Chap 10

Chap 10


با هم وارد اتاق ۳۰۹ شدن. وین هنوز محکم بازوی اسکای رو گرفته بود. آروم آروم هدایتش کرد سمت کاناپه و به نرمی نشوندش.

مارک که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود،

همین که حال اسکای رو دید، بلافاصله‌ نشست.

چشماش از نگرانی گرد شده بود.

میلک که تازه از دستشویی اومده بود بیرون، یه لحظه با دیدن اسکای خشکش زد. لحظه بعد وحشت‌زده به طرفش اومد.


"چی شده اسکای؟"

صداش پر از دلهره بود.


ولی اسکای حرفی نزد.


هنوز توی طوفان افکارش گم شده بود.


اون لحظه‌ای که نانی رو دید... اون خشم توی چشماش... سوزش صداش، و اون سیلی...

همه‌ و همه توی ذهنش تکرار می‌شد و هر بارعمیق‌تر زخم می‌زد.


"اسکای! یه چیزی بگو..."

میلک حالا جدی‌تر شده بود.

"چی شده. چرا قیافه‌ات شبیه کسیه که پادشاهیشو تو جنگ باخته؟"


مارک هم که حالا کاملاً روی تخت به سمتش برگشته بود، با نگرانی اخم کرد.

"یه چیزی بگو اسکای. خواهش می‌کنم... همینجوری نشین"


اسکای آروم سرشو بالا آورد، نگاهش دور و سنگین بود.

یه نگاه به هر سه نفرشون انداخت و با صدایی که به زور به شنیده می‌شد، زمزمه کرد:

"من پادشاهیمو باختم... حتی قبل از اینکه جنگ شروع بشه"


یه قطره اشک از گوشه‌ی چشمش چکید.


میلک یه صندلی از کنار میز کشید و درست روبروش نشست.

صداشو آروم‌تر کرد.

"هی... یه نفس عمیق بکش. آروم باش، باشه؟ بعد تعریف کن ببینیم چی شده. ما اینجاییم"


اسکای به سختی آب دهنش رو قورت داد.

صداش آروم، شکسته و مثل شبحی از صدای قبلیش بود.

"من... نا...نانی رو دیدم"


اتاق، با همون یه جمله یخ زد.


قیافه‌ی میلک و مارک بلافاصله عوض شد. هر دو برگشتن سمت وین و بی‌صدا با نگاهشون ازش سوال پرسیدن.

وین فقط سر تکون داد و بدون هیچ حرفی تایید کرد.


یه سکوت سنگین بین هر چهار نفرشون نشست.


بعد، بالاخره صدای میلک بلند شد.

"چطوری؟ کجا؟ اون... اون اینجا بود؟ توی همین بیمارستان؟ همه چی رو تعریف کن"


اسکای نفسشو با لرز بیرون داد و یه خنده تلخ و خشک ازش در رفت.

"آره... اینجا بود"


مکثی کرد و چشماش به کف زمین خیره شد.


"توی راهرو بودم، داشتم تلفنی با دوستم از آمریکا راجع به مدارک کارآموزی حرف می‌زدم... که به رایان برخوردم. داشتم باهاش حرف می‌زدم که نانی پیداش شد. روپوش دکترا تنش بود..."


صدای اسکای شکست.

"سعی کردم باهاش حرف بزنم، ولی... حتی نذاشت یه کلمه بگم. حتی اسمشو..."


مکث کرد.


"وقتی سعی کردم اسمشو صدا کنم... بهم سیلی زد"


همه خشکشون زد.


"بهت سیلی زد؟"

مارک با ناباوری تکرار کرد.


قیافه‌ی وین تیره شد.

"چرا زودتر بهم نگفتی؟"


اسکای با نگاهی خالی بهش نگاه کرد.

"اگه می‌گفتم می‌خواستی چیکار می‌کردی؟ تازه... حقم بود"


میلک که تا اون لحظه ساکت بود، بالاخره به حرف اومد.

"راستشو بخوای اسکای، اون سیلی حقت بود. و واقعاً؟ این ملایم‌ترین واکنشی بود که می‌تونست نشون بده. هرکسی جای اون بود همین کارو می‌کرد"


اسکای چیزی نگفت.

فقط به کفش‌هاش نگاه کرد و سکوت کرد.


"نه، این واکنش عادی نیست"

مارک ازش دفاع کرد.

"اون بدون اینکه حتی به حرفاش گوش بده، بدون اینکه بدونه چرا رفته بهش سیلی زد"


میلک با تندی برگشت سمتش.

