Chap 23

Chap 23


شبِ تیره، آسمون رو پوشونده بود و یه نسیم خنک توی هوای آروم می‌پیچید. توی اتاق نانی، چراغ‌ها کم‌سو بودن. پنجره باز بود و اجازه می‌داد هوای شب، آروم توی اتاق بپیچه. ستاره‌ها از بالا چشمک می‌زدن و سکوت، آرامش‌بخش بود... نانی روی تخت خوابیده بود، کنار اون بدن کوچیک که غرق خواب بود. چشماش بسته بودن و خاطرات امروز توی ذهنش مثل یه فلش، برق می‌زدن.


صورت اشک‌آلود رایان.


صدای سیلی.


نگاه ازخودراضی ویرایوث.


صدای لرزون اسکای.


و بعد... اون کلمات.


"تو به خاطر اون هرزه داری این حرفا رو می‌زنی؟...؟"


چشمای نانی یه دفعه باز شد. دستشو کنار پهلوش مشت کرد و یه حس تاریک توی نگاهش موج زد.

اون تموم حرفای اسکای و پدرش رو نشنیده بود، ولی همون چند کلمه کافی بود تا از هم بپاشه. چشماش می‌سوخت، ولی جلوی ریختن اشکاش رو گرفت.


بعد، حرف‌های ویرایوث توی سرش اکو شد:

"من تو رو از دست اون نجات دادم... و تو به خاطر اون عوضی به من مشت می‌زنی؟"


نفسش برید.


اسکای به پدرش مشت زده بود. این فکر مثل یه طوفان توی ذهنش می‌پیچید، طوفانی که نمی‌تونست ازش فرار کنه.

می‌دونست پدر اسکای هیچ‌وقت دوستش نداشته، فقط می‌خواست صاحبش باشه، به زنجیر بکشتش و خوردش کنه.

ولی اسکای... اسکای همیشه بازم به اون عشق دروغین چنگ می‌زد. همیشه می‌خواست باور کنه که هنوز یه چیز خوبی توی وجود اون مرد هست.


و با این حال...


بهش مشت زده بود.


به خاطر نانی.


نانی دندون‌هاش رو به هم فشار داد. خشم و دلشکستگی توی سینه‌اش گره خورده بود.


'چرا حالا، اسکای؟ چرا حالا برات مهم شده؟ وقتی من داشتم از هم می‌پاشیدم کجا بودی؟'


'اگه ولم نمی‌کردی... اون هیچ‌وقت این حرفا رو بهم نمی‌زد. هیچ‌وقت بهم مثل یه آشغال نگاه نمی‌کرد. هیچ‌وقت بهم نمی‌گفت هرزه!'


این کلمه مثل یه آهنگ توی ذهنش اکو شد. دیگه فقط صدای ویرایوث نبود که توی سرش می‌پیچید.


صدای خودش بود.


شرم خودش.


خشم خودش.

همه‌اش با مردی گره خورده بود که زمانی مالک قلبش بود. تلخی توی سینه‌اش شعله‌ور بود. اشک توی چشماش جمع شد، ولی با دستش صورتشو پوشوند و نفس‌های سنگینی‌کشید. نمی‌خواست اشکاش پایین بریزن.


همون‌طور موند، سرش پایین بود، و سنگینی زخم‌های کهنه روی سینه‌اش فشار می‌آورد...

تا اینکه یه صدای کوچیک و خواب‌آلود، اونو به زمان حال برگردوند.


«بابا...»


نانی پلک زد و سرشو بالا آورد.


رایان تکون خورد، هنوز چشماش از خواب گیج بود. نانی سریع صورتشو پاک کرد، برگشت و یه لبخند محو به زور روی لباش نشوند. خم شد، موهای پسرش رو بوسید و عطر آشنای تنش رو بو کشید.


«بیا اینجا، کوچولوی من»

آروم زمزمه کرد.


رایان رو بغل کرد و توی آغوشش کشید. پسر کوچولو یه خنده خواب‌آلود کرد و توی آغوش پدرش مچاله شد. نانی محکم بغلش کرد و صورتشو توی موهای رایان فرو برد. طوفان توی وجودش، فقط برای یه لحظه آروم گرفت.


این آرامش اون بود.


این همه‌چیزش بود.


کمی خودشو عقب کشید، موهای نرم رایان رو از روی صورتش کنار زد.


«چرا بیدار شدی، هوم؟»

با صدای مهربونی پرسید.


