Chap 14

Chap 14


نور خورشید از لابه‌لای پرده‌ها به داخل اتاق نشیمن می‌تابید. اسکای توی خواب جابه‌جا شد، بعد، به آرومی چشماشو باز کرد. تموم بدنش درد می‌کرد و سرش اونقدر تیر می‌کشید که انگار می‌خواست هر لحظه منفجر بشه. حس می‌کرد تو یه مسابقه کشتی شرکت کرده و بدجوری ضربه فنی شده.

زیر لب نالید و سرشو گرفت. در حالی که هر عضله‌ی بدنش از درد فریاد می‌کشید، آروم نشست.

همچنان با یه دست سرشو گرفته بود که بلند شد و یه قدم آهسته و لرزون برداشت. بعد قدم بعدی رو برداشت و یهو پاش به چیزی گیر کرد و با مخ اومد رو زمین.


«آاخ... لعنت!»


دوباره غرغر کرد و به زمینی که زیر پاش بود خیره شد. اون موقع بود که تازه متوجه شد چی باعث افتادنش شده؛ مارک.

مارک با نصف بدنش روی زمین ولو شده بود و نصف دیگه‌اش روی کاناپه بود. روی همون کاناپه، میلک مچاله شده بود و خوابیده بود. کنار مارک هم وین نشسته بود، سرش خم شده بود و خواب بود.

اسکای آهی کشید.

بعد، خاطرات شب قبل مثل یه فیلم توی ذهنش پخش شد. همشون تا جایی نوشیده بودن که دیگه از حال رفته بودن.

اسکای سعی کرده بود بیدارشون کنه که برن خونه، اما هیچ‌کدوم تکون نخورده بودن. آخرش بی‌خیال شد و خودشم روی کاناپه خوابش برد. حالا، کل بدنش انگار توی جهنم بود.


آروم از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت. وارد اتاق که شد، یه حوله برداشت و به سمت حمام رفت. دمای آب رو روی حالت معمولی تنظیم کرد و زیر دوش رفت. همون لحظه که آب گرم روی بدنش ریخت، یه نفس راحت از لب‌هاش بیرون اومد.

عضلات سفتش کم‌کم شل شدن و اون کوفتگی چسبیده به تنش، شروع به آب شدن کرد. برای چند دقیقه فقط زیر دوش ایستاده بود و اجازه می‌داد آب، درد کمر، پاها و سرشو بشوره و با خودش ببره. انگار داشت خستگی دیروز رو هم با خودش می‌برد.


بیست دقیقه بعد، با یه حوله دور کمرش، از حمام بیرون اومد. به سمت کمدش رفت و یه پیراهن کرم‌رنگ و شلوار طوسی انتخاب کرد. تند لباس پوشید و دکمه‌هاش رو به راحتی بست.

یه ربع بعد، کاملاً آماده‌ به اتاق نشیمن برگشت.

مارک، وین و میلک هنوز غرق خواب بودن.

اسکای بیدارشون نکرد. روی نوک پا به سمت میز قهوه‌خوری رفت، مراقب بود سروصدا نکنه. دستشو به سمت موبایلش دراز کرد. اما درست وقتی که خواست برگرده و بره، دستی بازوش رو گرفت.

اسکای خشکش زد.

برگشت و میلک رو دید که حالا صاف نشسته بود و چشم‌هاشو می‌مالید.


« بیدار شدی؟»


میلک خمیازه ای کشید، بعد نگاهش کرد و بی مقدمه گفت:

«اگه واقعاً می‌خوای نانی رو برگردونی، باید روشای دیگه‌ای رو امتحان کنی»


اسکای پلک زد و چشماش گرد شد.

«چی؟»


میلک فقط ابروهاشو بالا انداخت.

«مگه تموم شب خوابشو نمی‌دیدی؟»


اسکای سرشو تکون داد و زیر لب گفت:

«نه، احمق»


میلک خندید.

