Chap 28

Chap 28


|فلش‌بک|


اسکای هشت سالش بود.

یه صدای بلند مثل یه چیزی که می‌شکنه توی خونه پیچید و از خواب بیدارش کرد.


یه صدای دیگه.... و بعد، صدای جیغ!


چشماشو باز کرد. قلبش داشت توی سینه‌اش تالاپ تولوپ می‌کرد. اتاق تاریک بود. ساکت بود، اما از اون سکوت‌های بد. از اون سکوت‌هایی که داد می‌زنه یه چیزی درست نیست.


بعد، صداها شروع شد؛ تیز و برنده، مثل خنجر سکوت رو برید.


از تخت اومد پایین، پاهای کوچیکش روی زمین سرد کشیده شد و رفت دنبال صدا. توی راهرو، از آشپزخونه رد شد. هر قدم رو آروم‌تر از قدم قبلی برمی‌داشت.


هرچی به اتاق نشیمن نزدیک‌تر می‌شد، صداها بلندتر و واضح‌تر می‌شد.


«فکر می‌کنی اون مال توئه؟!»

صدای مادرش بود که جیغ می‌کشید‌.


«آره، مال منه!»

پدرش با غیظ گفت.

«هرچی من بگم، همون کارو می‌کنه. اون به دنیا اومده که برده من باشه»


اسکای سر جاش خشکش زد. نفسش بند اومد و بدنش یخ زد.

پشت دیوار قایم شد و یواشکی نگاه کرد.

حتی جرئت نمی‌کرد نفس بکشه.


اونا اونجا بودن.


مادرش، دستاشو مشت کرده بود و پدرش خشمگین بالای سرش وایساده بود.


«برده؟»


آب دهنش رو قورت داد، صداش می‌لرزید.


«اون پسر منم هست... هرچی من بگم، همون کارو می‌کنه»


قبل از اینکه بتونه نفس بکشه، ویرایوث بهش حمله کرد. موهای مادرش رو گرفت و کشید.

جیغ زن توی هوا پخش شد.


«این حرفو نزن!»

با عصبانیت غرید.


«چیه، فکر کردی من فقط برای لذت بهت حال دادم؟بهت حال دادم که برام یه برده بیاری. یه عروسک خیمه‌شب‌بازی. یکی که بتونم کنترلش کنم. شکلش بدم. یکی که بی‌چون و چرا از من اطاعت کنه»


مادرش دستشو چنگ زد، اما ولش نکرد. محکم‌تر نگهش داشت.


پشت دیوار، اسکای کوچولو بی‌حرکت وایساده بود. چشماش گشاد شده بود و اشک‌هاش بی‌صدا می‌ریخت.


همه کلمات رو نمی‌فهمید.


اما نفرت رو می‌فهمید.


خشونت رو می‌فهمید.


و می‌فهمید که همه چیز درباره اونه.


«حروم‌زاده!»

مادرش گریه کرد.

«اسکای رو ازت می‌گیرم. نمی‌ذارم خرابش کنی»


پدرش یه خنده سرد و تلخ سر داد.

«فکر کردی می‌ذارم برده‌مو ازم بدزدی؟»


و بعد، هلش داد.


محکم.


مادرش با یه جیغ دردناک روی زمین افتاد.


اسکای جا خورد. کل بدنش می‌لرزید.


مادرش سرشو بلند کرد، گوشه لبش خونی بود و همون لحظه چشماش اسکای رو پیدا کرد.

خشکش زد.


«ا-اسکای...»

صداش مثل شیشه شکست.


پدرش برگشت.


پسر کوچولوی لرزون رو که از پشت دیوار سرک می‌کشید دید و لبخند زد.


«خب، خب...»

با صدای تاریکی گفت.

«ببین کی اینجاست. می‌خوای نمایش رو ببینی، پسرم؟ قول می‌دم طول نکشه. فقط چند دقیقه... و بعد با یه چیز خاص تمومش می‌کنیم»


چشمای مادرش از وحشت گشاد شد.

«جرئت نکن بهش دست بزنی!»


پدرش پوزخند زد.

