه حرومزادهاش؟»
دوباره تیغ رو چرخوند.
موج دیگهای از درد سوزاننده، اسکای رو نابود کرد. چشماش چرخید و انگشتهاش روی مچ ویرایوث چنگ انداخت.
سعی داشت اونو متوقف کنه، سعی داشت نفس بکشه. حس میکرد داخل بدنش داره تیکهتیکه میشه.
با تمام توانی که براش باقی مونده بود، دسته تیغ رو گرفت و اونو از بدنش بیرون کشید.
تلوتلو خوران عقب رفت. نفسنفس میزد، میلرزید و غرقِ خون شده بود. دستشو روی شکمش فشار میداد، اما خون مثل آب از بین انگشتهاش جاری میشد.
ویرایوث فقط با یه لبخند سرد بهش نگاه کرد.
«این فقط یه پیشنمایش بود، پسر عزیزم»
به آرومی گفت.
«دوباره تهدیدم کن... تا نمایش اصلی رو ببینی»
آروم جلو رفت، مثل مردی که داره با شکارش بازی میکنه.
«نگران نباش. بهت دست نمیزنم. جرئت نمیکنم عروسکمو خراب کنم»
لبخندش گشادتر شد.
«ولی کاری رو میکنم که هجده سال پیش کردم»
اسکای یخ زد.
انگار چیزی توی وجودش شکست.
بدنش دیگه نمیلرزید. خون هنوز جاری بود، اما قیافهاش کاملاً عوض شده بود.
وحشت.
ترس مطلق توی چشماش نمایان بود. چشماش گشاد شد و تمام رنگ صورتش پرید.
ویرایوث ترس توی صورت اسکای رو دید و خندید.
«اوه... پس هنوز یادته؟»
زیر لب زمزمه کرد، از هر کلمه بیرحمانهای که میگفت لذت میبرد.
«خوبه. نمیذارم هیچوقت فراموشش کنی»
نزدیک شد، لبهاش رو به گوش اسکای رسوند، صداش آروم و زهرآلود بود
«دوباره همون صحنه رو آماده میکنم. اما این دفعه، شوهر عزیزت و اون بچه کوچولو بازیگرهای اصلیان. و تو...»
عقب کشید و زهرخند زد.
«تو تماشاچی میشی، پسرم»
دست اسکای که هنوز زخم رو گرفته بود، میلرزید.
نفسهاش کوتاه و شکسته بود.
درد، وحشت و خشم...
همه با هم قاطی شده بودن و مثل یه طوفان توی وجودش میچرخیدن.
«ت...تو خواب بیینی»
با صدای خشن و ضعیفی، زمزمه کرد.
«اون موقع... من فقط یه بچه بودم. نتونستم جلوتو بگیرم،»
یه قدم به عقب تلوتلو خورد و خودشو به تخت جراحی رسوند، به سختی میتونست سرپا بمونه.
«ولی این بار...»
سرشو بالا آورد، چشماش با وجود درد میدرخشید.
«...این بار باید از روی جسد من رد بشی»
ویرایوث پوزخند زد؛ یه لبخند آروم و تاریک.
«خواهیم دید، اسکای»
صداش آروم و سمی بود.
«خواهیم دید...»
نزدیکتر شد، تا جایی که اسکای نفسش رو حس کرد و بوی ضدعفونی و خون همه جا رو پر کرد.
بعد، با آرامش بیرحمانهای، چونه اسکای رو گرفت و سرشو بالا آورد، مجبورش کرد به چشماش نگاه کنه.
«یه چیزی رو هیچوقت نباید فراموش کنی...»
ویرایوث دستشو محکمتر کرد. چشماش مثل یخ بود.
«تو مال منی. و چیزایی که مال من ان...»
برای یه لحظه مکث کرد؛ به اندازهای که اسکای تمام سنگینی حرفشو حس کنه.
«...نمیذارم کسی ازم بگیرتشون»
نگاهش به پایین، به خونی که پیراهن اسکای رو خیس میکرد افتاد.
«و اگه چیزی از دستم در بره،»
صداش نرم، اما پر از زهر بود.
«همیشه میدونم چطوری پسش بگیرم»
و بعد، یه دفعه ولش کرد.
