Chap 2

Chap 2



اسکای وارد اتاقش شد.

خسته بود. نه خستگیِ جسمی، بلکه از نظر روحی گرفته بود.

رفت سمت حمام تا بره زیر آب سرد؛ شاید این‌جوری حال آشفته‌اش یه کم بهتر می‌شد.

حدود بیست دقیقه بعد، با هودی و شلوارک به اتاق برگشت. موهای خیسش روی پیشونی‌اش ریخته بود. سریع با حوله خشکشون کرد و لبه‌ی تخت نشست.

توی افکارش غرق بود.

صدای لرزون و اشک‌های نانی مثل یه فلش بک از ذهنش رد می‌شد.

«متاسفم... لعنتی، واقعا متاسفم»

زیر لب گفت و دستش رو توی موهاش فرو برد. اما این یه کلمه‌ به تنهایی کافی نبود تا اشتباهی که چهار سال پیش انجام داده بود رو جبران کنه.

احساس خفگی می‌کرد.

پنجره رو باز کرد تا هوای خنک شب وارد اتاق بشه، اما هیچ فایده‌ای نداشت. توی اتاق قدم می‌زد ولی ذهنش هنوز توی همون شب دردناک گیر کرده بود.


از فکر و خیال زیاد داشت دیوونه می‌شد که تصمیم گرفت بره بیرون و یه هوایی بخوره.


رانندگی نکرد. به جاش، توی خیابون‌های خلوت شب شروع به دویدن کرد، با این فکر که شاید این‌جوری افکار توی سرش آروم بشن. اما هرچقدر هم می‌دوید، انگار ذهنش مثل لنگر به نانی گره خورده بود، دوباره و دوباره به همون لحظه‌ای که اسکای اونو شکسته بود برمی‌گشت.

می‌دونست که نانی با تمام وجود بهش اعتماد کرده بود...

اما اسکای فقط قلب نانی رو نشکسته بود، اون اعتمادش و تمام قول‌هایی که بهش داده بود رو هم نابود کرده بود.


همون‌طور که اسکای توی افکارش غرق شده بود، به کسی برخورد کرد.


ایستاد و به پایین نگاه کرد.


یه بچه‌ی کوچیک، شاید سه یا چهار ساله، اونجا وایساده بود. بستنی‌اش حالا روی زمین پخش شده بود و داشت آب می‌شد.


اسکای به صورتش نگاه کرد.


چشم‌های گرد قهوه‌ای، لب‌های نازک و نرم... و بینی کوچیکش که به طرز عجیبی شبیه به بینی خودش بود...

یه چیزی در مورد این بچه آشنا به نظر می‌رسید.


زیر لب زمزمه کرد:

"چرا با این‌که تا حالا ندیدمش، این‌قدر آشناست؟"


جلوی بچه زانو زد.


با صدایی آروم گفت:

«هی... متاسفم... نمی‌خواستم بهت بخورم. داشتم... داشتم به یه چیزی فکر می‌کردم. متوجه نشدم که داری رد می‌شی»


چشم‌های بچه پر از اشک شد و صدای هق‌هق آرومی از دهنش بیرون اومد.

بعد، صدای گریه‌هاش بلند و بلندتر شد، تا جایی که شونه‌های کوچیکش از شدت گریه می‌لرزیدن.


اسکای دست و پاش رو گم کرد؛

تا حالا زیاد با بچه‌ها سروکار نداشت.


«هی... گریه نکن، مرد...»

بعد ساکت شد،

آهی کشید و به خودش یادآوری کرد.

«احمق... اون یه بچه‌ست، نه یه مرد!»

آروم دستش رو به پیشونی‌اش زد.


بچه بیشتر گریه کرد.


اسکای از روی کلافگی دست‌هاش رو روی صورتش فشار داد.

«هی... هی... لطفاً... گریه نکن... خدایا... من نمی‌دونم چطوری آرومش کنم»


کمی مکث کرد و دوباره امتحان کرد.


با لحنی التماس‌آمیز گفت:

«هی کوچولو... متاسفم که بستنی‌ات رو انداختم. برات یکی دیگه می‌خرم، باشه؟ اما لطفاً... خواهش می‌کنم گریه نکن»


بچه برای لحظه‌ای ساکت شد،

به اسکای نگاه کرد،

و بعد، دوباره شروع به گریه کردن کرد.


