Chap 27

Chap 27


اسکای و نانی، به همراه می و کریت، به اتاق نانی رفته بودن تا در مورد وضعیت آنان حرف بزنن و یه تاریخ نهایی برای جراحی‌اش مشخص کنن.

اما همین که پا گذاشتن داخل، می و کریت یه نگاه معنادار به هم انداختن، و با یه بهونه‌ سریع از اتاق زدن بیرون.

درو آروم پشت سرشون بستن.


حالا، یه سکوت سنگین توی اتاق حاکم بود.


نه از اون سکوت‌های آرام‌بخش، بلکه از اونایی که پر از بغض و حرف‌های ناگفته‌ بود. از اون سکوت‌هایی که آدم حس می‌کنه هر کلمه‌ی به زبون نیومده، یه وزنه‌ست که توی هوا معلقه و داره خفه‌ش می‌کنه. حسش جوری بود که انگار داری پشیمونی رو نفس می‌کشی.

نانی پشت میزش نشسته بود و چشماش به پرونده‌ی رو به روش قفل شده بود. شونه‌هاش سفت و منقبض بود، اما یه جوری سرد و بی‌تفاوت به نظر می‌رسید.


رو به روش، اسکای آروم نشسته بود. یه پرونده توی دستش بود، اما نگاهش دور و محو بود. انگار توی یه طوفان فکری گیر کرده بود.


صدای تیک‌تاک ساعت توی پس‌زمینه شنیده می‌شد. هیچ‌کدوم حرفی نمی‌زدن.


دقیقه‌ها همین‌طور می‌گذشت.


بالاخره، نانی یه نفس آروم کشید و سکوت رو شکست.

«باید هرچه سریع‌تر عمل رو انجام بدیم. قبل از اینکه حالش بدتر بشه»


صداش قاطع و حرفه‌ای، ولی خالی از هر احساسی بود‌.


انگشت‌های اسکای دور پرونده سفت‌تر شد. سرشو بالا آورد، برای یه لحظه به چشمای نانی نگاه کرد و بعد، دوباره نگاهشو چرخوند.


«اوم... می‌خوام زودتر خوب بشه»

آروم گفت و بعد با همون نگاه دور، اضافه کرد:

«اون فقط یه بچه‌ست. لیاقت این همه درد رو نداره»


نانی سرشو بالا آورد. چهره‌اش تغییری نکرد؛ همون‌قدر حرفه‌ای و غیرقابل‌ درک باقی موند.


«این یه بیماری ژنتیکیه. اما چون جوونه، اگه تأخیر نکنیم شانس خوب شدن‌اش زیاده»


اسکای آروم سر تکون داد.

«آره. ولی باید برنامه‌هامون رو چک کنیم. عمل باید روزی باشه که هیچ‌کدوم از ما کار دیگه‌ای نداشته باشیم»


نانی بدون هیچ حرفی بلند شد و به سمت قفسه‌ی پرونده‌ها رفت. نگاهشو روی پوشه‌ها چرخوند، یکی رو که روش نوشته بود "برنامه‌ی جراحی بیماران" بیرون کشید و برگشت پشت میزش. چشمای اسکای بی‌صدا هر حرکتش رو دنبال می‌کرد.


پرونده رو باز کرد و با انگشت‌های محکم و ثابت ورق زد.

بعد از چند لحظه، گفت:

«من دوشنبه‌ی همین هفته وقتم آزاده. برنامه‌ت رو چک کن و خبر بده»


«باشه. چک می‌کنم و بهت میگم»

اسکای جواب داد، صداش تقریباً به آرومی یه زمزمه بود.


نانی چیزی نگفت. دوباره حواسش رفت سمت پرونده‌ها.


اسکای دوباره بهش نگاه کرد. لب‌هاش کمی از هم باز شد، انگار می‌خواست حرفی بزنه. چیزی بپرسه. یه حرفی که هیچ ربطی به کار نداشت...


اما مردد شد.


و اون لحظه از دستش رفت.


دوباره، سکوت بینشون نشست. اما این دفعه مثل قبل نبود، حتی سردتر از قبل به نظر می‌رسید.


اسکای آروم نفسش رو بیرون داد.


یه بار دیگه لب‌هاش از هم باز شد...


اما حتی فرصت نکرد یه کلمه حرف بزنه،


چون در اتاق یک‌دفعه با صدای بلندی باز شد...


