Chap 16

چشمای رایان برق زد و با خوشحالی دستاشو به هم زد.
با یه دست، دست اسکای و با دست دیگهش، دست نانی رو گرفت و اونا رو با هم جلو کشید.
هر دو گیج شده بودن، اما چیزی نگفتن و دست در دست، دنبال رایان راه افتادن.
وقتی به نیمکت وسط پشتبوم رسیدن، رایان دستهاشون رو ول کرد و چرخید.
«رایان و آقای نابینا قایم میشن و بابا ما رو پیدا میکنه!»
با هیجان گفت.
نانی یه ابروشو بالا انداخت.
«نه، عزیزم. تو بازی کن. بابا فقط نگاه میکنه، باشه؟»
رایان با چشمای گرد و مظلومش بهش نگاه کرد.
«نه... رایان میخواد بابا هم بازی کنه، مگه نه؟»
اسکای زیر لب خندید.
نانی یه نگاه تند بهش انداخت. بعد، دوباره به سمت پسرش برگشت.
«اما، رایان-»
اسکای آروم پرید وسط حرفش.
«فقط به خاطر رایان بازی کن. مطمئنم نمیخوای ناراحتش کنی»
نانی یه نگاه تند دیگه بهش انداخت.
«من از تو نظر نخواستم»
اسکای بیصدا خندید و دستهاشو به نشونه تسلیم بالا برد.
نانی چشماشو چرخوند، بعد به سمت پسرش برگشت که هنوز با اون چشمای درشت بهش اخم کرده بود.
«خدایا...»
نانی زیر لب غر زد، بعد، با ناامیدی آهی کشید.
«خیلی خب. ولی فقط برای ۳۰ دقیقه، باشه؟»
هم رایان و هم اسکای ذوقزده شدن.
«هورااا!»
با هم فریاد کشیدن و دست زدن.
نانی با یه ابروی بالاانداخته نگاهشون کرد.
هر دو بلافاصله صاف وایسادن، انگار نه انگار خودشون بودن که تا چند لحظه پیش داشتن بالا و پایین میپریدن.
نانی آهی کشید.
«باشه، حالا برین قایم شین تا پیداتون کنم»
به سمت ورودی چرخید.
«تا ده میشمارم»
بعد، با صدای بلند شروع به شمردن کرد.
رایان پشت یه ستون دوید و اسکای روی نوک پا رفت تا پشت ژنراتور گوشه پشتبوم قایم بشه.
نانی شمردنش رو تموم کرد.
«اومدم»
بلند اعلام کرد و چشماشو باز کرد.
دور و برشو نگاه انداخت، هیچ اثری از رایان و اسکای نبود. یه نفس عمیق کشید، اجازه داد هوای آروم پشتبوم اطرافش رو بگیره، بعد شروع به حرکت کرد.آروم و با احتیاط. چشماش هر گوشهای از فضا رو بررسی میکرد.
همونطور که از گوشه و کنار اونجا میگذشت، قدمهاش به آرومی روی زمین سیمانی منعکس میشد. هرجایی رو که چک میکرد، خالی بود.
با نزدیک شدن به انتهای پشتبوم، چشماش روی سایهی سنگین ژنراتور ثابت شد. قدمهاش آرومتر و محتاطانهتر شد.
و بعد، دیدش.
یه تیکه پارچه که از پشت ژنراتور بیرون زده بود.
یه حرکت کوچیک...
با احتیاط و به آرومی دست دراز کرد و بازویی رو که از پشت ژنراتور پیدا بود، گرفت.
«گرفتمت!»
لحظه بعد، اسکای از پشت ژنراتور بیرون اومد و لبخند زد.
نانی خشکش زد. دستش هنوز روی بازوی اسکای مونده بود. قلب اسکای از اون لمس، داشت توی سینهاش تالاپ تولوپ میکرد، اما خودشو کنترل کرد و آروم خندید.
نانی که تازه فهمیده بود بازویی که گرفته مال پسرش نیست، سریع دستشو ول کرد و با عجله برگشت و دور شد.
'لعنتی...'
زیر لب غر زد و قدمهاشو تندتر کرد.
اسکای با یه لبخند محو، که از اون لحظهی کوتاه روی لبهاش مونده بود، آروم پشت سرش راه افتاد.
در همین حین، نانی به سمت ستونها رفت. یکی رو چک کرد، بعد اون یکی...تا وقتی که به آخرین ستون رسید و دستای کوچیکی رو دید که پشتش وول میخورن.
یه لبخند ملایم روی لبهاش نشست و خم شد.
«گرفتمت!»
