Chap 20

اسکای هنوز توی اتاق استراحت بود.
داروهاش رو خورده بود و حالا روی کاناپه دراز کشیده بود و سعی میکرد استراحت کنه.
خونه نرفته بود، چون حال رانندگی نداشت. همونطور خسته اونجا مونده بود، به امید اینکه داروها تبش رو به زودی پایین بیارن.
در آروم جیرجیر کرد و باز شد.
قدمهای کوچولویی به نرمی توی اتاق پیچید.
رایان بود.
با چشمای درشت و کنجکاوش توی اتاق سرک کشید. سوفیا از نزدیک دنبالش میکرد، کیف و قمقمه مدرسهاش توی دستش.
به محض اینکه رایان اسکای رو که روی کاناپه دراز کشیده بود دید، صورتش از خوشحالی روشن شد.
با یه لبخند شیطنتآمیز برگشت سمت سوفیا و انگشتشو روی لبش گذاشت تا ساکت بمونه.
خندهاش رو قورت داد، روی نوک پا به سمت کاناپه رفت. هر قدمش آروم و پنهانی بود، انگار توی یه ماموریت سری بود و نباید لو میرفت. درست کنار اسکای وایساد، کنار کاناپه نشست و به صورتش نگاه کرد.
چند لحظه با یه سکوت بامزه تماشاش کرد.
بعد، با برق شیطنت توی چشماش، نزدیکتر شد و توی گوشش داد زد.
«آقای نابینااا!»
اسکای با یه تکون شدید از خواب پرید و چشماش باز شد. تندتند پلک میزد، گیج شده بود.
بعد، برگشت و اون چهرهی خندون کنارش رو دید.
«ای شیطون کوچولو!»
صداش خوابآلود بود اما حالا که مقصر رو شناخته بود، لبخند میزد.
رایان زد زیر خنده، معلوم بود که از حملهی غافلگیرانهاش حسابی راضیه.
اسکای با یه لبخند خوابآلود دستشو دراز کرد و به آرومی رایان رو توی بغلش کشید. پسر کوچولو همونطور که بی وقفه میخندید، به سینهی اسکای چسبید. اسکای یه آه آروم و بامزه کشید و دستشو لای موهای رایان برد.
«چرا این کارو کردی، هوم؟»
صداش هنوز گرفته، اما پر از محبت بود.
رایان با چشمای براق بهش نگاه کرد.
«چون خواب بودی، آقای نابینا!»
بین خندههاش گفت، انگار خیلی به حملهی پنهانیاش افتخار میکرد.
اسکای یه ابروشو بالا انداخت.
«من خواب نبودم. فقط چشمامو برای استراحت بسته بودم»
سعی کرد جدی به نظر بیاد، اما لحنش بیشتر از اینکه سختگیرانه باشه، مهربون بود.
«تو خواب بودی»
«نبودم»
«بودی! معلمم میگه آدمایی که سر کار میخوابن تنبلن و شغلشونو دوست ندارن!»
چشمای اسکای از ناراحتی ساختگی درشت شد.
«صبر کن... تو الان داری میگی من تنبلم؟»
رایان بلندتر خندید.
«من فقط حرف معلمم رو گفتم!»
اسکای نمایشی قهر کرد.
«خب معلمت اشتباه میکنه! بعضیا فقط به یه کم استراحت احتیاج دارن، این به این معنی نیست که تنبلن»
«نه»
رایان سرشو تکون داد.
«معلمم همیشه درست میگه»
اسکای بهش نگاه کرد و تظاهر به ناراحتی کرد.
«باشه باشه... معلمت اشتباه نمیکنه. من اشتباه میکنم. لطفاً منو ببخشید، آقای رایان. دیگه این حرفو نمیزنم»
با یه لحن اغراقآمیز گفت.
رایان بلندتر خندید.
اسکای سرشو تکون داد و لبخند زد.
زیر لب آروم زمزمه کرد:
«میدونی... تو دقیقاً عین باباتی»
رایان خندید و بیشتر توی سینهی اسکای مچاله شد.
