Chap 11

نانی طبق روال هر روز، بعد از کلی ویزیت و معاینه، بالاخره آخرین بیمار رو هم راهی کرد و بعد از تقریباً یک ساعت، از اتاقش بیرون اومد.
خسته و کوفته، وارد اتاق استراحت شد.
روی کاناپه ولو شد، سرشو تکیه داد و چشماشو بست. هنوز یه دقیقه نگذشته بود که یه جفت دست روی شونههاش حس کرد که آروم ماساژش میدادن.
چشماشو باز نکرد، فقط یه لبخند محو روی لبش نشست.
با صدای آروم و ته خنده، گفت:
«بالاخره وقت آزاد گیر آوردی، نه؟»
فورث از پشت سرش یه آه طولانی کشید و خودشو کنارش روی کاناپه انداخت.
«به خدا این بیمارستان آخرش منو به کشتن میده»
نانی با خنده سری تکون داد.
فورث که حالا به سمت نانی برگشته بود، با لحنی جدی گفت:
«اگه یه روز به خاطر این اضافهکاریهای تمومنشدنی مُردم، بهم قول بده که از این بیمارستان شکایت میکنی»
نانی خندید و گفت:
«چرا؟ خودمم اینجا کار میکنم»
فورث بیشتر اخم کرد.
«تو دیگه دوست من نیستی، بیمارستانو بیشتر از من دوست داری»
نانی دوباره خندید و با شیطنت گفت:
«فکر نکنم به این راحتیا بمیری»
فورث کنجکاو شد.
«چرا؟»
نانی با لبخند موذیانهای گفت:
«چون اونایی که زود میمیرن، بنده های موردعلاقهی خدان. خدا اونارو زود میبره پیش خودش»
دهن فورث از تعجب باز موند.
«یعنی میخوای بگی من بنده موردعلاقهاش نیستم؟!»
نانی در حالی که میخندید، گفت:
«من که همچین حرفی نزدم»
فورث آه دراماتیکی کشید.
«دیدی؟ داری میخندی! حتماً منظورت همین بود! من بنده خوبی نیستم!»
نانی از قیافه فورث زد زیر خنده.
بعد، با لحنی آرومتر و مهربونتر گفت:
«نمیدونم بنده مورد علاقه خدا هستی یا نه... ولی قطعاً عزیزدردونه من و پسرمی. تو بهترین آدم زندگی مایی و ما هیچوقت نمیخوایم از دستت بدیم. هیچوقت»
چشمای فورث پر از احساس شد.
با حالتی که کاملاً تحت تأثیر قرار گرفته بود، به نانی نگاه کرد و با صدایی گرفته گفت:
«میخوای اول صبحی اشکمو دربیاری؟»
نانی سریع سرشو تکون داد.
«نه، نمیخوام گریه کنی»
فورث با حالتی که انگار واقعاً قراره گریه کنه، گفت:
«پس چرا حرفایی میزنی که مستقیم قلب آدمو نشونه میگیره؟»
نانی لبخند گرمی زد.
«تو دیگه زیادی احساساتیای»
«احساساتی نیستم، دراماتیکم»
فورث با ادا گفت و دست به سینه شد.
نانی با محبت سرشو تکون داد.
«بیا اینجا، بچهی احساساتی من»
نانی گفت و فورث رو توی بغلش کشید.
فورث هم لبخند زد و محکم بغلش کرد. همینکه تو بغل نانی جا گرفت، تموم خستگیهای نانی آب شد و رفت تو زمین. انگار حضور فورث همیشه همین کارو براش میکرد.
وقتی از هم جدا شدن، فورث لبخندی زد.
«نمیدونم موردعلاقه خدا هستم یا نه، ولی اینو میدونم که خیلی خوششانسم که تو رو به عنوان بهترین دوستم دارم. و بابتش از خدا ممنونم»
بعد سرشو کمی بالا گرفت و اضافه کرد:
«خدایااا ممنونمم»
نانی خندید و گفت:
«منم از خدا ممنونم که تو رو که شبیه یه سردرد دوستداشتنی هستی بهم داده»
فورث چشماشو چرخوند.
