Chap 13

ویرایوث، روی صندلی چرخدار دفترش بیقرار اینور و اونور میچرخید. نگاهش خیره بود و توی افکارش غرق شده بود.
صدای تقهای به در اومد، اما حتی سرشو هم بالا نیاورد.
«بیا تو»
دستیار شخصیش با یه پرونده وارد شد.
اون سالها بود برای ویرایوث کار میکرد. براش اطلاعات جمع میکرد، آدمها رو زیر نظر میگرفت و حتی اگه کسی سد راهش میشد، اون مهره رو براش از بازی حذف میکرد.
اون وفادار بود.
کاملا وفادار.
دستیار بدون هیچ حرفی جلو رفت و پرونده رو روی میز، جلوی ویرایوث گذاشت.
ویرایوث بالاخره سرشو بالا آورد و پرونده رو باز کرد.
داخلش پر از عکس بود.
عکسهای جدید.
همهشون از اسکای بودن.
یه عکس از اسکای که داشت با مارک از دفتر وین بیرون میاومد. یکی دیگه، وقتی که داشت وارد یه کافه میشد. یه عکس دیگه ازش بود که داشت با مارک حرف میزد. یکی هم با یه بچه، بیرون همون کافه. یه عکس دیگه که اسکای جلوی یه مدرسه ایستاده بود. چندتای دیگه هم توی بیمارستان شهر بانکوک گرفته شده بود، بازم با همون بچه.
و بعد، آخرین عکس...
اسکای و نانی.
خیلی به هم نزدیک وایساده بودن.
نگاه ویرایوث روی اون عکس خشک شد. یه چیزی توی وجودش شکست. عکس رو چنگ زد، انگشتهاش مثل پنجه دورش حلقه شد و توی مشتش مچالهاش کرد.
با غرشی، پرونده رو از روی میز پرت کرد و کاغذها روی زمین پخش شدن.
«چرا انقدر به هم نزدیکن؟»
با صدایی آروم و پر از کینه گفت.
دستیارش که اصلا براش مهم نبود، با خونسردی پرونده رو از روی زمین جمع کرد و گوشهی میز گذاشت.
ویرایوث در حالی که بهش خیره شده بود، فکشو منقبض کرد.
«شروع کن، همه چی رو توضیح بده. اسکای چطور سر از راه اون عوضی درآورده؟ و چرا انقدر به هم نزدیک بودن؟ توی بیمارستان شهر بانکوک چیکار میکرده؟»
دستیار یه قدم جلو رفت. محتاط اما محکم، دو تا دستشو آروم روی لبهی میز گذاشت.
«قربان... اسکای رفته بود اونجا تا به دوستش که تصادف کرده بود سر بزنه»
«انتظار نداشت نانی رو ببینه. فقط... اتفاقی شد»
لحظهای مکث کرد و بعد اضافه کرد:
«و اونا به هم نزدیک نبودن، قربان. راستش... نانی بهش سیلی زد»
ویرایوث خشکش زد.
کلمات توی هوا معلق موندن.
بعد، آروم خندید.
یه صدای آروم و تلخ که پر از بیرحمی بود.
«بهش سیلی زده؟»
اینو تقریبا با ناباوری تکرار کرد. توی صندلیش لم داد، یه نیشخند بدجنس گوشهی لبش نشست.
«خوبه»
با چشمهایی تیره زیر لب زمزمه کرد.
«درست همونطور که انتظار داشتم... بعد از کاری که اسکای کرد، نانی به این راحتیا نمیبخشدش»
آروم نفسشو بیرون داد. شونههاش رها شدن، انگار که یه باری از روشون برداشته شده باشه.
«این یعنی هنوز وقت دارم. وقت دارم اسکای رو دوباره بکشم سمت خودم، تا بهش بفهمونم به کی تعلق داره»
دستیار تردید کرد، بعد آروم گفت:
«قربان... راستش...»
ویرایوث ابروشو بالا انداخت.
«چیه؟»
«اسکای توی بیمارستان شهر بانکوک مشغول به کار شده. امروز اولین روزش بود»
این کلمات مثل وزنه سنگین روی دلش افتادن. برای یه لحظه هیچ واکنشی نشون نداد. فقط به دستیارش خیره شد.
سکوت توی اتاق سنگین و خفهکننده بود.
بعد، آروم آروم حالت صورتش تغییر کرد. چشمهاش تنگ شد و لبهاش به خط باریکی تبدیل شد.
«و... نانی هم اونجا کار میکنه»
دستیار با احتیاط بیشتری ادامه داد.