اسکای با صدایی کلافه ای گفت:

«دیگه براچی؟»


بچه درحالی که گریه می‌کرد گفت:

«بابا... بابا گفت... از غریبه‌ها چیزی نگیر»


اسکای بلند شد.

توی خیابون قدم می‌زد و موهاش رو می‌کشید.


با خودش گفت:

"لعنتی... کاش تو اتاقم می‌موندم. اما نه... تو نیاز داشتی یه بادی تو کلت بخوره، مگه نه احمق؟"


این حرفش فقط باعث شد بچه بلندتر گریه کنه، انگار که طوفان درون اسکای رو حس کرده بود. گریه‌هاش تیز و مضطرب توی سکوت خیابون می‌پیچید.


اسکای دوباره جلوش زانو زد.


«هی... گوش کن... می‌دونم بابات بهت گفته از غریبه‌ها چیزی نگیری و تو هم نباید این کارو بکنی، اما من بستنی‌ات رو خراب کردم، درسته؟ پس بذار برات یه بستنی جدید بخرم. قول می‌دم از همون مغازه‌ای که خودت خریدی بخرم، باشه؟»

سعی کرد آرومش کنه.


بچه درحالی که دوباره گریه می‌کرد، گفت:

«ا-اما تو یه غریبه‌ای»


اسکای زیر لب زمزمه کرد:

«خدایا... چرا این‌قدر لوسه؟»

و دوباره دستش رو روی صورتش گذاشت.


نمی‌دونست باید چیکار کنه.


بعد، یک‌دفعه فکری به ذهنش رسید.


«باشه... پس چطوره اول همدیگه رو بشناسیم؟ این‌جوری دیگه غریبه نیستیم... و من می‌تونم برات بستنی بخرم. نظرت چیه؟»


بچه با چشم‌های پر از اشک برای لحظه‌ای بهش خیره شد، بعد سرش رو تکون داد.


اسکای نفس راحتی کشید. آروم گفت:

«خب... من اسکای وونگراوی ام... و تو؟»


بچه با هق‌هق جواب داد:

«رایان»


اسکای آروم تکرار کرد:

«رایان»


رایان سرش رو تکون داد.


«باشه... حالا که به همدیگه معرفی شدیم. دیگه غریبه نیستیم، درسته؟ پس... حالا می‌تونم برات بستنی بخرم؟»

اسکای پرسید و رایان سرش رو به نشونه‌ی موافقت تکون داد.

"هووف، بالاخره!"

اسکای زیر لب زمزمه کرد.


«خب... بریم. برات همون مدل بستنی رو می‌خرم که میخوای»


بعد دستش رو به سمت رایان دراز کرد.

بعد از چند ثانیه، رایان دست کوچیکش رو توی دست بزرگ اسکای گذاشت. هر دو آروم به سمت مغازه‌ی نزدیک رفتن و داخل شدن.


به سمت یخچال بستنی‌ها رفتن.


«خب کوچولو... کدومو می‌خوای؟»


«رایان»


اسکای گیج شد.

«چی؟»


«گفتم... اسمم رایانه، نه کوچولو»


ابروهای اسکای بالا پرید و به حرفش خندید.

«اوه... باشه، رایان... کدوم طعم رو می‌خوای؟»


«شکلاتی»


«اوه... منم طعم شکلاتی رو دوست دارم»


دو تا بستنی شکلاتی برداشت و به سمت پیشخوان رفت. بعد از حساب کردن، اسکای و رایان به سمت محوطه‌ برگشتن و روی یه نیمکت نزدیک نشستن.

اسکای می‌خواست بستنی رایان رو براش باز کنه، اما قبل از اینکه کاری کنه، رایان خودش بستنی رو باز کرد.


اسکای تحت تأثیر قرار گرفت و ابرو هاشو بالا داد.


«چند سالته کوچو...»

با دیدن نگاه خیره‌ی رایان مکث کرد.


«... منظورم اینه که... چند سالته رایان؟»

اسکای با لبخند کوچیکی پرسید.


«تقریباً چهار»


«چرا تقریباً؟»


رایان کمی کلافه جواب داد:

«چون تولد چهار سالگیم یه ماه دیگه‌ست»


«اوه... فهمیدم»

اسکای سرش رو تکون داد و به خوردن بستنی‌اش ادامه داد.