اسکای دستاشو دور پسر کوچولو حلقه کرد و اجازه داد آرامش وجودش، خستگی رو از بدنش دور کنه.
بعد، کمی عقب کشید و یه تار مو رو از روی صورت رایان کنار زد.
«چرا هنوز با لباس مدرسهای؟»
رایان جواب نداد.
به جاش، نگاهش به سمت سوفیا رفت که نزدیک در ایستاده بود و با چشمای مهربون بهشون نگاه میکرد.
اسکای نگاهشو دنبال کرد.
«چرا اونجا وایسادی؟ بیا بشین»
با دست به کاناپهی روبهروش اشاره کرد.
سوفیا سر تکون داد، آروم جلو رفت و روی صندلی نشست.
«رایان اصرار داشت بیاد بیمارستان باباش رو ببینه»
به آرومی توضیح داد.
«من بهش گفتم بعد از عوض کردن لباساش میریم، اما به حرفم گوش نداد. به خاطر همین... همینجوری آوردمش اینجا»
اسکای سر تکون داد و به سمت رایان برگشت.
«چرا به حرف پیسوفیا گوش ندادی، هوم؟»
رایان پایین رو نگاه کرد و با لباس اسکای ور رفت.
«رایان نمیخواست بره خونه. رایان میخواست اینجا باشه... با شما و بابا»
قلب اسکای فشرده شد.
به آرومی صورت رایان رو توی دستش گرفت و بالای سرشو بوسید.
«هر وقت خواستی میتونی بیای اینجا، کوچولوی من. هیچکس جلوتو نمیگیره. اما اذیت کردن پیسوفیا و گوش ندادن به حرفش کار درستی نیست، خب؟ باید باهاش مهربون باشی. باشه؟»
رایان با یه قهر کوچولو سر تکون داد.
«پسر خوب»
اسکای با لبخند پیشونیاش رو بوسید.
رایان خندید و توی آغوشش ذوب شد.
«نرفتی بابات و ببینی؟ حتماً نگران شده»
«به دکتر نانی زنگ زدم. گفت برای کاری رفته بیرون ولی حدود نیم ساعت دیگه برمیگرده»
سوفیا گفت.
اسکای سر تکون داد. توی دلش با خودش گفت:
' کجا رفته؟'
بعد، سرفهای کرد.
رایان با نگرانی سرشو بلند کرد.
«آقای نابینا، مریض شدی؟»
اسکای به آرومی سرشو تکون داد.
«نه، کوچولو. من مریض نیستم»
اما رایان قانع نشد. روی پای اسکای نشست، دستای کوچیکشو روی پیشونی اسکای گذاشت و با تمرکز اخم کرد.
اسکای پلک زد.
«داری چی کار میکنی؟»
رایان با جدیت دستشو عقب کشید.
«وقتی من مریضم، بابا همین کارو میکنه»
اسکای آروم خندید.
«باشه، ولی میدونی چرا بابات این کارو میکنه؟»
رایان با افتخار توضیح داد:
«بابا میگه اگه سرت داغ باشه، یعنی مریضی. ولی اگه سرد باشه، مریض نیستی»
اسکای لبخند زد.
«خب؟ در مورد من چی فهمیدی؟»
رایان به پایین نگاه کرد، اخمش عمیقتر شد.
«سرت داغه، آقای نابینا. تو مریضی»
اسکای برای لحظهای بهش خیره شد، بعد به آرومی گفت:
«من مریض نیستم، کوچولوی من. فقط یه تب کوچیکه. چیز مهمی نیست»
رایان بهش نگاه کرد، بعد پرسید:
«دارو خوردی؟»
اسکای سر تکون داد.
رایان از روی پاهای اسکای پایین اومد، با چهرهای جدی جلوی اسکای ایستاد و به کاناپه اشاره کرد.
«بخواب»
اسکای ابروشو بالا انداخت.
رایان به آرومی دست اسکای رو گرفت و بهش اشاره کرد روی کاناپه دراز بکشه.
