Chap 24

اسکای پلک زد.
«دیو؟»
وین با حالت تلخی سر تکون داد.
«مدیرعامل شرکت تامین مصالح جیراوات»
چشمای اسکای گشاد شد.
«جیراوات؟ اون که شرکت رقیب توئه!»
وین با فکی سفت شده گفت:
«دقیقاً»
اسکای با ناباوری عقب رفت و سعی کرد همه چیز رو به هم ربط بده.
وین با صدایی سرد ادامه داد:
«دقیقاً نمیدونم کِی نانی رو دیده، ولی من حدود سه سال پیش قضیه رو فهمیدم. اون موقع، یه نفر رو استخدام کرده بودم که مراقب نانی باشه، که مطمئن بشم حالش خوبه»
با عصبانیت نفسش رو بیرون داد.
«همون موقع بود که دیو سروکلهاش پیدا شد. اون میاومد تا نانی رو توی کافهای که توش پارهوقت کار میکرد ببینه. آخرش، متوجه اون آدمی که من استخدام کرده بودم شد. یه روز هجوم آورد تو دفترم و تهدیدم کرد که از نانی دور بمونم»
اسکای که شوکه شده بود پرسید:
«تهدیدت کرد؟»
«آره. اون عوضی... براش مهم نبود من کی ام. گفت بهم اعتماد نداره چون دوست توام. گفت ممکنه به نانی آسیب بزنم. حتی یه بارم بهم مشت هم زد»
اسکای با ناباوری پلک زد.
«چی؟ اون تو رو زد؟»
وین یه بار سر تکون داد و لبهاشو روی هم فشار داد.
اسکای ساکت شد، ذهنش داشت تلاش میکرد همه چیز رو پردازش کنه.
به دستاش نگاه کرد، صداش به سختی شنیده میشد.
«اون... به نانی نزدیکه؟»
وین فوراً جواب نداد. نگاهش تاریک شد، فکش سفت بود. بعد، آروم سر تکون داد.
«بیش از حد نزدیک»
کمی عقب رفت، چشماش باریک شدن.
«اون از اون مدل آدماییه که هیچ کس براش مهم نیست. بیرحم و بیتفاوت...ولی با نانی؟ فرق داره. با اون محافظهکاره. بیش از حد محافظ»
لحن وین با هر کلمه سفتتر میشد.
«نه فقط نانی، با رایان هم همینطوره. مثل یه جور بادیگارد عمل میکنه. خودخواه، مغرور و خطرناک. ولی دور و بر اونا؟ یه آدم دیگه میشه»
سینه اسکای منقبض شد. افکارش به هم پیچیدن، صداش میلرزید.
«اگه اون انقدر محافظهکاره... پس اگه...»
مردد شد، بعد زمزمه کرد:
«اگه اون کسی که توی زندگیشه دیو باشه چی؟»
«چی میشه اگه... نانی عاشق اون باشه؟»
گلوش با بغض پر شد و کلمات به سختی ازش خارج شدن.
«یعنی.. رایان... پسر اونه؟»
یه لحظه سکوت شد.
وین بهش خیره شد، کاملاً شوکه شده بود.
بعد، زیر لب غر زد.
«نباید اسم دیو رو پیش این احمق میآوردم...»
سرشو تکون داد و با صدای بلند گفت:
«اسکای، فکر کنم تو کلا عقلت و از دست دادی»
اسکای با تندی به سمتش برگشت، چشماش گشاد و براق بودن.
«چی داری میگی؟ مگه خودت نگفتی اون به نانی و رایان نزدیکه؟ این فقط یه معنی داره! اون پدر رایانه»
صداش شکست، پر از احساسات خام بود.
وین یه آه از سر ناامیدی کشید و دستشو توی موهاش کشید.
«خدایا، اسکای...»
جلوش نشست، صداش محکم بود، اما بیرحمانه نبود.
«من گفتم اون بهش نزدیکه. هیچوقت نگفتم عاشق نانیه یا پدر رایانه»
«ولی-»
وین دستشو بالا آورد.
«بذار حرفمو تموم کنم»
لحنش نرم شد، اما کلماتش وزن سنگینی داشت.