رایان جوابی نداد. فقط بیشتر به نانی چسبید و دستای کوچیکشو دور کمرش حلقه کرد.


نانی آروم خندید.

«می‌دونی... این روزا خیلی چسبنده. وقتی هنوز چهار دست و پا می‌رفتی و می‌خوردی به در و دیوار این‌طوری نبودی»


رایان سرشو بلند کرد، لپ‌هاش از قهر باد کرده بود.

«آخه رایان حالا بابا رو خیلی بیشتر دوست داره»


«اوه؟»

نانی لبخند زد.

«پس رایانِ کوچولو، بابا رو به اندازه کافی دوست نداشت؟»


رایان صاف نشست، چشماش از اعتراض گشاد شد.

«نه! رایانِ کوچولو بابا رو یه عالمه دوست داشت! ولی رایان بزرگ، بیشتر تر دوستش داره!»


نانی خندید، قلبش پر از عشق شده بود.

«پس هر چی بزرگ‌تر می‌شی، بیشتر بابا رو دوست داری، آره؟»


رایان با جدیت سر تکون داد.

«آره. چون بابا بهترینه»


نانی پیشونیش رو بوسید.

«و تو بهترین چیزی هستی که تا حالا برای بابا اتفاق افتاده»


دوباره بغلش کرد، دستاش محافظه‌کارانه دور بدن کوچیکش حلقه شدن. اون دردی که قبل‌تر قلبش رو سوراخ کرده بود، حالا نرم‌تر شده بود. نگه داشتن رایان باعث می‌شد دوباره بتونه نفس بکشه.


زمان توی آغوش آرومشون گذشت... امن، گرم و ثابت.


بعد، یه دفعه شکم رایان یه غرغر کوچیک کرد.


نانی عقب رفت و با خنده نگاهش کرد.

«آهان... حالا فهمیدم برای چی بیدار شدی»


رایان لب‌هاشو آویزون کرد.

«رایان گشنشه!»


نانی با انگشت روی نوک بینیش زد.

«پس بریم به شکم کوچولوش برسیم، هوم؟»


ایستاد و رایان رو دوباره با احتیاط توی بغلش گرفت. وقتی به آشپزخونه رسید، اونو با دقت روی کابینت گذاشت، ثابت نگهش داشت و بعد عقب رفت.


«خب، بچه گرسنه من چی می‌خواد بخوره؟»


رایان سرشو کج کرد و حسابی به فکر فرو رفت.

بعد از چند لحظه، چشماش برق زد.

«سیب‌زمینی سرخ‌کرده!»


نانی نگاهش کرد و لبخند زد.

«ولی عزیزم، سیب‌زمینی سرخ‌کرده خیلی سالم نیست. به جاش ساندویچ ژامبون و پنیر مورد علاقه‌ات رو برات درست می‌کنم»


رایان قهر کرد و به پاهای کوچیکش که تاب می‌خوردن نگاه کرد.


آروم گفت:

«ولی رایان دلش سیب‌زمینی می‌خواد»


نانی با مهربونی آهی کشید، چونه رایان رو بالا برد و صورتشو با دستاش قاب گرفت.

«باشه، باشه. ناراحت نباش. برات سیب‌زمینی درست می‌کنم، ولی فقط همین یه بار، باشه؟»


صورت رایان فوراً روشن شد و چشماش برق زد. با اشتیاق سر تکون داد.


نانی آروم خندید، قلبش پر از عشق شد.

«می‌دونی... این روزا یه کم شیطون شدی»

«ولی بابا، رایانِ شیطون رو دوست داره»


رایان با شیطنت خندید.


نانی جلو رفت و نوک دماغ کوچیکش رو بوسید.

«آره. بابا تمام ورژن های رایان رو دوست داره. شیطون، شیرین، خواب‌آلود... همه‌شون رو»


لبخند رایان گشادتر شد و دستاشو دور گردن نانی انداخت.

«رایان بابا رو خیلی خیلی دوست داره»


نانی با صدایی پر از لطافت زمزمه کرد:

«و بابا رایان رو بیشتر از هر چیزی توی دنیا دوست داره»


گلوش بغض کرد و اشک توی چشماش جمع شد، ولی پلک زد و لبخند زد.


«خب، عزیزم. بابا الان می‌ره سیب‌زمینی‌هات رو درست کنه. توهم اینجا مثل یه پسر خوب می‌شینی، باشه؟»


رایان سر تکون داد و آروم روی کابینت نشست، پاهاشو تاب می‌داد و هنوز لبخند می‌زد.