«اوه، نگران نباش خانوم. بهش دست نمی‌زنم. هنوز نه. اول حساب تو رو می‌رسم»


قدم به قدم به سمتش رفت. آروم. مثل یه شکارچی که دور طعمه‌اش می‌چرخه.


اسکای نمی‌تونست تکون بخوره.


نمی‌تونست جیغ بزنه. نمی‌تونست فرار کنه.


دستای کوچولوش دیوار رو محکم گرفته بودن، انگار دیوار می‌تونست ازش محافظت کنه. اشک از چشماش همین‌طور پایین می‌ریخت و به مرد نگاه می‌کرد که به سمت مادرش می‌رفت.


و درست وقتی که خاطره داشت به یه چیز غیرقابل تحمل تبدیل می‌شد،یه جیغ، یه ضربه، یه صحنه وحشتناک...


چشمای اسکای باز شد.


دوباره توی رختکن بود، نفس نفس می‌زد و سینه‌اش منقبض شده بود. اشک‌ها مثل سیل از صورتش جاری شده بودن.


خاطره نابود شد، اما دردش از توی سینه‌اش بیرون نرفت. دردش مونده بود و مثل یه سم توی رگ‌هاش چسبیده بود.


اشک همین‌طور از چشمای اسکای پایین می‌ریخت. دیگه نمی‌تونست جلوشون رو بگیره.


حس می‌کرد سینه‌اش داره از درون می‌شکنه. یقه‌اش رو چسبید، یه دستشو گذاشت روی قلبش، انگار داشت تلاش می‌کرد قلبشو سر جاش نگه داره، تلاش می‌کرد زیر اون وزن سنگین توی سینه‌اش نفس بکشه.


'اونا لیاقت هیچ بچه‌ای رو ندارن'


صداش به زور شنیده می‌شد.


'اونا لیاقت ندارن پدر و مادر باشن...'


کلمات از دهنش بیرون اومدن. شکسته، تلخ و ناتوان.


هر چیزی که توی اتاق آنان اتفاق افتاده بود، فریادها، اون هرج و مرج، ترس توی چشمای اون بچه...


یه چیزی رو توی وجودش شکسته و باز کرده بود.


خاطره‌هایی رو بیرون کشیده بود که سعی کرده بود فراموششون کنه، سعی کرده بود دفنشون کنه.


خاطره‌هایی که مثل شبح توی وجودش زندگی می‌کردن.


و دیدن آنان توی اون وضعیت که نفس نفس می‌زد و توی ترس گم شده بود...


مثل نگاه کردن به گذشته خودش بود.


اسکای داغون شد.


روی نیمکت نشسته بود، دستاشو دور خودش حلقه کرده بود و می‌لرزید. هق‌هق می‌کرد. هیچی نداشت بهش تکیه کنه، جز بدن لرزون خودش.


تلاش می‌کرد، اما نمی‌تونست خودشو دوباره جمع و جور کنه. نفسش سطحی شد. ضربان قلبش خیلی تند می‌زد و گلوش از گریه زیاد می‌سوخت.


اما متوقف نشد، نمی‌تونست.


و اون نمی‌دونست،


نمی‌دونست که یه نفر بیرون اتاق وایساده بود و بهش گوش می‌داد.


نانی فقط بعد از اینکه مطمئن شد حال پسر بچه خوبه، اتاق رو ترک کرد. زیاد حرف نزد، فقط به می گفت که داره می‌ره بیرون.


اما نگفت کجا.


پاهاش اونو به سمت رختکن بردن.


و همین‌که نزدیک شد...صدا رو شنید.


صدای آروم و شکسته گریه یه نفر.


البته نه واقعاً آروم، خام و نامنظم بود. هق‌هق‌هایی که انگار داشتن هوا رو پاره می‌کردن.


نانی درست پشت در خشکش زد.


صدای اسکای از پشت در می‌اومد، آروم، خفه و داغون.


و نانی... نمی‌تونست تکون بخوره.


دستشو برد سمت دستگیره در، همونجا معلق موند و لرزید.


ولی بعد، متوقف شد. نمی‌تونست درو باز کنه و بره تو. نمی‌تونست اسکای رو توی اون وضعیت شکسته و آسیب‌پذیر ببینه.


پس نرفت.


همونجا موند.


