Chap 19

Chap 19


نانی بعد از اینکه از اتاق استراحت بیرون اومد، با قدم‌های سنگین و بی‌هدف آروم‌آروم به سمت اتاقش رفت. انگار توی یه دنیای دیگه بود و هر قدمش یه فکر و خیال عمیق رو با خودش می‌کشید. در اتاق رو باز کرد و وارد شد. هوا سردتر از همیشه به نظر می‌رسید. خودشو به سمت صندلی کشید و توی اون فرو رفت، آرنج‌هاشو روی میز گذاشت و کل صورتشو با دستاش پوشوند.


'چرا هنوز به اون اهمیت می‌دم؟'


با تلخی این فکر از ذهنش گذشت. دستاشو پایین آورد، فکش منقبض شد و با عصبانیت زیر لب غرید.


'نانی، داری چه غلطی می‌کنی؟'


با دستش موهاشو از روی پیشونی‌اش کنار زد. یه حس سردرگمی و کلافگی داشت.


صحنه‌ی چند دقیقه پیش توی ذهنش مثل یه فیلم دوباره و دوباره پخش می‌شد. اون لحظه‌ای که دستشو دراز کرد، نزدیک بود صورت اسکای رو لمس کنه و اون لحظه‌ی کوتاه و خطرناک که قلبش بهش خیانت کرد...


'لعنتی! باید احساساتمو کنترل می‌کردم'


زمزمه‌اش به یه نجوا‌ی پر از کینه تبدیل شد.


'اون همون کسیه که ترکت کرد. وقتی اون به تو اهمیت نمی‌داد، پس چرا هنوز بهش اهمیت می‌دی؟'


دستاش کنار بدنش مشت شد.


بعد، صدای وین، بلند و سنگین توی سرش پیچید.


"اگه اسکای نبود... تو و رایان الان زنده نبودین"


این جمله مثل یه مشت محکم به شکم نانی خورد. نفسش توی سینه‌اش گیر کرد و قلبش بی‌قرار و نامنظم می‌کوبید.


'این... این یعنی چی؟'


با ذهن آشوبش فکر کرد.


'چهار سال پیش دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟'


افکارش توی ذهنش به هم ریخت و به خاطراتی برخورد کرد که مدت‌ها پیش دفن کرده بود. لبه‌ی میز رو محکم گرفت تا خودشو کنترل کنه و نیفته.


|فلش‌بک|


نانی توی اتاق ایستاده بود و لباس می‌پوشید.

اسکای صبح بهش پیام داده بود.


[ امروز بیا پارک لومفینی همديگه رو ببینیم ]


اونجا جای مورد علاقه‌شون بود، همون جایی که اسکای همیشه وقتی حالش خوب نبود می‌بردش.

نانی یه پیراهن صورتی کم رنگ و شلوار جین آبی گشاد پوشیده بود. بعد از اینکه لباس پوشید، جلوی آینه وایساد و یه دستشو روی شکمش گذاشت.

'امروز... قراره در مورد تو به بابات بگم'

با صدای آروم زمزمه کرد و دستشو روی شکمش کشید.

'وقتی بفهمه خیلی خوشحال میشه. می‌تونم لبخندشو تصور کنم...'

یه لبخند ملایم روی لب‌هاش نشست.

'تو دوست داشته میشی، کوچولوی من. نه مثل من که بدون عشق پدر و مادرم بزرگ شدم. تو هر دوی ما رو داری. من و بابات، ما بیشتر از هر چیزی توی دنیا دوستت داریم. پس نگران نباش، باشه؟ فقط سالم و قوی رشد کن'

آخر جمله‌اش صداش لرزید. اشک توی چشماش جمع شد و سریع با پشت دست پاکشون کرد.

بعد از یه نفس آروم، صاف وایساد و برای آخرین بار خودشو توی آینه نگاه کرد.

بعد، گوشیش و اون کاغذ تا شده روی میز رو برداشت و آروم زمزمه کرد:

'بریم، کوچولوی من. بابات حتماً منتظره'


و از اتاق بیرون رفت.


بیرون، هوا تاریک بود. ابرهای سنگین توی آسمون جمع شده بودن و هر لحظه ممکن بود ببارن. باد خنک می‌وزید و حال و هوای عجیبی داشت. توی پارک، نانی از تاکسی پیاده شد و به سمت گوشه‌ی خلوتی که همیشه می‌نشستن رفت.