نانی بالای سرش رو بوسید و با قلبی گرم به سمت اجاق گاز برگشت.


رایان ساکت روی کابینت نشسته بود و چشماش هر حرکت نانی رو دنبال می‌کرد. صدای خش‌خش آروم روغن توی ماهیتابه آشپزخونه ساکت رو پر کرد.


اما رایان... دیگه لبخند نمی‌زد.


یه چیزی پشت چشمای گشادش به جنب‌وجوش افتاد، چیزی سنگین‌تر از اون که یه بچه هم‌سن‌وسال خودش باید حمل می‌کرد.


یه خاطره...


یه سوزش عمیق.


اتاقی پر از فریاد، اشک... و صدای یه سیلی.


پلک زد. بعد آروم، با صدایی که به سختی بلندتر از یه زمزمه بود، صدا زد.

«بابا؟»


نانی که کنار اجاق گاز ایستاده بود، از بالای شونه‌اش نگاهی بهش انداخت.

«هومم؟»


به آرومی جواب داد، هنوز حواسش به ماهیتابه بود.


اما جوابی نیومد.


سکوت طولانی و ثابتی توی آشپزخونه حاکم شد.


بعد، نانی به سمتش برگشت.


سر رایان پایین بود. انگشتای کوچیکش با لرز، لبه پیراهنش رو می‌پیچوندن و شونه‌هاش سفت و تو هم کشیده شده بودن.


قلب نانی محکم تیر کشید.


آروم و با احتیاط، مثل نزدیک شدن به یه چیز شکننده، به سمتش رفت.


«چی شده، عزیزم؟»

صداش به سختی قابل شنیدن بود.


رایان هنوز سرشو بالا نمی‌گرفت. حرفی نمی‌زد.


نانی دستاشو دراز کرد و آروم چونه‌اش رو بالا برد.

«عزیزم؟»


دوباره پرسید. چشماش صورت پسرش رو با دقت جست‌وجو می‌کرد.


این بار، رایان نگاهش کرد، با چشمایی نامطمئن.

لب‌هاش می‌لرزیدن وقتی زمزمه کرد:

«چ-چرا دوباره به آقای نابینا سیلی زدی، بابا؟»


این کلمات مثل یه ضربه به سینه نانی فرود اومدن.


یخ زد.


هوا توی گلوش گیر کرد.


اون لحظه بهش هجوم آورد.


اون خشم توی سینه‌اش...


اشک روی صورت رایان.


سکوت مبهوت اسکای.


دستش، که سریع‌تر از فکرش حرکت کرد.


و اون سیلی...


خدایا، اون سیلی.

امیدوار بود، دعا کرده بود که رایان چیزی راجع بهش نپرسه. شاید، به طریقی فراموشش کنه...اما نکرده بود. و حالا، این سؤال بینشون توی هوا شناور بود، کوچیک اما دردناک.


نانی آب دهنش رو قورت داد، صداش می‌لرزید وقتی حرف زد.

«چون... چون اون باعث شد تو گریه کنی»

به سختی می‌تونست به چشمای رایان نگاه کنه.


رایان اخم کرد، گیج شده بود.

«ولی... رایان به خاطر اون مرد گریه می‌کرد»


نانی بهش خیره شد، بعد، به آرومی با هر دو دستش لپ‌های نرمش رو قاب گرفت.


با یه لبخند غمگین گفت:

«هردوشون باعث شدن بچه‌ی من گریه کنه. و بابا نتونست تحمل کنه»


رایان دوباره نگاهشو پایین انداخت.


یه لحظه گذشت.


بعد، آروم گفت:

«آقای نابینا هم گریه می‌کرد...»


اون کلمات، مستقیم سینه نانی رو پاره کردن.


نفسش برید.


انگشت‌هاش روی صورت رایان می‌لرزیدن. ولی نذاشت بیفتن.


«اون به خاطر اشتباهات خودش گریه می‌کرد»

نانی با چشمای خیره به دیوار زمزمه کرد.


رایان برای مدتی حرفی نزد. سکوت بینشون کش اومد. فقط صدای جلز و ولز آروم ماهیتابه اونجا رو پر کرده بود.


بعد، دوباره سرشو بالا آورد، با چشمای گشاد و پر از امید، به آرومی گفت:

«بابا... لطفاً آقای نابینا رو ببخش»

«رایان می‌دونه از دستش عصبانی هستی، ولی... رایان می‌خواد بابا و آقای نابینا دوباره با هم دوست بشن. ببخشش، بابا. لطفاً؟»


نانی کاملاً بی‌حرکت موند. نگاهش روی رایان ثابت شد.


