Chap 22

Chap 22


«رایان...»


اما قبل از اینکه بتونه حرکت کنه، صدای ویرایوث، تیز و بی‌رحم، حرفشو قطع کرد.

«اسکای، حد خودتو بدون لعنتی. من پدرتم!»


اسکای آروم به سمتش برگشت، صورتش رنگ پریده و چشماش خالی بود.


«نه»


صداش از نفرت می‌لرزید.


«تو پدر من نیستی»


صداش آروم‌تر شد، هر کلمه سردتر از کلمه قبل از دهنش بیرون می‌اومد.


«تو یه مریضی ای که می‌خوام از خونم بکشمش بیرون. هر وقت بهت فکر می‌کنم، هر وقت صداتو می‌شنوم، می‌خوام خودمو بکشم... چون یادم میندازه که من از تو به وجود اومدم. که خون تو تو رگ‌های منه، و هیچ‌وقت نمی‌تونم بشورمش. ازت متنفرم، لعنتی»


ویرایوث با سختی بلند شد، با پشت دست خون گوشه لبش رو پاک کرد. چشماش تاریک بود و از ترکیبی از خشم و ناباوری می‌سوخت.


با این حال... هنوز پوزخند می‌زد.


«این حرفارو به خاطر اون هرزه می‌زنی؟ اون موجود کثیفی که فقط کیر تو رو می‌خواست؟»


چشمای اسکای از تعجب گرد شد.


نفسش بند اومد.


ویرایوث جلوتر خم شد، صداش مثل یه زمزمه‌ بود.


«من از دست اون نجاتت دادم، بعد تو به خاطر اون عوضی به من مشت می‌زنی؟»


دید اسکای از خشم تار شد.


مشتش توی هوا می‌لرزید.


دوباره دستشو بالا برد، فکش چنان سفت شد که داشت قفل می‌کرد.


اما همون موقع... در باز شد.


هر دوشون به سرعت به سمت در برگشتن.


اونجا، توی چارچوب در، نانی وایساده بود. چهره‌اش قابل تشخیص نبود، اما دستاش توی پهلوهاش محکم مشت شده بود.


نه سلامی و نه سوالی...


فقط یه سکوت سنگین.


بعد، نگاهش به سمت مبل کشیده شد و ثابت موند.


رایان اونجا نشسته بود. نه پتو و نه اسباب‌بازی کنارش بود... فقط یه بدن کوچک و لرزون که روی کوسن‌ها جمع شده بود، اشک از صورتش پایین می‌ریخت و شونه‌های کوچیکش می‌لرزید.


وحشت مثل برق از بدن نانی گذشت.


به سرعت به سمت اون طرف اتاق دوید.


«عزیزم... عزیزم چی شده؟ چرا گریه می‌کنی؟»

آروم پرسید، روی زانوهاش افتاد و به آرومی رایان رو توی بغلش گرفت.


«ب-بابا...»

رایان توی هق‌هق‌هاش نالید و بهش چسبید.


قلب نانی به شدت فشرده شد.

«هی، هیشش. گریه نکن، عزیزم. بابا اینجاست. من پیشتم. الان دیگه جات امنه، باشه؟»


همونطور که به آرومی اونو تکون می‌داد، زمزمه کرد:

«من اینجام»


اسکای خشکش زده بود، نفسش گرفته بود.


دیدن گریه رایان چیزی رو توی وجودش پاره کرد.

دلش می‌خواست حرکت کنه، یه چیزی بگه...

اما بدنش از عذاب وجدان میخکوب شده بود.

چون می‌دونست... رایان ترسیده بود. و الان، نانی تنها کسی بود که می‌تونست حالشو خوب کنه.


اون طرف اتاق، ویرایوث یقه‌اش رو مرتب کرد، لکه خون روی لبش رو پاک کرد و روی مبل نشست.


چشماش به سمت نانی و رایان چرخید، تیز و درنده‌.


نانی رایان رو محکم توی آغوشش نگه داشت تا اینکه لرزش بدنش شروع به آروم شدن کرد.

کم‌کم، هق‌هق‌های رایان تبدیل به سکسکه شد، و نفسش روی سینه نانی منظم شد.

