Chap 18

Chap 18


وقتی به اتاق عمل رسیدن، اسکای رو به کریت کرد.

«ممنونم. می‌تونی بری»


کریت با نگرانی نگاهش کرد اما بحث نکرد. چرخید و بی‌صدا از اونجا رفت.


اسکای به سمت محوطه شست‌وشو رفت، جایی که پرستاری بهش کمک کرد لباس و دستکش جراحی بپوشه. بعد از اینکه ماسکش رو بست، به سمت اتاق جراحی حرکت کرد.


درو باز کرد و به داخل قدم گذاشت.

نانی پشتش بهش بود، داشت وسایل جراحی رو روی میز مرتب می‌کرد. اسکای جلو رفت و کنار بیمار بیهوش روی تخت وایساد.


نانی برگشت و سر جاش خشکش زد. روبروی میز، اسکای وایساده بود.


چشماشون به هم گره خورد. چشمای اسکای قرمز بود، با خستگی پر شده بود و به سختی تب پشتشون رو پنهان می‌کرد.

نفس اسکای تو سینه‌اش حبس شد، اما نگاهشو برنداشت.

حتی با وجود ماسکی که نیمی از صورتشو پوشونده بود، و لباس جراحی که بقیه جاها رو مخفی می‌کرد، نانی فوراً فهمید که یه چیزی سر جاش نیست.

نگاهش به آرومی روی اسکای چرخید، وضعیت شل و ولش، لرزش خفیف توی دستاش و شونه‌هاش که زیر وزن چیزی بیشتر از خستگی افتاده بود رو بررسی کرد.


'اون مریضه...'


نانی اینو فهمید و نفسش حبس شد.


و بعد،


اون خاطره...


بارون دیروز، که بی‌رحمانه از آسمون می‌بارید.


'وقتی من رفتم... اون هنوز اونجا بوده.


چقدر اونجوری موند؟


چقدر تو بارون سرد، تنها وایساده بود؟'


چیزی توی سینه نانی فشرده شد. برای یه ثانیه نگاهشو برگردوند، فکش سفت شد.


بعد، دوباره خودشو کنترل کرد و نگرانی توی صداشو پنهان کرد.

«اینجا چیکار می‌کنی؟»


اسکای برای یه لحظه مکث کرد، بعد، جواب داد:

«اومدم برای عمل کمکت کنم»

صداش آروم و گرفته بود.


چشمای نانی باریک شد.


اون صدا، خش‌دار و گرفته، فقط چیزی رو که از قبل می‌دونست تأیید می‌کرد.


'اون قطعاً مریضه'


با این حال، صدای نانی سرد و دور بود.

«اومدی کمکم کنی؟ تو عمل پیوند کلیه؟ تو جراح قلبی. این تخصص تو نیست»


اسکای به آرومی و با صدای گرفته‌ای خندید.

«دکتر هیرانکیت، شما منو دست کم گرفتی»


نانی با تمسخر چشماشو چرخوند.


تنش ناگفته‌ای بین اون دو نفر توی هوای اتاق موج می‌زد.


می جلو اومد، چشماش روی اسکای ثابت موند، نگرانی روی چهره‌اش حک شده بود.

«دکتر اسکای... مریضین؟»


اسکای به آرومی سرشو تکون داد.

«نه. من مریض نیستم»


می اخم کرد، معلوم بود که متقاعد نشده.

«اما دکتر... چشماتون قرمزه، صداتون گرفته و...»


حرفشو نصفه گذاشت، تردید توی صداش بود.

بعد، نزدیک‌تر شد، دستشو آروم دراز کرد و روی گردن اسکای گذاشت.


اسکای از این تماس ناگهانی، خشک شد، غریزی خودشو عقب کشید و چشماش به نانی خیره شد.


حالت چهره نانی عوض شد. ماسک دهنش رو پوشونده بود، اما اخم بین ابروهاش همه چیز رو می‌گفت.


می به آرومی دستشو عقب کشید.

«تب دارین»


اسکای نفس لرزونی کشید.

«خوبم، می. فقط یه تب خفیفه. چیز جدی‌ای نیست»


برای یه لحظه، سکوت توی اتاق حکم‌فرما شد.


بعد، نانی، که تا حالا ساکت مونده بود، بالاخره حرف زد.


«تو نمی‌تونی این عمل رو انجام بدی. می‌تونی بری»

صداش آروم و خفه بود.