می، نفس‌نفس‌زنان، هجوم آورد داخل. صورتش رنگ‌پریده بود و چشماش از ترس گرد شده بود.

نانی و اسکای با نگرانی فوراً سرشون رو بلند کردن.


اسکای نیمه‌خیز از جاش بلند شد.

«چی شده، می؟»


می، در حالی که چهارچوب در رو چسبیده بود، سعی کرد نفسش رو تنظیم کنه.


«دکتر...»

صداش لرزید.

«دارن دعوا می‌کنن... حال آنان بدتر شده»


اسکای از جاش پرید. نانی هم پشت سرش بلند شد.


با صدایی تند و نگران پرسید:

«کی داره دعوا می‌کنه؟»


می با بغض گفت:

«پدر و مادر آنان...»

«توی اتاقش دارن سر هم داد می‌زنن. پرستارا سعی کردن آرومشون کنن، ولی بدتر شد. ضربان قلب آنان اومده پایین، دیگه جواب نمی‌ده دکتر... نمی‌دونیم چیکار کنیم»


صورت نانی و اسکای در عرض یه لحظه عوض شد. حرفه‌ای بودن رنگ باخت و غریزه‌شون دست بالا رو گرفت. بدون اینکه حرف دیگه‌ای به هم بزنن، از اتاق بیرون دویدن. می هم پشت سرشون، با قدم‌های سریع دنبالشون می‌دوید. صدای پاهاشون توی سالن راهرو می‌پیچید.

راهرو توی سرعت حرکتشون محو شده بود. اون سکوت بی‌روح و استریل بیمارستان، حالا با فریادهای پر از خشم، شکسته شده بود. هر قدمی که برمی‌داشتن بلندتر می‌شد. یه جایی جلوتر، انگار جنگ شده بود.


اسکای اول از همه به در رسید.


مردد نشد.


درو محکم هل داد و رفت تو. نانی و می هم درست پشت سرش اومدن.


و چیزی که باهاش روبرو شدن...


هرج و مرج محض بود!


کریت کنار تخت بیمارستان با دو پرستار دیگه ایستاده بود. همه‌شون دور آنان جمع شده بودن. سینه‌ی اون پسر کوچولو با نفس‌های بریده‌بریده بالا و پایین می‌رفت و مشت‌های کوچیکش رو به ملحفه‌ها فشار می‌داد. گریه می‌کرد، نفس‌نفس می‌زد؛ انگار ترسیده بود. هر نفس صدادار و سختش از قبلی بدتر بیرون می‌اومد.

اون‌طرف اتاق، یه زن و مرد، داشتن سر هم داد می‌زدن. صورت‌هاشون از عصبانیت سرخ شده بود، صدای جیغ‌هاشون که توی دیوارها می‌پیچید و با هم قاطی می‌شد، تبدیل به یه صدای نامفهوم و کرکننده شده بود. یه فضای خفه‌کننده.


اسکای حتی یه ثانیه هم تردید نکرد، با دو قدم بلند خودشو رسوند به تخت و کنار آنان زانو زد.


«آنان...»


آروم و ملایم صداش کرد، سعی داشت به پسرک توی اون حال وحشت‌زده‌ش آرامش بده.


«به من نگاه کن. نفس عمیق بکش، باشه؟ آروم بده تو... فقط صدای منو دنبال کن...»


نانی رفت اون‌طرف تخت، یه دست محکم و مطمئن روی شونه‌های لرزون پسر گذاشت.


«آنان، منم، دکتر نانی»


آروم گفت، صداش پایین و تسکین‌دهنده بود.


«چیزی نیست. سعی کن نفس بکشی. تو... بیرون... تو می‌تونی، عزیزم»


اما آنان نمی‌تونست تمرکز کنه.


صدای جیغ توی اتاق، هر کلمه‌ای که بهش می‌گفتن رو می‌بلعید.


نفس کشیدنش تندتر شد. سینه‌اش منقبض می‌شد و می‌لرزید.


«لعنتی! کانولای بینی رو بیار!»

اسکای از ته گلو، با صدایی پر از استرس فریاد زد.


کریت مثل برق از اتاق بیرون دوید.


نانی و اسکای نزدیک‌تر شدن، سعی کردن آنان رو از اون هرج و مرج دور و برش دور کنن.

اما فایده‌ای نداشت. حالش به سرعت داشت بدتر می‌شد و پدر و مادرش همچنان داشتن سر هم داد می‌کشیدن. انگار نه انگار که پسرشون همون‌جا جلوی چشمشون داره برای نفس کشیدن تقلا می‌کنه.