«این دیگه چه مدل تشکر کردنه؟!»
نانی فقط خندید.
در حالی که هنوز داشتن میخندیدن، در اتاق باز شد و پرستاری اومد تو.
قبل از اینکه پرستار حرفی بزنه، فورث سریع گفت:
«خواهش میکنم نگو که باید یه بیمار دیگه رو ویزیت کنم»
پرستار و نانی از واکنش فورث خندیدن.
«نه آقا. برای بیمار جدید نیومدم. اومدم خبر بدم که یه پزشک جدید امروز به بیمارستان ملحق شده. جلسهای ترتیب داده شده و شما و دکتر هیرانکیت باید توش شرکت کنید»
فورث با خیال راحت آهی کشید.
«خدا رو شکر. بیمار نیست، فقط یه جلسهست»
نانی سرشو تکون داد.
«خیلی خب، میایم»
پرستار هم سرشو تکون داد و رفت.
فورث رو به نانی کرد.
«به نظرت پزشک جدید از بخش ماست؟»
«فکر کنم باشه. اگه از بخش ما نبود برای جلسه صدامون نمیکردن»
فورث سرشو به نشونه تأیید تکون داد.
«واقعاً امیدوارم از بخش ما باشه. از بس مجبور شدم جای پزشکهایی که غیبشون میزنه یا مرخصی استعلاجی میگیرن کار کنم خسته شدم. بذارین یه نفسی بکشم لعنتیا»
نانی خندید و از جاش بلند شد.
«بیا بریم ببینیم از کدوم بخشه»
فورث گفت:
«باشه، بریم»
اون هم بلند شد.
همينطوری، هر دو با هم به سمت اتاق جلسه رفتن و در حالی که با هم حرف میزدن، خستگی صبح از تنشون در میرفت.
همه چیز خوب و عادی بود، اما به محض اینکه وارد اتاق شدن، قدمهاشون متوقف شد.
نانی و فورث سر جاشون خشکشون زد.
چشمهاشون افتاد به مردی که کنار رئیس بیمارستان نشسته بود.
اسکای!
قلب نانی با دیدن اسکای یه لحظه از تپش افتاد.
نگاهشون توی هم قفل شد. نفس اسکای هم بند اومده بود، اما سریع خودشو جمع و جور کرد. اون یه هدف داشت؛ باید نانی رو برمیگردوند. و برای این کار، باید روی احساساتش مسلط میشد. خودشو مجبور کرد آروم باشه، جوری که انگار حضور نانی هیچ حس عذاب وجدان، هیچ دردی و هیچ غم قدیمیای رو تو دلش زنده نمیکنه. اولین نفری بود که نگاهشو دزدید و سرشو برگردوند.
کنار نانی، فورث هم با دیدن اسکای حال و هواش عوض شد. یه خشم بزرگ توی سینهش میجوید. دستهاشو کنار بدنش مشت کرد.
نانی آروم یه نفس عمیق کشید و با صدایی که فقط فورث میشنید، زیر لب گفت:
«فورث، اینجا نه. خودتو کنترل کن، تو جلسهایم»
بعد، جلو رفت و درست روبروی اسکای نشست.
فورث هم دنبالش رفت و کنارش نشست. چشماشو یه لحظه هم از اسکای برنمیداشت. نگاه نافذش انگار داشت صورتشو سوراخ سوراخ میکرد.
اسکای سنگینی اون نگاه رو حس میکرد؛ قضاوت، خشم، عصبانیت...اما چیزی نگفت.
چی میتونست بگه؟
اگه میخواست نانی رو برگردونه، باید تموم اینا رو تحمل میکرد.
باید میپذیرفت.
بعد از اون، رئیس بیمارستان، دکتر کریتسادا کونانوییت، شروع به صحبت کرد:
«صبح بخیر به همگی. هدف جلسه امروز خیلی سادهست. میخوام یه نفر رو بهتون معرفی کنم»
به سمت اسکای برگشت و ادامه داد.
«بفرمایید. خودتون رو به همکاراتون معرفی کنید»
اسکای آروم سرشو تکون داد و بلند شد.