سرجاش وایساد، درست اون طرف در.


ساکت و بی‌کلام، و همون‌طور که اسکای گریه می‌کرد، نانی به هر صدای شکسته شدنش گوش می‌داد.


به هر هق‌هق بی‌نفس.


به هر زمزمه دردی که از شکاف‌های زرهش بیرون می‌اومد.


چشماش می‌سوخت.


اما اجازه نداد اشک‌هاش پایین بریزن.


هنوز نه.


در عوض، فقط همونجا وایساد.


آروم و بی‌صدا.


در حالی که مردی که ازش متنفر بود، داشت اون طرف در از هم می‌پاشید.


اسکای برای ساعت‌ها گریه کرد.


تنها، ساکت و شکسته.


و در نهایت، چون مجبور بود، خودشو وادار کرد که حرکت کنه. با پشت دست صورتشو پاک کرد و اشک‌هایی که نمی‌خواستن متوقف بشن رو پخش کرد.


و بعد، بلند شد. آروم، مثل یه ربات.


پاهاش سنگین بودن و سینه‌اش، سنگین‌تر. مثل یه خوابگرد به سمت دستشویی رفت.


داخل دستشویی، شیر آب رو باز کرد و آب سرد رو پاشید روی صورتش. یه بار، دو بار، دوباره و دوباره...


انگار سردی می‌تونست درد رو پاک کنه. انگار آب می‌تونست هر چیزی که توی وجودش شکسته بود رو بشوره و ببره.


بعد از مدتی، سرشو بالا آورد.


و برای اولین بار، واقعاً به خودش نگاه کرد.


چشماش قرمز بود، پف کرده و ورم کرده. صورتش رنگ‌پریده و بی‌رنگ بود. موهاش به هم ریخته بود و به پیشونیش چسبیده بود. مثل کسی بود که سال‌ها از درون داغون شده بود و بالاخره از هم پاشیده بود. انگشتای لرزونش رو لای موهاش کشید.


لباساش رو صاف کرد و صورتشو آروم با حوله خشک کرد.


بعد از یه نگاه آخر توی آینه به اون نسخه‌ای از خودش که به سختی می‌شناخت، از دستشویی اومد بیرون و ایستاد.


نانی درست وسط اتاق وایساده بود.


چشماشون فوراً به هم گره خورد.


اسکای سر جاش یخ زد و نفس توی گلوش گیر کرد.


صورت نانی بی‌حرکت و غیرقابل تشخیص بود. اما چشماش روی اسکای ثابت مونده بود، انگار داشت تک‌تک جزئیات رو توی ذهنش ثبت می‌کرد.


اسکای شبیه مردی بود که بند بند وجودش ازش جدا شده. چشماش از گریه قرمز و پف کرده بود، دورش از خستگی سیاه شده بود. صورتش رنگ‌پریده و کشیده بود و موهاش به هم ریخته و خیس، به پیشونیش چسبیده بود.

مثل کسی بود که چند روزه نخوابیده. کسی که بی‌صدا شکسته و سال‌ها درد رو توی سکوت روی دوشش حمل کرده.


و برای یه لحظه زودگذر، نانی چیزی بیشتر از خستگی دید.


اون غم رو دید.


تیکه‌هایی از اسکای رو دید که قبلاً هرگز ندیده بود.


برای چند لحظه، هیچ‌کدومشون تکون نخوردن.


هیچ‌کدوم حرفی نزدن.


حتی زمان هم نفسش رو حبس کرده بود.


یه چیزی توی فضای بینشون برق زد.


غم.


و یه چیز عمیق‌تر که هیچ‌کدومشون نمی‌تونستن اسمی روش بذارن.


اسکای به سختی آب دهنش رو قورت داد. گلوش درد می‌کرد. چشماش دوباره پر از اشک شد، اما پلک زد و یه ثانیه چشماش رو بست، سعی کرد خودشو جمع و جور کنه.


بعد آروم زمزمه کرد.

«حال آنان چطوره؟»


نگاه نانی ذره‌ای تکون نخورد. با صدایی آروم جواب داد.

«بهتره. بهش آمپول زدم. الان خوابه»


اسکای سرشو تکون داد، فقط یک بار. آروم.