«ولی جدی میگم. التماس کردن به نانی که به حرفات گوش بده، درخواست یه شانس دوباره، گریه کردن جلوش... هیچ‌کدوم از اینا جواب نمی‌ده»


اسکای چشماشو چرخوند.

«پس لطفاً منو روشن کن، خانم میلک. چون شما ظاهراً مدرک حل مشکلات عاطفی داری، مطمئنم هیچ‌کس بهتر از تو نمی‌تونه نصیحتم کنه»


میلک آروم به بازوش زد.

«خفه شو!»


بعد ادامه داد:

«فقط سعی کن یه کم ازش فاصله بگیری. نه خیلی زیاد، اما به اندازه کافی. دور و برش باش. بذار ببینتت، ولی حرف نزن. اگه به کمکت نیاز داشت، کمکش کن، ولی هیچی نگو. وقتی حرف زدن و درخواست کردنو تموم کنی، ممکنه کلافه بشه... یا شاید کنجکاو بشه. و اون موقع ممکنه خودش شروع به حرف زدن کنه»


اسکای ساکت شد و به فکر فرو رفت.


میلک با آرنج بهش زد.

«فهمیدی چی گفتم؟»


اسکای به آرومی اعتراف کرد:

«برام سخته وقتی جلومه سکوت کنم»


«ولی... سعی می‌کنم. اگه این کار باعث می‌شه خودش باهام حرف بزنه... پس انجامش می‌دم»

توی صداش درد آرومی بود.


میلک با یه لبخند اطمینان‌بخش، دستشو روی شونه‌ی اسکای گذاشت.

«مطمئنم می‌تونی»


اسکای به چشماش نگاه کرد و بعد سرشو تکون داد.

«ممنون»


بعد، با نگاهی به ساعتش اضافه کرد:

«من دیگه باید برم. دیرم میشه»


میلک زیر لب خداحافظی کرد و اسکای چرخید تا از خونه بیرون بره.

به سمت پارکینگ رفت، قفل ماشینشو باز کرد و روی صندلی راننده نشست.

چشماش برای چند ثانیه طولانی روی فرمون ماشین خیره موند. حرفای میلک توی ذهنش تکرار شد.

'شاید حق با اون باشه. شاید هرچقدر بیشتر اصرار کنم... نانی بیشتر ازم دور بشه. باید یه راه دیگه رو امتحان کنم'

زیر لب با خودش زمزمه کرد، بعد ماشینو روشن کرد و راه افتاد.

________________________

اسکای جلوی بیمارستان نگه داشت. از ماشین پیاده شد، نفس عمیقی کشید و وارد بیمارستان شد. بدون اینکه اطرافشو نگاه کنه، مستقیم به سمت اتاق تعویض لباس رفت.

درو که باز کرد، اتاق خالی بود. به سمت کمدش رفت، لباس‌های کارش رو برداشت و برای عوض کردن به سمت حمام رفت.

یه دقیقه بعد، با لباس‌های جدیدش، همینطور که مرتبشون می‌کرد از حمام بیرون اومد.

اما یهو سر جاش خشکش زد.

نانی وسط اتاق وایساده بود. نفسش بند اومد و ضربان قلبش به سرعت بالا رفت.

نگاهشون برای لحظه‌ای به هم گره خورد و همون لحظه نفس نانی هم بند اومد. اما سریع خودشو جمع‌وجور کرد، ارتباط چشمی رو قطع کرد و به سمت کمدش برگشت.

اسکای یه ثانیه سر جاش خشکش زد، تمام اعصابش داشت باهاش می‌جنگید.

همون موقع، حرفای میلک توی ذهنش تکرار شد.


'نزدیک بمون، ولی حرف نزن. کمک کن، ولی دنبالش نرو...'


اسکای آروم نفسشو بیرون داد، خودشو مجبور کرد که خونسردیشو حفظ کنه و به سمت کمدش رفت تا لباس‌هاشو داخلش بذاره.

