Chap 15

Chap 15


باد ملایم عصر از روی پشت‌بوم می‌وزید، از لابه‌لای برگ‌های درخت‌های اطراف می‌گذشت و مثل یه زمزمه‌ی آروم، به نرمی‌ پوست می‌خورد. اون بالاها، ابرها سنگین و کند جمع شده بودن و سایه‌هایی رو روی زمین سیمانی می‌نداختن، انگار هر لحظه قرار بود بارون بگیره.

اسکای آروم راه می‌رفت، قدم‌هاش عجول نبود، تقریباً بی‌صدا بود، انگار نمی‌خواست آرامش آسمون رو به هم بزنه.

بعد، با یه لبخند ملایم روی لب‌هاش، یه پیچ رو رد کرد.


«گرفتمت!»


با لبخند گفت و بدن کوچیکی رو که پشت ستون قایم شده بود گرفت.


خنده‌ی رایان توی پشت‌بوم خالی پیچید.


اسکای اونو چرخوند و توی بغلش بلندش کرد. رایان هنوز ریزریز می‌خندید و دستای کوچیکشو دور گردن اسکای حلقه کرده بود. اسکای هم باهاش خندید و اونو روی نیمکت برد.

به آرومی رایان رو نشوند، موهای پسر رو از روی پیشونیش کنار زد، بعد با یه آه آروم کنارش نشست. برای چند لحظه، هیچ‌کدوم حرفی نزدن، فقط در حالی که باد موهاشون رو به هم می‌ریخت یه نفسی تازه می‌کردن. رایان به آرومی پاهاشو تاب می‌داد و چشماش هنوز با شیطنت برق می‌زد.


بعد، با یه جرقه یهویی، به سمت اسکای برگشت، چهره‌اش مشکوک بود.


«آقای نابینا... تو تقلب کردی؟»

با چشمای ریز پرسید.


اسکای پلک زد، بعد به آرومی خندید.

«نه، تقلب نکردم»


«پس چطوری پیدام کردی؟»


رایان قیافه گرفت و دستاشو روی سینه‌اش گره کرد.


«این دفعه یه جای جدید قایم شده بودم!»


اسکای خندید.


«چون پشت اون ستون قایم شدی»

گفت و به سمتش اشاره کرد.

«اون بلنده، اما به اندازه کافی پهن نیست که قایمت کنه»


رایان لباشو آویزون کرد، دست‌هاش هنوز گره کرده بود.

«اما تو همیشه منو خیلی سریع منو پیدا می‌کنی...»


اسکای با یه لبخند ملایم به عقب تکیه داد.

«ناراحت نباش، کوچولو. دفعه بعدی بیشتر زمان می‌ذارم تا پیدات کنم. باشه؟»


رایان سرشو بالا آورد، امید صورتشو روشن کرد.

«قول می‌دی؟»


اسکای لبخند زد و سرشو تکون داد.

«قول می‌دم»


رایان لبخند زد، معلوم بود که خیلی ذوق کرده.

برای یه لحظه اونجا نشست، یه کم بالا و پایین پرید، هیجان هنوز توی وجودش در جریان بود.


بعد، یهو از جاش پرید.

«خب! حالا تو قایم شو. رایان میاد پیدات می‌کنه!»


اسکای یه خنده‌ی آروم کرد، اما وقتی به چهره مشتاق رایان نگاه کرد، آروم نفسشو بیرون داد و با یه لبخند خسته به نیمکت تکیه داد.


«چطوره اول یه کم استراحت کنیم؟»


به آرومی گفت، صداش آروم و کمی بریده‌بریده بود.


«فقط یه استراحت کوچیک، باشه؟»


قدم‌های رایان کند شد. با کمی گیجی به اسکای نگاه کرد، بعد، آروم به سمت نیمکت برگشت.


«باشه...»


زیر لب گفت و دوباره کنار اسکای نشست.


پاهاشو عقب و جلو می‌کرد، اما هیجانش کم‌تر شده بود و جاش رو سکوت و یه قیافه گرفته‌ی بامزه گرفته بود.


اسکای از گوشه چشم بهش نگاه کرد، بعد یه آه کوچیک کشید.

کاملاً به سمتش برگشت و روی یه زانو خم شد.

«هی...»

به آرومی گفت، سرشو کج کرد تا نگاه رایان رو به دست بیاره.

«ناراحتی چون گفتم استراحت کنیم؟»


رایان جواب نداد. انگشتای کوچیکش با لبه‌ی پیراهنش بازی می‌کردن و چشماش به زمین دوخته شده بود.