«این یعنی اونا هر روز همدیگه رو میبینن. اگه اینطور ادامه پیدا کنه، ممکنه اسکای حقیقت رو بهش بگه. و اگه این کارو بکنه... این امکان وجود داره که نانی اونو ببخشه»
ویرایوث با خشم سریع از روی صندلیش پرید.
«اون عوضی!»
«همون موقع باید میکشتمش. فرصتشو داشتم. چرا این کارو نکردم؟»
به سمت میز برگشت.
دستاش مشت شده بود و نفسش نامنظم بود.
«میخوام اسکای از اون بیمارستان استعفا بده. برام مهم نیست چیکار میکنی؛ رشوه، تهدید... میخوام اینجا کار کنه. توی این بیمارستان. نه جای دیگه. و قطعا نه نزدیک اون عوضی»
به سمت مبل رفت و روش افتاد. نگاهش آروم توی اتاق چرخید، بعد بیرون از پنجرهی بلند شیشهای نشست.
«من اسکای رو بزرگ نکردم که راه خودشو انتخاب کنه. من اونو ساختم تا این بیمارستان، میراث منو به دوش بکشه. نصف عمرمو صرف ساختن این امپراطوری نکردم که با من بمیره. اون به اینجا تعلق داره. زیردست من. درست همونطور که من برنامهریزی کرده بودم»
صداش سنگین و قاطع بود.
دستیار ساکت موند و بعد، با تردید گفت:
«قربان... یه چیز دیگه هم هست که باید بدونید»
ویرایوث با نگاهی تیز بهش خیره شد.
«دیگه چیه؟»
دستیار کمی وول خورد و با اضطراب ادامه داد:
«قربان... نانی یه پسر داره»
چشمای ویرایوث تنگتر شد.
زمان توی اتاق متوقف شده.
با احتیاط ادامه داد:
«و... اسکای... پدرشه»
ویرایوث از جاش پرید.
«چیی؟»
از حرکت وایساد. برای یه لحظه طولانی و سنگین، همونطور خشکش زد. انگار کلمات رو نشنیده بود، یا شاید هم مغزش از پردازش اون حرفا ناتوان بود.
«... اسکای... یه پسر داره؟»
با صدای آروم و تقریباً ناباورانه تکرار کرد.
سکوت کشدار شد.
بعد، نفسش حبس شد.
سینهاش بالا اومد و موجی از خشم مثل سونامی تموم وجودشو دربرگرفت.
«نه»
سرشو تکون داد و زیر لب زمزمه کرد.
«نه. این امکان نداره...»
صورتش از خشم توهم رفت، یکدفعه با صدای بلندی دستشو روی میز کوبید. صدای شکستن چیزی توی اتاق پیچید. بعد، انگار که تسخیر شده باشه، با یه حرکت تموم وسایل روی میز رو پایین ریخت.
شیشه شکست و کاغذها توی هوا پرواز کردن.
دستیار از ترس به خودش لرزید.
صدای ویرایوث حالا زمخت و زمزمهمانند بود.
«اسکای میدونه؟»
«نه، قربان... دقیقاً نه. اما دو سه بار اون بچه رو دیده»
دستیار با احتیاط جواب داد.
«و... به نظر میاد ازش خوشش اومده»
سوراخهای بینی ویرایوث گشاد شد. نفسش مثل گاو نری بود که آمادهی حمله شده.
«میدونه اون پسر، بچه نانیه؟»
«بله، قربان. اینو میدونه. و... مشکوکه که اون بچه، ممکنه مال خودش باشه. اما هنوز سعی نکرده مطمئن بشه. هنوز نه»
ویرایوث، در حالی که خونش به جوش اومده بود و نفسش نامنظم بود همونجا وایساد. مشتهای گرهکردهاش کنار بدنش میلرزید و بند انگشتهاش سفید شده بودن. برای یه لحظه، به نظر میرسید دوباره قراره از کوره در بره، اما یهو، یه چیزی تغییر کرد.
شونههاش کمی افتاد.
نفسشو بیرون داد.
آرامش خطرناکی جای اون خشم رو گرفت.
آروم به سمت پنجره رفت. نورهای شهر به آرومی توی شیشه منعکس میشدن. وقتی بالاخره حرف زد، صداش سرد و حسابشده بود.
«از اون بچه استفاده کن»
هر کلمه رو با دقت به زبون آورد.
«ازش به عنوان اهرم فشار استفاده کن و اسکای رو بکشون اینجا»
برنگشت که بهش نگاه کنه، همونطوری ادامه داد.