خوشبختانه، یا شایدم نه، کمد اونا درست کنار هم بود. وقتی اسکای جلوی کمدش ایستاد، به زور یه سانتی متر بین شونه‌هاشون فاصله بود. اونقدر به هم نزدیک بودن که صدای نفس‌های همدیگه رو می‌شنیدن.

نانی مشتش رو گره کرد. قلب اسکای دیوونه‌وار می‌کوبید، توی سینه‌اش غوغایی به پا شده بود و برای یه لحظه ترسید که نانی هم صداشو بشنوه.

بعد، بدون هیچ حرفی، نانی لباس‌هاشو برداشت، تند به سمت حمام رفت و درو پشت سرش بست.

فقط اون لحظه بود که اسکای بالاخره نفس حبس‌شده‌اش رو بیرون داد. به کمدش تکیه داد، چشم‌هاش به دری بود که نانی تازه رفته بود توش.


'اگه این وضع ادامه پیدا کنه... یه روزی قلبم از تو سینه‌ام درمیاد'

زیر لب با خودش زمزمه کرد.

چشماشو بست و نفس عمیقی کشید، بعد، آروم بازشون کرد. کت پزشکی‌اش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت، حتی یه بارم پشت سرشو نگاه نکرد. در پشت سرش با صدای تق بسته شد.

....

داخل اتاق تعویض لباس، در حمام دوباره باز شد و نانی بیرون اومد. با دقت اطراف رو نگاه کرد، اما اسکای از اونجا رفته بود.

نفسی که حتی متوجه نشده بود حبس کرده، از سینه‌اش بیرون اومد.

روی نیمکت نشست و دستشو به صورتش فشار داد.


'لعنتی! نمی‌خوام هر روز قیافه‌شو ببینم'

زیر لب با صدای خسته‌ و کلافه ای غر زد.


چشماشو بست، افکارش توی سرش می‌پیچید.

'باید یه شغل دیگه پیدا کنم؟ شاید یه بیمارستان دیگه... جایی که به اندازه کافی دور باشه تا دیگه اونو نبینم'


این فکر توی سرش پیچید، اما قبل از اینکه توی ذهنش جا بگیره، یه چیزی توی وجودش شعله‌ور شد.


چشماش باز شد، حالا سردتر از قبل بود.

'نه. چرا من برم؟'


یه خنده‌ی تلخ از لب‌هاش پرید.

'اگه قرار باشه کسی بره، اونه، نه من'


زیر لب با خودش زمزمه کرد.

'اون باید یه شغل دیگه پیدا کنه'


فکش رو محکم فشار داد.


یه ثانیه گذشت. بعد، حالتش جدی‌تر شد.


«و من مطمئن می‌شم که این کارو بکنه»

مشتشو گره کرد و فکش سفت شد.


بعد از اینکه چند ثانیه دیگه اونجا نشست، بلند شد و لباس‌هاشو توی کمد انداخت، درشو محکم بست و از اتاق بیرون رفت.

__________________________


اسکای وسط دور صبحگاهی‌اش بود. اون تا الان پونزده تا از مریضا رو ویزیت کرده بود و حالا تموم بدنش درد می‌کرد. پاهاش ازبس از این اتاق به اون اتاق رفته بود، کوفته شده بود.

کمرش از دو ساعت صاف وایسادن داد می‌زد و سرش تیر می‌کشید. با این حال، داشت آخرین بیمار اون دور رو هم ویزیت می‌کرد.


«خوب آب و غذا بخور و یادت نره داروهاتو سر وقت بخوری، باشه؟ پرستارا رو هم اذیت نکن»

به آرومی به زن حدوداً چهل ساله‌ای گفت.


زن آروم خندید.

«چشم، دکتر»


اسکای لبخند زد.