اسکای به عقب پرت شد و با صدای بدی به تخت جراحی برخورد کرد. درحالی که موج جدیدی از درد از شکمش عبور میکرد، فریاد دردناکی از گلوش بیرون اومد. یه دستشو لرزون به عقب برد تا تعادلش رو حفظ کنه و به سختی از افتادن جلوگیری کرد.
ویرایوث برای آخرین بار به دردی که توی چشماش بود و خونی که با سرعت از پیراهنش بیرون میزد نگاهی انداخت و لبخند زد.
یه لبخند بیرحمانه و پیچیده.
آروم دستکشهای جراحیش رو درآورد، انگشت به انگشت، مثل اینکه داره پوست دومی رو از تنش میکنه.
بعد، بدون اینکه نگاهی بندازه، اونا رو روی زمین انداخت.
خندهاش سکوت رو شکست؛ تیز و دیوونهوار توی اتاق استریل مثل یه هشدار اکو شد.
و با همون خنده، چرخید و با قدمهای بلند از اتاق بیرون رفت و در اتاق عمل رو با یه صدای بلند پشت سرش کوبید.
پژواک صدا توی اتاق باقی موند.
و بعد... سکوت.
بیمار هنوز روی تخت دراز کشیده بود؛ سینهاش باز، قلبش آسیبپذیر، و زندگیش به یه نخ بند بود. اما ویرایوث حتی نگاهی هم به عقب ننداخت. اهمیت نمیداد. دیگه رفته بود.
اسکای خودشو به تخت جراحی تکیه داد. سینهاش به سختی بالا و پایین میرفت، سعی میکرد نفس بکشه، اما نفسش بالا نمیآمد.
دیدش تار شده بود.
زانوهاش زیرش خم شد، اما نیفتاد.
هنوز نه.
خودشو مجبور کرد صاف بایسته و درد رو که مثل آتیش توی شکمش میسوخت، قورت داد.
وقتی به پایین نگاه کرد، دلش آشوب شد. خون خودش آزادانه از زخمهای عمیق بیرون میریخت. دستاش، پیراهنش و کف سرد زیر پاش خونی بود.
'م...من اول باید اینو بند بیارم...'
صداش از درد و وحشت شکسته بود.
آروم چرخید. چشماش توی اتاق دنبال چیزی میگشت، تا اینکه روی یه سینی نزدیک تخت بیمار افتاد.
چند تا باند. قیچی. گاز استریل و چسب جراحی.
همین کافی بود.
لنگلنگان و قدم به قدم به سمت میز رفت. هر قدمش یه فریاد خاموش بود. بدنش میلرزید و نفسش توی گلوش گیر میکرد، اما ادامه داد.
دستاش از شدت لرزش، به زور به سمت باند رفت. انگشتهاش که حالا خیس خون بود و از درد بی حس شده بود، به سختی تکون میخوردن.
دندونهاش رو روی هم فشار داد و آروم، خیلی آروم، لبه پیراهنش رو بالا زد.
یه صدای خفه از گلوش بیرون اومد.
«آخ... لعنتی!»
باند رو مستقیماً روی زخمهای باز فشار داد.
درد همون لحظه فشار آورد، یه درد شدید و کورکننده. سعی کرد باند رو سر جاش نگه داره، اما زیادی کوچیک و نازک بود.
خون هنوز ازش رد میشد، گرم و سریع.
با این حال، همین هم خوب بود. جریان خون آروم شد، فقط به اندازهای که بتونه دوباره نفس بکشه.
به وضعیت دستاش نگاه کرد؛ رنگ قرمز روشن روی کف دستاش، نوک انگشتهاش و باند جا خوش کرده بود.
'ب...باید برگردم... بیمارستان... بخیه بزنم...'
کلمات مثل یه دعا از سر ناامیدی از دهنش بیرون میاومدن.
یه پارچه تمیز از روی سینی برداشت و دستاشو پاک کرد؛ بیشتر برای اینکه لرزششون رو بگیره تا اینکه تمیزشون کنه.
بعد، با یه نفس عمیق و لرزون، به سمت در چرخید.
هر قدمش سنگین بود و هر حرکت، چیزی رو عمیقتر توی وجودش پاره میکرد.
اما راه رفت. بیرون از اتاق عمل. توی راهرو.
پیراهنش که خوشبختانه مشکی بود، بیشتر زخم رو پنهان میکرد. کسی جلوش رو نگرفت. کسی دوباره نگاهش نکرد.
