Chap 25

Chap 25


آسمون صافِ صاف بود. یه باد ملایم صبحگاهی می‌وزید و خورشید حسابی بالا اومده بود. جنب‌وجوشِ آروم زندگی دوباره شروع شده بود.

توی بیمارستان، صدای آدما توی راهروها می‌پیچید؛ بعضیا حرف می‌زدن، بعضیا هم برای اینکه سر نوبت معاینه بشن، با عجله راه می‌رفتن. پرستارها تندتند در حال رسیدگی به بیمارها بودن، تخت‌ها رو جابه‌جا می‌کردن و اسم بیمارا رو به نوبت صدا می‌زدن. شلوغی و هیاهوی عادی بیمارستان به اوج خودش رسیده بود.


اسکای به پیشخوان تکیه داده بود. تازه معاینات صبحگاهی‌ش رو تموم کرده بود و حالا همونجا وایساده بود و با چشمای خیره، غرقِ افکارش جمعیت رو نگاه می‌کرد.


از اون طرف راهرو، می نگاهش به اسکای افتاد و با یه پرونده توی دستش به سمتش رفت.


«دکتر»

آروم صداش زد، اما هیچ جوابی نگرفت.


«دکتر اسکای»

دوباره صدا زد.


اسکای از بهت بیرون اومد و به سمتش برگشت.

«هوم؟»


می خندید.

«دکتر، کجا سیر می‌کردی؟»


اسکای یه لبخند محو زد، دستشو به پیشخوان تکیه داد و خودشو روش خم کرد.

«هیچ‌جا. تازه معاینات صبحم رو تموم کردم. اومدم اینجا یه کم کمرمو صاف کنم؛ انگار دیگه به‌زور سرپا موندم»

اینو گفت و قیافه‌اش رو جمع کرد.


می با خنده ابرویی بالا انداخت.

«به همین زودی کمرت از پا دراومد؟ هنوز که ظهرم نشده»

به شوخی گفت:

«شاید داری پیر می‌شی، دکتر»


یه لبخند خسته گوشه لب اسکای نشست.

«یادم ننداز... دو سه هفته دیگه همین وضع ادامه پیدا کنه، درخواست بازنشستگی زودهنگام می‌دم»


می خندید.

«اگه این کارو کردی، منم با خودت ببر»


اسکای با خنده‌ای آروم سرشو تکون داد و بعد صاف وایساد.

«خب، حالا چی شده اومدی اینجا؟ باید یه بیمار دیگه رو معاینه کنم؟»


می سر تکون داد.

«بله دکتر. یه بیمار با سندروم آلاژیل امروز بستری شده. منتقلش کردیم به اتاق و چند تا آزمایش ازش گرفتیم»


گفت و پرونده رو داد دستش. اسکای پرونده رو باز کرد و شروع به ورق زدنش کرد.


می ادامه داد:

«اینا گزارشات آزمایش‌هاش هستن؛ تست قلب و عروق، آزمایش خون و عکس‌برداری از ستون فقرات»


«خوبه»

اسکای زیر لب گفت و مدارک رو بررسی می‌کرد.


اما یه‌دفعه، ابروهاش رفت توی هم.

«این آزمایش علائم شدید سندروم آلاژیل رو نشون می‌ده»


بعد، سرشو بلند کرد و به می نگاه کرد.

«بیمار چند سالشه؟»


«پنج سال»


چهره اسکای تغییر کرد؛ حالتی بین نگرانی و دلواپسی به خودش گرفت.

«کدوم اتاقه؟»


«بیاین دنبالم، من شما رو می‌برم اونجا»

می پیشنهاد داد.


اسکای آروم سرشو تکون داد.

«نه، فقط شماره اتاق رو بگو. تو باید بری پیش دکتر نانی»


مکث کرد، و بعد گفت:

«برو پیشش. شاید بهت احتیاج داشته باشه. بالاخره تو دستیارشی»


می خندید.

«بله، هم من هم کریت دستیارشیم. اما این به این معنی نیست که نمی‌تونیم به دکترای دیگه هم کمک کنیم»


«ولی بازم...»


می با صدای ملایم و آرومی حرفشو قطع کرد.

«نگرانی که داره بیشتر از توانش کار می‌کنه؟»


سرشو کج کرد، لحنش آروم، اما پر از درک بود.

«دوست نداری ببینی که تنهایی این طرف و اون طرف می‌ره»


چشمای اسکای از تعجب گرد شد، یه کم غافلگیر شده بود.

«چی؟ من... منظورم این نبود»


می از واکنش دستپاچه اسکای آروم خندید.