بی‌گناه و معصوم...


داشت برای آرامشی التماس می‌کرد که خیلی دور به نظر می‌رسید.


یه قطره اشک از گونه نانی قبل از اینکه بتونه جلوش رو بگیره پایین چکید. سریع با پشت دست پاکش کرد و دستشو به موهای رایان کشید تا مرتبشون کنه.

با صدایی آروم و لرزون حرف زد.


«گاهی اوقات...»


«...حتی اگه بخوایم کسی رو ببخشیم، بازم نمی‌تونیم»


رایان سرشو کج کرد، واضح بود که نمی‌فهمید.


نانی یه لبخند محو زد.

«این چیزیه که وقتی بزرگ‌تر شدی می‌فهمی، عزیزم»


آروم بلند شد و به سمت اجاق گاز برگشت.


«باید گرسنه‌ات باشه. چند دقیقه دیگه سیب‌زمینی‌هات آماده‌ می‌شن»


پشت سرش، آشپزخونه دوباره از سکوت پر شد. فقط صدای جلز و ولز روغن بود که اجازه نمی‌داد سکوت مطلق بشه.


چشمای نانی می‌سوخت.


سینه‌اش درد می‌کرد.


و هر چقدر هم که تلاش می‌کرد... اشک‌هاش بند نمی‌اومدن.

با صدایی شکسته زمزمه کرد:

«م-متاسفم، عزیزم...»


صورتشو با دست‌های لرزونش پاک کرد.


رایان هنوز آروم روی کابینت نشسته بود. سرشو پایین انداخته بود و انگشت‌هاش محکم لبه پیراهنشو چنگ می‌زدن. پاهاش آروم عقب و جلو تاب می‌خورد.


با صدای نامفهومی زیر لب زمزمه کرد:

«رایان می‌خواد با بابا و آقای نابینا زندگی کنه...»


صداش انقدر آروم بود که به سختی به گوش نانی می‌رسید.


دوباره سرشو بالا آورد، می‌خواست چیز دیگه‌ای بگه. اما در نهایت، ساکت موند. فقط اونجا نشست و نگاه می‌کرد. در حالی که نانی با چشمای خیس براش سیب‌زمینی درست می‌کرد.

________________________


اسکای، ساکت روی کاناپه آپارتمانش نشسته بود.

اتاق توی تاریکی فرو رفته بود. چراغ‌ها خاموش و پرده‌ها کشیده بودن. فقط خطوط محو وسایل توی اون مهِ تاریک شب دیده می‌شدن.


تکون نمی‌خورد.


حتی پلک هم نمی‌زد.


فقط اونجا نشسته بود و به دیوار روبه‌روش خیره شده بود. چشماش خالی و بدنش بی‌حرکت بود، انگار کل وجودش از سنگ ساخته شده بود.


یه سکوت توخالی دورش رو گرفته بود.


دقیقه‌ها گذشت.


سکوت انگار بی‌نهایت بود.


سنگین و طولانی.


بعد...


یه صدای کلیک ناگهانی توی خونه پیچید. صدای چرخیدن کلید توی در، سکوت رو شکست.


اسکای نترسید.


حتی سرش هم بالا نیاورد.


در ورودی با صدای غژغژ باز شد و بعد صدای قدم‌های آرومی اومد.


«اسکای؟»


صدای وین با تردید توی سکوت اکو شد. اومد تو و درو پشت سرش بست. اتاق همچنان توی تاریکی محضی فرو رفته بود.


وین یه لحظه همون‌جا وایساد، چشماش به تاریکی عادت کردن و با نگاهش دنبال چیزی می‌گشت.

بعد، دستشو به سمت کلید برق کنار ورودی برد و با یه کلیک، چراغ‌ها رو روشن کرد.


وین وقتی دید اسکای اونجا روی کاناپه بی‌حرکت و ساکت نشسته، مکث کرد.

اولش چیزی نگفت. فقط رفت و کنارش نشست.


بعد، به آرومی، پرسید:

«چرا چراغارو روشن نکردی؟»


هیچ جوابی نیومد.


وین به سمت اسکای برگشت، این بار صداش نرم‌تر بود.


«اسکای؟»


یه سکوت طولانی.