فقط بعد از اون بود که نانی به آرومی خودشو عقب کشید و صورت رایان رو توی دستاش گرفت.


چشمای خودشم پر از اشک شده بود، یه قطره اشک از گونه‌اش پایین غلتید.


«چرا گریه می‌کردی، عزیزم؟»

با صدایی که می‌لرزید زمزمه کرد.


رایان با چشمای پر از اشک بهش نگاه کرد.

«رایان ترسیده بود...»


قلب نانی و اسکای همزمان شکست.


نانی یه بوسه آروم روی پیشونیش زد.

«خیلی متاسفم، عزیزم. بابا باید اینجا می‌بود. نباید تو رو تنها می‌گذاشتم»


با هر کلمه‌ای که زمزمه می‌کرد، عذاب وجدان توی صداش موج می‌زد.


«هیچ‌وقت نمی‌ذارم دوباره این اتفاق بیفته. قول میدم»


رایان حرفی نزد، فقط صورتشو توی سینه نانی پنهان کرد و محکم‌تر بهش چسبید.

نانی بازوهاشو دورش پیچید، محکم و محافظ، بالای سرش رو بوسید. طوری اونو توی آغوشش گرفته بود که انگار هرگز نمی‌خواست رهاش کنه.


اسکای با تردید یه قدم به جلو برداشت.

بغض توی گلوش غیرقابل تحمل بود.


«من... متاسفم»

زیر لب زمزمه کرد.


نانی آروم به سمتش برگشت.


چشماش دیگه قابل تشخیص نبود، انگار داشتن می‌سوختن. سرد، تاریک و پر از خشم بودن.


نانی به آرومی رایان رو دوباره روی مبل گذاشت، بلند شد و با آرامش مرگباری به سمت اسکای قدم برداشت.


بعد، بدون هیچ حرفی، دستشو بالا برد و یه سیلی توی گوشش خوابوند.


صدای سیلی توی اتاق پیچید.


اسکای تکون نخورد.


حتی ویرایوث هم از تعجب پلک نزد.


رایان بی حرکت روی مبل نشست، چشماش گرد شده بود.


نانی یقه اسکای رو گرفت و نزدیک خودش کشید، صداش از خشم می‌لرزید.

«بهت گفتم از پسر من دور بمون. نگفتم؟»


اسکای سعی کرد حرف بزنه.

«نانی، من...»


«اون گریه کرد، اسکای. دوباره. به خاطر تو»

نانی نذاشت حرفشو تموم کنه.


«من هر ثانیه از زندگیمو صرف محافظت از اون لبخند، از اون نور کردم. و از وقتی تو به زندگیمون برگشتی، دو بار گریه کرده»


صداش آروم‌تر شد، اما حتی وحشتناک‌تر از قبل بود.


«اصلا چی از جونمون می‌خوای لعنتی؟»


گلوی اسکای فشرده شد. چشماش از اشک برق زد.


«من... من نمی‌خواستم باعث گریه‌اش بشم»


با بغض گفت:

«قسم می‌خورم... هیچ‌وقت نمی‌خوام گریه کنه. نه به خاطر من»


نانی خندید.


اما خنده‌اش گرم نبود.


خالی و شکسته بود.


«تو هیچ‌وقت نمی‌خوای»


با تلخی گفت:

«فقط انجامش می‌دی. مثل اون وقتی که چهار سال پیش نمی‌خواستی منو تنها بذاری. مثل اون وقتی که نمی‌خواستی غیب شی و همه چی رو ول کنی. و حالا، دوباره بهش آسیب زدی. حتی بدون اینکه بخوای»


اسکای سرشو پایین انداخت، شونه‌هاش می‌لرزید. اشک بی‌صدا از صورتش سرازیر شد.


هیچ دفاعی نداشت.


هیچ بهونه‌ای.


هیچ حرفی...


نانی برای یه لحظه طولانی و بدون پلک زدن بهش خیره شد. دستاش می‌لرزید، اما صداش سرد بود.


«اون موقع انقدر احمق بودم که گذاشتم نابودم کنی. اما الان؟»


آب دهنش رو سخت قورت داد.