اسکای خندید و گفت:
«چی کار داری میکنی؟»
«باید بخوابی، آقای نابینا»
«چرا؟»
«چون مریضی. باید استراحت کنی. رایان میخواد زود خوب شی تا با هم بازی کنیم»
اسکای آروم خندید.
«ولی من تازه استراحت کردم»
«بیشتر تر!»
اسکای با خنده سرشو تکون داد، اما اطاعت کرد و دوباره روی کاناپه دراز کشید.
«میخوای اینجا کنار من دراز بکشی؟»
به آرومی پرسید.
رایان بلافاصله سرشو تکون داد.
اسکای لبخند زد، رایان رو بالا کشید و کنار خودش خوابوند. یه بازوش رو زیر سر رایان گذاشت و محکم بغلش کرد.
رایان توی سینهاش مچاله شد.
اسکای نگاهشو به سوفیا داد که داشت توی گوشیش میچرخید.
«اگه میخوای بری خونه، میتونی بری. رایان پیش منه. خودم مراقبشم»
سوفیا سرشو بلند کرد.
«نمیتونم تنهاش بذارم»
«تنها نیست. پیش منه. حواسم بهش هست»
«اما...»
«میتونی بری، پیسوفیا»
رایان با خنده وسط حرفش پرید.
«رایان میخواد با آقای نابینا باشه»
سوفیا با مهربونی لبخند زد و بلند شد.
«باشه. به دکتر نانی اطلاع میدم که رایان پیش شماست»
اسکای سر تکون داد.
«ممنون. نگران نباش»
به سمت در رفت، برای آخرین بار مکث کرد و به آرومی گفت:
«لطفاً مراقبش باش»
«هستم»
اسکای با چشمای مهربون جواب داد.
«قول میدم»
سوفیا سرشو تکون داد و به آرومی درو پشت سرش بست.
وقتی رفت، رایان با چشمای خوابآلود سرشو بلند کرد.
«شببهخیر، آقای نابینا »
اسکای خندید.
«هنوز که شب نشده»
«ولی ما داریم میخوابیم. پس شب به خیر»
اسکای زیر لب خندید.
«هر چی تو بگی... شببهخیر، کوچولوی من»
رایان خندید و بیشتر توی بغلش مچاله شد.
اسکای دستاشو به حالت محافظت دورش حلقه کرد و گرما و آرامش رو به درون خودش کشید.
خستگی و سرگیجهی قبل کم کم محو شد.
برای اولین بار بعد از مدتها، همه چیز آروم به نظر میرسید، فقط اسکای و رایان که اونجا دراز کشیده بودن، همدیگه رو بغل کرده بودن و استراحت میکردن.
______________________
نانی ماشین رو جلوی کافه نگه داشت.
برای یه دقیقه همونجا نشست، بعد، یه نفس عمیق کشید، درو باز کرد و پیاده شد.
وقتی به سمت کافه میرفت، عطر ملایم قهوه توی هوا پیچیده بود. داخل، صدای پچپچ و خندههای آروم توی فضا میپیچید.
نگاهش به هر گوشهی کافه خیره شد، تا اینکه روی یه چهرهی آشنایی انتهای اتاق ثابت موند.
به سمتش رفت.
به میز که رسید، آروم صندلی رو عقب کشید و نشست.
مردی که به بیرون از پنجره نگاه میکرد، برگشت و بهش لبخند زد.
نانی هم به آرومی لبخندشو پس داد.
«حالت چطوره، نانی؟»
به آرومی پرسید.
«خوبم. تو چطوری، دیو؟»
«من خوب نیستم»
دیو با ناراحتی جواب داد.
«چرا؟ چیزی شده؟»
نانی پرسید، صداش پر از نگرانی بود.
دیو برای یه لحظه ساکت موند، بعد، آروم گفت:
«چون خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم که بهترین دوستمو بعد از این همه مدت میبینم»
نانی اخم ملایمی کرد و آروم روی بازوش زد.
« ترسوندیم، احمق!»
دیو خندید.
«ببخشید، ببخشید، فقط داشتم شوخی میکردم»
نانی چشماشو چرخوند، اما گوشهی لبهاش به یه لبخند کوچیک تبدیل شد.