«خوبه. مراقب خودت باش، فردا برمی‌گردم تا ببینم چقدر پیشرفت کردی»


زن سرشو تکون داد.

«خداحافظ، آقای دکتر»


اسکای لبخند کوچیکی بهش زد و از اتاق بیرون رفت.

به سمت پیشخوان نزدیک رفت، بهش تکیه داد تا یه نفسی تازه کنه.


«به این زودی خسته شدی، آقای دکتر؟»

صدای شوخ‌طبعی از پشت سرش به گوش رسید.


اسکای برگشت و پرستاری رو دید که روی صندلی نزدیکی نشسته بود و لبخند می‌زد.


قبل از اینکه بتونه جواب بده، یه پرستار دیگه وسط حرفش پرید.

«با دکتر اسکای شوخی نکن، مِی»


اسکای یه خنده‌ی آروم کرد و پشت گردنشو مالید.

«تا حالا تو زندگیم اینقدر خسته نشده بودم. این ویزیت‌ها دارن منو از پا درمیارن. راه رفتن از این اتاق به اون اتاق واقعاً نفس‌گیره»


پرستار مَرد خندید.

«نگران نباشید، آقای دکتر. این اولین روز کاری واقعی شماست. البته نه به صورت رسمی، ولی خب. به خودتون زمان بدید. کم کم عادت می‌کنید»


اسکای لبخند کمرنگی زد.

«هوم. شاید»


بعد، آروم پرسید:

«اسم شما چیه؟»


قبل از اینکه پرستار مرد بتونه جواب بده، دختر سریع گفت:

«من مِی هستم. اون هم کریته»


اسکای در تأیید سرشو تکون داد و اون دوتا درباره یه موضوع دیگه شروع به صحبت کردن.

اما اسکای نگاهش به سمت راهرو کشیده شد.


و بعد، اونو دید.


نانی.


در حال لبخند زدن.


نفس اسکای توی گلوش گیر کرد.


همون لبخندی که یه زمانی خونه‌اش بود...


همون لبخندی که یه روز قسم خورده بود برای محافظت ازش هر کاری می‌کنه.


لبخندی که خودش نابودش کرده بود.


قبل از اینکه بتونه جلوی خودشو بگیره، اشک‌هاش توی چشم‌هاش جمع شد.

نانی فقط لبخند نمی‌زد، داشت می‌خندید. صدای خنده‌اش توی راهرو پیچید و قلب اسکای از شنیدن دوباره‌ش درد گرفت.


اون صدا...دوست‌داشتنی‌ترین صدای دنیاش بود.


توی اون لحظه غرق شده بود که صدای می اونو به خودش آورد.

«آخی... چقدر بامزه‌ان»


اسکای پلک زد و درست نگاه کرد.

نانی تنها نبود. رایان هم باهاش بود. داشتن بازی می‌کردن.

رایان می‌دوید، پشت ستون‌ها قایم می‌شد و وقتی نانی دنبالش می‌کرد، ریزریز می‌خندید. خنده‌هاشون توی راهرو می‌پیچید و مثل موسیقی توی هوا می‌رقصید.

اسکای فقط همونجا وایساده بود و بی‌صدا تماشا می‌کرد، چشماش از اشک‌های نریخته برق می‌زد و لب‌هاش با یه لبخند کمرنگ پر از درد آروم خم شده بود.

کریت کمی جلوتر رفت و آروم گفت:

«دکتر هیرانکیت فقط وقتی کنار پسرش یا دکتر فورثه اینجوری لبخند می‌زنه»


می سرشو تکون داد، چشم‌هاش پر از گرما بود.

«آره... وقتی اینجوری لبخند می‌زنه، فوق‌العاده زیبا می‌شه»


اسکای غرقِ فکر، به دو نیمه‌ی دنیای خودش خیره شده بود، که می‌خندیدن، بازی می‌کردن و از خوشحالی می‌درخشیدن. این زیباترین صحنه‌ای بود که تا حالا دیده بود. حتی پلک هم نزد، می‌ترسید اگه این کارو بکنه، اون لحظه از جلوی چشماش محو بشه.