رایان بلند خندید و نانی اونو توی آغوشش کشید
صدای خندهاش توی سکوت پشتبوم پیچید.
اسکای نزدیکشون ایستاده بود و با لبخند به این صحنه نگاه میکرد.
رایان کمی خودشو عقب کشید و با ذوق فریاد زد:
«حالا نوبت آقای نابیناست!»
اسکای خندید و سرشو تکون داد.
«باشه! شما دو تا برین قایم شین. من میشمارم»
رایان با هیجان جیغ کشید و دوید.
نانی ناخواسته خندید و بلند شد، یه نگاه کوتاه به اسکای انداخت و در جهت مخالفش حرکت کرد.
اسکای چشماشو بست و شروع به شمردن کرد.
وقتی به ده رسید، چشماشو باز کرد و فریاد زد:
«اومدم!»
پشتبوم رو با چشماش اسکن کرد، تا وقتی که یه نفرو دید که پشت یه ستون قایم شده بود.
با لبخند، جلو رفت و دستهاشو دور بدن اون حلقه کرد.
اما بعد... خشکش زد.
کسی که پشت ستون قایم شده بود، رایان نبود.
نانی بود!
انگار دنیا برای یه لحظه وایساد.
نفس نانی بند اومد و قلبش محکم میکوبید.
هر دو بیحرکت و ایستاده توی اون لحظه یخ زده بودن.
اسکای غریزی دستهاشو ول کرد.
نانی به آرومی چرخید تا باهاش روبرو بشه و نگاهشون توی هم گره خورد.
تنش بینشون مثل یه مه غلیظ توی هوا سنگین شد.
و بعد...
«منو پیدا کن، آقای نابینا!»
صدای رایان سکوت رو شکست.
اسکای پلک زد و از شوک اون لحظه بیرون اومد.
«م-من دارم میام»
با لکنت گفت و سریع چرخید و رفت.
نانی بیحرکت موند، هنوز از اون لحظه خشکش زده بود.
اسکای به سمت گوشه پشتبوم رفت، جایی که آخرین ستون قرار داشت.
از پشتش سرک کشید، لبخند زد و به آرومی یه دست کوچیک رو گرفت.
«پیدات کردم!»
با محبت گفت.
رایان ریزریز خندید.
«منو پیدا کردین!»
اسکای لبخند زد و سرشو تکون داد.
نانی با قدمهای آرومتر به سمتشون رفت. دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه که رایان حرفشو قطع کرد.
«حالا نوبت رایانه! بابا و آقای نابینا قایم میشن و رایان پیداشون پیدا میکنه!»
با خوشحالی گفت.
نانی یه ابروشو بالا انداخت.
«باشه. اما بعد از این میریم خونه»
محکم گفت.
رایان با اشتیاق سرشو تکون داد و دستاشو روی چشماش گذاشت.
«یک... دو...»
شروع به شمردن کرد.
اسکای و نانی ناخودآگاه بهش خیره شدن و لبخند روی لبهاشون اومد. اون خیلی دوستداشتنی به نظر میرسید. دستای کوچیکشو به صورتش فشار داده بود و بین شمردن اعداد، ریزریز میخندید.
«پنج... شیش...»
اسکای و نانی در جهت مخالف هم دویدن، صدای کفشهاشون روی سیمان پشتبوم پیچید.
اما به نحوی...
چند لحظه بعد هر دو پشت یه ستون قرار گرفتن.
تند ایستادن، روبروی همدیگه.
نگاهشون بلافاصله به هم گره خورد.
و بعد... انگار همه چیز محو شد.
نزدیک بودن.
خیلی نزدیک.
سینه به سینه.
به سختی به اندازه یه نفس بینشون فاصله بود.
نفس اسکای آروم روی گونهی نانی میخورد.
هوای بینشون تغییر کرد، اما هیچ کدومشون تکون نخوردن.
بدنهاشون یخ زد و چشماشون قفل شد.
دنیای بیرون اون ستون توی سکوت محو شد.
نفس نانی توی گلوش گیر کرد. انگشتاش کنار بدنش میپریدن، مطمئن نبود که عقب بکشه یا دستشو به سمتش دراز کنه. گرمای وجود اسکای، که اینقدر نزدیک و ثابت بود، انگار قرار بود اونو در هم بشکنه.
اسکای، بیحرکت و نفسبریده، میتونست تپش قلبشو توی گوشاش بشنوه. جرأت حرکت نداشت، میترسید حتی یه پلک زدن اون لحظهی شکننده رو از بین ببره.
اونا همونجا وایسادن... معلق.
توی یه حس بی نام و نشون.
و بعد...
«گرفتمتون!»
