Chap 26

«منم میخوام برم مدرسه... اینجا رو دوست ندارم»
سنگینی اون کلمات توی فضا پخش شد.
صورت نانی نرم شد، دردش ظریف اما قابل دیدن بود. سینه اسکای تنگ شد. آروم خم شد و کنار تخت نشست، دستشو به آرومی روی دست آنان گذاشت.
«هی...»
با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت:
«خیلی زود تو هم میتونی بری. فقط یه کم دیگه به استراحت نیاز داری، چند روز دیگه، و دوباره میتونی بدویی. شاید حتی قبل از اینکه رایان بیاد ملاقاتت»
آنان جوابی نداد، اما همین که آروم انگشتهاشو دور دست اسکای فشرد کافی بود.
نانی دستشو جلو برد و موهای آنان رو از پیشونیش کنار زد.
«تو خوب میشی، آنان. ما تو رو درمان میکنیم، باشه؟ قدم به قدم»
این بار، آنان دوباره سرشو تکون داد؛ کوچیکتر، آرومتر، اما یه کم امیدوارتر.
اسکای آروم به آنان نگاه کرد، بعد یه کم جلو رفت، صداش آروم و ملایم بود.
«میخوای یه قصه برات بگم؟»
آنان بهش نگاه کرد و بعد آروم سرشو تکون داد.
اسکای لبخند زد، یه برق ملایم توی چشماش روشن شد.
«خب... این قصهی اسکای کوچولوئه»
از گوشه اتاق، نانی سرشو بالا آورد، صورتش حالت خاصی نداشت، اما نگاهش به اسکای خیره موند.
می کنار کریت بیحرکت موند، هردوشون آروم گوش میدادن، انگار یه چیز مهم داشت شروع میشد.
اسکای یه نفس عمیق کشید و شروع کرد به تعریف کردن قصه.
«وقتی اسکای کوچولو بود... یه پسر خیلیخیلی شیطون بود. همیشه اینور و اونور میدوید، دردسر درست میکرد و همه رو توی خونه دیوونه میکرد»
مکث کرد و با شیطنت به آنان نگاه کرد.
«از مشق نوشتن متنفر بود. حتی یه ذره هم دوست نداشت. اما یه چیز عجیب دربارهاش وجود داشت...»
آنان با کنجکاوی سرشو کج کرد.
«...اون هیچ وقت مریض نشده بود. حتی یه بارم نه. نه تب، نه سرفه، نه عطسه...هیچی»
«واو!»
آنان زیر لب گفت.
«جالبه، مگه نه؟»
اسکای نیشخند زد.
«پس وقتی اسکای کوچولو پنج سالش شد، شروع کرد به فکر کردن... مریض شدن چه حسی داره؟ همه در موردش حرف میزنن، ازش شکایت میکنن... اما اون اصلاً نمیدونست چه حسیه، و میخواست بفهمه»
می آروم زیر لب خندید.
نانی تکون نخورد، اما چشماش هم از روی اسکای برداشته نشد.
«یه روزِ بارونی، اسکای کوچولو یه فکری به سرش زد. با خودش فکر کرد، اگه به اندازه کافی زیر بارون وایسم، شاید سرما بخورم. نابغه بود، نه؟»
سرشو کج کرد و ادامه داد:
«پس دوید بیرون و همونجا وایساد. برای چند دقیقه... بعد، چند دقیقه بیشتر... و بعد یه مدت طولانی... بارون موهاش، لباسهاش و حتی جورابهاشو خیس کرده بود، اما اون از جاش تکون نخورد»
آنان ریزریز خندید، کاملاً غرق قصه شده بود.
«بالاخره وقتی بارون قطع شد، خیسِ خیس رفت توی خونه و روی یه صندلی نشست. شبیه موش آب کشیده شده بود! دستاشو به سینه زد و منتظر موند. با خودش فکر کرد، الان هر لحظه ممکنه مریض بشم»
اسکای مکث کرد، بعد ادامه داد:
«اما هیچ اتفاقی نیفتاد. حتی یه عطسه کوچولو هم نکرد»
چشمای آنان گرد شد.