«چی میخوری؟ قهوه؟»
نانی سر تکون داد.
«آیسکافی»
دیو به گارسون اشاره کرد و سفارش داد.
«یه آیسکافی و یه قهوه لطفا»
وقتی گارسون رفت، دیو دوباره به سمت نانی برگشت و لبخند ملایمی روی لبهاش نشست.
«رایان چطوره؟»
با شنیدن اسم پسرش، حالت صورت نانی نرم شد و لبخند زد.
«خوبه. این روزا یه کمی شیطون شده»
با خندهی آرومی گفت.
دیو خندید.
«دلم میخواد ببینمش. آخرین باری که اومدم خواب بود، یادت میاد؟ فرصت نشد ببینمش»
نانی با مهربونی گفت:
«باید یه روز بیای خونهمون. رایان از دیدنت خیلی خوشحال میشه»
«حتماً میام»
دیو سر تکون داد.
«وقتی کارو بارم تو شرکت تموم شد، وقتشو جور میکنم. دلم میخواد اون شیطون کوچولو رو ببینم»
لبخند نانی هنوز روی لبهاش بود، اما بعد، کمی محو شد.
«ببخشید که یهویی گفتم بیای... حتماً سرت شلوغ بوده»
دیو بدون مکث سرشو تکون داد.
«معذرتخواهی نکن. سرم شلوغ نبود، و حتی اگه بود، بازم میاومدم. اگه تو باشی، همیشه میام»
قلب نانی با شنیدن این کلمات نرم شد.
«ممنون»
درست همون لحظه، گارسون برگشت، آیسکافی و قهوه رو روی میز گذاشت و به آرومی رفت.
نانی لیوان رو برداشت و یه جرعهی کوچیک نوشید. سکوت بینشون حاکم شد، نه یه سکوت ناراحتکننده، یه سکوت سنگین و طولانی.
بعد از چند لحظه، نانی لیوان رو دوباره روی میز گذاشت.
«راستش، گفتم بیای تا یه چیزی رو بهت بگم»
حالت صورت دیو جدی شد.
«بگو. گوش میدم»
نانی نفس عمیقی کشید، بعد حرف زد.
«اسکای... برگشته»
فک دیو منقبض شد، بدنش خشک شد.
«چی؟ از کی؟ دیدیش؟»
نانی سرشو بالا نیاورد.
«نمیدونم کی برگشته. ولی... من یه هفته پیش دیدمش»
چهرهی دیو بلافاصله سخت شد.
«چرا زودتر بهم نگفتی؟»
نانی بالاخره بهش نگاه کرد.
«تو خودت به اندازه کافی مشکلات داشتی. نمیخواستم یه چیز دیگه بهشون اضافه کنم»
لحن دیو آروم اما محکم شد.
«نانی، این چیز کوچیکی نیست. نباید سعی میکردی تنهایی باهاش کنار بیای»
«میدونم...»
نانی زمزمه کرد.
«متاسفم»
دیو برای لحظهای نگاهشو نگه داشت، بعد، چهرهاش نرم شد.
«اشکالی نداره. همین که حالا بهم گفتی، خوشحالم»
نانی سرشو به آرومی تکون داد، حس قدردانی توی چشماش برق زد.
دوباره به بیرون پنجره نگاه کرد. سکوت بینشون کشیدهتر شد، پر از حرفهای ناگفته.
بعد، دیو آروم پرسید:
«باهاش حرف زدی؟»
نانی در حالی که هنوز به بیرون خیره بود، جواب داد:
«چند بار سعی کرد باهام حرف بزنه، اما من بهش اجازه ندادم. هر وقت میخواست حرف بزنه، جلوش رو گرفتم»
«بهت گفت چرا رفت؟»
نانی به آرومی سرشو برگردوند.
«سعی کرد... ولی من بهش اجازه ندادم. و نمیخوام بدونم. نه اینکه چرا رفت، نه هیچ چیز دیگهای رو»
دستشو محکم دور لیوان قهوهاش حلقه کرد، لرزشش به سختی مشخص بود.