«نمی‌ذارم دوباره زندگیمو خراب کنی. نه زندگی من و نه زندگی پسرم رو»


نزدیک‌تر رفت، صداش مثل شیشه شکننده بود.


«تو حتی یه ذره هم نمی‌دونی چقدر سخت کار کردم تا تیکه هایی رو که جا گذاشتی جمع کنم. چقدر خونریزی کردم تا دوباره یه جای امن بسازم. یه جای ثابت، برای اون»


نفس نانی گرفت، اما ادامه داد:

«پس این آخرین اخطار منه، از من دور بمون. از پسرم دور بمون. تو جز یه فصل تلخ از زندگیم هیچی نیستی؛ فصلی که خیلی وقت پیش پاره‌اش کردم. فصلی که آرزو می‌کنم بتونم بسوزونمش»


با این حرف، یقه اسکای رو ول کرد و به عقب هلش داد.


اسکای تلو تلو خورد، اما مقاومت نکرد.


حرفی نزد.


فقط اونجا ایستاده بود، خیره نگاه می‌کرد؛ چشماش قرمز و قلبش نابود شده بود.


ویرایوث، که تمام این صحنه رو توی سکوت تماشا کرده بود، حالا یه خنده آروم و سرگرم‌کننده کرد.


«خب، سلام پسرخوانده. خیلی وقت بود ندیده بودمت»

با غرور گفت.


چشمای نانی به سمتش برگشت. نگاهش انقدر تیز بود که انگار داشت استخون‌هاش رو می‌بُرید.


اما چیزی نگفت. به جاش چرخید، به سمت تنها چیزی که براش مهم بود. به سمت اون پسر کوچیکی که آروم روی مبل نشسته بود.


«بریم، عزیزم»


نانی، دوباره رایان رو توی آغوشش گرفت و به سمت میز رفت. بطری و کیف مدرسه رو برداشت و بدون اینکه حتی یه بار پشت سرشو نگاه کنه، از اتاق بیرون رفت.

در پشت سرش با یه صدای آروم بسته شد که بلندتر از هر فریادی توی اتاق پیچید.


اسکای بی‌حس روی مبل افتاد.

حالا اتاق ساکت بود، اما قلبش نه.

مثل طبل جنگ توی گوش‌هاش می‌کوبید؛ بلند و بی‌وقفه.


اشک‌ها بی‌صدا از گونه‌هاش پایین می‌ریختن، ولی حتی زحمت پاک کردنشون هم به خودش نداد.

فقط همونجا نشسته بود و به سختی نفس می‌کشید.


ویرایوث با یه پوزخند تحقیرآمیز بهش نگاه کرد.


«دلم به حالت می‌سوزه»


سرد و بی‌رحمانه گفت.


«اون هرزه‌ای که ازش دفاع کردی، همین الان مثل آشغال پرتت کرد بیرون. و تو هنوز بهش اهمیت می‌دی؟ رقت‌انگیزه»


اسکای جواب نداد.


جا نخورد.


حتی پلک هم نزد.


حرف‌هاش مثل خنجر توی وجودش فرو می‌رفت، اما اون از قبل خونریزی کرده بود. از قبل شکسته بود.


ویرایوث نزدیک‌تر رفت، صداش آروم و پر از زهر شد.

«دارم بهت می‌گم، اون دوستت نداشت. فقط کیر تو رو تو سوراخش می‌خواست. همین»


چشمای اسکای لرزید، اما بازم حرفی نزد.


ویرایوث خم شد، با رضایتی بی‌رحمانه لبخند می‌زد.

«و وقتی رفتی، اونو با یکی دیگه گرم کرد. احتمالاً بیشتر از یه نفر. قبول کن، اسکای. اگه واقعاً دوستت داشت، بهت می‌گفت پدر بچه‌ش کیه. بهت فرصت توضیح می‌داد. اما این کارو نکرد. فقط تورو از زندگیش پرت کرد بیرون»


برای یه لحظه گذاشت این حرف توی هوا بمونه.


«و تو؟ تو هنوز اینجایی و داری براش گریه می‌کنی. تو رقت‌انگیزی، لعنتی»


صاف وایساد، چرخید به سمت در رفت.