«آروم باش دکتر. فقط دارم شوخی می‌کنم»


بعد، با جدیت بیشتری ادامه داد:

«تا وقتی دکتر فا برگرده، بذار من کمکت کنم، باشه؟»


اسکای پلک زد، هنوز یه کم گیج بود.

«دکتر فا کیه؟»


«یکی از دکترهای ارشده؛ خیلی هم محترمه. معمولاً اون مسئول تقسیم وظایف پرستارهاست»


«آها، خب الان کجاست؟»


«رفته شهرش، ده روز مرخصی گرفته. اما فردا برمی‌گرده»


اسکای سرشو به نشونه تأیید تکون داد.


«پس تا وقتی یه پرستار برای خودت در نظر بگیرن، بذار بهت کمک کنم. بعداً می‌رم پیش دکتر نانی. الان داره معاینات صبحش رو انجام می‌ده، کریت هم همراهشه»


اسکای برای یه لحظه‌ نگاهش کرد، بعد، بالاخره لبخند زد.


«باشه، پس بهم کمک کن، خانم می»

با لحن بازیگوشانه ای گفت.


می خندید و سرشو تکون داد.

«بریم دکتر»


اینو گفت و دوتایی به سمت اتاق بیمار راه افتادن.

______________________

می و اسکای وارد اتاق شدن، قدم‌هاشون آروم بود و به سمت تخت کوچیک وسط اتاق رفتن. زیر یه پتوی نازک، یه پسر کوچولو دراز کشیده بود که فقط پنج سالش بود. پوستش رنگ‌پریده بود و یه سرم از دستش کوچیکش آویزون بود.


صفحه‌ی نمایشگر کنار تخت با بوق‌های آرومش، سکوت رو با یه ریتم ملایم پر می‌کرد.


نگاه اسکای، وقتی اون بدن کوچیک و ظریف رو دید، نرم شد. یه بغض توی سینه‌اش نشست. آروم رفت جلو، یه صندلی آورد و کنار تخت نشست.


می پشت سرش ایستاده بود، دست‌به‌سینه و ساکت.


اسکای کمی خم شد، صداش آروم و گرم بود.

«سلام»


پسرک آروم سرشو برگردوند، چشماش خسته اما هشیار بود. یه لبخند محو و مؤدبانه زد.

«سلام آقای دکتر»


اسکای هم با یه لبخند گرم و واقعی جوابشو داد.

«اسمت چیه، کوچولو؟»


«آنان»

با صدای آرومی زمزمه کرد.


لبخند اسکای بزرگ‌تر شد.

«آنان... چه اسم قشنگی. بهت میاد»


آنان با خجالت نگاهشو دزدید، اما لبخند کوچیکش روی لبش موند.


«خب، آنان»

اسکای آروم گفت.

«اول معاینه‌ات می‌کنم، بعد یه کم با هم گپ می‌زنیم. خوبه؟»


آنان آروم سرشو تکون داد.


اسکای کمی نزدیک‌تر شد و گوشی پزشکی‌ش رو برداشت. دستش خیلی محتاط و حرکت‌هاش دقیق بود، شروع به معاینه کرد.

۱۵ دقیقه گذشت؛ وقتی کارش تموم شد، وسایلش رو روی سینی گذاشت و دوباره تمام حواسشو به آنان داد.


«کی همراهته؟»

آروم پرسید.


«مامانم»

آنان جواب داد.

«بیرونه. داره با خواهرم تلفنی حرف می‌زنه»


اسکای خواست چیز دیگه‌ای بگه که در با صدای آرومی باز شد. هر سه نفر سرشون رو به سمت در برگردوندن.

نانی توی چارچوب در وایساده بود و کریت هم بی‌سروصدا پشت سرش بود.


چهره اسکای بلافاصله تغییر کرد. حالت صورتش که تا الان آروم بود، دوباره جدی شد.


از اون طرف اتاق، نگاه نانی برای یه لحظه به اسکای افتاد، قبل از اینکه دوباره یه چهره حرفه‌ای و خونسرد به خودش بگیره و وارد اتاق بشه، یه چیزی توی چشماش برق زد که سریع و غیرقابل‌خوندن بود.

کریت ساکت موند و آروم درو پشت سرشون بست.

نانی آروم و با دقت به اون سمت تخت رفت.


چشمای اسکای دنبالش می‌کرد. حرفی نزد، اما نگاهش کنجکاو و نامطمئن، انگار دنبال چیزی بود.