صبر اسکای ته کشید. چشماش از خشم شعله‌ور بود. بلند شد، و تو یه چشم به هم زدن اون‌ور اتاق بود.

مرد رو از یقه‌اش گرفت و محکم یه مشت تو صورتش کوبید. مرد، گیج و منگ، پخش زمین شد، لبش پاره شده بود.


سکوت مثل یه موج به اتاق کوبیده شد.


چشمای نانی از شوک گشاد شد. می سر جاش خشکش زده بود و دستاش می‌لرزید.


زن با یه صدای تیز نفسشو حبس کرد و چند قدم عقب رفت.


مرد روی زمین افتاده بود، خون از لبش می‌چکید و از شدت ضربه لال شده بود.


اسکای حتی پلک هم نزد.


آروم به سمت زن برگشت، صداش آروم و کشنده بود.


«اگه زن نبودی...»

دندون‌هاش رو روی هم فشار داد.

«به خدا قسم، جوری میزدمت که تا چند روز نتونی چیزی بخوری»


صورتش از خشم گل انداخته بود. دستاش کنار بدنش می‌لرزید. چشماش، سرد و بی‌رحم، به چشمای زن خیره شده بود.


بعد، با دست به سمت تخت اشاره کرد.


«اصلاً شما پدر و مادر واقعی‌ش هستین؟»

اینو با خشم از دهنش پرت کرد.


آنان هنوز داشت گریه می‌کرد. سینه‌ی کوچیکش با نفس‌های سطحی و تیز بالا و پایین می‌رفت.


بالاخره، نگاه پدر و مادر به دنبال نگاه اسکای، به سمت آنان چرخید. داد و فریادشون قطع شد و واقعیت مثل پتک به سرشون کوبیده شد. صورت زن از وحشت تو هم رفت. اون‌همه غرور و خشم مرد، توی یه ثانیه از بین رفت.


اسکای یه خنده‌ی تلخ و ناباورانه کرد.

«حالا دارین می‌بینینش؟»


با تمسخر گفت.

«تازه می‌فهمین داره درد می‌کشه؟»


یه دست توی موهاش کشید، تمام کلافگی‌اش از وجودش فوران کرد.


«این»

با دست به پسر کوچیک روی تخت اشاره کرد.

«نتیجه‌ی تربیت شماست. اون به‌خاطر شما دو تا به این وضع افتاده»


حرفی نمی‌زدن.


نمی‌تونستن.


حقیقت خیلی تلخ و سنگین بود.


اسکای نزدیک‌تر رفت. صداشو پایین‌تر آورد، ولی تیزتر از یه تیغ می‌برید.

«اگه نمی‌تونین با عشق یه بچه رو بزرگ کنین، اگه نمی‌تونین ازش محافظت کنین، اگه تنها چیزی که بلدین جیغ و دعوا و تقصیر هم انداختن مشکلاته، پس لعنتی اصلاً چرا بچه آوردین؟»


صداش کمی لرزید. اون‌قدر که نانی هم متوجهش شد.


«اگه نمی‌تونین شهوتتون و کنترل کنین، از وسایل جلوگیری استفاده کنین. یه بچه بیچاره رو نیارین توی این دنیا که بندازینش توی جهنم»


نانی اون طرف تخت ایستاده بود، چشماش به اسکای قفل شده بود. هیچ حرفی نزد، اما چهره‌اش تغییر کرده بود؛ کمی نرم‌تر شده بود. انگار چیزی رو توی اسکای می‌دید که تا قبل از اون ندیده بود.


می، حالا کنار آنان زانو زده بود، اشک از گونه‌هاش سرازیر بود و سعی داشت آرومش کنه.


یه دفعه، زن از هم پاشید.


«م-من آنانم رو دوست دارم»


در حالی که می‌لرزید، با گریه گفت.


«نمی‌خوام درد بکشه... نمی‌تونم این شکلی ببینمش...»


به سمت مرد برگشت، صداش بالاتر رفت.

«همه‌ش به‌خاطر این آشغال عوضیه! تو باعث شدی حالش این‌جوری بشه»


مرد بلند شد، چشماش از خشم می‌درخشید.

«من؟! تو خودت همونی که...»


«دوباره شروع نکن!»

زن جیغ زد.

«تو فقط بلدی داد بزنی، کتک بزنی و همه چی رو بندازی تقصیر من!»