بعد از یه پیاده‌روی کوتاه، اسکای رو دید که همونجا ایستاده بود. پشتش به نانی بود، شونه‌هاش سفت و سخت بودن و دستاش رو توی جیبش فرو برده بود. یه لبخند ملایم و محتاط روی لب‌های نانی نشست. آروم به جلو قدم برداشت و فاصله‌اش رو باهاش کم کرد. وقتی بهش رسید، دستاشو از پشت دور کمر اسکای حلقه کرد و گونه‌اش رو به آرومی به پشتش چسبوند. انگار دنبال گرما و آرامش بود.

برای یه لحظه همین‌طور موندن. بعد، نانی خودشو عقب کشید و به آرومی اسکای رو برگردوند.


چهره‌ی اسکای... قابل خوندن نبود.


نانی با صدایی که پر از نگرانی بود، آروم پرسید:

«حالت خوبه، اسکای؟»


اسکای چیزی نگفت.


اخم‌های نانی تو هم رفت.


دستشو بالا برد، گونه‌های اسکای رو توی دستش گرفت و تو چشماش خیره شد.


«چی شده؟ چرا باهام حرف نمی‌زنی؟»

آروم زمزمه کرد.


اما هنوز، تنها صدایی که شنیده می‌شد سکوت بود.


نگرانیش با هر ثانیه سکوت عمیق‌تر می‌شد. نگاهشو توی صورت اسکای می‌چرخوند، دنبال یه ذره احساس بود، هر چیزی که بتونه این سکوت سرد و عجیب رو توضیح بده.

ولی اسکای به چشماش نگاه نمی‌کرد...

یه گره سفت توی سینه‌ی نانی شکل گرفت. نزدیک‌تر رفت، قلبش تند می‌کوبید.


«اسکای...»


با صدایی لرزون زمزمه کرد.


«داری منو می‌ترسونی»


اما اسکای هنوزم هیچی نمی‌گفت.


نفس نانی توی سینه‌اش گیر کرد. برای یه لحظه مکث کرد، بعد نزدیک شد و یه بوسه‌ی نرم و طولانی روی لب‌های اسکای گذاشت.

یه بوسه‌ی ملایم و محتاط... بیشتر شبیه یه خواهش بود. وقتی عقب کشید، دوباره چشماش توی چشمای اسکای چرخید.


«خواهش می‌کنم...»


با صدایی که از بغض می‌لرزید، زمزمه کرد.


«یه چیزی بگو»


اسکای بالاخره بهش نگاه کرد و برای یه لحظه‌ی کوتاه، نانی اون درد رو توی صورتش دید.

یه درد عمیق و پنهان.


ولی طولی نکشید که اسکای دوباره نگاهشو دزدید.


«متاسفم، نانی»

صداش به سختی شنیده می‌شد.


قلب نانی توی سینه‌اش لرزید.


یه لحظه گذشت...


نفس توی گلوش گیر کرده بود.


«متاسفم...»

با صدایی که به سختی از یه زمزمه بلندتر بود، تکرار کرد.


«منظورت چیه، اسکای؟ برای چی این حرفو می‌زنی؟»

صداش از ترس می‌لرزید.

«اتفاقی افتاده؟ بابات چیزی بهت گفته؟ دعوات کرده، آره؟ بهم بگو، اسکای، چی کار کرده؟»


اسکای به آرومی دستای نانی رو از روی گونه‌هاش برداشت.


حالا چشماش دور و خالی بودن.


«این آخرین باریه که منو می‌بینی»


با صدایی آروم، سرد و بی‌احساس گفت.


«من دارم می‌رم. می‌رم یه جای دور»


نانی سر جاش خشک شد. کلمه‌ها مثل یه سطل آب یخ روی ستون فقراتش ریختن.


«م...منظورت چیه؟»

صداش به زور شبیه یه زمزمه بود.


اسکای دستاشو کنار بدنش مشت کرد و فکش منقبض شد. نانی ناخودآگاه دستشو دراز کرد، شونه‌هاشو گرفت و محکم نگهش داشت، انگار که می‌ترسید اسکای همین الان از جلوی چشمش غیب بشه.


«کجا داری می‌ری؟ با هم می‌ریم؟»

وحشت از هر کلمه‌اش می‌بارید.


اسکای جواب نداد.


سکوتش بلندتر از هر کلمه‌ای فریاد می‌کشید.


چشمای نانی پر از اشک شد. قلبش اونقدر محکم می‌کوبید که قفسه سینه‌اش درد می‌گرفت.

با ناامیدی آروم اسکای رو تکون داد.

«بهم بگو کجا داری می‌ری»


اسکای بالاخره یه نفس عمیق و طولانی کشید.

وقتی حرف زد، صداش خشک و به طرز دردناکی کنترل شده بود.


«دیگه نمی‌تونم به این رابطه ادامه بدم»


کلماتش سنگین توی هوا معلق موندن.