«بعدش چی شد؟»
«خب...»
اسکای جلوتر رفت و صداشو آرومتر کرد، انگار داشت یه راز بزرگ رو فاش میکرد.
«عصبی شد. فکر کرد بارون به اندازه کافی قوی نبوده. پس یه نقشه دیگه کشید. دوید پیش خدمتکار و ازش خواست یه سطل پر از یخ بیاره کنار استخر. خدمتکار فکر کرد داره بازی میکنه... پس سطل رو براش آورد»
دهن آنان از کنجکاوی باز موند.
«اسکای کوچولو اون سطل رو برداشت، همه یخها رو روی زمین خالی کرد، یه نگاه بهشون انداخت، انگار بزرگترین اختراع دنیا بود! و بعد، درست نشست روشون»
می یه خنده آروم کرد و گفت:
«نه!...»
«اوه... آره»
اسکای با جدیت سرشو تکون داد.
«همون لحظهای که باسنش به یخ خورد، پرید بالا! اما خیلی مصمم بود. پس دوباره نشست، دوباره و دوباره. و بعد...»
اسکای دوباره یه مکث دراماتیک کرد.
«یه چیزی به شلوارکش چسبید. دستشو برد پشتش و جیغ کشید»
آنان با دستش جلوی دهنشو گرفت و خندید.
«معلوم شد که یخ به پوستش چسبیده بود. با گریه دوید پیش خدمتکار. خدمتکار کمکش کرد، اما باسنش قرمز قرمز شده بود و وحشتناک درد میکرد. تا چند روز نمیتونست درست بشینه»
اسکای به آنان لبخند زد، لحنش نرم شد.
«و از اون روز به بعد، اسکای کوچولو یه قولی به خودش داد. دیگه هیچوقت سعی نمیکنم مریض بشم»
اسکای با لبخند سرشو تکون داد و قصه رو تموم کرد.
برای یه لحظه اتاق ساکت شد.
و بعد، آنان از خنده ریسه رفت. از اون خندههای روشن و بیگناهی که دل اسکای رو مچاله میکرد.
«یخ چسبید به باسنش!»
آنان با صدای بلند و شادی خندید.
اسکای خندید و با چشمایی که نرم شده بود به پسرک نگاه کرد.
«آره، بدجوری هم چسبیده بود»
چشمای نانی به این صحنه خیره موند و کمکم چهرهاش نرم شد. برای یه لحظه، انگار سنگینی روی شونههاش کمتر شد.
می که تا حالا ساکت بود، لبخند زد.
«دکتر اسکای... واقعاً میدونی چطور آدما رو بخندونی، نه؟»
اسکای یه شونه کوچک و متواضعانه بالا انداخت.
«فقط تلاشمو میکنم»
می با لحن شوخی سرشو کج کرد.
«صبر کن... حالا اون قصه واقعی بود؟ یا همینجوری از خودت درآوردی؟»
اسکای یه خنده آروم کرد.
«مطمئن نیستم. شاید واقعی باشه، شایدم نه. بعضی قصهها وقتی این قسمتو حذف کنی، حس بهتری دارن»
یه سکوت کوتاه برقرار شد، و بعد، نانی که هنوز داشت نگاهش میکرد، آروم گفت:
«اون توی قصه گفتن استاده»
اسکای بهش نگاه کرد، از لحنش یه کم غافلگیر شد. یه چیزی توی چشمای نانی بود که نمیشد فهمید چیه.
«مخصوصاً قصههایی که آدما باورشون میکنن... حتی وقتی نباید»
صداش آروم بود، انگار قرار نبود کسی بشنوه.
لبخند اسکای یه کم رنگ باخت.