اسکای دستشو دراز کرد، به آرومی گونه‌هاشو توی دستش گرفت و صورتشو بالا آورد. به جلو خم شد و یه بوسه‌ی نرم روی موهای رایان گذاشت. بعد، روی پیشونیش...دماغش... گونه‌هاش... پشت سر هم بوسه‌های ریز روی صورتش نشوند.


رایان سعی کرد جلوی خنده‌اش رو بگیره، اما خیلی زود، اخم آرومش به خنده‌های ریزریز تبدیل شد.


اسکای لبخند زد و ادامه داد و مطمئن شد که هر قسمت از صورت کوچیکش رو می‌بوسه، تا وقتی که رایان با صدای بلندی خندید و دستاشو دور گردن اسکای حلقه کرد.


وقتی خنده‌هاشون آروم شد، اسکای توی گوشش زمزمه کرد.

«ناراحت نباش، کوچولو. قول می‌دم زود دوباره بازی کنیم. فقط به یه استراحت کوچولو نیاز دارم، باشه؟»


رایان سرشو بالا آورد و متفکرانه کج کرد.


بعد، با یه لبخند شیطون کوچیک گفت:

«شما دارین پیر می‌شین، آقای نابینا»


اسکای پلک زد و جا خورد.


«پیر؟»

با چشمای گرد تکرار کرد.


«ببخشید...من پیر نشدم! من فقط ۲۶ سالمه!»


رایان دستشو جلوی دهنش گرفت و ریزریز خندید، معلوم بود که حسابی داره لذت می‌بره.


«معلم گفته وقتی آدما پیر می‌شن، زود خسته می‌شن»


انگشت اشاره‌شو به سمتش گرفت.


«و شما امروز خیلی زود خسته شدین»


دهن اسکای از تعجب باز موند.


«خیلی سریع؟»


با ناباوری گفت.


«ما یه ساعت تموم داشتیم می‌دویدیم!»


رایان دوباره خندید، چشماش برق می‌زد.


«حالا دیگه براچی می‌خندی؟»

اسکای پرسید، هنوزم قیافه‌اش گرفته بود.


«چون همین الان دارین مثل یه مرد پیر رفتار می‌کنین!»

رایان اذیتش کرد.


«هی! به من نگو پیرمرد!»

اسکای اعتراض کرد.


«من اونقدرا هم پیر نیستم. فقط ۲۶ سالمه»

این بار آروم‌تر تکرار کرد.


رایان ریزریز خندید و به جلو خم شد تا یه بوسه نرم روی گونه‌اش بذاره.

«ناراحت نباش، آقای نابینا»


با شیرینی گفت.

«شما اونقدرا هم پیر نیستین»


اسکای یه ابروشو بالا برد و سعی کرد جلوی خنده‌اش رو بگیره.

«اونقدرا هم پیر نیستم؟»


رایان با بی‌گناهی شونه‌هاشو بالا انداخت.

«یه کم پیر. اما نه خیلی زیاد»


اسکای بهش خیره شد، وانمود می‌کرد که خیلی از این حرف دلش شکسته.

«باورنکردنیه!»


رایان فقط بیشتر خندید و دستشو گذاشت روی دلش.


اسکای به شوخی نفسشو بیرون داد، بازوشو گرفت و به خودش نزدیک‌ترش کرد.


«تو شیطونی. حالا می‌فهمم این زبون درازی هات به کی رفته»

گفت و شروع کرد به قلقلک دادن شکم رایان.


رایان با صدای بلند از خنده ریسه می‌رفت و توی بغلش وول می‌خورد.

اسکای اونو محکم توی بغلش کشید.

هر دوشون می‌خندیدن و کاملاً توی اون لحظه غرق شده بودن.

اسکای محکم بغلش کرده بود، قلبش گرم بود و نمی‌خواست این لحظه رو از دست بده.

سرشو به سمت آسمون بالا گرفت.


'خواهش می‌کنم... بذار اون مال من باشه. وگرنه... من دووم نمیام'


اون فقط به ابرها نگاه نمی‌کرد، داشت التماس می‌کرد.

شاید این بار خدا صداشو بشنوه. شاید، فقط یه بار...


رایان یکدفعه از بغلش بیرون اومد، چشماش از شیطنت برق می‌زد. بدون اخطار، گونه اسکای رو بوسید و از جاش پرید.


«اگه می‌تونی منو بگیر، پیر مرد!»

با شادی فریاد زد و فرار کرد.