نانی سر جاش یخ زده بود و دنیای زیر پاهاش داشت فرو می‌ریخت. دستاش می‌لرزید وقتی به بازوی اسکای چسبید.


«م...منظورت این نیست...نه؟»

صداش مثل شیشه شکست.


بالای سرشون، آسمون تاریک‌تر شد. صدای رعد و برق از دور می‌اومد. دور و برشون زندگی جریان داشت، صدای خنده‌ای از اون طرف پارک به گوش می‌رسید، اما توی خلوت اونا، همه چیز توی سکوت معلق بود.


اسکای نگاهشو دزدید.


«من دارم می‌رم آمریکا، نانی»


نانی پلک زد.


صدای اسکای آروم بود، اما خالی از هر احساسی.


«من می‌خوام رویاهامو دنبال کنم. بابام منو مجبور کرد باهات ازدواج کنم. اون زمان هیچ انتخابی نداشتم، اما حالا... دیگه نمی‌تونم اینجا با تو به این زندگی ادامه بدم»


زمین زیر پای نانی کج شد.


«د...داری شوخی می‌کنی، درسته؟»

با ناامیدی و التماس زمزمه کرد.


اسکای به آرومی سرشو تکون داد.

«نه»


آروم گفت.

«شوخی نمی‌کنم. پروازم ساعت نه امشبه»


نانی یه قدم به عقب تلوتلو خورد، انگار زمین زیر پاش لرزیده بود. دستش غریزی به سمت شکمش رفت و انگشتاشو به حالت محافظت روش گذاشت.


«ا...اما تو بهم قول دادی...»


صداش شکست.


«گفتی همیشه می‌مونی. تو گفتی... گفتی هیچ‌وقت تنهام نمی‌ذاری...»


گلوی اسکای سنگین بالا و پایین رفت، چشماش با احساساتی که سعی می‌کرد پنهانشون کنه، باز و بسته شد.


«متاسفم،»

با صدایی که به سختی قابل شنیدن بود گفت:

« نمی‌تونم به قول‌هایی که دادم عمل کنم»


قطره‌های اشک روی صورت نانی جاری شد.


با ناامیدی سرشو بالا گرفت.


«نانی کار اشتباهی کرد؟»


صداش شکست.


«به خاطر همین داری می‌ری؟ نانی کاری کرد که دیگه دوستش نداشته باشی؟»


چشمای اسکای پر شد، مژه‌هاش می‌لرزید، اما جلوی اشک‌هاشو گرفت و با پلک زدن دورشون کرد.


«نه. تو هیچ کاری نکردی»

زمزمه کرد.


نانی با یه قدم لرزون جلو رفت و با دستای لرزونش گونه‌های اسکای رو گرفت.


«پس نرو...خواهش می‌کنم»


التماس کرد.


«نانی هیچ‌کس و به جز تو نداره. نانی بدون تو نمی‌تونه دووم بیاره. خواهش می‌کنم، اسکای...»


اسکای دستشو روی دست نانی گذاشت.


«باید برم»


نفس نانی دوباره توی گلوش گیر کرد.


«خواهش می‌کنم... راستشو بهم بگو. اگه اتفاقی افتاده، اگه بابات تهدیدت کرده، اگه مشکلی هست، می‌تونیم با همدیگه درستش کنیم. مگه قول ندادیم با هم با همه‌چی روبرو بشیم؟»


فک اسکای منقبض شد، صداش لرزید.

«هیچ اتفاقی نیفتاده»

محکم گفت.

«من فقط می‌خوام روی شغلم تمرکز کنم»


«دروغ می‌گی...»

نانی ناباورانه سرشو تکون داد.

«داری دروغ می‌گی، اسکای»


«من فقط دارم حقیقت و می‌گم»


«نه!»


نانی یه قدم دیگه جلو رفت، صداش از ناباوری می‌لرزید.


«این حرفو نزن. خواهش می‌کنم این حرفو نزن...»


نانی شکست. بازوهاش رو محکم دور اسکای حلقه کرد و روی سینه‌اش هق‌هق کرد، اونو محکم نگه داشت، انگار اسکای تنها چیزی بود که نمی‌ذاشت از هم بپاشه.


«نانی خیلی دوستت داره... نانی رو ترک نکن... خواهش می‌کنم...»


اسکای خشکش زده بود.


بغلش نکرد.


دستاشو دورش حلقه نکرد.


اشک‌هاش بی‌صدا از چشماش سرازیر شدن، اما سریع پاکشون کرد و با دستای لرزون، آروم نانی رو از خودش جدا کرد.