«نزدیکی همیشه به معنی رابطه عاشقانه نیست. شاید دیو فقط یه دوست محافظهکاره. شاید اون به نانی کمک کرده وقتی هیچ کس دیگهای نبوده که کمکش کنه. تو نمیدونی. حتی منم نمیدونم»
اسکای دهنش رو باز کرد تا دوباره بحث کنه، اما وین حرفشو قطع کرد، صداش حالا تیزتر بود.
«اگه نزدیک بودن خود به خود به معنی عاشق بودن باشه، پس من و تو هم عاشق همیم. و نه فقط ما، مارک و میلک هم توی رابطه ان. حدس میزنم اینطوری همهمون تو یه مربع عشقی چندنفره بزرگیم»
اسکای پلک زد، گیج شده بود.
«دیوونهای چیزی هستی؟»
وین با عصبانیت جواب داد:
«نه. ولی انگار تو هستی!»
اسکای پوزخند زد و چشماشو چرخوند.
«خفه شو»
یه لحظه سکوت بینشون گذشت. پر از تنش، اما آروم.
بعد، حالت وین عوض شد. طعنهها محو شدن و با نگاهی جدیتر به اسکای نگاه کرد.
به آرومی گفت:
«گوش کن. من میدونم مغز تو چطوری کار میکنه. بیش از حد فکر میکنی و خودتو به گند میکشی، مخصوصاً وقتی پای نانی وسطه»
اسکای انکار نکرد.
«اما اگه واقعاً میخوای اونو برگردونی... باید دست از تیکه پاره کردن خودت برداری. آره، دیو تو زندگی نانیه. آره، بهش نزدیکه. ولی این تمام چیزیه که ما میدونیم. این به این معنی نیست که اون دوستپسر نانیه. به این معنی هم نیست که پدر رایانه»
جلو رفت و دستشو محکم روی زانوی اسکای گذاشت.
«نذار ترست واقعیت رو بازنویسی کنه»
صدای اسکای خفه بود.
«من فقط... نمیخوام از دستشون بدم. نه نانی، و نه رایان رو. نمیتونم هیچ کدومشون و از دست بدم»
چشماش پر از اشک شد. ترس توی صداش غیرقابل انکار بود. دردناک و خام.
وین به آرومی نفسش رو بیرون داد و دستاشو گرفت و محکم توی دست خودش نگه داشت.
با صدایی نرم اما ثابت گفت:
«تو هیچ کس و از دست نمیدی. هنوز وقت داری. و اگه واقعاً میخوای حقیقت رو درباره دیو و هر چیز دیگهای بدونی... پیداش میکنیم. با هم»
اسکای بهش نگاه کرد، لبهاش میلرزید. اشکها بالاخره از چشماش سرازیر شدن.
وین بغلش کرد. محکم و آرامشبخش. و اسکای از هم پاشید، در حالی که شونههاش از هقهقهای بیصدا میلرزید، محکم بهش چسبید.
وین ولش نکرد.
زیر لب زمزمه کرد:
«من پیشتم. همیشه. توی این ماجرا تنها نیستی»
اسکای عقب کشید و اشکهاشو با پشت دست پاک کرد.
«ممنون»
وین سر تکون داد.
«دیگه ناراحت نباش. با هم میجنگیم تا خانوادهات و بهت برگردونیم، خب؟»
اسکای بهش نگاه کرد، و با شنیدن اون کلمه یه قطره اشک دیگه از چشمش پایین افتاد.
زمزمه کرد:
«خانوادهی من»
وین لبخند محوی زد.
«آره. خانوادهات»
لبهای اسکای به یه لبخند شکننده خم شد.
اونا همونجا توی سکوت نشستن. تنش چند دقیقه قبل آرومآروم آب میشد و به یه چیز لطیفتر تبدیل میشد یه چیزی شبیه به امید.
بعد، گوشی وین توی دستش ویبره رفت. صفحه رو نگاه کرد و صورتش جدیتر شد.
سرشو به سمت اسکای بالا آورد.
«من باید برم. بابام میخواد باهام حرف بزنه»
اسکای با نگرانی نگاهش کرد.
«چیز مهمیه؟»
وین سعی کرد آرومش کنه.
«فکر نکنم. احتمالاً یه چیزی در مورد شرکته. چیز مهمی نیست»
«باشه. اگه چیز مهمی بود بهم خبر بده»
وین سر تکون داد، بلند شد و برگشت که بره، اما کنار در مکث کرد، برگشت و نگاهی به اسکای انداخت.