"چون تو نمی‌فهمی مارک. تو هیچ‌وقت کسی رو اینقدر عمیق دوست نداشتی. ولی نانی داشت. اون با تموم وجودش اسکای رو دوست داشت. و بعد اسکای رفت، همین‌جور یهویی غیبش زد. اینجور خیانتا پاک نمی‌شن. بعد از چهار سال سکوت و دل‌شکستگی، واقعاً انتظار داشتی آروم وایسه و ازش توضیح بخواد؟"


مارک نگاهشو برگردوند و آهی کشید.

"منظورم این نبود..."


میلک سرشو تکون داد و دوباره به اسکای نگاه کرد.

"اگه من جای نانی بودم، همون لحظه‌ای که می‌دیدمت می‌کشتمت. سیلی؟ این که چیزی نیست. انقدر بزرگش نکن"


اسکای نگاهی بهش انداخت، چشماش برق می‌زد.

"اون سیلی نبود که منو شکست... نگاهش بود"


"انگار منو نمی‌شناخت. انگار... براش یه غریبه بودم، بدتر از اون، دشمنش. اون نفرت توی چشماش... نابودم کرد"


همه سکوت کرده بودن و به حرف‌های اسکای گوش می‌دادن.


"هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم همون چشمایی که جوری بهم نگاه می‌کردن انگار تمام دنیاشونم... یه روز جوری ازم بگذرن انگار هیچی نیستم"


سرشو انداخت پایین.


"دستایی که یه روز منو مثل یه چیز باارزش توی خودشون می‌گرفتن، همون دستا... امروز بهم سیلی زدن"


"و گوشاش... اون فقط با شنیدن اسمش از لبای من ذوق می‌کرد، انگار یه ملودی بود که می‌تونست تا ابد تکرارش کنه. اما حالا، حتی نمی‌خواد اسمشو از دهن من بشنوه"


صداش حالا بیشتر می‌لرزید.

سینه‌اش تنگ شده بود.


"نفرتی که از من داره... فقط دردناک نیست، غیرقابل تحمله. فقط قلبمو نمی‌شکنه. یه چیز عمیق‌تری رو تو وجودم می‌بُره. انگار...انگار روحم نمی‌تونه نفس بکشه"


وین آروم دستشو روی شونه اسکای گذاشت.


میلک جلو رفت و آروم دستشو گرفت.

"اسکای... تو تازه دوباره دیدیش. اون سیلی؟ عصبانیتش؟ اینا همش چهار سال درد بود که یه دفعه بیرون ریخت. به خاطرش سرزنشش نکن. اما این به این معنی نیست که برای همیشه از دستش دادی. هنوزم شانس داری"


دستشو فشار داد.


"نه امروز، نه فردا... اما وقتی حس کردی وقتشه، باهاش روراست باش. بهش نشون بده الان کی هستی و چرا رفتی. اون حق داره بدونه"


اسکای جوابی نداد، اما گوش می‌داد.


مارک اضافه کرد:

"گفتی لباس دکترا تنش بود؟ یعنی اینجا کار می‌کنه، درسته؟ و تو هم از فردا کارآموزیتو اینجا شروع می‌کنی. این یه شانسه، اسکای. وقت داری. هدرش نده. اون عشقی که بهت داشت... فکر نکن همین‌جوری از بین رفته. الان زیر درد و خشم دفن شده. اما من مطمئنم هنوز اونجاست"


میلک با تعجب به مارک نگاه کرد.

"اووهو... نمی‌دونستم همچین حرفای قشنگی هم بلدی. تحت تأثیر قرار گرفتم"


مارک خندید.

"مرسی، فکر کنم"


بعد، اسکای آروم زمزمه کرد:

"مارک درست می‌گفت"


هر سه نفر به سمتش برگشتن.


"چی رو؟"

وین آروم پرسید.


دستای اسکای در حالی که بهشون نگاه می‌کرد، می‌لرزید.

"مارک درست می‌گفت... رایان پسر نانیه"


نفس اتاق گرفت.


میلک شوکه شده بهش خیره شد.

"این... این که واقعیت نداره... داره؟"


اسکای جواب نداد، فقط به دستاش نگاه می‌کرد.


"امکان نداره..."

وین زیر لب گفت.


مارک نزدیک‌تر شد و با صدای آروم پرسید:

"از کجا می‌دونی رایان پسر نانیه؟"


اسکای آب دهنش رو قورت داد.