لحنش سرد بود، اما زیر اون سرما، یه چیز دیگه پنهان شده بود.


هم اسکای و هم می با تعجب بهش نگاه کردن.


اسکای پلک زد.

«چی؟ چرا؟ من که گفتم حالم خوبه»


صداش در آخر کمی شکست و خستگی‌ای رو که انقدر سعی در پنهان کردنش داشت، لو داد.


نگاه نانی ذره‌ای نرم نشد.

«من نمی‌خوام بیمارم زیر دست یه جراح مریض بمیره»


کلماتش تند بود و خشن. اما چشماش...

چشماش یه چیز دیگه می‌گفت.


اسکای چشماشو چرخوند.

«ولی بهت گفتم، مریض نیستم. می‌تونم از پس یه عمل بربیام. زندگی این بیمار همونقدر که برای تو مهمه برای منم هست»


نانی تو چشماش نگاه کرد.


«ولی من نمی‌خوام این عمل رو انجام بدی»


«چرا؟»


«خدایا... چرا هیچی رو نمی‌فهمی؟»

نانی تند گفت.


«چون دلیل منطقی نداری»

اسکای بحث کرد.

«منم یه دکترم. فقط برای کارم اینجام، و تو داری جلومو می‌گیری»


«بهت گفتم اجازه عمل رو نداری»


نانی اصرار کرد، صداش حالا تیزتر بود.


«خودم می‌تونم از پسش بربیام»


«چرا اجازه ندارم؟»


نانی از کوره در رفت.

«چون اگه این عمل رو انجام بدی، حالت بدتر می‌شه! لعنتی، چرا هیچ‌وقت به حرفم گوش نمی‌دی؟»



اتاق ساکت شد.


اسکای، شوکه، سر جاش خشکش زد.


چشمای می از تعجب گرد شد. اطرافشون، بقیه کارمندا نگاه‌های متعجبی رو رد و بدل می‌کردن.

هیچ‌کس تا حالا نشنیده بود نانی این‌طوری حرف بزنه، با این همه احساس و این همه نگرانی خام که از بین کلماتش بیرون می‌اومد...


نانی وقتی فهمید چی گفته، سفت شد.

چشماشو به اطراف اتاق چرخوند و با نگاه‌های ساکت و ناباور بقیه مواجه شد.


'...لعنتی'


زیر لب غرغر کرد، صورتش کمی سرخ شد. برگشت به سمت سینی وسایل جراحی؛ ناامیدانه سعی داشت خودشو جمع و جور کنه.


«من...»

صداش حالا آروم‌تر و نامطمئن‌تر بود.


«من خودم عمل رو انجام می‌دم. فقط... برو»


اسکای بهش خیره شد، قلبش توی سینه‌اش فشرده شد.


برای یه لحظه، فقط یه لحظه... اونو دید.


نه دکتر نانی سرد و محتاط رو...


اون نانیِ خودش رو دید.


همون نانی چهار سال پیش.


همونی که بهش اهمیت می‌داد.


همونی که براش مهم بود...


اشک گوشه چشمای اسکای جمع شد. لبشو گاز گرفت و سری تکون داد.


«...باشه»


زمزمه کرد، بعد، چرخید و بی‌صدا از اتاق بیرون رفت.


می با چهره‌ای گیج رفتن اسکای رو تماشا کرد.


'تا همین چند دقیقه پیش داشت بحث می‌کرد که بمونه، حالا همین‌طوری می‌ره؟ اینجا چه خبره؟'

زیر لب با خودش غرغر کرد.


به محض اینکه اسکای رفت، نانی به آرومی برگشت و نفس عمیقی رو که نمی‌دونست حبس کرده، بیرون داد.

اتاق عمل دوباره ساکت شد، اما نه اون سکوت همیشگی.


این یکی سنگین‌تر بود.


پر از تنش.


می با احتیاط و کنجکاوی بهش نگاه کرد.

«...دکتر؟»


نانی بهش نگاه نکرد.

«چیه؟»


برای یه لحظه مکث کرد، بعد گفت:

«دیدن همچین واکنشی از شما عجیبه... مخصوصاً درمقابل کسی که رایان یا دکتر فورث نباشه»


نانی اولش جوابی نداد.


نگاهشو به سینی ثابت نگه داشت،


وقتی جواب داد، صداش عادی بود.