«من پسرمو انقدر ضعیف بزرگ نکردم»


توی چارچوب در مکث کرد.


بدون اینکه برگرده، سرد گفت:

«بهش فکر کن، اسکای. به همه حرفایی که زدم»


و با این حرف، بیرون رفت و در با صدای آرومی پشت سرش بسته شد.


اسکای دوباره تنها شد.


کاملاً و به طرز دردناکی تنها.


سکوتی که دنبالش اومد، از هر حرفی که ویرایوث زده بود، بلندتر به نظر می‌رسید.


اسکای به زمین خیره شد. بدنش ثابت بود، اما ذهنش داشت از هم می‌پاشید. اشک‌هاش بی‌صدا و بی‌وقفه می‌باریدن.


بعد، با صدایی که به سختی از یه نفس بلندتر بود، زمزمه کرد:


'حق با اونه...'


گلوش فشرده شد.


'من رقت‌انگیزم'


بیشتر توی مبل فرو رفت، دستاش می‌لرزید وقتی صورتشو پوشوند.


تصاویر جلوی چشماش رژه می‌رفتن.

نگاه تند نانی.

هق‌هق‌های لرزون رایان.

سیلی.

بسته شدن در...


حرف‌های ویرایوث دوباره توی ذهنش خزیدن.


"فقط کیر تو رو تو سوراخش می‌خواست"


"با یکی دیگه گرمش کرد"


"تو رقت‌انگیزی"


هر جمله مثل یه میخ بود که توی سینه‌اش فرو می‌رفت.


فک اسکای سفت شد. خودشو مجبور کرد نفس بکشه، اما درد از بین نمی‌رفت.


'اگه حق با اون باشه چی؟'

دوباره زمزمه کرد.


قلبش محکم می‌تپید؛ آروم و سنگین، انگار داشت غرق می‌شد. اون فکر اول آروم اومد، اما وقتی جاشو محکم کرد، دیگه ولش نمی‌کرد.


'اگه رایان... مال من نباشه چی؟'


این سوال توی ذهنش تکرار می‌شد، تیز و خالی.


اسکای سعی کرد نفس بکشه، اما هوا خیلی سنگین بود. می‌دونست نانی یه زمانی دوستش داشت، بیشتر از هرچیزی توی این دنیا. اون عشق هیچ‌وقت الکی نبود.


اما حالا...


بعد از تموم کارهایی که اسکای کرده بود...



'اگه اون ازم گذشته باشه چی؟'


'اگه... اگه الان یه نفر دیگه تو زندگیش باشه...؟'


قفسه سینه‌اش فشرده شد.


سکوت بعدش این ایده رو واقعی‌تر جلوه می‌داد.


خیلی واقعی.


اسکای چشماشو بست. برای یه لحظه طولانی، فقط همونجا نشست، زیر بار هر اما واگر نفسش بند اومده بود.


ولی بعد، یه خاطره توی ذهنش جرقه زد.


خنده نانی.


دستای کوچولوی رایان که دور انگشت‌هاش پیچیده بودن.


گرمی چیزی که یه روزی بهش می‌گفت خونه...


از بین نرفته بود.


هنوز نه.


و حتی اگه حقیقت رو نمی‌دونست...


می‌خواست بدونه.


باید می‌دونست.


صداش لرزید وقتی با خودش زمزمه کرد:


'اگه نمی‌خوای از دستشون بدی... باید براشون بجنگی'


یه نفس عمیق و لرزون کشید.


'اما اول...'


زیر لب گفت و صورتشو با آستین پیرهنش پاک کرد.


'...باید حقیقت و بفهمی'


'کس دیگه‌ای تو زندگی نانی هست؟'


آروم بلند شد؛ پاهاش سست بودن، اما اراده‌اش داشت محکم می‌شد.

تلفنش رو برداشت، انگشت‌هاش می‌لرزید.

و بدون اینکه نگاه دیگه‌ای به عقب بندازه، از اتاق بیرون رفت.


خوب نشده بود.


هنوز نه.


اما دیگه نمی‌خواست توی سکوت بشینه و ببینه همه چیز از دستش می‌ره.


شکسته بود.


اما... آماده تسلیم شدن نبود.

Report Page