Chap 21

یه ماشین شیک و مشکی جلوی بیمارستان شهر بانکوک ترمز کرد.
ویرایوث، با یه صورت کاملاً خونسرد و بی حالت توی ماشین بی حرکت نشسته بود. چشماش از پشت شیشه به ساختمون بیمارستان خیره بود و نگاهش مثل تیغ تیز بود.
آرتیت، دستیارش که روی صندلی جلو نشسته بود، مردد به عقب نگاهی انداخت.
«قربان... مطمئنین میخواین همینجوری برین داخل؟»
ویرایوث جوابی نداد. نگاهش هنوز به ساختمون بیمارستان دوخته شده بود، سرد و ناخوانا.
آرتیت با اضطراب تکونی خورد.
«شاید بهتر باشه به اسکای خبر بدین که دارین میاین. فقط یه زنگ کوتاه...»
صداش آرومتر شد و با لحنی ملایمتر ادامه داد:
«اگه همینجوری سرزده برین، از دیدنتون عصبانی میشه»
ویرایوث برنگشت. در حالی که هنوز بیرون رو نگاه میکرد، پوزخندی گوشه لبش نشست.
«نقشه همینه»
آرتیت میخواست مخالفت کنه، اما به محض اینکه اون لبخند شیطانی رو دید، ساکت شد.
ویرایوث درو باز کرد و پیاده شد. کتش رو مرتب کرد، هنوز اون پوزخند روی لبش بود. قامتش رو صاف کرد و با قدمهایی محکم، آروم به سمت بیمارستان رفت. هر حرکتش فریادی از قدرت بود.
وقتی وارد لابی بیمارستان شد، نگاهش توی فضا چرخید و همه چیز رو زیر نظر گرفت؛ هر گوشه، هر چهره... کمکم سرها به سمتش چرخید. کارکنان و مریضا یکی یکی شروع کردن به نگاه کردن، همه اون چهرهی معروف رو میشناختن.
اما ویرایوث حتی به یه نفرشون هم توجه نکرد.
مستقیم رفت جلو، خونسرد و بی تفاوت.
جلوی میز پذیرش ایستاد.
پشت میز، می مشغول بررسی پروندهها بود. سرشو بی هوا بالا آورد و یکدفعه خشکش زد.
چشماش از ناباوری گرد شد و دستشو جلوی دهنش گذاشت.
یه زمزمه از بین لبهاش فرار کرد.
«دکتر ویرایوث ناتیتورن...»
همین اسم به تنهایی مو رو به تنش سیخ کرد.
پوزخند ویرایوث از واکنش می عمیقتر شد.
می با دستپاچگی ایستاد.
«د-دکتر... اینجا چیکار میکنید؟»
با صدایی که میلرزید پرسید.
ویرایوث مستقیم به چشماش نگاه کرد، نگاهش سرد و غیرقابلفهم بود.
«دکتر وونگراوی کجاست؟»
صاف و پوستکنده پرسید.
«توی اتاق استراحت»
می در حالی که هنوز گیج بود، سریع جواب داد.
دهنش باز مونده بود و چشماش از شوک برق میزد.
«کجاست؟»
«مستقیم برید پایین این راهرو... گوشه سمت چپ»
می به صورت خودکار جواب داد.
ویرایوث دیگه حرفی نزد. با یه نگاه آخر، برگشت و رفت. حضورش مثل یه موج تاریک بود که کل راهرو رو در بر میگرفت.
می سرجاش میخکوب مونده بود و کاملاً شوکه شده بود.
همون موقع، کریت با یه پرونده توی دستش نزدیک شد. وقتی دید می هنوز بی حرکت جلوی میز وایساده، مکث کرد.
«می؟»
صداش زد.
ولی هیچ جوابی نشنید.
دستشو جلوی صورت می تکون داد.
بازم هیچی.
بالاخره دستشو دراز کرد و بازوشو به آرومی تکون داد.
«می!»
می از جا پرید و با شوک بهش نگاه کرد.
«چیه؟»
کریت ابروشو بالا انداخت.
«کجا سیر میکردی؟ یه دقیقهست دارم صدات میزنم، همینجوری خشکت زده»
می پلک زد، بعد یهو بازوی کریت رو گرفت، چشماش از هیجان گرد شده بود.
«میدونی همین الان کی رو دیدم؟»
کریت با تعجب اخم کرد.
«کی؟»
«دکتر ویرایوث ناتیتورن!»