نانی جواب نگاهش رو نداد. به جاش، به سمت آنان برگشت و یه لبخند محو و مؤدبانه زد.

«سلام»


«سلام دکتر»

آنان با شیرینی جواب داد.


نانی کمی زانو زد تا هم‌قد پسر بشه.

«امروز حالت چطوره؟ درد، خستگی یا چیز دیگه‌ای اذیتت می‌کنه؟»


آنان با یه لبخند کوچیک سرشو تکون داد.

«حالم خوبه، دکتر»


«خوبه»

نانی آروم گفت و با اطمینان سرشو تکون داد.


نگاهش به سرعت به می، بعد به اسکای، و دوباره به می برگشت.

«فشار خونش رو گرفتی؟»


قبل از اینکه می جواب بده، اسکای با لحنی آروم گفت:

«من گرفتم. توی محدوده طبیعیه»


نانی آروم سرشو برگردوند، چشماش با یه حالت سرد و جدی به چشمای اسکای گره خورد. نگاهشون قفل شد؛ ساکت و سنگین از حرف‌هایی که هیچ کدوم به زبون نمی‌آوردن.


چند لحظه گذشت تا اینکه نانی، بدون اینکه چیزی بگه فقط سرشو تکون داد و نگاهشو دزدید.


می کمی تکون خورد و کریت هم ساکت و دقیق نگاه می‌کرد. هر دوشون حسش می‌کردن؛ یه چیز تند توی سکوت بین اون دو نفر بود.


بعد، صدای آروم آنان سکوت رو شکست.

«دکتر... شما هم منو درمان می‌کنین؟»


نانی به سمت پسر برگشت و تنش از صورتش آب شد.

«بله. منم تو رو درمان می‌کنم»


آروم لبخند زد.

«من از کبدت مراقبت می‌کنم...»


مکث کرد.


نگاهش برای یه لحظه به اسکای افتاد، قبل از اینکه اضافه کنه:

«... اونم از قلبت مراقبت می‌کنه»


آنان گیج شده پلک زد.

«چرا هردوتون؟»


نانی از این سؤال آروم خندید.

«چون بیماریت روی بیشتر از یه عضو اثر می‌ذاره. تو سندروم آلاژیل داری. پس برای اینکه به خوبی درمان بشی، ما هم به یه متخصص کبد احتیاج داریم، هم یه متخصص قلب. اینجوری، زودتر خوب می‌شی»


آنان آروم سرشو تکون داد، داشت سعی می‌کرد حرفها رو هضم کنه.

«پس... اگه هردوتون درمانم کنین، زود خوب می‌شم؟»


این بار اسکای به نانی نگاه کرد. چشماشون به هم گره خورد؛ حالا کمتر حالت تدافعی داشتن. و برای یه لحظه، یه چیز لطیف بینشون رد و بدل شد.


نانی جواب داد، صداش آروم بود.

«بله. زود خوب می‌شی، آنان»


پسرک یه لبخند آروم و پرامید زد.


اسکای دوباره یه نگاهی به نانی انداخت. هنوز وایساده بود. یه چیزی توی اون حالت ایستادنش بود که سینه اسکای رو سنگین می‌کرد.

بی‌حرف از روی صندلی بلند شد، صندلی رو برداشت و رفت اون طرف تخت.

همه با تعجب نگاهش می‌کردن، نمی‌دونستن داره چیکار می‌کنه.


کنار نانی وایساد و آروم صندلی رو نزدیکش گذاشت.


این نزدیکی باعث شد نانی برای نیم‌ثانیه خشکش بزنه، نفسش یه کم بند اومد.


اسکای بدون اینکه نگاهش کنه، گفت:

«بشین اینجا»


و بعد، برگشت و رفت اون طرف تخت.


نانی به صندلی نگاه کرد، برای لحظه‌ای غافلگیر شده بود.


می جلوی خنده‌اش رو گرفت. کریت ابرویی بالا انداخت، چیزی نگفت اما مشخص بود که حسابی سرگرم شده.


بعد از یه مکث کوتاه، نانی آروم آه کشید و نشست.


اسکای دوباره به سمت آنان خم شد، لحنش آروم بود.

«خب، حالا بریم سراغ خودت، باشه؟»


آنان سرشو تکون داد.

«مدرسه میری؟»


«قبلاً می‌رفتم»


آنان گفت و به سرم توی دستش نگاه کرد.


«ولی الان... نمی‌دونم کی دوباره می‌تونم برم»


صداش کوچیک و غمگین بود.


لبخند اسکای کم‌رنگ شد. یه نگاهی به نانی انداخت که اونم ساکت شده بود.