«من دیگه نمی‌تونم ادامه بدم... متأسفم»


و به همین سادگی، برگشت و رفت.


زانوهای نانی خم شد.


دنیای زیر پاش کج شد و فروریخت.


با زانو روی زمین افتاد و جیغی از گلوش بیرون اومد.


«اسکای! اسکای! ولم نکن! خواهش می‌کنم نرو!»


اما اسکای... هیچ‌وقت برنگشت.


صدای رعد و برق توی آسمون سیاه پیچید.

لحظه‌ای بعد، آسمون باز شد. بارون مثل ورقه‌های خشمگین پایین می‌ریخت و با هق‌هق‌های نانی که توی خودش جمع شده بود، قاطی می‌شد.

یه دستشو روی شکمش گذاشته بود و دست دیگه‌اش رو محکم روی سینه‌اش فشار می‌داد، تا قلبی رو که از هم پاشیده بود سرهم نگه داره.


«خواهش می‌کنم... برگرد»


بین هق‌هق‌هاش به سختی زمزمه کرد.


صداش گرفته و خفه بود. به سختی شنیده می‌شد.


اما فضای کنارش خالی موند.


اسکای دیگه رفته بود.


|زمان حال|


نانی سریع پلک زد و تلاش کرد نفسشو منظم کنه. سینه‌اش از همون دردی که سال‌ها پیش احساس کرده بود، بالا و پایین می‌رفت. عرق روی پوستش نشسته بود و چشماش از قبل خیس بود، اما حالا اشک‌های تازه‌ای ازشون می‌ریخت.

کورکورانه به سمت لیوان آب روی میزش رفت و اونو به لب‌هاش نزدیک کرد، جرعه‌های ناامیدانه‌ای ازش نوشید، انگار که می‌تونست درد توی وجودشو غرق کنه.

لیوان آب رو پایین گذاشت، دستاش هنوز می‌لرزید.


'چرا هنوز حس می‌کنم همین دیروز بود...؟'


با صدای آروم به اتاق ساکت زمزمه کرد.


نگاهش روی دیوار روبه‌رو خیره موند، بدون تمرکز.


اما افکارش مثل تیغ تیز بودن.


'بعد از همه‌ی کارایی که باهام کرد... بعد از همه‌ی چیزایی که خراب کرد... چرا هنوز برام مهمه؟'

با صدایی آروم و تلخ از خودش پرسید.


'تو لیاقتشو نداری'


زیر لب زمزمه کرد.


'لیاقت عشقی که چهارسال پیش دور انداختی رو نداری'


اشک‌ها دوباره از چشماش سرازیر شدن، این بار بی‌صدا. هر بار از چشماش پایین می‌ریختن، گونه‌هاش رو می‌سوزوندن.


اما بعد...


آتیش خشم از دل اندوهش بیرون زد.


یکدفعه از جاش بلند شد، بازوشو روی میز کشید و همه چیزو پایین ریخت.


صدای خورد شدن شیشه توی اتاق پیچید.


سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت.


دستاش مشت شد.


وقتی به سمت میز خم شد تا خودشو نگه داره، موهاش روی چشماش ریختن.


«این بار...»


«نمی‌ذارم دوباره زندگیمو خراب کنی»


هر کلمه‌اش پر از کینه بود.


«نمی‌ذارم به رایان نزدیک بشی. نه الان. نه هیچ‌وقت دیگه»


برای مدتی، نانی فقط همون‌جا وایساد، توی ویرانه‌ی گذشته‌ و آتیش خشمش، به سکوت اجازه داد تا هر چیزی که ازش باقی مونده رو ببلعه.


بعد، گوشی‌اش رو بیرون آورد و پیامی تایپ کرد.


[ می‌شه امروز همدیگه رو ببینیم؟ ]


جواب پیام سریع اومد.


انگشتای نانی دوباره روی صفحه لغزیدن.


[ کافه نزدیک دفترت. یه ربع دیگه اونجام ]


گوشی‌ رو خاموش کرد و روی میز گذاشت.


توی سکوت ایستاد و به اتاق خالی، کاغذهای پخش‌شده و آرامش شکسته خیره شد.


'بالاخره می‌فهمم چهار سال پیش چی شد'

زیر لب زمزمه کرد.


بعد، بلندتر، سوگند خورد:

'اما هیچ‌وقت اجازه نمی‌دم وارد زندگی من و پسرم بشی... دوباره نه'


برای چند لحظه دیگه وایساد و اجازه داد سکوت، هرج و مرج توی دلش رو ببلعه.


بعد گوشی‌اش رو برداشت، از اتاق بیرون رفت و اون وضعیت به هم ریخته رو پشت سرش رها کرد.

Report Page