دیو با دقت نگاهش کرد، بعد به آرومی دستشو روی دست نانی گذاشت.
«لازم نیست به چیزی گوش بدی که آمادگیش رو نداری. و حتی اگه حقیقت و بهت بگه... کاری که کرد و اون چیزی که تو از سر گذروندی رو درست نمیکنه»
نانی چیزی نگفت.
صورتش غیرقابل خوندن بود و سکوتش بلند.
بعد، دوباره حرف زد، صداش گرفته بود.
«امروز وین اومده بود بیمارستان»
چشمای دیو فوراً باریک شد.
«اون عوضی اونجا چه غلطی میکرد؟»
نانی به میز نگاه کرد. صداش سرد بود.
«اومده بود از اسکای دفاع کنه. میگفت نباید باهاش اینجوری رفتار کنم. که اون لیاقت این همه نفرت رو نداره...»
فک دیو منقبض شد، مشتهاش روی لبهی میز جمع شد.
«اون عوضی...»
«چطور جرئت میکنه به تو بگه که با مردی که نابودت کرد چطوری رفتار کنی؟»
چشماش سخت بود و خشم توشون شعلهور بود.
نانی برای لحظهای توی سکوت نشست، فشار چیزی که میخواست بگه روی سینهاش سنگینی میکرد. بعد، با صدایی که به سختی از دهنش بیرون میاومد، بالاخره شروع به صحبت کرد.
«وقتی داشت میرفت... یه چیزی گفت که منو ترسوند»
چشمای دیو تیز شد.
«چی گفت؟»
نانی به آرومی سرشو بالا آورد، نگاهش به نگاه دیو گره خورد.
«گفت... اگه اسکای نبود... من و رایان الان زنده نبودیم»
کلمات مثل یه موج بهش برخورد کردن.
دیو خشکش زد، رنگ از صورتش پرید.
«...چی؟»
با تعجب زمزمه کرد. چشماش گشاد شد، دنبال توضیحی توی صورت نانی میگشت.
اما نانی حرفی نزد، فقط نگاهشو دزدید، انگار تکرار کردنش اونو واقعیتر میکرد.
دیو به جلو خم شد، صداش حالا میلرزید.
«ف...فکر میکنی راست گفته؟»
نانی مکث کرد، بعد، به آرامی گفت:
«من... فکر نمیکنم دروغ بگه. اونم در مورد یه همچین چیزی. اون طوری که گفت... شبیه یه دروغ الکی نبود»
دیو به صندلیش تکیه داد، نفسشو با شدت بیرون داد و دستشو روی صورتش کشید. ذهنش گیج شده بود.
بعد از یه لحظه، دوباره به جلو خم شد، این بار محکمتر.
«فکر میکنی اون موقع اتفاقی افتاده؟ چهار سال پیش؟»
نانی به آرومی سر تکون داد.
«فکر کنم یه اتفاقی افتاده. یه چیزی که من هیچوقت ازش خبر نداشتم»
دیو مکث کرد، و بعد از یه لحظه پرسید:
«از اسکای پرسیدی؟»
چهرهی نانی سخت شد و سرشو تکون داد.
«نه. قرارم نیست بپرسم»
به پایین نگاه کرد و به آرومی اضافه کرد:
«قبلاً... برام مهم نبود که چرا رفت. نمیخواستم بدونم. اما حالا...»
صداش لرزید.
«حالا دیگه فقط در مورد من نیست. در مورد پسرمه. نمیتونم اینو نادیده بگیرم... نه اگه زندگی رایان درمیون باشه»
دیو به آرومی سر تکون داد، داشت حرفهاشو هضم میکرد.
بعد، با تردید و احتیاط گفت:
«اگه حرف وین حقیقت داشته باشه... اگه واقعاً اتفاقی افتاده باشه... فکر میکنی میتونی اسکای رو ببخشی؟»
چشمای نانی تاریک شد.
«واقعاً فکر میکنی میبخشمش؟»
با صدای تیزی گفت.