بالاخره، اسکای یه کمی تکون خورد. سرشو کمی چرخوند، فقط به اندازه کافی تا نگاهی به وین بندازه.


وقتی حرف زد، صداش آروم و بی‌روح بود.

«وقتی کل زندگیم تاریکه... روشن کردن چراغا چه فایده‌ای داره؟»


یه خنده تلخ از لب‌هاش بیرون اومد. خشک و تیز.

«این چراغا... چیزی رو روشن‌تر نمی‌کنن. فقط سایه‌ها رو واضح‌تر می‌کنن»


ابروهای وین به هم گره خورد و نگرانی روی صورتش نشست.


با مهربونی پرسید:

«چیزی شده؟»


اسکای برای یه لحظه کوتاه بهش نگاه کرد.

بعد، نگاهشو برگردوند و شونه‌هاش به داخل جمع شد.


با یه خنده کوچیک و شکسته گفت:

«چیز جدیدی نیست»


«فقط همون حرفای همیشگی... از طرف کسایی که دوستشون دارم»


مکث کرد، آب دهنش رو قورت داد.


«و می‌دونم... می‌دونم که دیگه نباید تحت تأثیر قرار بگیرم. هر روز تقریباً همچین چیزایی رو می‌شنوم. الان دیگه باید بهش عادت کرده باشم»


صداش می‌لرزید.

«ولی بازم... درد داره»


وین آروم نفسشو بیرون داد و کمی نزدیک‌تر شد. دستشو دراز کرد و دست لرزون اسکای رو محکم گرفت.

«با من حرف بزن ببینم چی شده. نانی چیزی گفت؟»


مکث کرد، بعد صداش تاریک‌تر شد.

«یا ویرایوث...؟»


اسکای یه کم تکون خورد. فقط یه کوچولو. ولی کافی بود تا وین متوجه بشه.

فوراً جواب نداد. انگشت‌هاش توی دست وین پیچ و تاب می‌خوردن و شونه‌هاش سفت شده بودن.


بعد، با صدایی که تقریباً مثل یه زمزمه بود، زیر لب گفت:

«امروز اومد بیمارستان»


چشمای وین گشاد شد.

«کی؟ ویرایوث؟»


اسکای آروم و سنگین سر تکون داد.


تمام حالت صورت وین عوض شد. چشماش باریک شد و فکش منقبض شد.


«اون عوضی اونجا چیکار می‌کرد؟»

با تندی پرسید.


اسکای اول جواب نداد. فقط به کف زمین خیره موند انگار که تمام جواب‌ها اونجا نوشته شده بودن.


بعد، بالاخره آروم گفت:

«اومده بود بهم یادآوری کنه چقدر حقیر و رقت انگیزم»


صداش به سختی شنیده می‌شد، شکننده و تلخ.


وین هیچی نگفت. فقط دستاشو روی پاش مشت کرد.


بعد اسکای اضافه کرد، صداش حتی از قبل هم آروم تر شد.

«قبل از اینکه بره... یه چیزی گفت. و هر چقدر هم تلاش می‌کنم، نمی‌تونم از فکرش بیام بیرون»


وین با صدایی آروم و با احتیاط پرسید:

«چی بهت گفت؟»


اسکای مکث کرد. انگشت‌هاش دوباره لرزیدن و روی پاش به هم پیچیدن. وقتی بالاخره حرف زد، صداش شکننده بود، انگار روحش داشت ترک می‌خورد.


«گفت...»


بغض توی گلوش گیر کرد.


«...گفت حتماً یکی دیگه تو زندگی نانی هست»


چشمای وین یه کم باریک شدن، اما حرفشو قطع نکرد.


اسکای آب دهنش رو قورت داد، کلمات توی دهنش تلخ بودن.

«اون... گفت رایان مال من نیست. گفت اون بچه یکی دیگه‌ست»


یه سکوت سنگین روی اتاق افتاد.


فک وین منقبض شد و کل بدنش سفت شد.


زیر لب غر زد:

«اون عوضی...»


دستشو دراز کرد و به آرومی صورت اسکای رو بالا آورد و وادارش کرد به چشماش نگاه کنه.


«اسکای، اون داره باهات جنگ روانی می‌کنه. همین و بس»

آروم اما محکم گفت.


اسکای آروم پلک زد، انگار داشت سعی می‌کرد باور کنه.