«صبح بخیر. من دکتر اسکای وونگراوی هستم. من... مدرک پزشکیم رو توی آمریکا گرفتم»
یه مکث کوتاه کرد.
دستاش کنار بدنش کمی میلرزید.
یه نگاه به نانی انداخت. به محض اینکه اسم آمریکا رو آورد، نانی توی جاش تکون خورد. دستاش زیر میز مشت شد و سیل عظیمی از خاطرات تلخ مثل سیلی توی صورتش کوبیده شدن؛ خاطراتی که سالها تلاش کرده بود دفنشون کنه.
نفسش توی سینهش حبس شد.
فورث سریع متوجه شد و بیحرف، دستشو زیر میز دراز کرد و دست نانی رو آروم گرفت.
دکتر کریتسادا به اسکای نگاه کرد.
«چیز دیگهای نمیخواید اضافه کنید؟»
اسکای سرشو تکون داد.
«نه قربان. ممنون»
رئیس سرشو تکون داد و به بقیه نگاه کرد.
«همونطور که شنیدید، از امروز به بعد، دکتر وونگراوی به ما ملحق میشن. امیدوارم با هم کار کنید، از هم حمایت کنید و به نجات دادن زندگی آدمای بیشمار ادامه بدید»
همه با احترام سرشونو تکون دادن.
بعد، رو به نانی کرد.
«دکتر هیرانکیت، میتونم یه لطفی ازتون بخوام؟»
نانی صاف نشست.
«البته قربان»
«میخوام توی معرفی و آشنایی با بیمارستان دکتر وونگراوی رو همراهی کنید. بیمارستان رو بهش نشون بدید، مخصوصاً بخش جراحی رو. بهش بگید پرونده بیماران، برنامهریزی جراحیها و زمان معاینات روزانه چطوریه. اون مثل شماها نابغه و باهوشه، اما اینجا یه جای جدیده و زمان میبره تا عادت کنه. لطفاً کمکش کنید تا راحتتر جا بیفته»
دستای نانی زیر میز محکمتر از قبل مشت شد. فکشو روی هم فشار داد. اسکای اون تغییر حال رو حس کرد؛ میتونست طوفانی که پشت چهره آروم و بیحرکتش بود رو ببینه.
اما نانی با صدای خشک و تندش، سرشو تکون داد.
«چشم. راهنماییشون میکنم»
به اسکای نگاه کرد و دید که اون هم بهش خیره شده. نگاههاشون دوباره قفل هم شد. اسکای تو چشمای نانی یه چیزی دید؛ خشم، سردی، و دیوارهایی که نانی دور خودش کشیده بود.
قلب اسکای از درد توی سینهش کوبید... اما نگاهشو برنگردوند.
بعد صدای رئیس، هر دوشون رو به واقعیت برگردوند.
«خیلی خب، معرفی تموم شد. این جلسه رو به پایان میرسونیم. از همگی بابت حضورتون ممنونم. لطفاً به وظایف خودتون برگردید»
همه بلند شدن و یکی یکی از اتاق خارج شدن.
اسکای تا لحظه آخر صبر کرد، بعد بلند شد و آروم از اتاق بیرون رفت.
هر قدمش سنگینتر از قدم قبلی بود.
از اتاق جلسه که بیرون اومد، دیگه خبری از نانی و فورث نبود.
توی راهرو راه افتاد و پرستاری رو که داشت رد میشد، نگه داشت.
«ببخشید... میتونید بهم بگید دکتر هیرانکیت کجا رفتن؟»
با ادب پرسید.
پرستار لبخندی زد.
«ایشون با دکتر فورث رفتن به سمت اتاق استراحت»
اسکای سرشو تکون داد.
«و اتاق استراحت کجا میشه؟»
«مستقیم برید، بعد بپیچید چپ. همون گوشه سمت راسته»
«بسیار خب، ممنونم»
اسکای آروم گفت.
پرستار سرشو تکون داد و رفت.
