Chap 12

Chap 12


بعد از بیرون اومدن از دفترش، نانی یه راست رفت به طرف دفتر فورث. حتی به خودش زحمت نداد در بزنه، فقط درو باز کرد و رفت تو.

فورث پشت میزش نشسته بود، اما به محض اینکه نانی رو دید، سریع بلند شد و به سمتش دوید.

با صدای آروم و مهربونی صداش کرد.


«نانی...»


اما نانی جواب نداد.


دوباره صداش زد.


«نانی»


این بار نانی بالاخره سرشو بلند کرد و به محض اینکه نگاهشون به هم افتاد، قطره‌های اشک از چشماش پایین اومد.

قلب فورث درد گرفت.

بدون هیچ تردیدی، نانی رو محکم تو بغلش کشید.


با یه دستش آروم پشتشو نوازش کرد و آروم پرسید:

«هی... چی شده؟ چه اتفاقی افتاد؟»


نانی جواب نداد، فقط محکم‌تر به فورث چسبید و شروع به گریه کرد.

فورث هم محکم‌تر بغلش کرد.

«عیبی نداره... من اینجام. بذار هرچی تو دلته خالی بشه»

نانی کاملاً از هم پاشید و توی شونه‌ی فورث زار زد. اشک‌هاش لباس فورث رو خیس کرد، اما فورث اهمیتی نداد و بیشتر توی آغوشش فشارش داد.


بعد از مدتی، نانی بالاخره خودشو عقب کشید، نفسش هنوز نامنظم بود. با پشت دست اشک‌هاشو پاک کرد، از نگاه کردن به فورث پرهیز می‌کرد.

فورث به آرومی نانی رو سمت صندلی راهنمایی کرد و کمکش کرد بشینه. بعد، یه لیوان آب از روی میز برداشت و بدون هیچ حرفی داد دستش.

نانی لیوان رو گرفت و جرعه‌جرعه آب رو نوشید.


فورث لیوان خالی رو دوباره روی میز گذاشت و صندلی دیگه‌ای رو نزدیک کشید و روبروش نشست.


«چی شده؟»

با صدای آروم و محتاطی پرسید، نمی‌خواست بیشتر از این بهش فشار بیاره.


نانی فوراً جواب نداد.

نگاهش به دستاش بود که کمی می‌لرزید.


«بخاطر... اونه؟»

فورث آروم‌تر پرسید، جوابی رو که حدس می‌زد، انتظار داشت.


نانی آروم سرشو تکون داد.

«اون... اون ازم فرصت دوباره خواست»

با صدای آرومی زمزمه کرد.


ابروهای فورث از عصبانیت تو هم گره خورد. خشم سینه‌اش رو پر کرد.

«فرصت دوباره؟»


نانی بالاخره سرشو بلند کرد، صداش به خاطر گریه خش‌دار بود.

«می‌خواست توضیح بده...در مورد اینکه چرا رفته»


فورث فکش رو محکم فشار داد. صداش آروم بود، اما از خشم می‌لرزید.

«اون عوضی... چطور جرئت کرده بعد از اینکه تو رو با یه بچه سه هفته‌ای تو شکمت ول کرد ازت فرصت دوباره بخواد؟»


نانی ساکت موند و دوباره سرشو پایین انداخت.

سکوت سنگینی توی اتاق پیچید؛ سکوتی پر از درد و تنش.


بعد از چند لحظه، بالاخره نانی حرف زد، صداش آروم و شکننده بود.

«حرفای بدی بهش زدم...»


خشم فورث کمی فروکش کرد و روی صدای لرزون نانی متمرکز شد.


«بهش گفتم از روزی که عاشقش شدم متنفرم. بهش گفتم از خودم متنفرم که عاشقش بودم. و گفتم هر بار که صورتشو می‌بینم، بیشتر از قبل ازش متنفر میشم»


مکث کرد، نفسش لرزون بود، دوباره اشک توی چشماش جمع شد.


«و... اون حرفا حقیقت دارن. ازش متنفرم. از خودم متنفرم که دوستش داشتم... اما نمی‌دونم چرا انقدر درد داره»


صداش دردناک شکست.