کریت بالاخره متوجه شد.

«دکتر اسکای؟ حالتون خوبه؟»


اسکای به خودش اومد و سریع به سمتش برگشت.


«آ-آره. خوبم»

صداش دودل و آروم بود.


می آروم خندید.

«اون فقط مثل ما داره اون پدر و پسر و تحسین می‌کنه. مزاحمش نشو، کریت»


اسکای لبخند کمرنگی زد.


بعد، یه کشش کوچیک روی پاهاش احساس کرد.


به پایین نگاه کرد.


رایان.


به پاش چسبیده بود، ریز ریز می‌خندید و پشتش قایم شده بود.

اسکای خواست حرفی بزنه که نانی با صدایی که از خنده بریده‌بریده شده بود، صداش زد:

«رایان...وایسا»


اسکای سرشو بالا آورد و نانی رو دید که درست روبروش وایساده بود.


لبخند نانی به محض دیدن اسکای محو شد.


هر دو خشکشون زد.


صدای راهرو توی سکوت عجیبی محو شد.

بیمارستان اطرافشون تار شد. فقط اون دو نفر بودن که بی‌حرکت ایستاده بودن و نگاهشون به هم قفل شده بود، انگار زمان فراموش کرده بود به جلو حرکت کنه.

نفس اسکای توی گلوش گیر کرده بود.

انتظار اینو نداشت.

انتظار نداشت که دیدن نانی که لبخند می‌زنه و خوشحاله، و بعد ساکت شدنش با دیدن اون، هوا رو از ریه‌هاش بیرون بکشه.

نگاه نانی لرزید، بعد، دوباره تیرگی به چشماش برگشت. تند و غیرقابل‌خوندن. گرمای لحظات قبل از صورتش ناپدید شد و جاش رو یه دیوار بلند گرفت که اسکای نمی‌تونست ازش رد شه.

هیچ کدومشون حرفی نمی‌زدن. فقط به هم خیره شده بودن.

سکوت انقدر طولانی و سنگین شد، که حتی می و کریت هم ساکت شده بودن و با نگاه‌های گیج به همدیگه نگاه می‌کردن.


رایان نگاهشو بین اسکای و نانی می‌چرخوند، چشماش از کنجکاوی گرد شده بود.


و بعد، طلسم رو شکست.


«آقای نابینا!»


صدای شاد رایان توی راهرو پیچید و سکوت رو مثل یه شیشه شکست.


هر دو مرد پلک زدن و به لحظه حال برگشتن.


«ب-بله؟»

اسکای با لکنت گفت، چشماشو به پسر کوچیک کنار پاش انداخت.


نانی اولین کسی بود که نگاهشو دزدید، صداش آروم اما محکم بود.

«رایان، بیا اینجا»


رایان مکث کرد، بعد آروم به سمت پدرش رفت.


نانی جلوش خم شد.

«خیلی خب عزیزم، فعلاً وقت بازی تمومه»


نانی با ملایمت گفت.

«بابا باید برگرده سر کار. می‌برمت پیش پی. اون باهات بازی می‌کنه، باشه؟»


لبخند رایان کمرنگ شد.

سرشو پایین انداخت و با انگشت‌های کوچیکش بازی کرد.


ابروهای نانی تو هم رفت و آروم چونه‌اش رو بالا برد.

«چی شده عزیزم؟»


رایان مردد زیر لب زمزمه کرد:

«می‌شه با آقای نابینا بازی کنم؟ نمی‌خوام با پی بازی کنم»


نانی خشکش زد، نفس تو گلوش گیر کرد. نگاهش به اسکای افتاد که هنوز آروم پشت سرشون وایساده بود.