«هنوز تب داری. داروهاتو بخور و برو بخواب. زیادم به چیزی فکر نکن، باشه؟»
اسکای آروم سر تکون داد.
زیر لب زمزمه کرد:
«خداحافظ»
وین هم خداحافظی کرد و آروم درو پشت سرش بست.
بعد از اینکه وین رفت، دوباره سکوت توی آپارتمان پیچید. اسکای به سمت آشپزخونه رفت، قدمهاش آروم و سنگین بود. کابینت رو باز کرد، داروهاشو برداشت و با یه لیوان آب خورد. به سختی طعمش رو حس میکرد.
ذهنش هنوز درگیر تموم چیزهایی بود که وین گفته بود... و تموم چیزهایی که نگفته بود.
یه لحظه بیحرکت ایستاد و خالی به جلو خیره شد. بعد، با یه نفس آروم، برگشت و به سمت اتاق خوابش رفت.
کمد رو باز کرد، یه پیراهن سفید و یه شلوارک نخی نرم بیرون آورد. زیاد فکر نکرد چی انتخاب کنه، خودکار بود، یه غریزه آروم برای رسیدن به آرامش.
وارد دستشویی شد و درو پشت سرش بست.
همونطور که آب گرم روی بدنش میریخت، تنش روی شونههاش آرومآروم شروع به آب شدن میکرد. سنگینی روز، کلماتی که توی ذهنش اکو میشدن، درد توی سینهاش... هیچکدوم محو نشدن، اما گرما کمک کرد تا فشارشون کمتر بشه.
یه ربع بعد، از حمام بیرون اومد.
بخار توی هوا مونده بود و دور آینه میپیچید. موهاش نمدار بود و یه کم به پیشونیش چسبیده بود. به آرومی با حوله خشکشون کرد، بدون عجله حرکت میکرد.
لباسهاشو پوشید و به سمت اتاق خواب برگشت.
چراغها هنوز روشن بودن. دستشو دراز کرد و چراغ کوچیک کنار تخت رو خاموش کرد. اتاق رو توی یه سکوت عمیقتر فرو برد. تنها نوری که حالا توی اتاق بود، از پنجره باز میاومد؛ نور ماه که آروم و نقرهای به داخل میریخت و سایههایی رو روی دیوارها میانداخت. یه نسیم خنک به داخل میوزید و آروم به پوست گرمش میخورد.
اسکای آروم دراز کشید، تخت زیرش غژغژ کرد. توی تشک فرو رفت و به سقف خیره شد. افکارش پراکنده بود، مثل ستارهها توی آسمون شب که نمیتونست ازشون سر دربیاره.
بعد از مدتی، چشماش پایین اومد... روی پیراهنی که تنش بود. سفید. نرم و آشنا.
نفس توی سینهاش حبس شد.
این فقط یه پیراهن ساده نبود، پیراهنِ اون بود.
همون پیراهنی که نانی همیشه میپوشید.
همونی که بوی آرامش میداد، بوی خونه.
یه لبخند کوچیک و ناخواسته روی لبهاش نشست.
آروم به پهلو چرخید، دستش غریزی روی تشک کشیده شد. کف دستش فقط به ملافههای سرد خورد.
بغض توی گلوش پیچید.
با صدایی خسته و شکسته توی سکوت اتاق زمزمه کرد:
'دلم برات تنگ شده، نی...'
دستشو روی پتو مشت کرد و محکم گرفت، انگار با این کار میتونست نانی رو برگردونه. با پشت دست اشکهاشو پاک کرد، ولی قطرههای بیشتری پشت سر هم ریختن، آروم و بیوقفه.
بعد، با صدایی که به سختی قابل شنیدن بود، زیر لب زمزمه کرد:
'یه روز... دوباره توی بغل من میخوابی. قول میدم'
چشماشو بست و گذاشت گرمای باقیمونده از خاطره دوباره به پوستش برگرده. چون حتی اگه فقط برای یه لحظه بود، حتی اگه دیگه واقعی نبود...تنها راهی بود که میتونست دوباره نانی رو حس کنه.
و برای امشب... همین کافی بود.