دستشو جلو برد و به آرومی به لبه پتو دست زد.

«نگران نباش کوچولو. قبل از اینکه بفهمی، دوباره برمی‌گردی مدرسه»


آنان یه سر کوچیک تکون داد.


«حتماً دلت برای دوستات تنگ شده، نه؟»


آنان دوباره سر تکون داد.


اسکای با گرمی لبخند زد.

«خب، تا وقتی که دوباره بری مدرسه، من دوستت می‌شم. قبوله؟»


چشمای آنان از تعجب برق زد.

«واقعاً؟»


اسکای سرشو تکون داد.

«آره. و نه فقط من...»


سرشو برگردوند و با نانی چشم تو چشم شد. بعد، با یه لبخند کوچیک اضافه کرد:

«اونم دوستت می‌شه»


نانی با یه نگاه تند و بی‌حوصله بهش نگاه کرد، اما قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، آنان با هیجان به سمتش برگشت.


«واقعاً؟ شما هم دوست من می‌شین؟»


نانی به آنان نگاه کرد. چهره‌اش بلافاصله نرم شد.

«البته»

آروم گفت.

«منم باهات دوست می‌شم»


«مرسیی»

آنان زیر لب گفت و با خجالت لبخند زد.


همه‌شون آروم لبخند می‌زدن به پسرک کوچیکی که توی اون لحظه با امیدواری می‌درخشید نگاه می‌کردن.

آنان حالا باهاشون راحت‌تر شده بود.

اسکای و نانی نزدیک هم نشسته بودن. هر دو با لبخند با پسر کوچولو حرف می‌زدن، صداهاشون آروم و گرم بود.

اتاق، با اینکه هنوز خشک و ساکت بود، یه کم جون گرفته بود، انگار از حضور روشن اونا پر شده بود.


می که داشت به اون سه نفر نگاه می‌کرد، آروم خندید.

«اگه رایان اینو ببینه، قطعاً حسودیش می‌شه»


اسکای ابروهاشو بالا انداخت.

«حسودی؟ حسودی به چی؟»


می لبخند زد و سرشو کج کرد.

«به این صحنه، که هردوتون به یه بچه دیگه توجه می‌کنین»


اسکای واقعاً گیج شده بود.

«منظورت چیه؟»


می نگاهشو از آنان به نانی و دوباره به اسکای برگردوند.


«رایان به هردوتون وابسته ست. یکی باباشه و اون یکی...»

با یه لبخند معنادار حرفشو کش داد.

«...فرد مورد علاقه‌اش. پس اگه ببینه که شما دو نفر این‌طوری به کس دیگه‌ای محبت می‌کنین؟ ممکنه یه کم قیافه‌اش تو هم بره»


اسکای آروم خندید.

«باورنکردنی‌ای، می»


با شیطنت به سمت آنان خم شد و زیر لب گفت:

«همیشه از خودش حرف درمیاره»


می شونه‌ای بالا انداخت، انگار براش اهمیتی نداشت.

«شاید... شایدم نه»


اسکای به سمت آنان برگشت.

«نگران نباش، اون به همه همین حرفا رو می‌زنه»


آنان آروم خندید، اما بعد، سرشو کج کرد.

«رایان کیه؟»


انرژی اتاق، یه کم تغییر کرد.


لبخند اسکای ملایم‌تر شد.

«رایان یه بچه‌ست مثل تو؛ در واقع، یه سال ازت کوچیک‌تره»


یه نگاه کوتاه به نانی انداخت، انگار داشت اجازه می‌گرفت تا بیشتر حرف بزنه.


بعد، آروم اضافه کرد:

«رایان پسر دکتر نانیه»


نانی واکنشی نشون نداد. چشماش سرد بود و لب‌هاش بی‌حرف روی هم فشرده شده بود.


آنان با کنجکاوی پرسید:

«کجاست؟»


این بار، نانی نگاهشو بالا آورد و با نرمی به چشماش نگاه کرد.


«الان توی مدرسه‌ست»

آروم جواب داد.

«ولی وقتی برگرده، میارمش تا باهات آشنا بشه. دوست داری؟»


آنان آروم سر تکون داد.


اما چشماش سریع به سرم دستش افتاد...


قیافه‌اش گرفته شد و شونه‌هاش افتاد.


اسکای بلافاصله متوجه شد و بیشتر خم شد.

«چی شده کوچولو؟»


آنان مکث کرد، و بعد زیر لب گفت:

«منم می‌خوام برم مدرسه... اینجا رو دوست ندارم»

Report Page