«من این حرفا رو به اون می‌زنم، ولی انگار... دارم با چاقو به خودم زخم می‌زنم. می‌خوام اونم مثل من گریه کنه، همون دردی رو که من حس کردم حس احساس کنه ... ولی هر بار که یه حرف بی‌رحمانه بهش می‌زنم، خودمم درد می‌کشم. چرا؟ لعنتی چرا هنوزم درد داره؟»


گلوش گرفت.

اشک توی چشماش برق زد و یه بغض دردناک توی سینه‌اش بالا اومد.


فورث آروم دست نانی رو تو دست خودش گرفت.


«چون تو مهربون‌ترین قلب رو داری، نانی»

آروم گفت.


«اون عوضی قلبت و شکست... دنیات و داغون کرد. اما حتی بعد از همه اینا، هنوزم نمی‌تونی به خودت اجازه بدی اذیتش کنی، چون ذات تو اینه»


دستشو محکم‌تر فشرد.


«نانی... تو حق داری که ناراحت باشی. حق داری عصبانی باشی. بابت اینکه احساساتتو به زبون آوردی خودتو سرزنش نکن. بعد از همه چیزایی که اون سرت آورد، محافظت کردن از قلبت اشتباه نیست»


نانی با چشمای اشک‌آلود بهش نگاه کرد.

«هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم این حرفا رو به کسی که یه روزی با تموم وجود دوستش داشتم بزنم»

صداش می‌لرزید.

«اون موقع ها باهاش خیلی آروم حرف می‌زدم... حتی وقتی تازه ازدواج کرده بودیم. اما حالا؟ آدمی که از من ساخته... بعضی وقتا حتی خودم هم خودمو نمی‌شناسم»


مکث کرد، چشماش به زمین خیره موند.


«من قبلاً این‌جوری نبودم. تلخ. سرد. عصبانی... اما یه چیزی توی وجودم از روزی که اون رفت، شکست»


به سختی آب دهنش رو قورت داد، نفسش بند اومد‌.


«روزی که رفت...»

زمزمه کرد.

«می‌خواستم بهش بگم که قراره پدر بشه. رفتم ببینمش... با جواب آزمایش بارداری توی دستم»


فورث خشکش زد.


گلوش گرفت.

«اما اون حتی بهم فرصت حرف زدن نداد. همین‌جوری رفت. داشتم گریه می‌کردم... روی زمین... التماس می‌کردم... ولی اون حتی یه بارم پشت سرشو نگاه نکرد»


نفس نانی سنگین‌تر شد، خاطرات روی سرش آوار می‌شدن.


«امیدم به زندگی از بین رفت. اما بعد... به اون کاغذ خیس توی دستم نگاه کردم. انقدر محکم فشارش داده بودم که نزدیک بود پاره بشه»

صداش شکننده بود.

«و همون لحظه... تصمیم گرفتم زندگی کنم. برای اون زندگی کوچیکی که توی وجودم داشت رشد می‌کرد»


اشک روی گونه‌هاش غلتید.

«هر روز گریه می‌کردم. همه چیزو تنهایی تحمل کردم...»


به فورث نگاه کرد.


«اما می‌دونی چی بیشتر از همه درد داشت؟»


فورث به آرومی و با چشمای خیس بهش نگاه کرد.


«اینکه بچه‌ت به دنیا بیاد... و هیچ‌کس نباشه. حتی یه نفرم نباشه که بغلش کنه... در حالی که تو برای زندگیت می‌جنگی»


این جمله نانی رو کاملاً شکست.

صداش به هق‌هق تبدیل شد و بدنش از سنگینی درد می‌لرزید.

فورث فوراً اونو تو بغلش گرفت.

«هیش... اشکالی نداره... من اینجام. گریه نکن، لطفاً گریه نکن»

در حالی که اشک‌های خودش بی‌صدا می‌ریخت، زمزمه کرد. نانی رو محکم تو بغلش گرفت و توی دردش شریک شد.


بعد، به آرومی اونو از خودش جدا کرد و اشک‌های روی صورتشو پاک کرد.


«می‌دونی نانی...»

صداش پر از احساس بود.

«تو قوی‌ترین آدمی هستی که تا حالا دیدم. برای خودت جنگیدی، برای رایان. و قسم می‌خورم، خیلی بهت افتخار می‌کنم. رایان بهت افتخار می‌کنه. تو بهترین پدر دنیایی... و رایان خیلی خوش‌شانسه که تو رو داره»


نانی سرشو تکان داد، اشک‌های بیشتری از چشماش سرازیر شد.