دوباره به رایان نگاه کرد و با ملایمت گفت:

«نه عزیزم... آقای نابینا هم کار داره. یادت رفته؟ اونم یه دکتره. سرش شلوغه. پی هر بازی‌ای که بخوای باهات می‌کنه، خب؟»


رایان بیشتر اخم کرد، شونه‌هاش افتاد و همچنان به زمین خیره بود.


«اما رایان می‌خواد با آقای نابینا بازی کنه...»

دوباره زیر لب گفت، صداش کوچیک و لجباز بود.


قبل از اینکه نانی بتونه چیزی بگه، بالاخره اسکای با صدای آرومی حرف زد.

«اشکالی نداره. الان سرم شلوغ نیست»


آروم گفت، چشماش روی رایان بود اما مشخص بود که با کی صحبت می‌کنه.


«من باهاش بازی می‌کنم. دوست دارم»


چشمای نانی به سمت اسکای چرخید، فکش سفت شد. اما وقتی دوباره به رایان نگاه کرد، قلبش درد گرفت.

اون هیچ‌وقت به رایان نه نمی‌گفت. همیشه به حرفش گوش می‌داد. نمی‌تونست ناراحتی پسرش رو ببینه.

اما اسکای؟

اجازه بده رایان با اسکای بازی کنه؟

نانی نمی‌تونست این کارو بکنه. ترس از اینکه رایان هم مثل خودش صدمه ببینه... خیلی زیاد بود.

نمی‌دونست چی باید بگه.


و بعد، رایان با چشمای گرد و امیدوار بهش نگاه کرد.

«لطفاً، بابا؟»


این خواهشِ آروم، اونو در هم شکست.

نانی نمی‌تونست در مقابلش نه بگه، پس بالاخره تسلیم شد.

«باشه. اما فقط یه کوچولو، باشه؟»


صورت رایان روشن شد.


«ممنون، بابا!»

گفت و یه بوسه روی گونه‌ی نانی گذاشت.


نانی لبخند زد و بالای سرش رو بوسید.


می و کریت با چشمای محبت‌آمیز بهشون نگاه می‌کردن.


قلب اسکای با دیدن موافقت نانی، پر از گرما شد.


رایان دوید و محکم پای اسکای رو بغل کرد.


اسکای خم شد و به آرومی موهاشو به هم ریخت.

«هی، کوچولو»


رایان ریزریز خندید.


نانی چند قدم اون طرف‌تر وایساده بود و اونا رو نگاه می‌کرد. سینه‌اش نامنظم بالا و پایین می‌رفت. دیدن اینکه پسرش به اسکای می‌چسبه، باهاش می‌خنده و بهش اعتماد می‌کنه... قلب نانی رو به شکل دیگه‌ای به درد می‌آورد.

ترس از اینکه اسکای به رایان صدمه بزنه... فقط عمیق و عمیق‌تر می‌شد.


یه قدم جلو رفت و کمی خم شد، صورت رایان رو توی دستاش گرفت.

«فعلا عزیزم. زود برمی‌گردم، باشه؟»


رایان خندید و سرشو تکون داد.


نانی پیشونیش رو بوسید و دوباره صاف وایساد.


چشماش به اسکای افتاد.


«مراقبش باش»

صداش سرد و دور بود.


قلب اسکای توی سینه‌اش تپید.

این اولین باری بود که نانی اول باهاش صحبت می‌کرد. حتی اگه کلمات سرد بودن... بازم برای اون همه‌چیز بود.


اسکای سرشو تکون داد، صداش آروم اما مطمئن بود.

«حتماً»


نانی برای آخرین بار به رایان نگاه کرد، بعد برگشت و ازشون دور شد.


اسکای اونو تا وقتی که توی راهرو ناپدید شد تماشا کرد.


وقتی نانی بالاخره از دید خارج شد، برگشت و به رایان نگاه کرد.