«برام مهم نیست که اسکای میدونه اون بچه مال خودشه یا نه. همین که میدونه پسر نانیه کافیه. به خاطر اون، زیر بار میره»
یه لبخند شیطانی گوشهی لبش نشست. لبخندی که به چشماش نمیرسید.
صدای دستیار کمی میلرزید.
«قربان... ولی اون بچه خیلی کوچیکه. فکر نمیکنم...»
ویرایوث حرفشو قطع کرد و از کوره در رفت.
«من نظر تو رو نخواستم. گفتم از اون بچه استفاده کن. به درک که کوچیکه. من اسکای رو اینجا میخوام. زیردست خودم. این تنها چیزیه که مهمه»
برگشت، چشماش مثل خنجر تیز بود.
«متوجهی؟»
«بله قربان»
دستیار آروم گفت.
«دو هفته وقت داری»
ویرایوث تهدید کرد.
«تا دو هفته، اسکای رو توی این بیمارستان میخوام. اگه نه... خودت میدونی چی میشه»
دستیار آب دهنش رو قورت داد و نفسش حبس شد.
«متوجه شدم، قربان»
«خوبه. حالا گمشو. و تا وقتی که اسکای نیومده اینجا، قیافهتو بهم نشون نده»
مکث کرد.
«و اگه شکست بخوری... خب، لازم نیست بهت بگم، نه؟»
دستیار سرشو تکون داد، پرونده رو برداشت و از اتاق خارج شد.
در پشت سرش با صدای تیک بسته شد.
ویرایوث رفت و دوباره روی کاناپه نشست. نگاهش روی لکهی کمرنگ خون روی دستش افتاد که از مشت زدن به میز به جا مونده بود. توی سکوت اتاق بهش خیره شد.
بعد، آروم لبهاش به یه لبخند بدجنس تبدیل شد.
«اگر امروز نه، پس به زودی... میای اینجا. پسر عزیزم»
خندید. یه خندهی سرد و جنونآمیز که توی تموم گوشههای خالی اتاق پیچید.
«و حالا... هر اتفاقی برای اون بچهی کوچولو بیفته، تقصیر توئه، اسکای»
چشماش با جنون برق زد.
«باید اون دسته بیل و تو شلوارت نگه میداشتی. اگه این کارو میکردی، اون بچه به دنیا نمیاومد. اینطوری اون طفل معصوم لازم نبود زجر بکشه»
صداش به یه زمزمه آروم تبدیل شد.
«اما این کارو نکردی، با اون عوضی خوابیدی. پس حالا... باید با عواقبشم روبرو بشی»
یه خندهی تلخ از گلوش خارج شد.
«پسر بیچارهی من»
سرشو عقب انداخت و دوباره خندید.
بلند.
جنونآمیز و وحشتناک...
___________________________
اسکای وارد آپارتمانش شد، کاملاً از پا افتاده بود. کفشهاشو درآورد و به سمت پذیرایی رفت. چراغها خاموش بودن، برای همین روشنشون کرد.
«بــوآآآآآآه!»
با یه صدای بلند، اسکای ترسیده به عقب پرت شد، قلبش داشت تندتند میزد. نفسش تو سینهش حبس شده بود و با چشمای گردشده خیره نگاه میکرد.
مارک وسط اتاق وایساده بود و وین و میلک هم با خیال راحت روی کاناپه لم داده بودن.
مارک با دیدن واکنش اسکای، از خنده ترکید.
«ترسیدم حیوون!»
اسکای غرید، یکی از کوسنهای روی مبل رو قاپید و به سمت مارک حمله کرد.
مارک جیغ کشید و پشت سر وین قایم شد.
«هی! یادت رفته من مصدومم؟ نمیتونی به یه مریض حمله کنی! این سوءاستفادهست!»
«تو مریض نیستی، ولی یکم صبر کن، کاری میکنم که بشی»
اسکای اینو گفت و دوباره کوسن رو بالا برد. مارک دوباره پشت سر وین پناه گرفت.
«وین! همینجوری نشین کمکم کن!»
وین بدون اینکه پلک بزنه گفت:
«حقته»
اسکای دوباره با کوسن به مارک حملهورشد ، این بار ضربه به سرش خورد.
«هی! نزن! نمیخوام دوباره سر از بیمارستان دربیارم»
میلک خندید.
«پس شاید بهتر باشه کارایی رو که مستقیم میفرستنت سینه قبرستون متوقف کنی، نه؟»
مارک چشماشو چرخوند.
«ساکت شو»
بعد، با قیافهای ناراحت به اسکای نگاه کرد.
