Chap 17

Chap 17


نانی توی اتاق کارش بود، داشت با می حرف می‌زد.


« قبل از عمل بیمار اتاق ۳۰۱ جواب آزمایش خون و سی‌تی‌اسکن کامل قفسه سینه‌ش رو می‌خوام»


می جواب داد:

«چشم دکتر، سریع انجامشون می‌دم»


بعد، با مکث ادامه داد:

«اما دکتر، جواب آزمایش خون تا فردا آماده می‌شه... ولی عمل برای امروز برنامه‌ریزی شده»


«پس خودت برو آزمایشگاه و بهشون بگو عمل امروزه، ما فوراً گزارش رو لازم داریم. بگو خود من شخصاً درخواستش رو دادم»

نانی محکم گفت.


می سری تکون داد.

«چشم دکتر»


نانی خواست چیز دیگه‌ای بگه که در اتاق باز شد. هر دو سرشون رو بلند کردن و چشمشون به وین افتاد که جلوی در ایستاده بود.

چهره‌ی نانی بلافاصله تغییر کرد.


اولش چیزی نگفت و فقط بی‌صدا به وین خیره شد.

بعد، رو به می کرد و آروم گفت:

«تو می‌تونی بری»


می سرشو به نشونه تأیید تکون داد، نگاهی گذرا بین اون دو نفر رد و بدل کرد و تنش بینشون رو حس کرد، بعد، بدون هیچ حرف دیگه‌ای اتاق رو ترک کرد.


به محض اینکه می رفت، وین اومد داخل و درو پشت سرش بست. نانی رفت و روی صندلی خودش نشست، وین هم بی‌صدا روی صندلی روبه‌روش نشست.

برای چند لحظه هیچ‌کدوم حرفی نزدن، فقط به هم خیره شدن.

بعد، بالاخره وین سکوت رو شکست.


«حالت چطوره، نانی؟»

آروم پرسید.


نانی نگاهش کرد ولی به سؤالش جواب نداد، در عوض گفت:

«اینجا چیکار می‌کنی؟»


وین پوزخندی زد، نه از روی خنده بلکه از روی تلخی.

«واقعاً عوض شدی... مگه نه؟»


چهره نانی جدی‌تر شد.

«اگه فقط برای این حرفا اومدی، می‌تونی بری»


بلند شد که از صندلیش فاصله بگیره، اما حرف بعدی وین، متوقفش کرد.


«اومدم درباره‌ی اسکای حرف بزنم»


نانی سر جاش خشکش زد.


بعد، به آرومی صاف وایساد و به وین نگاه کرد.


«نمی‌خوام بشنوم. می‌تونی بری»

سرد گفت و با دست به سمت در اشاره کرد.


اما وین از جاش تکون نخورد.


سکوت طولانی‌ای توی اتاق حاکم شد.


بعد، وین آروم، گفت:

«اون روزو... هنوزم کاملاً یادمه»


نانی چیزی نگفت ولی فکش سفت شد.


وین با صدایی آروم و ثابت ادامه داد.

«تو بیهوش بودی. ۲۴ ساعت گذشته بود و هنوز چشماتو باز نکرده بودی. من جلوی اتاقت وایساده بودم، قدم می‌زدم و نمی‌تونستم درست نفس بکشم...»


«حتی مطمئن نبودم چرا انقدر استرس دارم، شاید برام مهم بودی، شایدم نه، اما تنها فکری که تو سرم بود، اسکای بود»


نگاهش به زمین افتاد.


«اگه اتفاقی برات می‌افتاد... چی بهش می‌گفتم؟ چجوری بهش می‌گفتم نتونستم از تنها آدمی که به من سپردش، از تنها کسی که بهم التماس کرد و ازم قول گرفت ازش مراقبت کنم، محافظت کنم؟»


ضربان قلب نانی بالا رفت. دستاشو مشت کرد.