اسکای توی راهرو قدم میزد، حالا قدمهاش آرومتر شده بود و با هر نفسی که میکشید، سنگینی بیشتری توی سینهش حس میکرد. جلوی اتاق استراحت پزشکان ایستاد، دستش فقط چند سانتیمتر با دستگیره فاصله داشت. انگشتهاشو مشت کرد.
'هرچیزی که داخل این اتاق منتظرته... واکنش نشون نده. خودتو نباز. تو دلیلی برای اینجا بودن داری؛ اینجایی تا اونو برگردونی'
یه نفس عمیق کشید و کف دستشو روی دستگیره فلزی و سرد گذاشت. یه ثانیه چشماشو بست. بعد، با یه فشار کوچیک دستگیره رو چرخوند و آروم رفت داخل.
داخل اتاق، نانی و فورث روی کاناپه نشسته بودن.
به محض اینکه فورث اسکای رو دید، از جاش بلند شد و قبل از اینکه اسکای بفهمه چی شده، مشت محکمی به فکش کوبید.
سر اسکای به یه طرف چرخید.
فورث یقهاش رو گرفت، چشماش از خشم میسوخت. با صدایی که از عصبانیت میلرزید، غرید:
«تو همین الانشم زندگیشو خراب کردی. دیگه چی از جونش میخوای؟»
اسکای حتی پلک هم نزد. دستهاشو بالا نیاورد. حتی تلاش نکرد خودشو آزاد کنه. میتونست، اگه میخواست، تو یه ثانیه خودشو خلاص میکرد، ولی این کارو نکرد. همونجا بیحرکت وایساد و اجازه داد فورث یقهاش رو محکمتر بگیره.
نانی هنوز روی کاناپه نشسته بود. ساکت. داشت نگاهشون میکرد. ذهنش پر از افکار درهمبرهم بود؛ بین خشم و درد گیر افتاده بود.
فورث دوباره فریاد کشید، این بار صداش بلندتر بود.
«چه نقشه کوفتی براش کشیدی؟»
«من هیچ نقشهای ندارم»
اسکای آروم، ولی محکم گفت.
«پس اینجا چه غلطی میکنی؟»
«من فقط... برای کار اینجام»
«دروغگو»
فورث با خشمی که از صداش میچکید گفت و دوباره مشتشو بالا برد.
اما قبل از اینکه بتونه ضربه دیگهای بزنه...
«کافیه، فورث»
صدای نانی، سرد و بیتفاوت، توی اتاق پیچید.
فورث خشکش زد. به نانی نگاه کرد. هنوز پر از خشم بود... اما آروم یقه اسکای رو ول کرد. دستاش کنار بدنش افتاد و دوباره مشت شد.
اسکای یقهاش رو صاف کرد و بعد، آروم جایی که مشت فورث به فکش خورده بود رو لمس کرد. میسوخت، ولی نه به اندازه اون همه دردی که توی وجودش شعلهور بود.
اسکای به نانی نگاه کرد و با صدایی که به زور شنیده میشد، صداش زد.
«نانی...»
اسمش هنوز کامل از بین لباش بیرون نیومده بود که نانی حرفشو قطع کرد.
«دکتر هیرانکیت»
کلماتش مثل یه سیلی تو صورت اسکای فرود اومد.
نانی بلند شد و به سمتش رفت. نگاهش خالی از احساس بود و صداش به تیزی تیغ.
«دکتر هیرانکیت. این چیزیه که همه توی این بیمارستان منو باهاش صدا میزنن. به جز چند نفر از افراد نزدیک بهم ، هیچکس اجازه نداره منو نانی صدا کنه»
یه مکث کرد، نگاه سردشو تو چشمای اسکای قفل کرد.
«دفعه بعد، حواست باشه»
قلب اسکای توی سینهش تیکهتیکه شد.
اون سردی. اون فاصله... اون نگاهی که نانی بهش میانداخت؛ انگار اسکای هیچ کس و هیچ چیز نبود.
اشک توی چشماش جمع شد، اما به زور جلوی خودشو گرفت.
«متاسفم»
آروم گفت.
«یادم میمونه»
سکوت سنگینی توی اتاق حکمفرما شد؛ سکوتی پر از حرفهای ناگفته. عذاب وجدان. خشم. درد و غم.