مشتهاش رو گره کرد.
«دیو، من بهش التماس کردم. التماس کردم فقط حقیقت و بهم بگه. توضیح بده که چرا داره این کارو باهام میکنه. اما این کارو نکرد. اگه میخواست، میتونست. اما به جاش، رفت... رفت و منو تو این دنیای لعنتی تنها گذاشت»
کلماتش مثل یخ سرد بود، با خشم شکسته و پر از غم بیرون میریخت.
«متاسفم...»
دیو به آرومی گفت و نگاهشو پایین انداخت.
نانی سرشو تکون داد.
«هی... لازم نیست عذرخواهی کنی. من... من حالا خوبم»
برای لحظهای مکث کرد، نگاهش دور بود.
«میدونی...مثل قبل درد نداره، نه مثل اون موقعا. اما هر وقت بهش فکر میکنم... وقتی یاد اون روز میفتم... عصبی میشم و نفرت توی وجودم ... فقط سنگینتر میشه»
فکش منقبض شد. چشماش تاریک بود.
دیو چیزی نگفت.
فقط اونجا نشست، آروم به نانی نگاه کرد و اجازه داد سکوت فضای بینشون رو پر کنه.
نانی به بیرون پنجره نگاه کرد، انگشتاش کمی دور لیوان قهوه محکمتر شد.
داشت سعی میکرد نفسشو منظم کنه، سعی میکرد طوفانی رو که توی سینهاش میچرخید، آروم کنه.
بعد از یه مکث طولانی، بالاخره حرف زد، صداش آروم بود.
«ازت میخوام یه لطفی برام بکنی»
دیو فوراً به سمتش برگشت.
«البته. بهم بگو، چی لازم داری؟»
نانی به چشماش نگاه کرد، بعد، با نگاهش به دستاش خیره شد.
«میخوام در مورد اسکای اطلاعات پیدا کنی»
به آرومی گفت.
«همه چیز. از وقتی که رفت آمریکا، کجا درس خونده، کجا زندگی کرده، دوستاش کیا بودن... کارآموزی و شغلهاش...»
مکث کرد و آب دهنش رو قورت داد.
«و مخصوصاً... اینکه چرا پزشکی رو انتخاب کرد. اون هیچوقت نمیخواست دکتر بشه. رویای اون معمار شدن بود»
صدای نانی برای لحظهای لرزید، بعد به یه زمزمهی آروم تبدیل شد.
«گفت منو ول میکنه تا دنبال رویاهاش بره. پس چرا... چرا راهشو عوض کرد؟»
دیو برای لحظهای بهش نگاه کرد، بعد، دست محکمشو روی دست نانی گذاشت.
«پیدا میکنم»
محکم گفت.
«تکتک جزئیات رو. لازم نیست نگران باشی»
نانی فوراً جواب نداد. به میز خیره شده بود، انگار افکارش اونقدر بلند بودن که نمیتونست حرف بزنه.
بعد از یه لحظه، زمزمه کرد:
«ممنون»
دیو دستشو به آرومی فشرد.
«تو توی این راه تنها نیستی، نانی. من باهاتم، همیشه. هیچکس هیچوقت به تو یا رایان دست نمیزنه. قسم میخورم»
نانی سرشو بالا آورد و با چشمایی که پر از احساسات ناگفته بود، بهش نگاه کرد.
«ممنونم... خیلی ممنونم»
زمزمه کرد.
دیو جوابی نداد.
فقط همونجا موند، حضوری آروم، که سکوتش آرامشی بیصدا و وفاداری بیقید و شرط رو تقدیم میکرد.
نانی دوباره نگاهشو به پنجره برگردوند.
دنیای بیرون در حال حرکت بود، اما ذهن اون به یه حقیقت گره خورده بود.
'من میفهمم چهار سال پیش چه اتفاقی افتاده'
با خودش فکر کرد، مشتهاش کمی فشرده شد.
'نه برای اینکه ببخشمت... فقط برای اینکه از خودم محافظت کنم. و از اون زندگی کوچولویی که زخمها رو با من حمل میکنه'