«هی، باشه، ببخشید. بسه دیگه. دیگه نمیترسونمت»
اسکای دوباره کوسن رو بالا برد اما وسط راه وایساد.
«اگه یه بار دیگه از این کارا بکنی، مستقیم میفرستمت پیش خدای عزیزم. فهمیدی؟»
مارک با حرص سرشو تکون داد.
اسکای کوسن رو روی مبل انداخت، آهی کشید و کنار میلک روی کاناپه ولو شد.
به سمت وین برگشت.
«من کلید و به تو دادم که اگه کار اضطراری داشتی بیای اینجا. نه اینکه این احمقو با خودت برداری بیاری تا منو از ترس سکته بده. نزدیک بود قلبم از جا دربیاد»
مارک از پشت وین بیرون اومد و کنارش نشست.
«فقط داشتم باهات شوخی میکردم»
اسکای چشماشو چرخوند.
«جدی؟ شوخی برای اینکه سکتهام بدی و مستقیم بفرستیم اون دنیا؟»
مارک ساکت موند.
میلک آروم خندید.
وین که تا اون لحظه ساکت بود، پرسید:
«روزت چطور بود؟»
میلک اومد جلو.
«خب؟ نانی رو دیدی؟ چی شد؟ همه چی رو تعریف کن»
اسکای در حالی که پشت گردنشو میمالید، نالهای کرد.
«نمیتونم حداقل اول یه دوش بگیرم؟»
مارک تند تند سرشو تکون داد.
«آره، لطفاً. بوی گوه بیمارستان و دوا درمون میدی. از این بو متنفرم»
اسکای در حالی که سرشو تکون میداد، گفت:
«دو روز بیشتر بیمارستان بستری نبودی، چرا طوری رفتار میکنی انگار یه سال اونجا زندانیت کردن؟»
مارک با حرص جواب داد:
«خب که چی؟ بازم ازش متنفرم»
اسکای سرشو تکون داد.
«تو واقعاً باورنکردنیای»
بدون هیچ حرف دیگهای، برگشت و به سمت اتاق خوابش رفت. یه شلوار آبی و پیراهن سفید از توی کمد برداشت و به سمت حمام رفت.
یه ربع بعد، اسکای با موهای نمدار و لباسهای تمیز بیرون اومد.
وقتی وارد پذیرایی شد، دید که غذا و نوشیدنی روی میز چیده شده.
«وااو! در عرض یه ربع غذا درست کردین؟»
اینو گفت و یه تیکه مرغ از روی میز برداشت.
میلک گفت:
«ما درست نکردیم. قبل از اینکه تو بیای سفارش دادیم. همین الان رسید، ما هم میز و چیدیم»
اسکای سرشو تکون داد و شروع به خوردن کرد.
مارک چند ثانیه بهش نگاه کرد و بعد دوباره جلو اومد. چشماش از کنجکاوی برق میزد.
«خب، حالا بگو امروز چی شد»
اسکای در حالی که غذا رو میجوید بهش نگاه کرد.
«میتونم اول غذامو کوفت کنم؟ دارم از گشنگی میمیرم»
به نظر میرسید مارک میخواد مخالفت کنه، اما بعد آهی کشید و با حرص چنگالشو برداشت.
«باشه. ولی باید یه جوری تعریف کنی که هیچ جزئیاتی از قلم نیفته»
شام با شوخیهای دوستانه و سکوت در حین غذا خوردن گذشت.
وقتی اسکای با شکم پر، روی مبل لم داد، مارک مثل همیشه بیطاقت جلو رفت.
«خیلی خب، شکمتم که سیر شد. حالا حرف بزن، به اندازهی کافی صبر کردم»
اسکای به پشتی مبل تکیه داد و نفس عمیقی کشید.
«روز افتضاحی بود...»
آروم گفت.
«یقمو گرفت، بهم مشت زد، پرتم کرد به دیوار. بعدش سکوت بود... و کلماتی که کاش هیچوقت نشنیده بودم...»
مکث کرد.
صداش گرفته بود.
«سعی کردم خودمو نگه دارم، اما یه چیزی رو تو وجودم شکست. آخرش مثل یه احمق گریه کردم. بعدش رایان رو دیدم... و برای یه لحظه، همه چیز آروم شد. باعث شد فقط برای یه ثانیه فراموش کنم»
یه مکث دیگه.
نگاهش به دستاش افتاد.