به ماشینش رسید و درو باز کرد.
از همون لحظهای که روی صندلی راننده نشست، موج عظیمی از درد توی وجودش سرازیر شد.
«ل...لعنتی...»
پیشونیش رو گذاشت روی فرمون، بدنش به طور غریزی به خاطر درد جمع شد. دوباره خون، گرم و خیس از زیر باند بیرون زد. با یه دست شکمش رو گرفت و فشار داد، سعی میکرد خونریزی رو کند کنه.
صدای ویرایوث توی ذهنش اکو میشد.
خندهاش. تهدیدهاش. اون ضربه چاقو. گذشته...
خاطرات مثل سیلاب وحشی و خفهکنندهای بهش هجوم آوردن.
و زیر همه اینا...
یه ترس عمیقتر اذیتش میکرد.
ترس از دست دادن نانی. از دست دادن رایان.
اسکای نمیخواست اعتراف کنه. نمیخواست اسم اون احساسی رو که سینهاش رو چنگ میزد به زبون بیاره.
اما اونجا بود؛ غلیظ و سنگین.
ترسیده بود. وحشت کرده بود. نه برای خودش. هیچوقت برای خودش نمیترسید.
اما برای اونا...
فکر اینکه اتفاقی براشون بیفته، فکر اینکه دوباره نتونه ازشون محافظت کنه...
همین فکر بود که نابودش میکرد.
اشکها آروم و بی وقفه از گونههاش سرازیر شدن؛ حتی پاکشون هم نکرد. چون کسی اونجا نبود که اونو ببینه. کسی نبود که ازش پنهان بشه.
تنها بود.
تنها توی درد خودش.
تنها توی این جنگ.
تنهای تنها.
بعد از چیزی که مثل ساعتها طول کشید، بالاخره یه نفس عمیق کشید. و بعد، یکی دیگه...
سرشو از روی فرمون برداشت و نشست. دستشو محکمتر روی باند فشار داد، باندی که حالا دوباره خیس شده بود. دست دیگهاش رو لرزون به سمت سوئیچ دراز کرد. موتور غرشکنان روشن شد.
اسکای با انگشتهای خونیش فرمون رو محکم گرفت. فکش منقبض شد و درد از اینچ اینچِ بدنش فریاد میزد.
اما رانندگی کرد.
چون مجبور بود.
چون چارهای نداشت.
______________________
بعد از ۲۵ دقیقه رانندگی، بالاخره ماشین رو جلوی بیمارستان شهر بانکوک نگه داشت. هنوز خون از باند خیس روی شکمش بیرون میزد.
دستی رو که روی شکمش فشار داده بود، برداشت؛ کف دستش غرقِ خون بود. برای یه ثانیه بهش خیره شد، بعد اونو به پیراهنش کشید. با دقت دکمههای پیراهنش رو بست، اونو مرتب کرد تا بدترین قسمت زخم رو پنهان کنه و درحالی که یه نفس عمیق و لرزون میکشید، دستی توی موهاش کشید.
'باید از در پشتی برم تو. اگه از در اصلی برم، حتما متوجه میشن'
درو باز کرد. یه دستشو محکم روی زخم فشار داد و به سمت در پشتی بیمارستان راه افتاد. قدمهاش سریع اما نامطمئن بود. نفسهاش سطحی بود و دردش با هر حرکت بدتر میشد. اما توی اون لحظه، تنها چیزی که مهم بود، این بود که بره داخل.
از در پشتی سر خورد داخل و خودشو به سمت اتاق رختکن کشید.
فکر میکرد دکترهای دیگه، از جمله نانی، هنوز سر کار باشن، پس اتاق باید خالی میبود. وقتی به اونجا رسید، پاهاش میلرزید و نفسهاش کوتاه و بریده بود. با دستای لرزون، درو باز کرد، رفت تو... و همونجا خشکش زد.
یه دکتر دیگه هم اونجا بود.
انتظارش اینو نداشت.
اسکای خشکش زد. نمیدونست چی کار کنه. نمیتونست برگرده؛ اگه برمیگشت، همونجا از پا میافتاد. پس همونطور بیصدا وایساد.
دکتر با صدای در برگشت. نگاهش روی اسکای قفل شد و بلافاصله یه چیزی توی قیافهاش عوض شد.
«تو... باید دکتر اسکای باشی، درسته؟»
با احتیاط پرسید.