همون‌جا وایساد، منتظر.


دلش می‌خواست نانی یه چیز دیگه بگه.


هر چیزی.


یه کلمه. یه سوال. یه آه. یه ذره آرامش...


اما نانی هیچی نگفت.


سکوت دوباره دورشون پیچید، این بار سردتر و خالی‌تر.


شونه‌های اسکای افتاد. نگاهش به زمین خیره شد.


و بعد، به سمت در رفت.


چشمای نانی دنبالش کرد، اما باز هم هیچ حرفی از دهنش بیرون نیومد.


اسکای به در رسید. دستشو روی دستگیره گذاشت.


مکث کرد.


فقط برای یه لحظه.


شاید نانی جلوشو بگیره. شاید حالا یه چیزی بگه.


ازش بخواد بمونه. اسمشو صدا کنه. سکوت رو بشکنه.


اما...


هیچی.


فقط صدای کولر بود که توی پس‌زمینه وزوز می‌کرد.


اسکای دوباره چشماشو بست. به خودش دستور داد که اشک‌های بیشتری نریزه.


بعد، دستگیره رو چرخوند و بی‌صدا رفت بیرون.


پشت سرش، نانی همون‌جا ایستاده بود. نگاه می‌کرد، تکون نمی‌خورد، حرف نمی‌زد.

فقط بی‌صدا... گذاشت بره.

_________________

بیرون اتاق، اسکای از سالن انتظار رد شد و از بیمارستان خارج شد، مثل دارو به هوای آزاد نیاز داشت.

به سمت انتهای حیاط بیمارستان رفت، دور از سر و صدا، جایی که درخت‌ها سایه و سکوت هدیه می‌دادن. یه نیمکت زیر یکی از اونا بود که نیمه‌اش توی نور عصرگاهی بود.

روی نیمکت افتاد، به عقب تکیه داد و چشماشو بست. نسیم ملایم به پوستش می‌خورد و گرمای توی سینه‌اش رو خنک می‌کرد.


برای چند لحظه، فقط همون‌جا نشست و نفس کشید. گذاشت ذهنش آروم بگیره.


بعد، یه صدای کوچیک اونو به حال خودش برگردوند.


«آقای نابینا...»


اسکای چشماشو باز کرد.


رایان کنار نیمکت ایستاده بود.


اما... یه چیزی درست نبود.


اون برق همیشگی توی چشمای رایان از بین رفته بود. اون لبخند شیطونی که همیشه روی لبش بود... حالا فقط یه سایه کمرنگ ازش معلوم بود. شونه‌هاش آویزون بود و دستاش با نگرانی با لبه پیراهنش بازی می‌کرد.


اخم‌های اسکای فوراً تو هم رفت.

«بیا اینجا، رایان»


رایان جلو اومد.

اسکای آروم بلندش کرد و کنار خودش روی نیمکت نشوند.


«با پی سوفیا اومدی؟»


رایان سرشو تکون داد، چشماش از بالای شونه اسکای به یه سمت دیگه چرخید.


اسکای برگشت و سوفیا رو دید که کمی دورتر ایستاده بود و تماشاشون می‌کرد.


اخمش عمیق‌تر شد. دوباره به رایان نگاه کرد.

«چیزی شده، کوچولو؟»


رایان جواب نداد. به زمین خیره شد، لب‌هاش رو محکم به هم فشار می‌داد.


اسکای به سمت سوفیا برگشت، نگرانی صداش رو تیز کرده بود.

«چرا امروز انقدر آرومه؟ اتفاقی افتاده؟»


سوفیا آروم سرشو تکون داد.

«مطمئن نیستم»


«امروز یکم دیر رفتم دنبالش، ترافیک وحشتناک بود. اما وقتی رسیدم، همین‌طوری بود. آروم و ساکت. ازش پرسیدم چی شده، اما گفت فقط به آقای نابینا می‌گه»


قفسه سینه اسکای منقبض شد.


دوباره به سمت رایان برگشت و به آرومی صورت کوچیکش رو توی دستاش گرفت.