«تو فقط کور نیستی، خنگم هستی... آقای نابینا»


اسکای نزدیک بود بستنی بپره تو گلوش.


سرفه‌ای کرد و با تعجب گفت:

«چی؟»


رایان فقط لبخند زد و به خوردن بستنی‌اش ادامه داد.


اسکای با ناباوری گفت:

«غیرممکنه چهار سالت باشه، هیچ بچه‌ی چهار ساله‌ای این‌جوری حرف نمی‌زنه»


«ولی من می‌زنم »

رایان با خونسردی گفت.


«کی این‌جوری حرف زدنو یادت داده؟»


رایان به سادگی گفت:

«هیچ‌کس»


اسکای آهی کشید.

«هنوز نمی‌تونم باور کنم... خدایا»


اسکای با اغراق گفت.

بستنی‌اش آب شد و روی هودی‌اش ریخت.


رایان خندید و اسکای اخم کرد.


"لعنت بهش..."


ناخودآگاه یه دستمال از روی میز برداشت و شروع به تمیز کردنش کرد، اما لکه‌ روی لباس باقی موند.


از کلافگی غرید و بلند شد.


«من می‌رم دستشویی تا تمیزش کنم. جایی نرو، باشه؟ برمی‌گردم»


رایان سرش رو تکون داد و به خوردن بستنی‌اش ادامه داد.


اسکای وارد دستشویی شد و آب رو باز کرد تا لکه رو بشوره. بعد از چند دقیقه کارش تموم شد و شیر آب رو بست.


«آقای نابینا»


اسکای برگشت و رایان رو دید که یه حوله‌ی کوچیک توی دستش گرفته.


اسکای با لحنی که ترکیبی از کلافگی و مهربونی بود گفت:

«مگه بهت نگفتم همون‌جا منتظر بمونی؟ اینجا چی کار می‌کنی؟»


رایان با ناراحتی گفت:

«بستنیم تموم شد... و تو خیلی طولش دادی. برای همین اومدم کمکت کنم»


اسکای آهی کشید و زیر لب زمزمه کرد:

«اومدی تو دستشویی کمکم کنی؟»


«به نظر می‌رسید بهش نیاز داری»

رایان گفت و حوله رو به سمت اسکای گرفت.


اسکای سرش رو تکون داد و حوله رو گرفت.


«تو اون‌قدرا هم بد نیستی، آقای نابینا»


اسکای کلافه گفت:

«هی... انقدر منو آقای نابینا صدا نزن. من کور نیستم»


«ولی من می‌خوام»

رایان گفت و با چشمای گرد و درشتش لب و لوچه‌اش رو آویزون کرد.


اسکای تسلیم شد و آهی کشید.


«باشه... اصلا هرچی دلت می‌خواد صدام کن... ولی لطفاً... این‌جوری لوس نشو و اون قیافه رو به خودت نگیر»


رایان لبخند زد.

«باشه... آقای نابینا»


ابروهای اسکای بالا رفت.


رایان معصومانه گفت:

«خودت گفتی هرچی می‌خوام می‌تونم صدات کنم»


اسکای درحالی که صورتش رو با حوله پاک می‌کرد، آهی کشید و گفت:

«ای خدا...»


رایان ریز ریز خندید.

یه صدای خنده‌ کوچیک و آروم توی دستشویی پیچید.

اسکای احساس آرامش عجیبی توی بدنش پیدا کرد، انگار خستگی‌اش برای لحظه‌ای از بین رفته بود.


زیر لب زمزمه کرد:

"این بچه یه چیز دیگه‌ست"


«خب... حالا بریم»


اسکای دست رایان رو گرفت و باهم به سمت بیرون رفتن.


وقتی به نیمکت رسیدن، زنی با سرعت به سمتشون اومد.

درحالی که نفس‌نفس می‌زد گفت:

«رایان... کجا رفته بودی؟»


اسکای به زن نگاه کرد، اما قبل از اینکه چیزی بگه، رایان صحبت کرد.


«متاسفم، پی‌سوفیا»


زن زانو زد و دستش رو به آرومی روی موهای رایان گذاشت.