«اما به محض اینکه نانی دوباره پیداش شد... انگار من اصلا وجود نداشتم. فقط سکوت بود. حتی یه کلمه هم حرف نزد. یه نگاهم بهم ننداخت. خب، این خلاصه کل روز من بود»
وین با لحنی جدی پرسید:
«کی بهت مشت زد؟»
اسکای شونهای بالا انداخت و گفت:
«فورث. دوست نانی. ولی حقم بود. برای همینم جلوشو نگرفتم»
حالت صورت وین بلافاصله تغییر کرد.
میلک متوجه شد و پرید وسط.
«وین، میدونم که خیلی حواست بهش هست، اما این اتفاقا باید میفتادن، وقتی اسکای تصمیم گرفت دنبال نانی بره، اون بیشتر از همهی ما میدونست داره وارد چه مسیری میشه»
وین چیزی نگفت. فقط سرشو پایین انداخت.
اسکای دستشو جلو برد و بازوی وین رو لمس کرد.
«آره، میلک درست میگه. و راستش، از اینکه فورث بهم مشت زد، ناراحت نشدم. چیزی که واقعاً منو بهم ریخت، حرفای نانی بود. ولی خودم این راهو انتخاب کردم. انتخاب کردم که دوباره به دستش بیارم. پس باید همهی اینا رو تحمل کنم»
وین آروم سرشو بالا آورد.
«میدونم... اما با این حال. تو لیاقت این رفتارو نداری. نانی هنوز حقیقت و نمیدونه. قضاوت کردن تو بدون اینکه داستانتو بدونه، عادلانه نیست»
اسکای جوابی نداد.
همون موقع، مارک پرید وسط.
«خب، فکر کنم برای اولین بار تو زندگیم با وین موافقم»
میلک سرشو تکون داد.
«میدونم که هر دوی شما بهش اهمیت میدین و میخواین ازش محافظت کنین. اما اسکای دیگه بچه نیست. این جنگ خودشه و باید خودش باهاش کنار بیاد. تنها کاری که ما میتونیم بکنیم اینه که ازش حمایت کنیم»
مارک به وین نگاه کرد. وین ساکت بود و فکش همچنان سفت بود. هیچکدومشون جوابی ندادن، اما نگرانی توی چشماشون کاملاً واضح بود.
میلک لبخند ملایمی زد.
«و من باور دارم که تو برنده میشی، اسکای. شاید الان نه... ولی به زودی»
اسکای لبخند کمرنگی زد.
«منم... امیدوارم»
بعد، حالت صورتش تیره شد.
«اما جنگ اصلی برای به دست آوردن نانی نیست...»
«جنگ واقعی با ویرایوثه. اون کاملاً سکوت کرده؛ نه تماسی، نه خبری، هیچی. و وقتی که اون ساکت میشه... معمولاً یعنی یه نقشهی خطرناک تو سرش داره»
صداش سرد بود، چشماش با بیقراری تاریک شد.
حالت صورت وین تغییر کرد.
«آره. سکوتش هیچوقت نشونهی خوبی نبوده. قطعاً داره یه چیزی رو برنامهریزی میکنه و اون هرچی که هست، قرار نیست چیز خوبی باشه»
مارک و میلک با گیجی به هم نگاه کردن.
«شما دو تا دارین راجب چی حرف میزنین؟»
اسکای برای لحظهای ساکت موند و بعد گفت:
«سر فرصت بهتون میگم»
مارک میخواست دوباره اصرار کنه، اما میلک با صدایی آروم حرفشو قطع کرد.
«ما بهت اعتماد داریم، اسکای. فقط یادت باشه؛ اگه به کمکمون احتیاج داشتی، کافیه یه پیام برامون بفرستی. ما اونجاییم. همیشه»
اسکای به سمتش برگشت و لبخند واقعی روی صورتش نشست.
«ممنونم»
«خواهش میکنم»
میلک با لبخند جواب داد.
مارک روی مبل لم داد و لب و لوچهاش رو آویزون کرد.
«شماها هیچوقت به من هیچی نمیگین»
اسکای و میلک خندیدن و حتی گوشهی لبهای وین هم با یه لبخند کوچیک خم شد.
خستگیای که قبل از اون اسکای رو از پا انداخته بود، کم کم شروع به محو شدن کرد. داشت یکم احساس آرامش بیشتری میکرد.
اما بعد، افکارش دوباره به سمت پدرش چرخید.
به مکالمهای که با هم داشتن...
حالت صورتش تغییر کرد.
همونطور که روی کاناپه لم میداد و آروم چشماشو میبست، با خودش گفت:
'این بار... نمیذارم زندگیمو خراب کنی، دوباره نه'