اسکای پلک زد، برای یه لحظه جا خورد.

«تو-! ... وروجک دردسر ساز!»


با خنده از روی نیمکت پرید و دنبالش دوید.


«می‌کشمت!»

با شوخی داد زد و دنبالش دوید.


صدای خنده‌ رایان، همونطور که پشت ستون‌ها و از روی نیمکت‌ها می‌دوید، پشت بوم رو پر کرده بود. پاهای کوچیکش با تمام سرعت حرکت می‌کردن. اسکای هم با قدم‌های آروم اما ثابت دنبالش می‌کرد.


«قراره بگیرمت، شیطون کوچولو!»


اونم می‌خندید، نفسش بریده بود اما خوشحال بود.

همونطور که رایان از کنار نیمکت می‌دوید، اسکای بالاخره گرفتش، توی بغلش بلندش کرد و توی هوا چرخوندش.


«گرفتمت!»


خنده‌ی رایان مثل موسیقی توی فضا پخش می‌شد. خنده‌هاشون با هم یکی شد، صدایی که می‌تونست هر قلبی رو ذوب کنه.


بالاخره، اسکای به آرومی اونو پایین گذاشت، کمی خم شد و با یه لبخند مغرور گفت:

«دیدی؟ تو کمترین زمان ممکن گرفتمت. بهت که گفتم من پیر نيستم!»


رایان با برق شیطون توی چشماش سرشو بالا آورد.

«ولی هنوز مثل پیر مردا غر می‌زنی»


اذیتش کرد، بعد با یه خنده‌ی از ته دل دوباره دوید.


اسکای با خنده از سر کلافگی، صاف وایساد و سرشو تکون داد.

«دست‌بردار نیستی، نه؟»


دوباره شروع به دويدن کرد.


پشت‌بوم که زمانی ساکت و آروم بود، حالا با صدای خنده‌ی اونا می‌رقصید.


ابرهای سیاه همچنان توی آسمون جمع می‌شدن، اما پایین، یه پدر و یه پسر، بی‌خبر از پیوندی که اونا رو به هم وصل می‌کرد، بازی می‌کردن، می‌خندیدن و آسمون رو از شادی‌ای پر می‌کردن که فقط عشق می‌تونست بسازتش.

________________________

نانی توی اتاق کارش بود و پرونده‌ی یه بیمار رو بررسی می‌کرد. نگاهی به ساعت انداخت و یکدفعه، ذهنش رفت پیش رایان. بیشتر از دو ساعت بود که رایان رو پیش اسکای گذاشته بود. سینه‌اش سفت شد.

بدون معطلی پرونده رو بست، موبایلش رو برداشت و با عجله از اتاق بیرون رفت. اول اتاق آنکال رو بررسی کرد، هیچ اثری از رایان یا اسکای نبود. بعد سالن استراحت پرستارها...بازم خبری نبود. به کافه تریا رفت. بیرون بیمارستان رو چک کرد.


اما...


هیچی.


وحشت توی سینه‌اش شروع به بالا اومدن کرد. ضربان قلبش تند شد. با عجله به سمت پیشخوان برگشت، درست همون جایی که آخرین بار اونا رو باهم دیده بود.

اما راهرو خالی بود و هیچ اثری از اونا نبود.

قلبش ریخت پایین. نفسش تند شد، به آرومی چرخید و به امید اینکه شاید فقط اونا رو ندیده باشه، دوباره راهرو رو از نظر گذروند.


ولی اونا واقعا هیچ جا نبودن.


سینه‌اش سفت شد.


درست وقتی داشت برمی‌گشت، صدایی آروم از پشت سرش بلند شد.

«دکتر نانی؟ چی شده؟»


می پرسید، متوجه چهره‌ی وحشت‌زده‌اش شده بود.


نانی چرخید، چشماش گرد شده بود و وحشت از صداش می‌بارید.

«تو... تو می‌دونی رایان کجاست؟»


نفس‌نفس می‌زد.

«همه جا رو گشتم. پیداش نمی‌کنم»


می پلک زد، بعد با احتیاط گفت:

«فکر کنم... شنیدم دکتر اسکای گفت می‌رن پشت‌بوم. انگار راجع به قایم موشک حرف می‌زدن؟»


«پشت‌بوم؟»

با صدایی بریده‌بریده تکرار کرد.


می سرشو تکون داد.

«بله»


یه نفس تند از لب‌های نانی بیرون اومد.