«اشکالی نداره... اما دیگه این کارو نکن. اگه اتفاقی برات می‌افتاد، بابات منو می‌کشت»


«قول می‌دم... دیگه این کارو نمی‌کنم»

رایان با صدای آرومی گفت.


سوفیا بلند شد و به سمت اسکای برگشت.

«ممنونم که مراقبش بودید»


«مشکلی نیست... در واقع از بودن باهاش لذت بردم. بچه‌ی خوبیه»

اسکای با ملایمت گفت.


«بله... هست»

سوفیا گفت و دستشو روی سر رایان کشید.


رایان ریزخندید.


سوفیا نگاهی به اسکای انداخت و گفت:

«رایان، با عمو خداحافظی کن. باید بریم»


«خداحافظ، آقای نابینا»


اسکای لبخند زد.

«خداحافظ، رایان... امیدوارم بازم ببینمت»


گفت و دستش رو تکون داد.


سوفیا با گیجی نگاهی بینشون انداخت.


اسکای که نگاه سردرگم زن رو دید، گفت:

«داستانش طولانیه»


یه بار دیگه به رایان نگاه کرد و بعد به سمت خونه راه افتاد.

حالا ذهنش آروم‌تر بود.

یه لبخند کوچیک و واقعی روی صورتش نشست؛ حسی که مدت‌ها بود تجربه نکرده بود.


«ازش خوشم اومد»


اسکای زیر لب با خودش زمزمه کرد و توی سکوت شب به راهش ادامه داد.

__________________________

خوشبختانه، وقتی رایان و سوفیا به خونه رسیدن، نانی هنوز از بیمارستان برنگشته بود.


سوفیا با خیال راحت آهی کشید.


لباس‌های رایان رو عوض کرد، حمومش داد و لباس خواب مای ملودیش رو تنش کرد.


به آرومی پرسید:

«رایان، چیزی می‌خوای بخوری؟»


رایان سرش رو تکون داد.

«نه»


سوفیا دوباره پرسید:

«پس می‌خوای بخوابی؟»


رایان درحالی که روی تخت نشسته بود، گفت:

«نه... می‌خوام منتظر بابا باشم»


«باشه... پس تا وقتی که بابات برمی‌گرده، می‌تونیم داستان اسباب‌بازی ها رو ببینیم. نظرت چیه؟»


رایان با هیجان دستاشو به هم زد.

«آرهه!»


«خیلی خب... پس بریم تو اتاق نشیمن»


رایان سرش رو تکون داد، هر دو بیرون رفتن و روی مبل نشستن. سوفیا تلویزیون رو روشن کرد، داستان اسباب‌بازی ها رو گذاشت و شروع به تماشا کردن.


حدود نیم ساعت بعد،


در خونه باز شد و نانی با روپوش سفیدش وارد شد.


رایان از روی مبل پرید و به سمتش دوید. نانی دست‌هاش رو باز کرد و رایان رو توی آغوش گرمش گرفت.

برای چند لحظه توی همون حالت موندن، بعد نانی یه بوسه‌ی نرم روی پیشونی‌اش زد.


با مهربونی پرسید:

«بچه‌ی من چطوره؟»


رایان جواب داد:

«خوبم»


بعد، آروم اضافه کرد:

«دیر کردی»


نانی با ملایمت گفت:

«می‌دونم، عزیزم... متاسفم. بهت گفته بودم یه جراحی مهم داشتم. مشغول اون بودم، اما حالا برگشتم. بقیه‌ی وقتمو با تو می‌گذرونم»


رایان لبخند زد.

«آره!»


نانی، رایان رو توی بغلش گرفت و باهم به سمت مبل رفتن. اونو به آرومی روی مبل گذاشت و به سمت سوفیا برگشت.


«متاسفم، سوفیا... مجبور شدی حتی بعد از ساعت کاری‌ات هم بمونی»


سوفیا سرش رو تکون داد.

«لازم نیست عذرخواهی کنی. اصلاً برام مهم نیست. من دوست دارم وقتمو با رایان بگذرونم»


«ممنونم»

نانی با مهربونی گفت و سوفیا سرش رو تکون داد.


«پس... من دیگه می‌رم. حالا می‌تونین با هم وقت بگذرونین»


نانی با اشاره‌ی سر تأیید کرد.


سوفیا به سمت در رفت و خارج شد.