«بهت گفتم، نمی‌خوام هیچی بشنوم»

تند و سرد گفت.

«برو. مجبورم نکن به حراست زنگ بزنم»


وین آرامششو حفظ کرد.

«ولی من می‌خوام حرفامو بشنوی. چون رفتاری که داری با اسکای می‌کنی... بی‌رحمانه ست. و من نمی‌تونم مدام شکستنشو تحمل کنم»


نانی با صدایی که داشت بالا می‌رفت، گفت:

«تو نمی‌تونی بیای تو اتاق من و بهم درس بدی که چجوری با مردی که زندگیمو نابود کرد رفتار کنم!»


وین به نانی خیره شد.

«اما اون دلیل داشت. وگرنه ولت نمی‌کرد»


«برام هیچ اهمیتی نداره که دلیل داشت یا نه!»

نانی فریاد زد.

«مهم اینه که اون رفت! و همین به تنهایی کافیه تا ازش متنفر باشم»


سکوت سنگینی پیچید.


فک وین سفت شد اما صداش آروم موند.

«می‌دونم اسکای اشتباه کرد. نباید ولت می‌کرد. اما اون موقع... اونقدر قوی نبود که بجنگه. ترس از دست دادن کسی که دوستش داشت از پا انداختش. اون رفت... تا از تو محافظت کنه»


نانی با تلخی خندید.

«چرا همه همینو بهم می‌گن؟ که اون رفت تا از من محافظت کنه؟»


به وین نگاه کرد، چشماش تیز و سرد بود.

«خیلی خب. فرض می‌کنم قبول کردم که رفت تا از من محافظت کنه. پس یه لطفی در حقم بکن، بهش بگو با دور موندن از زندگیم ازم محافظت کنه. چون این‌بار من دارم از خودم محافظت می‌کنم»


وین زیر میز دستاشو مشت کرد.


آروم بلند شد، چشماش از ناباوری تیره شده بود.


«اون همه چیزش رو به خاطر تو داد، حالا تو به این میگی محافظت کردن؟ با دور انداختن اون، جوری که انگار که هیچ‌وقت هیچ اهمیتی نداشته؟»


نانی توی چشماش زل زد، طوفانی توی نگاهش چرخید.

«آره»

از لای دندون‌های فشرده‌اش گفت:

«چون تو نمی‌فهمی وقتی یکی اعتمادت رو له می‌کنه چه حسی داره. وقتی قلبت رو می‌شکنه و تو رو تنها می‌ذاره تا خودت تیکه‌هاشو جمع کنی»


صداش لرزید و از خشمی که توی خودش نگه داشته بود شکست.

«تو نمی‌فهمی وین. تو هیچ‌وقت کسی رو مثل من دوست نداشتی. لعنتی من با تمام وجودم دوستش داشتم، و چی در ازاش گرفتم؟»


تلخ خندید، چشماش شیشه‌ای شد.


«خیانت، سکوت، ترک شدن...»


مشت‌هاش جوری محکم فشرده شده بود که بند انگشت‌هاش سفید شده بود.


وین فوراً جواب نداد. با دقت نانی رو بررسی کرد، بعد، بالاخره حرف زد.

«من نیومدم اینجا که باهات بحث کنم. اومدم بهت بگم... انقدر با اسکای بد رفتاری نکن. اون سزاوار این همه تنفر نیست. آره، اشتباه کرد، اما داره سعی می‌کنه جبرانش کنه»


نانی تلخ خندید.


زیر لب غرغر کرد:

«همه‌تون عین همین. عوضیای لعنتی»


چشماش تیره و غیر قابل خوندن بود.


سکوت سنگینی حاکم شد.


بعد، نانی نگاهشو بالا برد، صداش سرد و دور بود.

«اگه واقعاً می‌خوای باهاش بد رفتار نکنم، به دوست عزیزت بگو دور بمونه. از من، از زندگیم، و از پسرم»


نانی سر جاش خشکش زد.