می و کریت متوجه منظور نانی نشدن، اما خنده روشن آنان، بیخبر از تنش توی اتاق دوباره فضا رو پر کرد. و برای یه لحظه کوتاه، با وجود تموم حرفهای ناگفته، همه لبخند زدن، فقط به خاطر اینکه آنان داشت میخندید.
________________________
یه ماشین مشکی گوشه مدرسه رایان ایستاد، جایی که به راحتی دیده نمیشد.
داخل ماشین، آرتیت پشت فرمون نشسته بود و کنارش یه مرد دیگه بود؛ کنگ. هردوشون به دروازه مدرسه خیره شده بودن.
زنگ مدرسه خورده بود. بعضی از بچهها رفته بودن و بعضی از والدین هنوز منتظر بودن. جمعیت کم شده بود، فقط چند تا دانشآموز باقی مونده بودن.
بین اونا، رایان کنار دروازه و نگهبان وایساده بود، قمقمه آبش رو محکم گرفته بود و صبورانه منتظر بود.
«فکر کنم اون دختره هنوز نیومده دنبالش»
آرتیت گفت.
کنگ بهش نگاه کرد.
«از این کارت مطمئنی، آرتیت؟ فکر نمیکنم الان وقتش باشه»
آرتیت بهش نگاه نکرد، چشماش به رایان دوخته شده بود.
«میدونم، اما چاره دیگهای نیست. وقتی نانی تو بیمارستانه اون زنیکه همیشه باهاشه، و وقتی اون نیست، یا نانی باهاشه یا اسکای. هیچوقت فرصت خوبی پیدا نمیکنم. رئیس بهم دو هفته وقت داد، الان فقط چهار روزش مونده»
مکث کرد، فکش سفت شده بود.
«و تو میدونی اگه این کارو انجام ندم... باهام چیکار میکنه»
کنگ بهش نگاه کرد، بعد آروم سرشو تکون داد.
«باشه پس، بیا امتحان کنیم. اگه نشد دوباره تلاش میکنیم. خب؟»
آرتیت بالاخره بهش نگاه کرد.
«خیلی خب. من میرم. وقتی رسیدم به رایان، خودت میدونی باید چیکار کنی»
«آره. به اون شمارهای که دادی زنگ میزنم و نگهبان و مشغول میکنم، درسته؟»
«دقیقاً. فقط مطمئن شو به اندازه کافی پای تلفن بمونه تا من به بچه برسم. نذار گوشی رو قطع کنه»
کنگ سر تکون داد و آرتیت درو باز کرد.
«مواظب باش»
کنگ آروم گفت.
آرتیت سر تکون داد و پیاده شد. در ماشین رو پشت سرش بست و به سمت دروازه مدرسه حرکت کرد.
همونطور که نزدیک میشد، تلفن نگهبان زنگ خورد؛ کار کنگ بود.
نگهبان اخم کرد، بعد، رفت داخل اتاقکش تا جواب تلفن رو بده.
با رفتن نگهبان، آرتیت سریع به سمت رایان رفت.
خم شد تا همقدش بشه و به زور یه لبخند ملایم زد.
«هی، کوچولو»
رایان سرشو بلند کرد، چشماش گرد و محتاط بود.
اما چیزی نگفت.
«حالت چطوره، رایان؟»
آرتیت آروم پرسید، لحنش رو ملایم نگه داشت.
رایان اخم کرد.
«شما اسم منو از کجا میدونین؟»
آرتیت یه خنده کوتاه کرد.
«من دوست باباتم. معلومه که اسمتو میدونم»
چشمای رایان یه کم ریز شد.
«اما بابا فقط یه دوست داره... عمو فورث»
لبخند آرتیت برای یه ثانیه لرزید.
«من دوست جدیدشم. یه بار اومدم خونهتون، ولی تو خواب بودی. به خاطر همینه که یادت نمیاد»
با این حال، رایان کوتاه نیومد.
«ولی بابا چیزی در مورد شما به رایان نگفته»
آرتیت آروم یه نفس بیرون داد، جرقهای از کلافگی توی چشماش برق زد.