«من پدر خوبی نیستم، فورث... نتونستم عشق یه خانواده کامل رو بهش بدم. عشقی که لیاقتشو داره...»


فورث به آرومی صورت نانی رو با دست‌هاش گرفت.

«این‌جوری نگو. تو هم مادرش شدی هم پدرش. با تمام وجودت دوستش داری. هر کاری کردی تا اون خوشحال باشه. همین تو رو بهترین کرده»


با لبخند کمرنگی ادامه داد:

«اگه رایان این حرفو ازت بشنوه، خیلی ناراحت می‌شه»


نانی نگاهشو پایین انداخت، صداش می‌لرزید.

«سعی می‌کنم... واقعاً سعی می‌کنم»


زمزمه کرد.

«اما بعضی وقتا، حس می‌کنم مهم نیست چقدر بهش عشق بورزم... هیچ‌وقت کافی نیست. نمی‌تونم جای چیزی رو که از دست داده پر کنم»


نفس عمیقی کشید.


«و حالا... رایان داره به اسکای وابسته می‌شه»


فورث پلک زد.

«صبر کن... چی؟»


نانی به آرومی سرشو تکون داد، اشک دوباره توی چشماش جمع شد.

«همدیگه رو دیدن. چند بار. و رایان... اون نمی‌دونه اسکای کیه، ولی دوستش داره. بهش اعتماد می‌کنه. داره ناخودآگاه به مردی نزدیک می‌شه که نمی‌دونه پدر خودشه»


چشمای فورث گشاد شد، چهره‌اش از سردرگمی به وحشت تغییر کرد.


«بدون اینکه بدونه چرا، بهش کشش داره»

نانی زمزمه کرد.

«و من ترسیده‌م، فورث. چی می‌شه اگه اون رایان رو ناامید کنه، درست مثل کاری که با من کرد؟ چی می‌شه اگه بعد از اینکه رایان به بودنش عادت کرد، دوباره ناپدید بشه؟»


فورث به آرومی دستشو دراز کرد و چونه‌ی نانی رو بالا آورد.

«این کارو نمی‌کنه. و حتی اگه بخواد، ما هر کاری که بتونیم برای محافظت از رایان انجام می‌دیم. تو توی این قضیه تنها نیستی»


نانی به سختی آب دهنش رو قورت داد، وحشت به صداش برگشت.

«اما چی می‌شه... چی می‌شه اگه یه روز حقیقتو بفهمه؟ که رایان پسرشه؟»


صداش شکست.


«اگه بخواد اونو ازم بگیره چی؟»


نفسش بند اومد.


«من... من نمی‌تونم بدون رایان زندگی کنم، فورث. اگه اونو از دست بدم... همه چیزمو از دست می‌دم»


«هی، هی... آروم باش»

فورث با صدایی آروم، دستای نانی رو محکم گرفت.


«اون رایان رو ازت نمی‌گیره. ما نمی‌ذاریم این اتفاق بیفته. و نانی‌ای که من می‌شناسم؟ اون با چنگ و دندون برای پسرش می‌جنگه. برای خودش»


نانی با چشمای پر اشک بهش نگاه کرد، سینه‌اش با ترسی ناگفته بالا و پایین می‌رفت. بعد، بدون هیچ حرفی، به سمت فورث خم شد و اونو توی آغوش ناامید و پر از دردش گرفت.


«من نمی‌تونم بدون رایان زندگی کنم»

شکسته و صادقانه زمزمه کرد.


فورث محکم بغلش کرد، یه دستش پشت سر نانی و دست دیگه‌اش دور کمرش بود.


«می‌دونم»

زیر لب زمزمه کرد.

«لازم نیست بترسی. اون مال توئه، نانی. برای همیشه»


اونا همون‌طوری موندن؛ ساکت و بی‌حرکت، در حالی که سنگینی غم، ترس و عشق توی هوا موج می‌زد.

فقط دو نفر بودن که با نفس‌هاشون به هم آرامش می‌دادن.

وقتی بالاخره نانی خودشو عقب کشید، صورتش هنوز از اشک خیس بود، اما نفس‌هاش منظم‌تر شده بود.


«ممنونم...»

با صدایی گرفته زمزمه کرد.

«برای همه چیز»


فورث به آرومی سرشو تکان داد، نگاهش گرم و پر از محبت بود.