اون دو نفر به هم زل زده بودن. هیچکدوم عقبنشینی نمیکرد. دستای نانی کنار بدنش چنان محکم مشت شده بود که بند انگشتهاش سفید شده بود.
سینه اسکای درد میکرد. میخواست روی زانوهاش بیفته. برای بخشش التماس کنه. اما میدونست الان وقتش نیست. پس بیحرکت موند.
بعد، نانی بالاخره حرف زد، با صدایی سرد و بیاحساس گفت:
«با من بیا. بخش جراحی رو بهت نشون میدم... برنامه بیمارا و ساعت معاینهها رو مرور میکنیم»
بدون اینکه منتظر جوابی بمونه، برگشت و از کنار اسکای رد شد. حضورش یه سرمای عجیبی رو توی هوا جا گذاشت.
اسکای، در حالی که سکوت سنگینی روی سینهاش فشار میآورد، برای یه لحظه همونجا وایساد.
انتظار نداشت نانی منتظرش بمونه. معلومه که نمیموند. قبل از اینکه دنبالش بره، یه نگاه به فورث انداخت، که هنوز نشسته بود و با خشم بهش زل زده بود، انگار داشت بهش میگفت:
'جرئت داری یه قدم دیگه نزدیک شو'
اسکای نگاهشو پایین انداخت، درد توی سینهاش رو سرکوب کرد و بیهیچ حرفی، دنبال نانی از اتاق بیرون رفت.
اسکای با فاصله از نانی، پشت سرش راه افتاد.
قدم زدن توی بخش جراحی ساکت بود؛ یه سکوت دردناک. نانی چند قدم جلوتر بود و فقط وقتی لازم بود، با صدایی خشک و بیتفاوت حرف میزد.
«اینجا اتاق عمل اصلیه»
اینو بدون اینکه برگرده، گفت.
و چند ثانیه بعد...
«آیسییو اون راهرو پایینیه»
یه مکث دیگه.
«اتاق تجهیزات. سالن استراحت کارکنان»
همین بود.
نه توضیحی، نه نگاهی.
فقط کلمات سرد و رسمی، انگار داشت از روی تابلوهای روی دیوار میخوند.
اسکای بیصدا دنبالش میرفت و هر کلمه رو مثل یه دستور جذب میکرد، هرچند که هر کلمه سنگینتر از قبلی بود. حرفی نمیزد، جرئتش هم نداشت. سکوت بینشون کش میومد، سکوتی که پر از حرفهای ناگفته بود.
انگار این فقط یه تور بیمارستانی نبود، یه مجازات بود!
بعد از تموم شدن تور، نانی اونو به دفتر خودش برد. اول خودش رفت داخل و روی صندلی پشت میزش نشست. اسکای پشت سرش وارد شد و آروم درو بست. مثل یه تولهسگ گمشده که منتظر اجازه نشستنه، معذب وایساد.
نانی سرشو بالا آورد، نگاهش دور و تاریک بود.
«بشین»
اسکای سرشو تکون داد و روی صندلی روبروی نانی نشست.
نانی چندتا پرونده از کشوی میزش بیرون آورد و روی میز به سمتش گرفت. اسکای دستشو جلو برد تا پروندهها رو بگیره، و توی اون لحظه کوتاه، دستهاشون به هم خورد.
فقط یه تماس ساده.
اما کافی بود تا مثل آتیش بسوزونه.
نانی فوراً دستشو عقب کشید، انگار که سوخته باشه.
اسکای پروندهها رو جلوی خودش گذاشت و اولین پرونده رو باز کرد، سعی میکرد تمرکز کنه... ولی اون جرقه بینشون هنوز توی هوا بود.
بیرون دفتر، صدای زندگی توی بیمارستان میپیچید؛ قدم زدن پرستارها، صدای بوق دستگاهها، صدای آدمهایی که همدیگه رو صدا میزدن...
اما داخل دفتر نانی، سکوت بینشون کش اومده بود، سکوتی سنگین از کلمههای ناگفته و یه تنش خفهکننده.