می گفت و از هیجان بالا و پایین میپرید.
کریت پلک زد.
«صبر کن ببینم...دکتر ویرایوث؟ رئیس بیمارستان والمونت؟»
می با اشتیاق سر تکون داد.
«آره، آره! همین یه دقیقه پیش اینجا بود!»
کریت با شک بهش نگاه کرد.
«خب... چرا انقدر هیجان زدهای؟»
می نفسشو بیرون داد.
«آخه اون الگوی منه! از وقتی دانشجو بودم تحسینش میکردم. همه مقالاتش رو خوندم!»
کریت جوری بهش خیره شد انگار می دو تا کله درآورده بود.
«جدی میگی می؟ اون؟ الگوی تو؟؟»
می دست به سینه شد.
«آره. اون یه نابغهست. کارشو درباره عملهای پیشرفته قلب خوندی؟ فوقالعادست»
کریت خندید.
«وای. فکر میکردم فقط طرفدار سریالهای کرهای هستی، نه جراح قلب پیری که نزدیک بازنشستگیه»
می چشماشو باریک کرد.
«اون نزدیک بازنشستگی نیست، باتجربهست. من به نبوغ احترام میذارم»
کریت دستاشو بالا آورد.
«باشه، باشه. احترام به جادوگر پیر و خردمندِ پزشکی!»
می انگشتشو به طرفش نشونه گرفت.
«اگه یه بار دیگه بهش بگی پیر، به جای قهوهی صبحونهات بهت قهوه بدون کافئین میدم»
کریت خندید و گفت:
«قبوله. باتجربه، موفق، و قطعاً پیر نیست»
می چشماشو چرخوند، اما نتونست جلوی لبخندشو بگیره.
کریت پوزخند زد.
«ولی جدی، شاید بهتره بدونه یه دستیار جوون داره که تقریباً تمام تحقیقاتش رو حفظه»
می دستشو بالا برد تا بزنتش.
«تو...غیر ممکنی!»
کریت با خنده شیطنتآمیزی عقب عقب رفت.
«من فقط دارم میگم! شاید به یه رئیس باشگاه هواداران نیاز داشته باشه!»
می داد زد:
«برگرد اینجا!»
و در حالی که دنبالش میدوید، صدای خندهشون توی راهرو پیچید و آرامش معمول بیمارستان با انرژی پر سر و صدای اونا به هم ریخت.
_________________________
ویرایوث توی راهرو به سمت اتاق استراحت قدم میزد. قدمهاش آروم و هدفمند بود. جلوی در ایستاد و همون پوزخند شیطانی دوباره گوشه لبش نقش بست. بعد، درو باز کرد و رفت داخل.
نگاهش فوراً روی اسکای که روی مبل خوابیده بود نشست.
و بعد... اون بدن کوچیک رو دید که توی بغل اسکای جمع شده بود.
برای یه لحظه، خشکش زد.
یکدفعه، ذهنش جرقه زد و همه چیز مثل روز براش روشن شد.
کل چهرهی ویرایوث تغییر کرد؛ چشماش تاریک، سرد و حسابشده شد.
'پس... این پسرِ اون عوضیه'
این فکر با تلخی از ذهنش گذشت.
فکش رو قفل کرد. خشم توی رگهاش جوشید، اما خودشو مجبور کرد نفس بکشه و خونسرد بمونه.
رفت جلو و روی مبل روبرویی نشست. یه پا رو روی اون یکی انداخت، حالتش آروم بود، اما کل وجودش فریاد خطر، قدرت، کنترل و درندگی میکشید.
نگاهی به اون دو نفر که هنوز با آرامش خوابیده بودن انداخت.
پوزخند گوشه لبش پررنگتر شد.
بعد، با صدایی آروم و تیز گفت:
«پسر عزیزم...»
اسکای تکون نخورد.
کمی به جلو خم شد، صداش هنوز آروم، اما پر از کنترل بود.
«پسر عزیزم... پاشو ببین کی اومده بهت سر بزنه»
این بار، چشمای اسکای به آرومی باز شد. وقتی نگاهش به ویرایوث افتاد، نفس توی سینهاش حبس شد.
ویرایوث جوری اونجا نشسته بود، انگار به اونجا تعلق داشت.
انگار همه چیز تحت کنترلش بود.
چشمای اسکای فوراً سرد شد. حرکت کرد تا بلند شه، اما وقتی اون وزن کوچیک رو که توی آغوشش بود حس کرد، خشکش زد.