«تو هم بهتر نیستی!»

مرد فریاد زد.

«فکر می‌کنی قدیسه ای چیزی هستی؟ تو فقط همه چیز و بدتر می‌کنی»


دعواشون مثل یه طوفان دوباره شعله‌ور شد.


و اسکای...


اسکای از کوره در رفت.


«خفه شید! هر دوتاتون!»


اتاق یخ زد.


حتی آنان هم برای یه لحظه، از شدت صدای اسکای، دست از گریه کشید.


«کورین؟»

اسکای با عصبانیت غرید.


«دقیقاً جلوی چشماتون داره نفس نفس می‌زنه، اونوقت تنها چیزی که بهش فکر می‌کنین این بازی مسخره‌ی تقصیر انداختنه؟ می‌خواین بدونین تقصیر کیه؟»


صداش به یه زمزمه‌ی سرد و لرزون تبدیل شد.


«تقصیر هر دوتاتونه!»


همون لحظه، در دوباره باز شد.


کریت، نفس‌نفس‌زنان برگشت، کانولای بینی رو توی دستش گرفته بود. به سرعت اومد و دادش به نانی. نانی هم فوراً دست به کار شد. دستاش، با وجود اون همه هرج و مرج، محکم و ثابت بود.


نانی کانولا رو آروم روی صورت آنان گذاشت و جریان اکسیژن رو تنظیم کرد.

«عزیزم، نفس عمیق بکش»


آروم زمزمه کرد و موهای آنان رو نوازش کرد.

«حالت خوبه. فقط با من نفس بکش. آروم... تو و بیرون»


اتاق جز صدای نفس‌های سخت آنان، توی سکوت فرو رفت.


اسکای بی‌صدا نگاه می‌کرد، تمام عضلات بدنش هنوز سفت بود. مشت‌هاش گره کرده و فکش قفل شده بود.

نگاهشو دوباره به سمت پدر و مادر آنان برگردوند. حالا ساکت و رنگ‌پریده گوشه‌ی اتاق ایستاده بودن.


«از این اتاق گمشین بیرون!»

صداش مثل یخ بود.


مرد پوزخند زد.

«ما پدر و مادرشیم. تو نمی‌تونی این‌جوری باهامون حرف بزنی»


گوشه‌ی لب اسکای به یه لبخند سرد و خطرناک کش اومد.

«اوه، من می‌تونم هرجور دلم می‌خواد حرف بزنم. حتی کارای خیلی بیشتری هم می‌تونم انجام بدم. ولی اگه تا یه دقیقه دیگه هنوز اینجا بودین، قول می‌دم، نه فقط فک لعنتیت، خیلی چیزای بیشتری رو می‌شکنم»


مرد از عصبانیت فکش رو فشار داد، یه دستشو روی لب خونی‌اش گذاشت.


«تاوان این کارت و پس می‌دی، دکتر»

با صدای خش‌داری گفت.


اسکای با یه نگاه سردتر جوابشو داد.

«امتحان کن»


مرد انگار می‌خواست ادامه بده، ولی برگشت، از اتاق بیرون رفت و درو محکم پشت سرش کوبید.


زن هنوز همون‌جا خشکش زده بود.


صدای اسکای دوباره تند شد.

«چیه؟ کری؟ مگه نشنیدی چی گفتم؟»


زن جا خورد، بعد، بالاخره تکون خورد. در حالی که برمی‌گشت و بی‌صدا دنبال مرد می‌رفت، اشک از صورتش پایین می‌ریخت.


به محض اینکه در بسته شد، اتاق یه نفس راحت کشید.


شونه‌های اسکای کمی افتاد. آروم به سمت آنان رفت. پسرک کمی آروم‌تر شده بود، اما هنوز دست می رو محکم گرفته بود.

اسکای کنار تخت نشست و دست کوچیک پسر رو آروم توی دستش گرفت.


«اونا لیاقت تو رو ندارن»

زمزمه کرد.


نانی اون لحظه بهش نگاه کرد، واقعاً نگاهش کرد.


یه لرزش توی صدای اسکای بود، و برق توی چشماش...یه طوفان تموم نشده بود.


ولی نانی حرفی نزد.


فقط بی‌صدا نگاه می‌کرد... یه چیزی توی سینه‌ی خودش هم درد گرفت.


اسکای آروم دستی توی موهای نرم آنان کشید، انگشت‌هاش خیلی آروم می‌لرزید.