نفسش بند اومد.


چشماش به وین خیره شد.


«تو.. بهش گفتی...»


وین به آرومی حرفشو قطع کرد.


«نه. بهش نگفتم رایان پسرشه»


نانی نفس لرزونی کشید که تا اون موقع نمی‌دونست تو سینه‌اش نگه داشته بوده. حرفی نزد و فقط نگاهشو به در چرخوند.


وین ادامه داد، صداش آروم ولی سنگین بود.

«من بهت قول دادم نانی، که بهش نمی‌گم. و نگفتم. دیدم که چطور از هم پاشید، به خاطر تو گریه کرد، به خاطر رایان گریه کرد. اما من ساکت موندم. چون رایان پسر توئه. فقط تو حق داری حقیقت و بهش بگی»


نانی هنوز هم به در خیره بود و چیزی نمی‌گفت.

نگاهش دور بود.


وین نفسی گرفت، صداش آروم شد و دوباره حرف زد.

«می‌دونی... من اسکای رو اولین بار وقتی پنج سالش بود دیدم»


انگار داشت داستانی رو تعریف می‌کرد که سال‌ها با خودش حمل کرده بود.


«رفته بودم پارک، همه بچه‌ها داشتن بازی می‌کردن، می‌خندیدن، می‌دویدن، داد می‌زدن. به جز یکی. اسکای. تنها نشسته بود و داشت بی‌صدا برای خودش گریه می‌کرد»


صدای وین برای لحظه‌ای لرزید، اما ادامه داد:

«منم اون موقع فقط یه بچه بودم. از اون آدمایی نبودم که قاطی چیزی بشن. همیشه از بقیه فاصله می‌گرفتم. ولی با دیدن اون... یه چیزی توی وجودم شکست. نمی‌تونستم ولش کنم و برم»


لبخند کوچیکی گوشه لبش نشست که بیشتر غمگین بود.


«برای همین رفتم جلو. کنارش نشستم. و بغلش کردم»


به سختی آب دهنش رو قورت داد.


«اون فقط گریه می‌کرد و گریه می‌کرد...من نپرسیدم چرا. فقط کنارش نشستم. بعد عقب کشید و با اون چشمای اشکی نگاهم کرد. و برای اولین بار تو زندگیم... منم گریه کردم. هیچ‌وقت قبل از اون گریه نکرده بودم. اما اون روز، با دیدن اون، نتونستم خودمو کنترل کنم»


نانی ساکت موند، دستاش می‌لرزید، چهره‌اش غیر قابل تشخیص بود، اما فک فشرده‌اش نشون می‌داد که چقدر داره خودشو نگه می‌داره.


وین ادامه داد، صداش گرفته بود.

«اون روز، به خودم قول دادم، ازش محافظت می‌کنم. هر اتفاقی هم بیفته، دیگه نمی‌ذارم گریه کنه»


مکث کرد، چشماش برق می‌زد.

«ولی شکست خوردم. من نتونستم ازش محافظت کنم»


یه قطره اشک از چشم وین سرازیر شد. سریع پاکش کرد و ادامه داد.

«من همه چیزایی رو که تو بچگی کشید، دیدم. اسکای فقط یه بچه بود، کسی که هیچ‌وقت چیز زیادی نخواست. اون فقط عشق می‌خواست. می‌خواست حس کنه به اندازه کافی خوبه. اما هیچ‌وقت بهش نرسید. هرچقدرم که تلاش کرد، همیشه باهاش کاری کردن که احساس کنه هیچی نیست»


مکث کرد، حالا صداش آروم‌تر بود.


«بعد تو وارد زندگیش شدی، و... همه چیز تغییر کرد. برای اولین بار، اون خندید. لبخند زد. زندگی کرد. اون یک سالی که با تو بود، تنها سالی بود که اسکای رو واقعاً خوشحال دیدم»


به چشمای نانی خیره شد، صداش آروم ولی ثابت بود.