'چرا این فسقلی انقدر از مغزش کار میکشه؟'
یه لبخند زورکی دیگه روی لباش نشوند.
«خب، حالا که همدیگه رو دیدیم، نه؟ پس منو میشناسی»
رایان سرشو تکون داد.
«شناختن یعنی بابا در موردش حرف بزنه. بابا هیچوقت در مورد شما حرفی نزده»
فک آرتیت سفت شد. نگاهی کوتاه به پشت سرش انداخت، هنوز خبری از نگهبان نبود.
«پی سوفیا امروز کار فوری داشت،»
دوباره سعی کرد، صداش مثل شکر شیرین بود.
«برای همین بابات منو فرستاد که به جاش بیام دنبالت»
رایان پلک زد.
«وقتی پی سوفیا نمیاد، بابا خودش میاد»
«امروز نمیتونست بیاد. یه عمل مهم داشت»
آرتیت گفت، لحنش با وجود تلاشش برای آروم موندن، بی صبرانه تر شده بود.
«به خاطر همین منو فرستاد»
رایان بهش خیره نگاه کرد، یه لحظه ساکت موند و بعد آروم جواب داد:
«رایان منتظر بابا میمونه. شما میتونین برین، عمو»
فک آرتیت سفتتر شد. لبخند زورکی اش رو به سختی نگه داشت و کمی نزدیکتر نشست.
«هوا واقعاً گرمه، نه؟ بیا با من بریم. من میبرمت بیمارستان بابا»
صداش ملایم بود، اما چشماش یه چیز سردتر و تیزتر رو نشون میداد.
رایان بهش خیره موند... و بعد آروم دوباره سرشو تکون داد.
انگشتهای آرتیت لرزید، برای یه لحظه نگاهشو دزدید تا خودشو کنترل کنه.
وقتی برگشت...
«عمو، اون کیه اونجا؟»
رایان یهدفعه پرسید و با چشمای گرد شده به پشت سرش اشاره کرد.
آرتیت ناخودآگاه برگشت و پشت سرشو نگاه کرد.
هیچکس نبود...
پلک زد و وقتی دوباره برگشت، رایان اونجا نبود.
چشماشو دور و بر چرخوند، بعد، نگاهش به اون بدن کوچیکی قفل شد که حالا کنار نگهبان در امنیت کامل ایستاده بود.
رایان صاف کنار نگهبان وایساده بود و بهش نگاه میکرد.
نفس آرتیت توی گلوش گیر کرد.
«این دیگه چه کوفتیه؟»
یه لحظه خشکش زد، بعد، با عصبانیت دستشو توی موهاش کشید.
«لعنتی...»
یه لحظه بیشتر به رایان خیره شد، بعد، تند برگشت و به سمت ماشینش رفت، چشماش از خشم میسوخت.
درو با شدت باز کرد و پشت سرش کوبید، بعد با دو تا مشتش به فرمون کوبید.
«لعنتی، لعنتی!»
کنگ کنارش جا خورد.
«هی... آروم باش»
گفت و دستشو روی شونهاش گذاشت.
آرتیت توی صندلیش لم داد، سینهاش بالا و پایین میرفت و بند انگشتهاش سفید شده بود.
«چی شد؟»
کنگ پرسید، چشماش از نگرانی تنگ شده بود.
برای یه لحظه، آرتیت هیچ حرفی نزد. بعد، تقریباً با ناباوری، زیر لب گفت:
«اون مثل بقیه بچهها نیست. دست کم گرفتمش»
کنگ اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
«گولم زد»
آرتیت با عصبانیت گفت و دستشو با کلافگی توی موهاش کشید.
«اون شیطون کوچولو... به پشتم اشاره کرد و گفت عمو، اون کیه؟ منم مثل احمقا برگشتم. و همون لحظه... در رفت. مستقیم دوید پیش نگهبان»
کنگ پلک زد، مات و مبهوت.