صدای شاد رایان در حالی که از پیچ میگذشت، لحظه رو شکست.
نانی از جا پرید، به خودش اومد و یهو اسکای رو به عقب هل داد.
اسکای تعادلشو از دست داد و با یه صدای آروم روی زمین افتاد.
لحظهای سکوت شد.
بعد، رایان قبل از اینکه بزنه زیر خنده، با چشمای گرد شده به صحنه نگاه کرد.
«آقای نابینا افتاد زمین!»
با جیغ گفت و بیوقفه خندید.
اسکای با یه خندهی بریدهبریده، در حالی که پشت گردنشو میمالید، نشست.
«من خوبم»
با خنده گفت.
«چیزیم نشد، فقط غافلگیر شدم»
نانی برای یه لحظه یخ زد، واضح بود که سعی داره قیافه جدی به خودش بگیره، اما لرزش گوشهی لبش اونو لو داد.
سریع نگاهشو دزدید.
اسکای نگاهی بهش انداخت، اون برق خنده توی صورتشو دید، و برای یه لحظه، یه حس گرم و شیرین توی سینهاش شعلهور شد.
بعد، رایان دوید و دستاشو دور گردن اسکای حلقه کرد. اسکای اونو محکم بغل کرد، قلبش هنوز تند میزد، اما حالا به دلیل دیگهای.
پیشونی رایان رو به آرومی بوسید.
«پیدامون کردی، کوچولو»
رایان روی سینهاش خندید.
«چونکه من توی قایم موشک بهترینم!»
اسکای خندید و یه تار مو رو از پیشونیش کنار زد.
«معلومه که هستی»
نانی آروم از یه قدم دورتر تماشاشون میکرد، نگاهش روی جایی بود که رایان توی آغوش اسکای آب شده بود.
بعد، بالاخره سکوت رو شکست.
صداش آروم بود، اما کمی سفتتر از قبل.
«خب، عزیزم»
به آرومی گفت.
«بازی تمومه. وقتشه بریم خونه»
رایان مطیعانه سرشو تکون داد.
به اسکای نگاه کرد، بعد به جلو خم شد و گونهاش رو بوسید.
«ممنون، آقای نابینا! امروز به رایان خیلی خوش گذشت!»
اسکای لبخند زد، چشماش نرم بود.
«به منم خوش گذشت. دوست داشتم باهات وقت بگذرونم»
بعد، به نانی نگاه کرد، صداش آرومتر بود.
«ممنون... که گذاشتی با من بازی کنه»
نانی چیزی نگفت. فقط برای یه ثانیه بهش خیره شد، بعد به سمت رایان چرخید.
«بریم، عزیزم»
به آرومی گفت و دستشو گرفت.
رایان برای آخرین بار به اسکای لبخند زد.
«بای بای، آقای نابینا!»
گفت و براش دست تکون داد.
اسکای هم دستشو تکون داد، در حالی که اونا رو تماشا میکرد که دور میشدن، لبخندش روی لبش موند.
قدمهاشون به آرومی منعکس میشد و خندههاشون توی سکوت فرو میرفت.
چند لحظه بعد...
پشتبوم دوباره مثل قبل ساکت شد.
اسکای تکون نخورد، فقط همونجا نشسته بود، پاهاشو جلوی خودش دراز کرده بود و سرمای سیمان اونو به زمین چسبونده بود. به آرومی سرشو بالا گرفت، چشماش ابرهای سیاه رو که تو آسمون جمع شده بودن دنبال میکرد.
بارون نزدیک بود.
چشماشو بست و هوای مرطوب رو نفس کشید، گذاشت اون حس گرم توی سینهاش رو پر کنه.
بعد، به آرومی، صداش که به سختی از صدای باد بلندتر بود، زمزمه کرد:
'ممنونم'
'ممنون به خاطر امروز'
'به خاطر اینکه گذاشتی بخشی ازش باشم... حتی برای یه مدت کوتاه'
انگشت هاش روی زمین جمع شد.
'نمیدونم لیاقت اینو دارم یا نه. لیاقت اونا رو. اما...»
'انگار این بهترین روزیه که توی چندسال اخیر داشتم'
اجازه داد کلمات سنگین و پرمعنا باشن، اما به اندازهی کافی سبک تا چیزی رو توی وجودش بالا ببرن. یه لبخند کمرنگ روی لبهاش نشست. خسته، لطیف و پر از حسرت.
و در نهایت، با یه نفس عمیق، از روی زمین بلند شد و خاک روی کف دستش رو پاک کرد.
با همون لبخند شکننده روی صورتش، چرخید و دور شد، درست در حالی که اولین قطره بارون روی زمین پشت سرش افتاد.