"وقتی داشتم با رایان حرف می‌زدم... نانی پیداش شد. با اسم صداش کرد... و رایان... دوید سمتش و بهش گفت بابا..."


صداش می‌لرزید.


"و وقتی داشت می‌رفت، یه نگاه بهم انداخت و گفت... از پسرم دور بمون"


مارک دستشو گذاشت روی دهنش.

"من... من فقط حدس زدم... یعنی واقعیه؟ رایان واقعاً پسر نانیه؟"


وین به اسکای نگاه کرد.

"و فکر می‌کنی اون یکی والدش کیه؟"


اسکای تردید کرد.

"فقط می‌دونم یه مرده. و اون... باهاشون نیست"


مارک فوراً حرف زد.

"چی می‌شه اگه... اون یکی پدرش تو باشی؟"


همه برگشتن و بهش نگاه کردن.


"فقط همین‌طوری گفتم..."

با عجله اضافه کرد و سرشو انداخت پایین.


ذهن اسکای شروع کرد به مرور تموم لحظاتی که با رایان داشت. لبخند بی‌گناهش، اونجوری که بهش می‌چسبید، اون حس آرامش عجیبی که کنارش داشت، اینکه چطور وقتی شنید رایان رو مسخره کردن عصبی شد...


دوباره چشماش پر از اشک شد.


"اسکای،"

میلک آروم گفت:

"به من نگاه کن"


اسکای نگاهشو بهش داد.


"ما می‌تونیم هرچقدر که بخوایم حدس بزنیم... اما تا وقتی مطمئن نشدی، قضاوت نکن. و حتی اگه رایان پسر تو باشه... واقعاً فکر می‌کنی نانی می‌ذاره بهش نزدیک بشی، وقتی هنوز تو رو نبخشیده؟"


اسکای جوابی نداد.


میلک با صدایی محکم گفت:

"اول باید نانی رو دوباره به دست بیاری. خودتو بهش ثابت کن. بعداز اون... شاید. فقط شاید، بهت اجازه بده وارد زندگی رایان بشی"


چشمای اسکای پر از اشک بود و لباش می‌لرزید.

با قلبی سنگین، به آرومی سر تکون داد.


بدون هیچ حرف دیگه‌ای، میلک جلو رفت و آروم بغلش کرد، گرمایی رو بهش داد که نمی‌دونست چقدر بهش نیاز داره.

وین بهشون اضافه شد.


مارک که هنوز روی تخت بود، صداش بلند شد.

"وایسین منم بیام!"


آروم سرمشو درآورد، اومد پیششون و به بغل گروهی اضافه شد.


وین آروم گفت:

"تنها نیستی. ما اینجا کنارتیم"


برای یه دقیقه همونجوری موندن، قبل از اینکه اسکای بالاخره عقب بکشه و اشک‌هاشو پاک کنه.


"ممنونم"

آروم زمزمه کرد، همه سر تکون دادن.


"قدم اولو بردار"

میلک با مهربونی گفت:

"ما هواتو داریم"


اسکای دوباره سر تکون داد.


وین در حالی که هلش می‌داد، گفت:

"حالا دیگه اینقدر فکر و خیال نکن و برای فردا آماده شو. اولین روزته و قراره با نانی کار کنی. این یه فرصت طلاییه. از دستش نده"


اسکای چند لحظه ساکت موند.


بعد، با قاطعیت سر تکون داد.

"از دستش نمی‌دم. دوباره به دستش میارم. دیگه هیچ‌وقت ولش نمی‌کنم. براش می‌جنگم... برای خودمون..."


مکث کرد، صداش آروم‌تر شد، نامطمئن اما از ته دل گفت:

"...و برای رایان. نمی‌دونم پسر منه یا نه... اما یه چیزی توی وجودم امیدواره که باشه. هر چی که هست... بهش اهمیت می‌دم. می‌خوام ازش محافظت کنم"


وین دستشو روی شونه‌اش گذاشت.


مارک هم کنارش نشست و لبخند زد.

"این دوست منه!"


اسکای با قلبی پر از عشق بهشون لبخند زد.

"ممنونم... واقعا. از همه‌تون"


میلک نیشخند زد.

"هی! ازمون تشکر نکن. فقط میتونی شام مهمونمون کنی"


اسکای خندید.

"قبوله"


تنش توی اتاق کم کم محو شد.

اسکای حس کرد یه کم سبک‌تر شده.

یه امید کوچیک و سوسوزن توی سینه‌اش جوونه زد.