بعد، قبل از اینکه بتونه جلوی خودشو بگیره، با صدای بلندی خندید.
«شوخی میکنی؟»
خندهاش بند نمیاومد.
«یه بچه چهار ساله سرت کلاه گذاشت؟»
آرتیت برگشت و با فک سفت بهش خیره شد.
«تو دلت میخواد بمیری، عوضی؟»
کنگ سعی کرد خندهاش رو خفه کنه، اما نتونست.
«نه، فقط... فکرشو نمیکردم یه بچه بهت رو دست بزنه!»
آرتیت چشماشو چرخوند و روشو برگردوند، دندونهاشو به هم فشار میداد.
«اصلا خندهدار نیست. نمیفهمی این یعنی چی»
این حرف، فوراً کنگ رو به خودش آورد.
«یعنی چی؟»
صدای آرتیت پایین اومد، گرفته و جدی شد.
«رایان همه چیز و به نانی میگه. اگه اینو بهش بگه... نانی شک میکنه. و بدتر...نگران میشه»
«اما مسئله اصلی این نیست...»
نگاهش تیره شد.
«تهدید اصلی اسکایه»
کنگ گیج شده بود.
«ها؟ چرا اون؟»
آرتیت باهاش چشم تو چشم شد، حالا کاملاً جدی بود.
«چون اسکای همه چی رو میفهمه. توی یه ثانیه سرنخها رو به هم ربط میده. اون مثل نانی نیست، برای محافظت از کسی تردید نمیکنه»
چهره کنگ وقتی ماجرا رو فهمید، آویزون شد.
«و وقتی بفهمه... میره پیش رئیس»
آرتیت آروم و جدی سر تکون داد.
«و اگه این کارو بکنه... رسماً جنگ میشه»
کنگ نفس لرزونی بیرون داد و دستشو روی صورتش کشید.
«لعنتی. اگه رئیس بفهمه گند زدی، میکشتت»
«بهت گفتم که این فکر خوبی نیست»
زیر لب غرغر کرد.
«اینجا که سریال تلویزیونی نیست که یه نفر بیاد بگه هی، من دوست باباتم و بچه هم دستشو بگیره و باهاش بره!»
آرتیت آه کشید و آروم سرشو به پشتی صندلی کوبید.
«خب پس باید چیکار میکردم؟ من که آدمربای حرفهای نیستم، باشه؟ بلد نیستم یه بچه رو چطوری گول بزنم»
کنگ پوزخند زد.
«شاید به جای اینکه همیشه آدمکش شخصی رئیس باشی بهتر باشه یه بارم روی دزدیدن واقعی تمرکز کنی»
آرتیت چشماشو ریز کرد.
«تو واقعاً غریزه بقا نداری، نه؟»
«باشه، باشه! ببخشید!»
کنگ سریع گفت و دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد، هرچند لبخندش هنوز محو نشده بود.
آرتیت نفس عمیقی کشید و بالاخره سرشو به پشتی صندلی تکیه داد.
«حالا فقط میتونم امیدوار باشم که رایان به اسکای چیزی نگه. اگه بگه... همه چیز خراب میشه »
کنگ سرشو آروم تکون داد و روی بازوی آرتیت زد.
«فعلاً فراموشش کن. بزن بریم سوشی بخوریم»
آرتیت بهش نگاه کرد.
«جدی میگی؟»
«جدیِ جدی. دارم از گرسنگی میمیرم. یالا! ماشینو روشن کن»
آرتیت دوباره آه کشید، اما بالاخره نشست و قبل از اینکه سوییچ رو بچرخونه، برای آخرین بار یه نگاه به دروازه مدرسه انداخت.
'اگه امروز نه، پس به زودی، رایان عزیز...'
این فکر مثل دود توی ذهنش پیچید؛ سرد و مصمم.
ماشین مشکی راه افتاد و توی خیابون های شلوغ گم شد.
و پشت سرشون... طوفانی که نزدیک بود بیدارش کنن، کم کم شروع به وزیدن کرد.