نانی به سمت رایان برگشت و خم شد، به آرومی صورتشو توی دست‌هاش گرفت.

«همینجا منتظر بمون. بابا بعد از یه دوش سریع برمی‌گرده، باشه؟ بعد از تموم شدن کارتونت با هم می‌ریم می‌خوابیم»


رایان سرش رو تکون داد.

«باشه»


نانی گونه‌هاش رو بوسید، بلند شد و به سمت اتاق خواب رفت.


ده دقیقه بعد، با لباس خواب مای ملودی که با لباس رایان ست بود، برگشت. روی مبل کنارش نشست،

رایان فوراً به سمتش خزید و روی پاهاش نشست.

نانی دستاشو دور بدن کوچیکش حلقه کرد و بالای سرشو بوسید.

خستگی قبلی‌اش از بین رفته بود؛

نانی احساس تازگی، آرامش و راحتی می‌کرد.


اتاق نشیمن نور کمی داشت، و درخشش ملایم تلویزیون صورت اونا رو با نور کم‌رنگی روشن کرده بود.

نیازی به کلمات نبود.

اونا فقط کنار هم بودن و از حضور همديگه آرامش می‌گرفتن.


نانی به آرومی صورت رایان رو بالا آورد و گونه‌هاش رو توی دستش گرفت.


با صدای آرومی پرسید:

«روزت چطور بود، عزیزم؟»


«خوب بود»

رایان گفت و مکث کرد.


بعد از چند ثانیه، با تردید گفت:

«بابا... اگه یه چیزی بهت بگم، قول می‌دی دعوام نکنی؟»


نانی غریزی بغلش رو محکم‌تر کرد و پیشونی‌اش رو بوسید.

«چرا باید دعوات کنم، عزیزدلم؟»


«ب-به خاطر اینکه رایان یه کاری کرده که بابا بهش گفته بود نکنه...»

رایان آروم گفت.


نانی چونه‌اش رو بالا گرفت و دوباره پیشونی‌اش رو بوسید.

«رایان، من هیچوقت دعوات نمی‌کنم. من رایان خودمو خیلی خوب می‌شناسم. اون هیچ‌وقت کاری نمی‌کنه که بابا رو ناراحت کنه. می‌تونی هر چیزی رو به من بگی، باشه؟»


«قول می‌دی؟»

رایان درحالی که انگشت کوچیکش رو به سمت نانی می‌گرفت پرسید.


نانی انگشت کوچیکش رو دور انگشتش حلقه کرد.

«قول می‌دم»


رایان برای لحظه‌ای به پایین نگاه کرد، بعد آروم گفت:

«امروز آقای نابینا رو دیدم... و... و اون برام بستنی خرید»


نانی پلک زد.


«آقای نابینا؟»

گیج شده بود.


رایان سرش رو تکون داد.

«آره»


«کی هست؟ واقعاً اسمش همینه؟»


«نه... اسمش...»

رایان ابروهاش رو گره زد و با دقت فکر کرد.

«... یادم نمیاد»


«اشکالی نداره، عزیزم. اما چرا برات بستنی خرید؟»


«پی‌سوفیا برام یکی خریده بود، اما وقتی داشتم می‌خوردمش، اون خورد بهم و بستنیم افتاد روی زمین. من گریه کردم و بعد... اون گفت برام یه بستنی جدید می‌خره»

رایان با چشم‌های گرد و معصومانه توضیح داد.


نانی روی مبل جابه‌جا شد و چهره‌اش گرفته شد.

«چی؟ تو گریه کردی؟»


فکش منقبض شد.

از دیدن گریه‌ی پسرش متنفر بود.

نانی تمام تلاشش رو می‌کرد تا رایان رو از کوچیک‌ترین ناراحتی هم دور نگه داره.

فکر اینکه کسی باعث گریه‌اش شده باشه، حتی اگه اتفاقی بوده باشه... نانی رو پر از خشمِ خاموش کرد.


درحالی که دستشو دورش محکم‌تر می‌کرد، گفت:

«باید به پی‌سوفیا می‌گفتی. اون برات یکی دیگه می‌خرید»


اشک توی چشم‌هاش حلقه زد، ولی به زور کنترلش کرد.