«امروز نرفتی مدرسه؟»


رایان خندید و با خوشحالی گفت:

«امروز شنبه‌ست! تعطیله»


اسکای لبخند زد.

«اوه، راست می‌گی»


رایان با یه لبخند خجالتی کوچیک بهش نگاه کرد.

«با من بازی می‌کنی، آقای نابینا؟»


«معلومه که بازی می‌کنم. چه بازی دوست داری؟»

رایان لبخند زد.

«قایم موشک!»


اسکای لبخند زد و به آرومی گونه‌هاشو توی دستش گرفت.

«باشه، هرچی تو بگی، همونو بازی می‌کنیم»


رایان با خوشحالی خندید.


می و کریت نزدیکشون ایستاده بودن و با محبت تماشاشون می‌کردن.


«دکتر اسکای،»

می به آرومی گفت.

«انگار رایان خیلی به شما نزدیکه»


اسکای لبخند زد و سرشو تکون داد.

«آره... همینطوره»


رایان با معصومیت گفت:

«رایان آقای نابینا رو به همون اندازه‌ای دوست داره که بابا رو دوست داره!»


قلب اسکای وایساد.

اشک توی چشماش درخشید و به جلو خم شد تا به آرومی موهای رایان رو ببوسه.


«آقای نابینا هم رایان رو به همون اندازه دوست داره که...»


صداش توی گلوش گیر کرد. یه بغض توی گلوش بالا اومد، اما به سختی قورتش داد و به زور یه لبخند آروم روی صورتش نشوند.


«آقای نابینا هم رایان رو خیلی دوست داره»

آروم گفت.


رایان لبخند زد و دستای کوچیکشو دور اسکای حلقه کرد.

اسکای محکم بغلش کرد و اونو به خودش چسبوند، انگار می‌ترسید ولش کنه. یه قطره اشک از گونه‌اش سرازیر شد، اما سریع با پشت دست پاکش کرد.


بعد، به آرومی عقب کشید و با یه حرکت موهای رایان رو بهم ریخت و گفت:

«بریم روی پشت‌بوم بازی کنیم؟»


رایان با هیجان دستاشو به هم زد.

«برییم!»


اسکای بلند شد و دست رایان رو گرفت.


دوتایی باهم دست تو دست به سمت آسانسور رفتن.


وقتی دور شدن، کریت به سمت می برگشت.

«به نظرت یه چیزی... مشکوک نیست؟»


می پلک زد.

«منظورت چیه؟»


«دکتر اسکای چطوری رایان رو انقدر خوب می‌شناسه؟ تازه نه اینکه فقط بشناسه، انقدر بهش نزدیکه! و دیدی دکتر نانی و دکتر اسکای چطوری به هم نگاه می‌کردن؟ اون نگاه... یه نگاه عادی نبود»


می برای یه لحظه فکر کرد، بعد آروم سرشو تکون داد.


«آره... حق با توئه. اونجوری که به هم نگاه می‌کردن... انگار سال‌هاست همدیگه رو می‌شناسن. اما در عین حال... انگار باهم غریبه‌ان»


کریت در تأیید هومی گفت.

«این سه نفر... یه حسی بینشون هست. انگار یچیزی بینشون بوده و... شکسته»


می برای یه لحظه ساکت شد، نگاهش به راهروی خالی خیره شد.

«آره... انگار هنوز دارن اون تیکه‌های شکسته رو با خودشون حمل می‌کنن. فقط امیدوارم راهی برای دوباره جمع کردنشون پیدا کنن»


«منم همینطور»

کریت آروم گفت.


نگاهی به ساعت انداخت.


«خب، برگردیم سر کار. بعداً در موردش حرف می‌زنیم»


«آره،»


می به آرومی گفت، نگاهش هنوز به راهرو بود.


«تا بعد...»


و با این حرف، هر دو به کارهای خودشون برگشتن و راهرو دوباره آروم‌آروم توی سکوت سنگینی فرو رفت.

Report Page