«اون عاشقت بود نانی. هنوزم هست. شاید باورت نشه، اما من اینو می‌بینم، به وضوح. رفتن از پیش تو آسون نبود. یه انتخاب بی‌دقتم نبود. این تصمیم اونو از هم پاشید»


گلوی نانی فشرده شد. چشماش پر از اشک شد و به دستای لرزونش نگاه کرد، سعی می‌کرد نفسشو کنترل کنه و خودشو نگه داره.


«من به اسکای قول دادم که دلیل رفتنشو بهت نگم. این چیزیه که خودش باید بهت بگه»


«اما اینو بهت می‌گم، دلیلی که من توی هر چکاپ و هر ویزیت پیشت بودم، این بود که اسکای ازم قول گرفته بود مراقبت باشم. حتی با اینکه نمی‌دونست تو بارداری... بازم ازم خواست مطمئن بشم سالمی تا وقتی که برمی‌گرده»


نفس نانی بند اومد. تندتند پلک زد، سعی می‌کرد جلوی اشک‌هاشو بگیره، اما چشماش پر از اشک شده بود.


وین برای یه لحظه بیشتر نگاهش کرد، بعد، با لحن آرومی گفت:

«اون هیچ‌وقت دست از اهمیت دادن برنداشت نانی. حتی برای یه ثانیه. هرچقدرم که ازت دور شد، یه تیکه از وجودش پیش تو موند»


تردید کرد، بعد آروم‌تر اضافه کرد:

«...و با رایان»


چشمای نانی به سمتش برگشت، اسم رایان مثل جرقه‌ای توی اون سکوت بود.


وین آروم گفت:

«می‌دونم به من ربطی نداره، اما اون حق داره بدونه. درباره‌ی رایان. حق داره بدونه که یه پسر داره. بهش فکر کن. و وقتی آماده شدی... بهش بگو»


نانی نگاهشو برگردوند، اشک‌ها حالا آزادانه روی گونه‌هاش می‌لغزید.


جوابی نداد.


وین به سمت در چرخید.


انگشت‌هاش روی دستگیره موند و بدون اینکه به عقب نگاه کنه، آروم گفت:

«اگه اسکای نبود... تو و رایان الان زنده نبودین»


بعد، دستگیره رو چرخوند و رفت.


نانی سر جاش خشک شده بود، کلمات توی گوشش اکو می‌شد.


... زنده نبودن؟


لب‌هاش از هم باز شد، اما هیچ صدایی بیرون نیومد.


یه لرز سرد از ستون فقراتش گذشت.


با حیرت زمزمه کرد:

«منظورش از این حرف چی بود؟»


دستاش کنار بدنش می‌لرزید. یه درد شدید از قفسه سینه‌اش بالا اومد، چون حتی فکر اینکه رایان اینجا نباشه... براش غیرقابل تحمل بود. قطره‌های اشک جمع شدن و بی‌صدا روی گونه‌هاش چکیدن.

آروم روی صندلیش نشست، انگار که تمام قدرتشو از دست داده بود.

فکرش در حال دویدن بود، سعی داشت چیزی رو درک کنه، هر چیزی رو...اما فقط یه سؤال بارها و بارها توی ذهنش تکرار می‌شد.


'چهار سال پیش چه اتفاقی افتاد؟'


با دستای لرزون صورتشو گرفت، نفسش سطحی بود.


' الان باید برم... بعداً راجع بهش فکر می‌کنم'


اشک‌هاشو پاک کرد و خودشو مجبور کرد نفس بکشه. بعد آروم بلند شد، کتش رو صاف کرد، با انگشت‌های لرزون موهاشو مرتب کرد و از اتاق کارش بیرون رفت.

_________________________


اسکای توی اتاق استراحت پزشکان بود، به مبل تکیه داده بود. سرش از درد می‌تپید، بدنش کوفته بود و از تب می‌سوخت.