اسکای به سختی سرشو تکون داد.
دکتر یه قدم جلوتر اومد، نگرانی توی چهرهاش بیشتر شد.
«خوب به نظر نمیرسی»
به آرومی گفت.
«تو... زخمی شدی؟»
اسکای جوابی نداد. ولی بدنش حرف میزد. دستاش میلرزید، پوستش رنگپریده بود. و اونجوری که شکمش رو محکم و از سر ناامیدی گرفته بود، بیشتر از هر کلمهای معنی داشت.
نگاه دکتر چرخید؛ سر تا پای اسکای رو بررسی کرد تا اینکه نگاهش روی دستی که شکمش رو گرفته بود ثابت موند. متوجه یه لکه تیره شد.
با اخم پرسید:
«اون خونِ روی دستت؟»
اسکای بلافاصله دستشو عقب کشید، سعی میکرد قایمش کنه.
«ه...هیچی نیست»
سریع گفت؛ صداش ضعیف و لرزون بود.
اما دکتر جلوتر اومد. باورش نمیشد. با دقت، دستشو جلو برد و لبه پیراهن اسکای رو بالا زد.
و بعد... خشکش زد.
خون روی پارچه نفوذ کرده بود. باند کاملاً خیس بود و لخته خون تازهای هنوز داشت روی پوستش میریخت.
«این... این دیگه چیه؟»
دکتر با بهت زمزمه کرد.
بدن اسکای سفت شد و نگاهشو به زمین دوخت.
سکوت سنگینی بینشون پیچید.
بعد یهدفعه، اسکای اونو به عقب هل داد.
«گفتم هیچی نیست»
صداش گرفته بود و چشماش هنوز پایین رو نگاه میکرد.
دکتر زیاد عقب نرفت. نگاهشو دوباره روی زخم چرخوند، لبهاش رو به هم فشار داد.
«این زخم به بخیه نیاز داره»
با آرامش گفت.
«خونریزی خود به خود بند نمیاد»
اسکای سرشو تکون داد، هنوز از نگاه کردن به دکتر خودداری میکرد.
«خودم از پسش برمیام»
زمزمه کرد.
«لطفاً فقط... برو»
اما دکتر از سرجاش تکون نخورد.
«ازت نمیپرسم چی شده،»
به آرومی گفت.
«اما اگه نمیخوای بقیه بفهمن، بذار من کمکت کنم. بیسروصدا»
چشمای اسکای از این پیشنهاد غیرمنتظره گشاد شد.
مرد با یه نگاه آرامشبخش بهش نگاه کرد.
«من همیشه یه کیت اورژانس کامل توی کمدم دارم. میتونم بخیه بزنم، خونریزی رو بند بیارم و بهت آنتیبیوتیک بدم تا عفونت نکنه. هیچکس هم لازم نیست چیزی بفهمه»
اسکای بهش خیره شد. چشماش پر از شک، گیجی و تردید بود.
بعد از یه لحظه سکوت، زمزمه کرد:
«چرا داری کمکم میکنی؟ تو حتی نمیدونی چطوری زخمی شدم»
مرد یه لبخند ملایم زد، مهربون اما محکم.
«من یه دکترم. کارم درمان کردنه، نه قضاوت کردن. برام مهم نیست چی شده. فقط نمیخوام همینجا توی راهرو از خونریزی بمیری»
اسکای حرفی نزد. به پیراهن خونیش نگاه کرد، به خونی که انگشتهاش رو لک کرده بود...
بعد، آروم سرشو تکون داد.
با سختی به سمت نیمکت نزدیک رفت و نشست. هر حرکتش پر از درد بود.
دکتر به سمت کمدش رفت، یه کیت پزشکی جمع و جور برداشت و برگشت، جلوی اسکای زانو زد.
«اسمت چیه؟»
اسکای پرسید، صداش به سختی شنیده میشد.
«کِن صدام کن»
مرد جواب داد و لبخند کوتاهی زد.
اسکای به آرومی سرشو تکون داد.
«باید دکمههای پیراهنت رو باز کنی»
اسکای سعی کرد، اما دستاش زیادی میلرزید.
کن فوراً متوجه شد.
«وایسا...»
به آرومی گفت.
«بذار خودم برات انجامش بدم»
نزدیک شد و با دقت شروع به باز کردن دکمهها کرد.