«هی... با من حرف بزن. کسی دعوات کرده؟ هوم؟ چیزی ترسوندت؟»


رایان بهش نگاه کرد، بعد فوراً دوباره سرشو پایین انداخت. چشماش دوباره سمت سوفیا رفت.


اسکای فوراً فهمید.


دوباره به سمتش برگشت.

«سوفیا، می‌تونی یه لطفی بهم بکنی؟ می‌شه یه چیزی واسه خوردن و نوشیدن براش بیاری؟ شاید گرسنه باشه»


سوفیا سرشو تکون داد.

«حتماً. الان برمی‌گردم»


وقتی رفت، اسکای تمام توجهش رو به رایان داد.

«خب، کوچولو»


به آرومی گفت.

«حالا فقط ما دوتاییم. بهم میگی چیشده؟»


رایان چند ثانیه ساکت موند، با انگشت‌های کوچیکش با نگرانی ور می‌رفت.


بعد، آروم زمزمه کرد.

«امروز... یه نفر اومده بود مدرسه»


بدن اسکای بی‌حرکت شد.

«منظورت چیه؟»


«اون گفت... دوست باباعه»


رایان با صدای آرومی ادامه داد.


«اومده بود دنبالم»


ضربان قلب اسکای تند شد.

«شناختیش؟»


رایان سرشو تکون داد.

«نه... ولی اسممو می‌دونست. و گفت پی سوفیا امروز نمیاد. اما دروغ می‌گفت...اون اومد»

فک اسکای سفت شد.


صدای رایان آروم‌تر از قبل شد.

«قیافش ترسناک بود...رایان ازش ترسید»


اسکای فوراً اونو توی آغوشش کشید و محکم بغلش کرد.

«تو الان امنی. قول می‌دم. نمی‌ذارم هیچ اتفاقی برات بیفته»


اما ذهنش از قبل داشت جستجو می‌کرد، و فقط یه اسم بود که توی افکارش تکرار می‌شد.


ویرایوث...


خودشو مجبور کرد آروم بمونه و نذاره وحشت توی صورتش مشخص بشه.


کمی عقب کشید و پرسید:

«اون‌وقت چی کار کردی؟ به کسی گفتی؟»


رایان آروم سرشو تکون داد.

«عمو نگهبان داشت با تلفن حرف می‌زد. ولی من اون عموی بد رو گول زدم و دویدم پیشش»


اسکای پلک زد.

«گولش زدی؟»


رایان دوباره سرشو تکون داد، حالا کمی افتخار توی صورتش بود.

«گفتم 'عمو، اون کیه؟' و وقتی برگشت نگاه کنه... من فرار کردم»


اسکای یه خنده بی‌صدا کرد.

«تو از اون چیزی که فکر می‌کردم باهوش‌تری!»


رایان به سختی لبخند زد.

«خانم معلم بهم یاد داد. گفت اگه یه غریبه اومد، باید فرار کنیم و به یه نفر بگیم»


اسکای دوباره گونه‌هاش رو توی دستش گرفت، گرمایی پشت چشماش بالا اومد.

«معلمت خیلی خوبه. و تو... تو بچه باهوش بابایی»


رایان خندید، از این تعریف خوشش اومده بود.


اسکای بالای سرشو بوسید و دوباره محکم بغلش کرد. اما لبخندش دیگه به چشماش نرسید.


توی ذهنش، از قبل داشت برنامه‌ریزی می‌کرد.


داشت می‌سوخت.


هر کسی که جرئت کرده بود رایان رو بترسونه...


اشتباهی کرده بود که قطعا بابتش پشیمون می‌شد.


اسکای به آرومی عقب کشید، موهای رایان رو از روی پیشونیش کنار زد.


«نگران نباش، کوچولو»

زمزمه کرد.

«من اون عموی بد رو پیدا می‌کنم، و مطمئن می‌شم که دیگه هیچ‌وقت بهت نزدیک نشه»


رایان بهش نگاه کرد.

«تنبیهش می‌کنی؟»


اسکای سرشو تکون داد، لب‌هاش توی یه لبخند ملایم جمع شد.

«البته. چطور جرئت کرده کوچولوی منو بترسونه؟»


لبخند رایان برگشت، یه جرقه کوچیک از شادی دوباره توی صورتش روشن شد. خم شد و گونه اسکای رو بوسید.