«ولی نگران نباش...»


صداش گرفته بود.


«تا وقتی من اینجام... نمی‌ذارم دوباره بهت نزدیک بشن. قول می‌دم»


پشت سرش، می بی‌صدا ایستاده بود، شونه‌هاش می‌لرزید و اشک‌های بی‌صدا از گونه‌هاش می‌غلتید. کریت کنارش بود، یه دستشو آروم دورش انداخته بود و سعی می‌کرد بی‌کلام آرومش کنه.


نانی تکون نخورد.


بی حرکت وایساده بود و به اسکای خیره شده بود.


چهره‌اش غیرقابل‌ درک بود، اما نگاهش ثابت بود.


اسکای سرشو بالا آورد و برای یه لحظه‌ی کوتاه، چشماشون به هم افتاد.


و توی اون لحظه... یه چیزی بینشون رد و بدل شد.


یه چیز سنگین. یه چیز خام.


نانی دیدش؛ اون دردی که پشت خشم اسکای دفن شده بود. اون خستگی، اون گذشته تلخ...

ولی قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه، قبل از اینکه سنگینی اون لحظه تبدیل به یه چیز عمیق‌تر بشه، اسکای بلند شد و برگشت. بدون هیچ کلمه‌ی دیگه‌ای، از اتاق بیرون رفت و آروم درو پشت سرش بست. صدای بسته شدنش، مثل یه نقطه‌ی پایان توی اتاق پیچید.

نانی تکون نخورد. فقط همون‌جا ایستاده بود و به در بسته خیره شده بود. چهره‌اش همون‌قدر غیرقابل‌ درک باقی موند، ولی یه چیزی توی چشماش... انگار نرم‌تر شده بود.

_____________________

بیرون توی راهرو، مرد به یه ستون تکیه داده بود، صورتش از خشم تیره بود.

زن، نزدیک در، با صورتی که توی دستاش گرفته بود، هق‌هق می‌کرد و می‌لرزید.


اسکای از در بیرون رفت.


اونا رو دید، ولی توقف نکرد.


جا نخورد.


حتی اون‌قدر نگاهشون نکرد که بهشون افتخار دیدن بده. بی‌تفاوت از کنارشون رد شد، انگار که از کنار ارواح رد شده.

چشمای مرد دنبالش می‌کرد؛ پر از نفرت. ولی اسکای اهمیت نمی‌داد. پشت سرشو هم نگاه نکرد.

پاهاش خودشون اونو توی راهرو می‌بردن، قدم به قدم، تا اینکه رسید به اتاق رختکن.


درو هل داد، رفت داخل و گذاشت آروم پشت سرش بسته بشه.


سکوت بعدی، خفه‌کننده بود.


اسکای یه نفس آروم کشید. رفت سمت نیمکت و با سنگینی روش نشست. دستاش می‌لرزید.

خم شد، آرنج‌هاش رو روی زانوهاش گذاشت و سرشو توی دستاش گرفت.


و بعد، بالاخره شکست.


اشک‌هاش مثل یه سد شکسته، تند و بی‌وقفه از روی صورتش سرازیر شدن. شونه‌هاش با هر نفسش می‌لرزید. سعی کرد، خدایا، سعی کرد جلوی خودشو بگیره، اما نمی‌تونست.

یه هق‌هق کوچیک از سینه‌اش بیرون اومد.


'چ-چرا...'


صداش به زور از ته گلوش بیرون اومد.


'چرا همه‌شون عین همن...؟'


صورتشو با هر دو دستش پوشوند، سعی کرد صدای گریه‌ش رو خفه کنه.


'اون عوضی‌های لعنتی...'


زمزمه کرد، صداش خشن و شکسته بود.


'لیاقت پدر و مادر بودن رو ندارن...'


دردی که برای مدت طولانی دفن شده بود، مثل یه موج بالا اومد و اون نمی‌تونست جلوش رو بگیره.


و بعد، یه چیزی کوبید بهش.


اون خاطره...


همون که سال‌ها پیش سعی کرده بود دفنش کنه.


همونی که هر شب، وقتی چشماشو می‌بست، برمی‌گشت.


نفسش توی سینه‌اش گیر کرد.


سینه‌اش مثل یه انبر قفلی سفت شد و قلبش توی گوش‌هاش می‌کوبید.


و می‌دونست، دیگه توی اون اتاق تعویض لباس نبود.


کاملا جای دیگه‌ای بود...

Report Page