رایان.
اسکای بهش نگاه کرد.
چهرهاش برای لحظهای نرم شد. به آرومی دستشو از زیر سر پسرک بیرون کشید و مراقب بود بیدارش نکنه.
بعد، بلند شد و صاف وایساد. سرگیجه و خستگیاش از بین رفته بود؛ چون الان بیشتر از هرچیزی عصبانیت رو با کل وجودش حس میکرد.
یه قدم جلو رفت و روبهروی ویرایوث وایساد.
نگاهش مثل تیغ تیز بود.
«اینجا چه غلطی میکنی؟»
صداش آروم و گرفته بود، اما کینه از تک تک کلماتش بیرون میریخت.
ویرایوث پوزخند زد.
«چرا؟ نمیتونم بیام پسرمو ببینم؟»
دستای اسکای کنار بدنش مشت شد.
«این مزخرفاتو بذار کنار و برو سر اصل مطلب. برای چی اینجایی؟»
ویرایوث یه نگاه طولانی بهش انداخت، بعد آروم گفت:
«اومدم ببینم حال پسرم چطوره...»
مکث کرد، لبخندش عمیقتر شد؛ بیخیال و حسابشده.
«... و اینکه این روزا نانی عزیزت چطوری باهات رفتار میکنه»
قیافه اسکای توی کسری از ثانیه به هم ریخت. نفسش گرفت و یه لحظه اضطراب از صورتش گذشت.
«از کجا میدونی نانی رو دیدم؟»
با صدایی آروم و پر تنش پرسید.
ویرایوث یه خنده کوتاه و تیره کرد، اما جواب نداد.
فک اسکای سفت شد.
«ازت سوال پرسیدم!»
بازم سکوت...
خشم اسکای فوران کرد. صداش تیزتر شد و با عصبانیت گفت:
«گفتم جوابمو بده، لعنتی!»
ویرایوث، کاملا بی خیال به عقب تکیه داد. نگاهش خونسرد و تقریباً بیحوصله بود.
«میدونی که من همیشه به هر چی بخوام میرسم، اسکای. اطلاعات، دسترسی، آدما... فهمیدن در مورد تو نانیِ باارزشت... اصلا سخت نبود»
عمداً مکث کرد، بعد با یه برق بیرحمانه توی چشماش اضافه کرد:
«و فقط اینو نفهمیدم؛ اینو هم میدونم که اولین باری که بعد از چهار سال همو دیدین بهت سیلی زده! اوه... پسر بیچارهی من! حتماً خیلی درد داشته»
دستای اسکای مشت شد و ناخنهاش کف دستش فرو رفت.
صداش افتاد، اما پر از کینه بود.
«تمام این مدت داشتی منو تعقیب میکردی لعنتی؟»
ویرایوث حالا صافتر نشست. چشماش از رضایتِ بیمارگونه برق میزد.
«نه، نه. تعقیبت نمیکردم»
کمی به جلو خم شد.
«فقط حواسم به اون چیزی که مال منه بود»
نفس اسکای بند اومد.
حرفهاش مثل آتیش میسوزوندنش.
نگاهش جدی شد.
«من مال تو نیستم»
با صدایی آروم و سرد مثل یخ گفت:
«اون بردهای که تحت کنترلت بود، چهار سال پیش مرد»
برای یه لحظه، چهره ویرایوث بهم ریخت، لبخندش محو شد و فکش سفت شد، لبهاش به یه خط نازک و غیرقابل فهم تبدیل شد.
بعد، نگاهش آروم و حسابشده به سمت مبل چرخید.
چشماش روی اون پیکر کوچولو که روی مبل جمع شده بود، نشست.
رایان.
هنوز معصومانه و بیگناه روی مبل خواب بود.
اسکای فوراً متوجه نگاهش شد.
بدون معطلی، قدمی به جلو برداشت و خودشو بین ویرایوث و مبل قرار داد و با بدنش مثل یه سپر دیدش رو مسدود کرد.
«بهش نگاه نکن»
ویرایوث خندید، صداش سرد و پر تکبر بود.
«چرا انقدر محافظهکاری، اسکای؟ من فقط داشتم بهش نگاه میکردم»
صدای اسکای ذرهای نلرزید.
«ازش دور شو، لعنتی»
ویرایوث دوباره به عقب تکیه داد، حالا اون پوزخند به صورتش برگشته بود. یه پاشو روی اون یکی انداخت، سرگرم به نظر میرسید.