«داری خیال‌بافی می‌کنی»


«خب...»


می به اطراف نگاه کرد، بعد دوباره به سمت نانی برگشت.


«همه‌مون دیدیم»


چند نفر از کارکنان دیگه به آرومی سر تکون دادن و نگاه‌های بی‌صدایی رد و بدل کردن.


نانی بالاخره با چهره‌ای بی‌حس بهش نگاه کرد.

«می‌دونی، دارم فکر می‌کنم دیگه نمی‌خوای با من کار کنی»


می پلک زد.

«چی؟»


«از فردا می‌فرستمت پیش دکتر کن»


می از جا پرید.

«نه، نه، لطفاً! ببخشید دکتر! قول می‌دم دیگه هیچی نگم! ولی لطفاً، پیش دکتر کن نه!»


لب‌های نانی به سمت بالا کشیده شد و کوچک‌ترین لبخند ممکن گوشه لبش پیدا شد.

«پس شاید بهتر باشه اون ذهن کوچولوی دقیق و باهوشت رو بعضی وقتا آروم نگه داری، هوم؟»


می نگاهشو انداخت پایین، انگار قهر کرده بود.

«بله دکتر»


نانی به سمت بیمار برگشت.

«حالا قهر نکن. بیا اینجا تیغ جراحی رو بهم بده»


می دوباره نگاهش کرد و سریع سر تکون داد. نزدیک شد و تیغ جراحی رو توی دستش گذاشت.

نانی اونو گرفت، حالتش یکم نرم‌تر شد، به سمت بیمار چرخید و عمل رو شروع کرد.

__________________


بعد از اینکه عمل رو با موفقیت تموم کرد، دستاشو شست، لباس جراحی رو عوض کرد و به سمت اتاق استراحت رفت تا کمی استراحت کنه.


ولی به محض اینکه درو باز کرد، سر جاش خشکش زد.


اونجا، روی کاناپه، اسکای دراز کشیده بود. زانوهاشو توی سینه‌اش جمع کرده بود، دستاشو محکم دورشون حلقه کرده بود و کل بدنش می‌لرزید.

کوچیک به نظر می‌رسید.

کوچیک و شکننده.


ضربان قلب نانی بالا رفت، خیلی سریع، خیلی بلند.


آروم، درو پشت سرش بست و با قدم‌های نرم، بااحتیاط رفت تو.


وقتی به کاناپه نزدیک شد، جلوی اسکای ایستاد و از بالا بهش نگاه کرد.


حالا که اسکای دیگه ماسک نپوشیده بود و لباس جراحی تنش نبود، نانی می‌تونست همه چیز رو ببینه؛ پوست سرخش، گرمایی که از بدن تب‌دارش ساطع می‌شد، قرمزی روی گونه‌ها و بینی‌اش و سیاهی زیر چشم‌هاش...


قلب نانی فشرده شد.


دستشو آروم بالا آورد، به سمت صورت اسکای دراز کرد، اما درست وسط راه وایساد. انگشتاش توی هوا معلق موندن، فقط چند سانت با لمس کردن پوستش فاصله داشت. قلبش تند می‌زد. ذهنش با خودش درگیر بود، غریزه اش بهش فشار می‌آورد که جلو بره، ولی مقاومت نگهش داشته بود.

حتی متوجه نشده بود که نفسش رو حبس کرده. دقیقاً وقتی نوک انگشتاش داشت تقریباً به گونه اسکای می‌خورد، چشمای اسکای به آرومی باز شد.


نانی، جا خورده، سریع دستشو عقب کشید و با هول برگشت.


اسکای پلک زد، گیج شده بود، بعد، یه لبخند آروم روی لبش نشست.


نانی بی‌صدا صورتشو با دست پوشوند.


'لعنتی'


زیر لب غرغر کرد.


سعی کرد دوباره خودشو جمع و جور کنه، به سمت مبل روبه‌رویی رفت و خشک و رسمی نشست، نگاهش محکم به زمین دوخته شده بود. هیچی نگفت. فقط به دستاش خیره شد، سعی می‌کرد طوفانی رو که توی وجودش جمع شده بود آروم کنه.


اسکای نگاهش کرد، هنوز لبخند می‌زد.


«دکتر، مگه غیرقانونی نیست که یکی رو تو خواب دید بزنی و سعی کنی صورتشو لمس کنی؟»


صداش که گرفته و شوخ بود، با یه سرفه قاطی شد.