«من تشکر نمی‌خوام»


به نرمی گفت.

«فقط... یه لبخند کوچیک. همین برای من کافیه»


نانی آه آرومی کشید، بعد گوشه‌ لب‌هاش بالا رفت و یه لبخند کم‌رنگ و شکننده روی صورتش نشست.

چشمای فورث درخشید و دستشو بالا برد تا اشکی رو از روی گونه خودش پاک کند.

«دیگه گریه نکن، باشه؟»

با صدایی که از احساسات پر بود، زمزمه کرد.

«من... من نمی‌تونم ببینم داری گریه می‌کنی»


نانی با محبت بهش نگاه کرد، بعد، به آرومی سرشو تکون داد.

«باشه... گریه نمی‌کنم»


بعد از یه لحظه سکوت، با لبخند کمرنگی اضافه کرد:

«ولی اگه تو دوباره گریه کنی... منم گریه‌م می‌گیره»


فورث از بین اشک‌هاش خنده کوچیکی سر داد و سریع دستشو روی چشماش گذاشت.


«نه-نه، من گریه نمی‌کنم. قول می‌دم!»

با سرعت گفت و نانی رو به خنده انداخت.


برای یه لحظه، حال و هوای اتاق سبک‌تر شد.


درست زمانی که فورث می‌خواست چیز دیگه‌ای بگه، در اتاق زده شد و پرستاری هول کرده وارد شد.

«دکتر فورث، حال بیمار اتاق ۲۸۷ بدتر شده. بهتون نیاز داریم. اورژانسیه»


فورث فوراً بلند شد، گرمای آرام‌بخش وجودش هنوز توی اتاق پخش بود. با نگرانی به نانی نگاه کرد.

«برمی‌گردم»

به نرمی گفت و شونه نانی رو فشرد.

نانی سرشو تکان داد و لبخند کمرنگی زد؛ لبخندی که به چشم‌هاش نمی‌رسید، اما سعی خودشو می‌کرد.


وقتی در پشت سر فورث بسته شد، سکوت دوباره فضا رو پر کرد. نانی برای چند لحظه بیشتر همون‌جا نشست و به سکوت اجازه داد تا دورش رو بگیره.

بعد، به آرومی بلند شد، حرکاتش آهسته و خسته بود. کتش رو مرتب کرد، موهاشو با انگشت‌های لرزون صاف کرد و نفس عمیقی کشید؛ انگار داشت سعی می‌کرد دوباره خودشو جمع و جور کنه.

با آخرین نگاه به اطراف اتاق، به آرومی از اونجا خارج شد.

_________________________


اسکای از بیمارستان بیرون رفت تا یه هوایی بخوره.

روی یه نیمکت توی قسمت آروم و خلوت بیمارستان نشست. فکرش حسابی مشغول بود، حرفای تند و نگاهای آتشین نانی هنوز توی ذهنش پرسه می‌زدن.

چشماشو بست و گذاشت باد به صورتش بخوره، به این امید که ذهن درگیرش آروم بشه.

فقط یه دقیقه بود که اونجا نشسته بود که یه صدای آشنا شنید.


«آقای نابینا»


اسکای چشماشو باز کرد و رایان رو دید که با لباس مدرسه و کوله پشتی و قمقمه توی دستش، جلوش وایساده بود.

رایان چند قدم فاصله رو دوید و روبروش ایستاد.


اسکای پلک زد، بعد یه لبخند مهربون روی لباش اومد.

«هی، کوچولو. اینجا چیکار می‌کنی؟»


رایان آروم خندید.


اسکای سرشو کج کرد.

«چرا می‌خندی؟»


رایان در حالی که لبخند می‌زد گفت:

«چون هر دفعه که منو می‌بینی، همین سوالو می‌پرسی»


اسکای خندید و پشت گردنشو مالید.

«خب، واسه اینه که تو همیشه تو عجیب‌ترین مکان و زمان‌ها پیدات می‌شه»


رایان دوباره ریز خندید، اسکای به آرومی بلندش کرد و کنار خودش روی نیمکت نشوند.


«خب، حالا بگو ببینم. دقیقا اینجا چیکار می‌کنی که هنوزم لباس مدرسه تنته؟»


رایان پاهاشو تاب داد و با خوشحالی گفت:

«پی سوفیا باید می‌رفت یه جایی، واسه همین بابا بهش گفت منو از مدرسه بیاره اینجا. بابا بعدش منو می‌بره خونه»


با شنیدن اسم نانی، قلب اسکای لرزید.