بارون دیروز فقط خیسش نکرده بود، ساعت‌ها بهش چسبیده بود، وقتی بی‌حرکت اونجا نشسته بود و توی افکارش غرق شده بود.

و حالا... داشت تاوانش رو پس می‌داد.

تب، سرماخوردگی و خستگی... همگی دست به دست هم داده بودن تا از پا درش بیارن.

یه دستشو روی پیشونیش گذاشته بود و دست دیگه‌اش سنگین روی سینه‌اش بود، انگار که سعی داشت درد پخش شده توی وجودش رو آروم کنه.


در با صدای غژغژ باز شد و کریت وارد شد.


اسکای چشماشو باز نکرد.


کریت جلو رفت و کنارش ایستاد.


«دکتر...»


جوابی نیومد.


کریت دوباره تلاش کرد.


«دکتر اسکای؟»


اسکای تکون خورد، چشماشو به آرومی باز کرد و صاف نشست.


«چیشده؟»

با صدای خواب‌آلود پرسید.


کریت نگاهش کرد.

«دکتر اسکای... مریض شدید؟»


اسکای سرشو تکون داد.

«نه. فقط یه تب و سردرد خفیف. به جز اون خوبم»

صداش خش‌دار و گرفته بود.


کریت اخم کرد.

«ولی خوب به نظر نمیاید»

با نگرانی گفت.


اسکای لبخند کمرنگی زد.

«خوبم، واقعاً»


مکث کرد، بعد پرسید:

«چرا اینجایی؟ باید مریض دیگه‌ای رو معاینه کنم؟»


کریت سرشو تکون داد.

«نه دکتر. قرار نیست کسی رو معاینه کنید»


اسکای یکی از ابروهاشو بالا انداخت.


کریت مردد بود، اما بعد حرف زد.

«امروز، بیمار اتاق ۳۰۱ عمل پیوند کلیه داره. قرار بود دکتر نانی و دکتر فورث عملش کنن، اما... دکتر فورث نیومده. خارج از شهره. برای همین، دکتر کریسادا گفت... شما با دکتر نانی باید برای عمل برید»


مکث کرد، بعد آروم اضافه کرد:

«اما شما حالتون خوب نیست. با این وضع نمی‌تونید عمل کنید»


اسکای آروم خندید.

«گفتم که چیز جدی‌ای نیست. فقط یه تب کوچیکه. بگو عمل کیه، من میام اونجا»


«عمل همین الان انجام می‌شه. دکتر نانی توی اتاق جراحی داره آماده می‌شه»


«باشه، پس بریم»


اسکای گفت و بلند شد.


اما به محض اینکه ایستاد، موجی از سرگیجه بهش دست داد. دیدش تار شد، پاش لغزید و با صدای بدی روی مبل افتاد.


کریت به جلو دوید و بازوش رو گرفت.

«دکتر! حالتون خوبه؟»


اسکای به آرومی سرشو تکون داد و دستشو به سرش کشید.

«آره... فقط یه مدت نشسته بودم. خیلی سریع بلند شدم و تعادلمو از دست دادم، همین»


«نه دکتر. شما حالتون خوب نیست. می‌رم به دکتر کریسادا خبر می‌دم. یکی دیگه رو برای کمک به دکتر نانی می‌فرسته»


اسکای سرشو تکون داد.

«نه. من با نانی عمل می‌کنم. فقط منو ببر اونجا»


کریت مردد به نظر می‌رسید، نگرانی هنوز توی چهره‌اش معلوم بود.


اسکای توی چشماش نگاه کرد، صداش محکم اما آروم بود.

«از پسش برمیام»


کریت دیگه بحثی نکرد.


به اسکای کمک کرد تا روی پاش بایسته و آروم به سمت اتاق عمل راهنماییش کرد.

Report Page