وین با صدای ثابتی ادامه داد:

«اون می‌دونه نانی و رایان چقدر برات مهمن. دقیقاً می‌دونست کجا رو هدف بگیره. این یه اخطار نبود، یه اسلحه بود. می‌خواست تو رو به هم بریزه. و اگه حرفاشو باور کنی، یعنی داری می‌ذاری اون برنده بشه»


اسکای با چشمای خیره به دیوار، به آرومی سر تکون داد.

با صدای خشنی گفت:

«می‌دونم. می‌دونم که داره سعی می‌کنه منو نسبت به نانی مسموم کنه»


مکث کرد، نفسش برید.


«نمی‌خوام باورش کنم. برام مهم نیست چی می‌گه...»


اما بعد، صداش شکست.


«...فقط دارم فکر می‌کنم... چی می‌شه اگه...؟»


شونه‌هاش لرزید.


«اگه واقعاً یکی دیگه تو زندگیش باشه؟»


«اگه رایان... مال من نباشه؟»


«چی می‌شه اگه تموم چیزایی که باور کردم... تموم چیزایی که با امیدواری بهشون چسبیدم... فقط توهم باشن؟»


صداش روی آخرین جمله شکست. نگاهشو برگردوند.


وین دستشو دراز کرد و شونه‌اش رو گرفت.


«بس کن»

آروم گفت، ولی صداش محکم بود.


«اسکای، داری خودتو شکنجه می‌دی. این اما و اگر ها... فقط یه سایه‌ان. تو فقط ترسیدی»


اسکای ساکت موند، نفسش نامنظم شده بود.


وین ادامه داد:

«اگه جواب می‌خوای، توی تاریکی پیداش نمی‌کنی. نه اینجوری. نه با این که خودت و به خاطر حرفی که یکی مثل ویرایوث فقط برای آزار دادنت زده تیکه پاره کنی»


بعد، نرم تر شد. داشت سعی می‌کرد بهش اطمینان ببخشه.

«چیزی که تو لازم داری، حقیقته. نه حرفای سَمیه، و نه شک و تردید. مطمئناً سکوت هم نیست»


اسکای برای یه لحظه طولانی ساکت موند. نگاهشو روی زمین انداخت، ذهنش داشت می‌چرخید.


بعد، آروم، به وین نگاه کرد.


با صدایی آروم اما محکم گفت:

«می‌خوام حقیقت و پیدا کنم»


انگشت‌هاش ناخودآگاه دراز شدن و بازوی وین رو چنگ زدن، انگار داشت سعی می‌کرد خودشو ثابت نگه داره.


«تو تموم این سال‌ها اینجا بودی. من ازت خواستم مراقب نانی باشی. و تو این کارو کردی، درسته؟»


وین با تردید و آروم سر تکون داد.


«مراقبش بودی؟»


وین با مهربونی جواب داد:

«آره. تا جایی که تونستم»


اسکای کمی جلو رفت. چشماش جست‌وجوگر و بی قرار بودن.

«پس تو باید بدونی...»


آروم گفت:

«تو باید بدونی کی تموم این مدت تو زندگی نانی بوده»


وین پلک زد.

«منظورت چیه؟»


اسکای یه نفس لرزون کشید.

«منظورم اینه که... تو مراقبش بودی. تموم چیزایی که من از دست دادم و دیدی. اونموقع، نانی به کی نزدیک شد؟ کی اونجا کنارش بود... وقتی من نبودم؟»


وین اول گیج نگاهش کرد، اما سنگینی صدای اسکای باعث شد حالتش عوض بشه.


اسکای اضافه کرد:

«به جز فورث، کس دیگه‌ای بود؟ کسی که بهش... وابسته بشه؟»


ابروهای وین وقتی به فکر فرو رفت، درهم کشیده شدن. سکوت برای چند لحظه کش اومد.


اولش گفت:

«فکر نمی‌کنم. حداقل... نه تا اونجایی که من متوجه شدم»


اما بعد، یه دفعه انگار که یه چیزی یادش اومده باشه، چشماش باریک شد. تمام حالتش تاریک شد.


«وایسا...»


اسکای جلو رفت.

«چی؟»


دستای وین آروم کنار بدنش مشت شدن.


زیر لب غر زد.

«اون عوضی... چطور تونستم فراموشش کنم...»


قلب اسکای از کار افتاد. سینه‌اش منقبض شد.


با اضطراب پرسید:

«کی؟ وین، کی ؟»


وین مردد بود. بعد، با عصبانیت نفسشو بیرون داد و به چشمای اسکای نگاه کرد.


«دیو...»

Report Page