«خب... فکر کنم خودت میدونی که من میدونم این پسر کوچولو کیه. درسته، پسرم؟»
فک اسکای جوری سفت شد که درد گرفت.
صداش به زور از یه زمزمه بلندتر بود.
«مهم نیست چی میدونی. فقط ازش دور بمون»
ویرایوث سرشو کج کرد، اون نیشخند روی لبهاش تبدیل به یه چیز تیرهتر شد.
«چرا اینقدر از بچهای محافظت میکنی که حتی مال خودتم نیست؟»
اسکای برای یه ثانیه خشکش زد.
نفسش بند اومد، قلبش از اون کنایه فشرده شد.
اما جا نخورد.
نگاهشو برنگردوند.
در عوض، مستقیم به چشمای پدرش خیره شد.
«اینکه اون مال من باشه یا نه، به تو هیچ ربطی نداره. من ازش محافظت میکنم، از هیولاهایی مثل تو»
چهره ویرایوث تغییر کرد.
اون غرور بی حد و اندازه از بین رفت.
و چیزی که جاشو گرفت، سردتر بود.
«داری به پدر خودت میگی هیولا؟»
با صدایی آروم پرسید، اما پر از کینه بود.
«همهاش به خاطر اون هرزه... و اون توله حرومزادهاش؟»
آرامش اسکای شکست.
کلمات عمیق تر از هر چاقویی توی قلبش فرو رفتن.
مشتهاش توی پهلوهاش گره خورد.
«خفه شو»
زیر لب غرید.
اما ویرایوث دستبردار نبود.
«چرا؟ درد داره؟»
با پوزخند پرسید.
«اینکه شوهر عزیزت وقتی نبودی، پاشو برای یکی دیگه باز کرده... و یه آشغال نامشروع به دنیا آورده؟»
دیگه کافی بود.
اسکای کنترلشو از دست داد.
به جلو خیز برداشت و یقه ویرایوث رو گرفت، اونو از حالت مغرور و راحتش بیرون کشید و مجبورش کرد صاف بشینه.
«جرئت نکن در موردشون اینطوری حرف بزنی»
صداش از خشم میلرزید.
اما ویراث هنوز حرفاشو تموم نکرده بود.
کمی نزدیکتر خم شد، چشماش از تاریکی برق میزد.
«حقیقت تلخه، نه؟»
اسکای این اجازه رو بهش نداد که یه کلمه دیگهای از دهنش بیرون بیاد، مشتش مثل باد پرواز کرد و محکم به فک ویرایوث خورد.
ویرایوث به عقب پرت شد و با صدای بلندی روی مبل افتاد.
قبل از اینکه بتونه واکنشی نشون بده، اسکای افتاد روش، دوباره یقهاش رو گرفت و اونو به پشتی مبل کوبید و مشت دیگهای بهش زد، این بار محکمتر.
«بهت هشدار دادم»
اسکای از بین دندونهای فشردهاش غرید:
«لعنتی، در موردش اونطوری حرف نزن. فکر میکنی اون مثل توئه؟ که برای به دست آوردن قدرت خودشو به هر سیاستمداری بفروشه؟ اون هیچ شباهتی به تو نداره. تو اون حرومزاده تهوعآوری»
ویرایوث اخم کرد، سوزش تیزی توی فکش پیچید، اما خودخواهی هیچوقت از چشماش محو نمیشد.
بعد، یه صدای آروم و شکسته، تنش رو پاره کرد.
یه ناله.
اسکای خشکش زد.
آروم، نگاهش به سمت مبل کشیده شد.
و اونجا، رایان که روی مبل جمع شده بود، تکونی خورد؛ کوچیک، شکننده و بیخبر از طوفانی که دور و برش در جریان بود.
چشمای کوچیکش باز شد، گرد، گیج و ترسیده.
آروم بلند شد، پلک میزد تا خواب از سرش بپره، تا اینکه دید.
مشتهای اسکای گره خورده بود... صداش بلند شده بود...خشم توی صورتش... مردی که زیر دستش بود...
در عرض چند ثانیه، رایان شروع کرد به گریه کردن.
یه هقهق آروم و لرزون.
از اونایی که بیشتر از هر فریادی قلب آدم رو میشکنه.
قفسه سینه اسکای فشرده شد.
اون صدا مثل یه تیغ، خشمشو پاره کرد.
با قلبی که داشت پایین میافتاد، سرشو سریع چرخوند.
«رایان...»