وقتی رایان کوچیکتر بود ، شاید فقط یک یا دو سالش بود، ولی نانی هر وقت اون گریه می‌کرد، خودش هم گریه‌اش می‌گرفت.

برای اون غیرممکن بود که وقتی بچه‌اش درد می‌کشه آروم بمونه.

و حالا، فقط شنیدن اینکه رایان امروز گریه کرده و نانی اونجا نبوده تا آرومش کنه... قلبش رو شکست.


پسرش رو برای مدت طولانی توی آغوشش نگه داشت تا اینکه رایان به آرومی خودش رو کنار کشید و روی پای باباش جابه‌جا شد.


رایان آروم گفت:

«اما آقای نابینا مرد خوبیه. اون برام بستنی شکلاتی خرید. اون گفت خودشم شکلاتی دوست داره»


نانی دوباره گونه‌هاش رو توی دستش گرفت و توی چشم‌هاش نگاه کرد.

«رایان... به من گوش کن. همه آدما خوب نیستن. بعضی وقتا، یکی مهربون به نظر می‌رسه... کاملاً قابل اعتماد... فکر می‌کنی هیچ‌وقت بهت آسیب نمی‌زنه. اما در نهایت، همون آدم دلیل گریه هات می‌شه. قلب و اعتمادت رو می‌شکنه... و بعد می‌ره»


نانی ساکت شد.


تصویری از آخرین حرف‌های اسکای از ذهنش گذشت.


'من دیگه نمی‌تونم ادامه بدم. متاسفم'


اشک دوباره توی چشم‌هاش جمع شد، اما اونا رو پس زد.


به زور لبخند کوچیکی زد و اضافه کرد:

«درست مثل اون مرد... چی صداش می‌کردی، آقای نابینا؟ اون مرد اولین باری که دیدیش باعث شد گریه کنی»


رایان برای لحظه‌ای ساکت شد.


بعد آروم گفت:

«اما بابا... اون گفت متاسفه. سعی کرد آرومم کنه. و بعد با من بستنی خورد»


نانی برای مدت طولانی بهش نگاه کرد،


بعد آهی کشید.


«شاید مرد خوبی باشه»


«اما این به این معنی نیست که می‌تونی بهش اعتماد کنی. اگه یه روزی بهت آسیب بزنه چی؟»


رایان سرش رو پایین انداخت.


نانی به آرومی دوباره چونه‌اش رو بالا گرفت.


«نگران نباش، عزیزم. بابا همیشه اینجاست. هیچ‌کس به بچه‌ی من آسیب نمی‌زنه. من فقط اینو گفتم چون می‌خوام بدونی، همه لایق اعتماد ما نیستن. باشه؟»


رایان سرش رو تکون داد.


بعد، نانی خم شد و موهاش، پیشونی‌اش، بینی کوچیکش... و بعد گونه‌هاش رو بوسید.


رایان ریزخندید.


نانی لبخند زد و به بوسیدنش ادامه داد تا اینکه هر دو شروع به خندیدن کردن.


«دوستت دارم، بابا»

رایان درحالی که گونه‌ی نانی رو می‌بوسید گفت.


نانی آب شد.


«بابا هم دوستت داره، عزیزم»

زمزمه کرد و یه بار دیگه بوسیدش.


«حالا باید بریم بخوابیم. دیره و فردا مهد کودک داری. داستان اسباب‌بازی رو یه روز دیگه تموم می‌کنیم، باشه؟»


«باشه»

رایان سرش رو تکون داد.


نانی اونو توی آغوشش گرفت و به اتاق خواب برد.

رایان رو به آرومی روی تخت گذاشت، بعد کنارش دراز کشید. یه دستش زیر سر رایان بود و با دست دیگه‌اش آروم موهاش رو نوازش می‌کرد.


در عرض چند دقیقه، رایان به خواب عمیقی فرو رفت.


اما نانی بیدار موند، چشم‌هاش باز بود و افکارش توی سرش شناور بودن.


"پیدات می‌کنم. و به خاطر اینکه باعث شدی پسرم گریه کنه تاوانش رو پس می‌دی... آقای نابینا"


فکش منقبض شد، چشم‌هاش با خشم خاموش تیره شد.


می‌خواست به صورت اون مرد مشت بزنه.


و یه روزی...


قطعا این کارو می‌کرد.

Report Page