موجی از احساسات ازش عبور کرد، قبل از اینکه سریع کنترلش کنه و یه لبخند ملایم بزنه، دستاش به آرومی شروع به لرزیدن کرد.


«پس چرا اینجا نشستی بجای اینکه بری پیش بابات؟ حتما نگرانت شده»


رایان در حالی که پاهاشو آروم تکون می‌داد جواب داد:

«داشتم می‌رفتم تو، اما بعد تو رو دیدم... واسه همین به جاش اومدم اینجا»


نگاه رایان به لباس اسکای افتاد.


«لباس دکترا رو پوشیدی... تو هم دکتری آقای نابینا؟»


اسکای سرشو تکون داد.

«آره، من دکترم»


رایان با خوشحالی لبخند زد.

«بابای منم دکتره!»


یه نگاهی به لباس اسکای و کفشای خودش کرد، بعد آروم گفت:

«اما... تو و بابا با هم حرف نمی‌زنید»


مکثی کرد و با قمقمه‌ش بازی کرد.


«با هم قهرین؟»


اسکای به آرومی صورت رایان رو به سمت خودش چرخوند.

«کی گفته ما با هم قهریم، هوم؟»


رایان با صدای آرومی گفت:

«بابا دیروز بهت سیلی زد. و... تو داشتی گریه می‌کردی»


اسکای صورت رایان رو توی دستاش گرفت، صداش گرم و آروم بود.

«بابای تو به من سیلی زد چون من کاری کردم که ناراحتش کرد. الان فقط یکم عصبانیه. ولی من ازش عذرخواهی می‌کنم... و همه چیزو درست می‌کنم»


چشمای رایان برق زد.

«پس تو و بابا دوباره با هم دوست میشید؟»


اسکای بهش نگاه کرد و با وجود دردی که توی سینه‌ش بود، لبخند زد.

«آره... من و بابات دوباره با هم دوست میشیم»


رایان دست زد و از خوشحالی پرید بالا‌.

«پس تو، من و بابا میریم با هم بستنی می‌خوریم!»


یه لحظه مکث کرد و فکر کرد،


بعد، با یه لبخند کوچولوی پر غرور اضافه کرد:

«و تو و من بستنی شکلاتی می‌خوریم...»


اسکای به آرومی حرفشو کامل کرد:

«بابات هم بستنی وانیلی»


رایان با تعجب پلک زد.

«از کجا می‌دونی بابا بستنی وانیلی دوست داره؟»


اسکای لبخند مهربونی زد و یه تار موی رایان رو پشت گوشش زد.

«یادت رفته؟ من و بابات با هم دوستیم، من این چیزای کوچیک رو می‌دونم»


رایان لبخند بزرگی زد و به اسکای تکیه داد.

معلوم بود که خیلی خوشحاله.


بعد با هیجان کودکانه‌ش، سرشو بالا گرفت و پرسید:

«پس... واقعاً میریم؟ هر سه تاییمون؟»


اسکای یه لحظه طولانی بهش نگاه کرد، بعد آروم سرشو تکون داد، صداش مهربون بود.

«آره فسقلی. با هم میریم... تو، من و بابا»


صورت رایان از خوشحالی برق زد و همون لحظه، یه چیزی توی سینه اسکای سبک شد.

نتونست جلوی خودشو بگیره، خم شد و یه بوسه آروم به موهای رایان زد.

رایان ریز خندید و بهش تکیه داد.

هردوتاشون داشتن می‌خندیدن که یهو یه صدای وحشت زده از دور بلند شد.


«رایان!»


اسکای و رایان برگشتن و نانی رو دیدن که با قدم‌های تند و وحشت زده به سمتشون می‌دوید. نفسش نامنظم بود و چشماش از ترس گرد شده بود.

به سمت رایان دوید و بلافاصله اونو با ناامیدی توی بغلش گرفت.

اشک از گونه‌هاش می‌ریخت.

محکم بغلش کرد، نفسش می‌لرزید، قبل از اینکه ازش جدا بشه و توی صورت پسرش نگاه کنه.


«کجا بودی عزیزم؟»

نانی با صدایی که می‌لرزید پرسید.