اسکای خندید و بوسه‌اش رو پس داد، دستاشو محکم دور پسر حلقه کرد.


بعد کمی عقب کشید، با یه مهربونی نرم توی چشمای رایان نگاه کرد.

«اما، رایان... خوب به حرفم گوش کن»


به آرومی گفت.

«نمی‌تونی اینو به بابا بگی، باشه؟»


رایان سرشو کج کرد، گیج شده بود.

«چرا؟»


«چون اگه بهش بگی... خیلی نگران می‌شه. شاید حتی ناراحت بشه. تو که اینو نمی‌خوای، می‌خوای؟»


رایان اخم کرد، لب‌هاش کمی می‌لرزید.

«نه... رایان نمی‌خواد بابا ناراحت بشه»


اسکای دوباره لبخند زد و گونه‌های کوچیکش رو توی دستاش گرفت.

«این پسر خوب منه. بذار خودم به همه چیز رسیدگی کنم. هوم؟»


رایان سرشو تکون داد.

«باشه»


اسکای به خاطر اخم کوچولوش یه خنده آروم کرد و نوک بینیش رو بوسید.


رایان ریز ریز خندید، اون صدا مقداری از تنشی رو که مثل طناب دار دور سینه اسکای پیچیده بود، کم کرد.


رایان نزدیک‌تر بهش نشست و دستاشو دور کمر اسکای حلقه کرد.‌برای یه لحظه، اسکای به خودش اجازه داد به اون آرامش بچسبه، گرمای رایان، اعتمادش...اما پشت چشمای آرومش، یه چیز خشمگین می‌جوشید.


اون آرامش با برگشتن سوفیا، که یه کیسه کوچیک توی دستش داشت، از بین رفت.


«رایان»

سوفیا آروم صداش زد و نزدیک‌تر رفت.


اسکای بلند شد، نگاهش محکم بود.

«کنارش بمون. چشم ازش برندار»


سوفیا مکث کرد. یه چیزی رو توی لحن اسکای احساس کرد و سرشو تکون داد. چشماش پر از نگرانی بود.


رایان بهش نگاه کرد.

«کجا می‌ری، آقای نابینا؟»


اسکای خم شد و دستشو روی سر رایان گذاشت.

«بابام بهم زنگ زد. زود برمی‌گردم، باشه؟ بعد با هم بازی می‌کنیم»


رایان با اشتیاق سرشو تکون داد.

«باشه! خداحافظ، آقای نابینا! زود بیا. رایان منتظرت می‌مونه»


اسکای لبخند زد و موهاشو به هم ریخت، صداش آروم، اما مطمئن بود‌.

«برمی‌گردم»


بعد ایستاد و دوباره به سوفیا نگاه کرد. چشماش مثل یخ سرد بود.

«تنهاش نذار. حتی یه لحظه»


سوفیا سریع سرشو تکون داد.

«تنهاش نمی‌ذارم»


اسکای آخرین نگاهش رو به رایان که هنوز بهش لبخند می‌زد انداخت. بعد، برگشت و دور شد.


همون لحظه که وارد پارکینگ شد، اون آرامش ازش کنده شد. قدم‌هاش تندتر شدن و انگشت‌هاش دو طرف بدنش مشت شدن.


به ماشینش رسید، درو محکم کشید و سوار شد. در ماشین با صدای بلندی پشت سرش بسته شد.

یه لحظه توی سکوت نشست. بعد دستاشو چنان محکم به فرمون فشار داد که بند انگشت‌هاش سفید شد.


'جرئت می‌کنی به رایان دست بزنی...'


زیر لب غرید، صداش آروم بود، اما از خشم فروخورده می‌لرزید.


'تاوانش و پس می‌دی'


ماشین رو روشن کرد. صدای غرش آروم ماشین توی پارکینگ خلوت پیچید.


فک اسکای سفت شد، چشماش از خشم می‌سوخت.


'از هر ثانیه‌ای که بهش فکر کردی، پشیمون می‌شی'


و با این حرف، حرکت کرد.


قلبش تالاپ تولوپ می‌کرد.


و مقصدش؟ مشخص بود.

Report Page