نانی سعی میکرد خونسردیاش رو حفظ کنه، سعی میکرد حرفهای باشه. اما هر چقدر اسکای بیشتر جلوی چشمش بود، کنترلش بیشتر از دستش میرفت.
اینجا دفترش بود. فضای شخصیاش. و اسکای دیگه جایی اینجا نداشت.
هر ثانیه سکوت، فشار بیشتری به سینهاش وارد میکرد.
روبروش، اسکای خشک و رسمی نشسته بود، چشماش به پروندهها خیره بود، اما این آرامش ظاهری فقط یه نقاب بود. پشت این نقاب، تیکه تیکه در حال شکستن بود.
نانی همینجا بود.
همینقدر نزدیک...
ولی دستنیافتنی بود.
و این فاصله، بیشتر از هر نزدیکیای میسوزوند.
میخواست یه چیزی بگه.
هر چیزی.
اما کلمات مثل یه تیغ توی گلوش گیر کرده بودن.
بالاخره، اسکای پرونده رو بست، سرشو بلند کرد و به نانی نگاه کرد.
«نانی...»
نگاه نانی فوراً تند و تیز برگشت بهش.
«بهت گفتم، دکتر. منو دکتر هیرانکیت صدا کن»
دستای اسکای کنار بدنش میلرزید.
«من... متأسفم. ولی لطفاً. فقط یه بار، فقط یه بار به حرفام بده، نانی»
صداش ملتمسانه و آروم بود.
چشمای نانی تاریکتر شد.
«گفتم منو دکتر هیرانکیت صدا کن!»
این بار بلندتر، سردتر و تیزتر تکرار کرد.
کلماتش مثل یه مشت محکم به شکم اسکای خورد.
اسکای به سختی آب دهنش رو قورت داد.
«میدونم... ولی الان با دکتر هیرانکیت حرف نمیزنم»
صداش شکست.
«دارم با نانی حرف میزنم. نانیِ خودم»
توی یه حرکت سریع، نانی جلوی اسکای ایستاد.
یقهاش رو گرفت، اونو از روی صندلی بلند کرد و به دیوار کنارش چسبوند.
«جرئت نکن یه بار دیگه اون کلمه رو به زبون بیاری!»
نانی با خشم فریاد زد، صداش میلرزید و چشماش از خشم میدرخشید. سینهاش با هر نفس بالا و پایین میرفت، انگار نگه داشتن اون همه خشم براش دردناک بود.
تپش قلب اسکای توی گوشهاش غوغا میکرد. نفسش سطحی و تند شده بود؛ انگار ریههاش نمیتونستن با طوفان درونش هماهنگ بشن.
با این حال... تو چشمای نانی نگاه کرد.
«باشه... نمیگم»
زمزمه کرد.
«ولی لطفاً... فقط بهم گوش کن. یه بار. بذار بهت توضیح بدم. خواهش میکنم»
«من توضیح تو رو نمیخوام»
نانی با صدای تند و پر از زهری گفت.
«همونو تو حلقت قورتش بده. برام مهم نیست»
گلوی اسکای میسوخت.
«میدونم چیکار کردم... میدونم لیاقت بخشش رو ندارم. ولی باید حقیقت رو بشنوی. باید بدونی چرا رفتم...»
«برام مهم نیست چرا رفتی!»
نانی فریاد کشید، صداش شکست.
نه از ضعف، از چیزی عمیقتر.
از چیزی که داشت توی وجودش میشکست.
اشک تو چشمای اسکای جمع شد.
«فقط یه فرصت بهم بده، نانی. یه فرصت که همهچی رو توضیح بدم. لطفاً»
با تمام وجودش التماس میکرد.
نانی یه پوزخند تلخ زد.
«آدمایی که میرن، دنبال فرصت دوم نمیگردن»
این جمله به پوست اسکای نخورد، به روحش اصابت کرد.
برای یه لحظه ساکت موند.
بعد، آروم زمزمه کرد:
«متاسفم»
صداش اونقدر شکسته بود که به زور از گلوش بیرون اومد.
نانی با عصبانیت سرش داد زد.