با عجله، همین‌طور که داشت می‌چرخید گفت:

«ممنون»


به سمت آسانسور دوید، اما در حال استفاده بود.

فکش رو محکم فشار داد. نمی‌تونست صبر کنه.

بدون معطلی، به سمت پله‌ها دوید، طبقه به طبقه بالا رفت، نفس‌هاش سنگین‌تر می‌شد و قلبش پشت سرهم می‌کوبید.

وقتی بالاخره، نفس‌نفس‌زنان و خسته به پشت‌بوم رسید، خشکش زد.


اونا اونجا بودن، اسکای و رایان، در حال خندیدن... رایان داشت دنبال اسکای می‌کرد، سعی داشت بگیردش. اسکای آروم می‌دوید، فقط به اندازه‌ای که بازی رو سرگرم‌کننده نگه داره. رایان اونقدر بلند می‌خندید که خنده‌های ریزش روی دیوارهای پشت‌بوم می‌پیچید.

خنده‌ی اسکای به خنده‌ی اون اضافه شد، آروم و پر از شادی.

صدای اونا توی هوای آزاد می‌پیچید.


نانی بی‌حرکت با چشمای گرد شده وایساده بود.

قطرهای اشک آروم آروم توی چشماش جمع شد.

تا حالا رایان رو انقدر خوشحال ندیده بود...

حتی با فورث هم نه.

نه اینطوری.

نه با این همه برق توی چشماش.

نه با این همه آزادی توی خنده‌هاش.

و این...

این قلب نانی رو چنگ می‌زد.


اسکای.


از بین همه آدما... اون باید اسکای می‌بود.


و بعد، ترس اومد.


اون حس تهوع‌آور توی دلش...


اونم یه روزی همینجوری می‌خندید. یه روزی با اسکای اینجوری لبخند می‌زد.


و اسکای... نابودش کرد.


ترکش کرد.


درهم‌ شکوندش.


هر دلیلی برای خنده و لبخند رو ازش گرفت.


اگه...اگه با رایان هم همین کارو می‌کرد...؟


نانی می‌تونست هر دردی رو تحمل کنه.


میتونست در مقابل هر چیزی دووم بیاره.


اما دیدن گریه‌ی پسرش به خاطر اون مرد؟


نه.


از این یکی جون سالم به در نمی‌برد.


غرقِ فکر بود که رایان متوجهش شد و به سمتش دوید.


«بابا!»


رایان لبخند زد و به پای نانی چسبید.


صدای رایان، نانی رو به زمان حال برگردوند.

به پایین نگاه کرد و به آرومی لبخند زد.

اسکای هم حالا متوجه‌ش شده بود و آروم به سمتشون می‌اومد.


نانی خم شد و موهای رایان رو بوسید.

«خوش گذشت، عزیزم؟»


رایان با ذوق سرشو تکون داد.

«بله، بابا! رایان بازی کردن با آقای نابینا رو دوست داره!»


نانی نگاهی به اسکای انداخت که داشت به این حرف لبخند می‌زد. بعد دوباره به پسرش نگاه کرد.

«خوشحالم که بهت خوش‌گذشته. ولی دیگه وقتشه برگرديم، عزیزم. بیا قبل از اینکه بارون شروع بشه بریم خونه»


لبخند رایان محو شد و گوشه لب‌هاش به پایین خم شد.


نانی بلافاصله متوجه‌ش شد.

«چی شده، عزیزم؟»


رایان به پایین نگاه کرد و زیر لب گفت:

«رایان می‌خواد بیشتر بازی کنه...»


نانی بهش نگاه کرد و به آرومی موهاشو کنار زد.

«نه، عزیزم... تو الان بیشتر از دو ساعته داری بازی می‌کنی»

به آرومی گفت.

«پاهای کوچولوت از این همه دویدن درد می‌گیره»


رایان بیشتر اخم کرد، شونه‌هاش افتاده شد.

«اما رایان می‌خواد بازی کنه... رایان هنوز نمی‌خواد بره خونه»


نانی آهی کشید.


به چشمای غمگین پسرش نگاه کرد، همون چشمایی که یه زمانی باعث شده بودن به قصه‌های قبل از خواب، بستنی‌های اضافی و شهربازی رفتن یهویی توی روزهای شلوغ بله بگه.

در برابر اون چشما بی‌دفاع بود.

همیشه وقتی پای رایان در میون بود، بی‌دفاع می‌شد.


«خیلی خب،»

بالاخره گفت.

«اما فقط نیم ساعت دیگه، باشه؟ بعدش می‌ریم خونه»

Report Page