نانی نگاهش نکرد.


«کی داشت تورو دید می‌زد؟»

غرغر کرد.


اسکای به اطراف اتاق نگاه کرد.

«خب، به جز من و شما کس دیگه‌ای اینجا نیست. منم که خواب بودم، پس مشخصه... شما بودین»


نانی چشماشو چرخوند.

«خواب دیدی»


اسکای یه لبخند بی‌حال زد. خواست حرفی بزنه که یه سرفه شدید از گلوش پرید بیرون، بی‌نفس و خشن، چنتا سرفه پشت سر هم...هر سرفه کل بدنش رو می‌لرزوند.


چشمای نانی از نگرانی گرد شد.


«هی، هی...»


با عجله رفت که یه لیوان آب از روی میز برداره.


به سمتش دوید.

«بشین. بیا، یه کم آب بخور»


اسکای سعی کرد آروم بشینه، اما دستاش می‌لرزید وقتی دستشو به سمت لیوان دراز کرد.


نانی آروم لیوان رو براش گرفت و کمکش کرد تا اونو به لب‌هاش برسونه.


اسکای با تعجب نگاهش کرد، هنوز داشت سرفه می‌کرد.


«بخور»

نانی با لحن آرومی گفت و به لیوان اشاره کرد.


اسکای اطاعت کرد و آروم جرعه جرعه آب توی لیوان رو نوشید. وقتی حدود نصفش رو خورد، نانی لیوان رو روی زمین گذاشت، کنارش نشست و با دستش آروم پشتشو نوازش کرد.


نانی خیلی نزدیک بود، حتی یک سانت هم بینشون فاصله نبود. دستش آروم پشت اسکای حرکت می‌کرد، نفسشو آروم می‌کرد و بهش آرامش می‌داد.


قلب اسکای با صدای بلندی توی سینه‌اش می‌کوبید.

چرخید که به نانی نگاه کنه، چشماش از تعجب گرد شده بود.

نانی که هنوز داشت پشتشو ماساژ می‌داد، بالاخره نگاهش کرد و چشماشون به هم گره خورد.


برای یه لحظه، زمان وایساد.


نگاهشون به هم قفل شد.


بی‌صدا، سنگین و پر تنش.


حالت اسکای نرم و غافلگیر بود.


اما نانی؟ غیر قابل خوندن بود.


دستش از حرکت وایساد. هوای بینشون زیادی نزدیک بود. زیادی سنگین. زیادی خطرناک.


و درست همون لحظه، نانی خودشو عقب کشید.


با خشکی صاف وایساد، یه قدم سریع به عقب برداشت، انگار که اون لحظه اصلا اتفاق نیفتاده بود. چشماشو به سمت دیگه‌ای انداخت، هر جایی به جز اسکای.

حالت چهره‌اش گرفته شد، انگار دوباره سرد، محتاط و دور شد.


«...باید برم»


با صدای بی‌احساسی گفت:

«مریضایی هستن که باید بهشون سر بزنم»


بدون اینکه منتظر جوابی بمونه، چرخید و با قدم‌های تند از اتاق بیرون رفت.


اسکای رفتنش رو تماشا کرد، تا وقتی که صدای کلیک بسته شدن در پشت سرش اومد.


آروم نفسشو بیرون داد، نگاهش روی جایی موند که نانی یکم پیش نشسته بود.


حتی اگه نانی چیزی نگفت... اون حسش کرده بود.


گرمی دستش، اون مراقبت بی‌صدا، اونجوری که وقتی چشماشون به هم خورد خشکش زد...


اسکای یه خنده بی‌حال کرد که اصلا شبیه خنده نبود.


تلخ بود. نرم بود و واقعی.


پشت گردنشو مالید، گونه‌هاش از گرما سرخ شده بود، اما نه به خاطر تب.


'فکر کنم... بعضی وقتا تب کردن اونقدرا هم بد نیست'

زمزمه کرد و آروم خندید.


به کاناپه تکیه داد، سرشو به عقب خم کرد و چشماشو بست، هنوز داشت لبخند می‌زد.


'هر چقدر می‌خوای ازم متنفر باش'


زمزمه‌اش توی اتاق ساکت پیچید.


'ولی می‌دونم که هنوز برات مهمم'


چشماشو بست و آروم شد.


حتی اگه همش برای یه لحظه بود...

Report Page