«نگو لعنتی، نگو متأسفم. فکر میکنی با یه کلمه میتونی چیزی رو که چهار سال پیش شکستی درست کنی؟ اگه حافظهت یاری نمیکنه، بذار بهت یادآوری کنم... اون شبو یادته؟ اون لحظه رو؟»
صدای نانی لرزید.
«جلوی پات زانو زدم، التماس کردم که نری. التماس کردم بهم بگی چرا. و تو...»
صداش شکست.
«فقط همونجا وایسادی. هیچی نگفتی. دیدی که چطوری جلوی چشمات گریه میکنم، جیغ میکشم، میشکنم... ولی بعد، فقط پشتتو کردی و رفتی»
اشک از چشمای نانی سرازیر شد. یقه اسکای رو محکمتر چسبید.
سر اسکای پایین افتاد، اشکاش حالا آزادانه روی گونههاش میریختن.
صدای نانی از خشم و درد میلرزید.
«حتی یه بارم پشت سرتو نگاه نکردی. تنهام گذاشتی و رفتی... حالا بعد از چهار سال اومدی و میگی متأسفم؟ مگه چقدر میتونی بیشرم و بیرحم باشی؟... از روزی که عاشقت شدم متنفرم. از خودم متنفرم که عاشق کسی مثل تو شدم»
هر کلمه، مثل تیغ توی وجود اسکای فرو میرفت. سینهش میسوخت، پاهاش میلرزید و تمام بدنش زیر بار سنگین درد نانی، میلرزید.
نانی عقب رفت و با دستای لرزون اشکهاشو پاک کرد.
«اگه میخوای اینجا کار کنی، باشه. کار کن. اما از من دور بمون. از زندگی کوفتی من دور باش. از پسرم دور باش»
به سمت در برگشت، اما درست قبل از بیرون رفتن، مکث کرد.
بدون اینکه برگرده، گفت:
«و سعی کن دیگه اون صورت لعنتیتو بهم نشون ندی. چون هر بار که بهت نگاه میکنم... بیشتر از قبل ازت متنفر میشم»
بعد، رفت و با تمام قدرت درو پشت سرش کوبید.
اسکای برای یه لحظه خشکش زد. بعد، روی زانوهاش افتاد و پشتشو به دیوار سرد تکیه داد. تازه اون موقع بود که هقهقهاش شروع شد؛ عمیق، غریزی و غیرقابل کنترل. سینهش رو چسبید، انگار میخواست خودشو نگه داره... ولی نمیتونست. قلبش داشت تیکه تیکه میشد.
«متاسفم»
با صدایی خورد شده زمزمه کرد.
«لعنتی، متاسفم نانی...»
اشکهاش حالا بی وقفه میریختن، همه چیز رو تار میدید.
اتاق، هوا، سکوت...
همه و همه داشت سرشو منفجر میکرد.
نمیدونست چقدر گریه کرده؛ فقط میدونست زمان وایساده بود.
فقط میدونست که دوباره تنهاست...
درست مثل قبل.
بالاخره، با دستهای لرزون، اشکهاشو از صورتش پاک کرد؛ خشن، عصبانی و شرمنده.
'نمیتونی حالا بشکنی'
به زور نفس کشید.
و بعد، یه نفس دیگه.
سعی کرد طوفان درونش رو آروم کنه.
'نمیتونم ضعیف باشم'
'الان نه. دوباره نه'
صداش به زور شنیده میشد، اما تمام سنگینی چهار سال پشیمونی رو با خودش داشت.
'راه زیادی رو در پیش دارم'
نفس عمیقی کشید.
'باید بجنگم'
آروم بلند شد، انگار هر حرکتی که میکرد درد داشت. پیراهنشو صاف کرد، موهاشو مرتب کرد و فکش رو محکم روی هم فشار داد، تمام اون حس شکستن رو توی خودش بلعید.
بعد، آروم زمزمه کرد، انگار داشت با سکوت قسم میخورد.
'دوباره برت میگردونم، نانی. قول میدم'
یه نفس دیگه کشید... و بیرون رفت؛ در حالی که درد هنوز توی هر قدمش احساس میشد.