«خیلی ترسیدم... به سوفیا زنگ زدم، گفت یه ربع پیش تو رو اینجا پیاده کرده. کل بیمارستانو گشتم. ولی پیدات نمی‌کردم...»


نانی نفس نفس می‌زد و اشک‌هاش پشت سرهم می‌ریخت.


اسکای ساکت کنارشون نشسته بود، قلب خودش از دیدن نانی که ترسیده، آسیب پذیر و لرزون بود، درد گرفت.

رایان سرشو پایین انداخت، شونه‌های کوچیکش زیر بار سنگین گناه خم شده بود.

نانی آروم جلوی رایان زانو زد، به آرومی چونه‌ش رو بالا برد و توی چشماش نگاه کرد.


رایان آروم زمزمه کرد:

«متأسفم، بابا»


نانی سرشو تکون داد، نگاهش مهربون بود.

«نه عزیزم... نگو متأسفم»


رایان رو آروم توی بغلش کشید.

«فقط بهم قول بده که دیگه هیچوقت این کارو نمی‌کنی... خیلی ترسیدم»


رایان سرشو به شونه‌ی نانی تکیه داد.


«قول میدم، بابا»

رایان به آرومی گفت و فقط به اندازه‌ای ازش فاصله گرفت که توی چشماش نگاه کنه.

«دیگه این کارو نمی‌کنم»


نانی صورتشو توی دستاش گرفت و پیشونیش رو بوسید.

«پسر خوب من...»


اشک دیگه‌ای از چشماش پایین ریخت و رایان با دستای کوچیکش به آرومی اونا رو پاک کرد.


با صدای آروم و شیرینش گفت:

«گریه نکن، بابا. رایان اینجاست. رایان دیگه هیچوقت کاری نمی‌کنه که بابا گریه کنه. قول میدم»


نانی دوباره محکم بغلش کرد و توی موهاش زمزمه کرد.

«کوچولوی من...»


اسکای کنارشون نشسته بود و نگاه می‌کرد، قلبش سنگین و چشماش پر از اشک بود.

با تلخی فکر کرد:


'کاش... این خانواده یه روزی مال من بود'


'دو دنیای من. یکی که از دست دادم... و نمی‌دونم دوباره می‌تونم به دستش بیارم یا نه. و اون یکی... اون یکی که حتی مطمئن نیستم مال منه یا نه...'


یه قطره اشک از گوشه چشمش سر خورد و پایین اومد.


نانی بالاخره رایان رو از بغلش جدا کرد و چند تار مو رو از پیشونیش کنار زد.

«بریم تو، عزیزم. عمو فورث منتظرته»


رایان سرشو تکون داد.

نانی بلندش کرد، آروم روی زمین گذاشتش و دستشو گرفت.

درست وقتی داشتن می‌چرخیدن که برن، نگاه نانی فقط برای یه ثانیه به اسکای افتاد.

و توی همون ثانیه، قلبش فشرده شد.

اون طرز نگاه رایان به اسکای... اینکه بهش اعتماد می‌کرد... اینکه باهاش می‌خندید. اون رابطه آرومی که بینشون داشت شکل می‌گرفت، نانی رو وحشت‌زده می‌کرد.

چطور باید جلوش رو می‌گرفت؟

چطور می‌تونست به پسرش بگه از مردی که ناخودآگاه بهش کشش داشت، دوری کنه؟

نمی‌تونست دلیلی بیاره، چون رایان آماده شنیدن حقیقت نبود.

نانی هم آماده گفتنش نبود.


نگاهشو برگردوند و دست رایان رو محکم‌تر گرفت، انگار که همین کار به تنهایی می‌تونست اونو امن نگه داره.


اسکای ساکت نشسته بود و رفتن اونارو تماشا می‌کرد.


هیچ حرفی نبود.


هیچ توجهی نبود.


فقط سکوت.


رایان وسط راه برگشت و دست تکون داد.

«خداحافظ، آقای نابینا!»


اسکای به آرومی دست تکون داد و به زور لبخند زد.

«خداحافظ»


رایان برگشت و دست در دست نانی وارد بیمارستان شد.


اسکای برای مدت طولانی همونجا نشست، چشماش به در بیمارستان خیره مونده بود.


بعد، گوشیش لرزید.


پیامی روی صفحه روشن شد.


بلند شد، گوشی رو توی جیبش گذاشت و ساکت به سمت بیمارستان حرکت کرد.

Report Page