و این بار، نمی‌ذاشت اون امید توی وجودش بمیره.

__________________________


نانی پشت در دستشویی ایستاده بود و دستش روی دستگیره بود. نفس عمیقی کشید تا خودشو آروم کنه.

'نفس بکش نانی. الان وقتش نیست که از هم بپاشی، جلوی رایان نه'

زیر لب زمزمه کرد و بعد درو باز کرد.


داخل اتاق، رایان ساکت روی یه نیمکت نشسته بود، یه ماشین اسباب‌بازی دستش بود، اما باهاش بازی نمی‌کرد. فقط به زمین خیره شده بود.


"رایان"

نانی آروم صداش زد.


رایان سرشو بلند کرد، بعد سریع بلند شد، به سمتش دوید و دستای کوچیکشو دور پای نانی حلقه کرد.

نانی آروم خندید و هم‌قدش خم شد. با لطافت گونه رایان رو توی دستش گرفت و بوسه‌ای روی موهاش زد.

"عزیزم،"

زمزمه کرد و محکم بغلش کرد.

"ببخشید طول کشید"


چند لحظه رایان رو محکم توی آغوشش نگه داشت، از گرمی و آرامش پسر کوچکش نفس کشید. بعد، با یه آه آروم، عقب کشید و موهای رایان رو از صورتش کنار زد.


"الان باید بریم، باشه؟ عمو مکس رو یه روز دیگه می‌بینیم"


رایان بدون اعتراض سر تکون داد.


"پسر خوب من"

نانی زمزمه کرد و دوباره بغلش کرد.


همون‌طور که دستای کوچیک رایان دور گردنش حلقه شده بود، سینه نانی تنگ شد.

'باید از این محافظت کنم...'

توی دلش گفت.

'نمی‌تونم بذارم کسی بهش آسیب بزنه. حتی اگه اون آدم، همون مردی باشه که یه روزی ...'


جلوی خودشو گرفت.

به سختی آب دهنش رو قورت داد.


'اسکای، هرکی که بود... دیگه جزئی از دنیای رایان نیست. هیچ‌وقت نبود. و نمی‌ذارم باشه...'


اشک‌هاش نزدیک بود بریزن، اما جلوشون رو گرفت.

کمی عقب کشید و آروم موهای رایان رو از روی صورتش کنار زد.


بعد، رایان به حرف اومد.

"بابا... چرا به آقای نابینا سیلی زدی؟"

با صدای آروم پرسید و چشماشو به پایین دوخت.


نانی خشکش زد.


قلبش پر از وحشت شد.


"ک-کی دیدی؟"


"داشتم میومدم پیشت... بعد دیدم به آقای نابینا سیلی زدی. اما پی‌ اومد و منو برد"

رایان آروم آروم گفت.


نانی شوکه شده بهش خیره شد. انتظار نداشت رایان چیزی رو دیده باشه، چه برسه به اینکه بخواد در موردش بپرسه.


صورتشو نرم کرد و آروم رشته‌ای از موهای رایان رو از روی پیشونیش کنار زد.


"بعضی چیزا... یه کم پیچیده‌ان، عزیزم"

آروم گفت.

"اما وقتی بزرگ‌تر شدی، وقتی آماده بودی، همه چیزو برات تعریف می‌کنم. قول می‌دم"


رایان بهش خیره شد و با صدای آروم پرسید:

"حتی درباره بابا؟"


سینه نانی تنگ شد.

برای یه لحظه، نمی‌تونست نفس بکشه.

'چطور بهت بگم اون مردی که بهش میگی آقای نابینا، همون مردیه که یه روزی عاشقش بودم و... از دستش دادم؟ اینکه اون پدرته... و تو حتی نمی‌دونی'


نانی در حالی که هنوز دستای رایان رو توی دستش گرفته بود، لبخند زورکی زد و آروم سرشو تکون داد.

"آره عزیزم. حتی درباره بابا"


رایان لبخند زد و محکم بغلش کرد.


نانی دستاشو دور پسرش حلقه کرد و محکم‌تر توی آغوشش گرفت. چند قطره اشک از چشماش چکید، اما سریع با پشت دست پاکشون کرد.


رایان کمی عقب کشید و گونه نانی رو بوسید.

"دوستت دارم بابا"


نانی یه لبخند محو زد.

"بابا بیشتر دوستت داره، عزیزدلم"


بعد، بلند شد و دست رایان رو گرفت.

"بریم خونه کوچولوی من. روز سختی داشتیم"


رایان سر تکون داد و با هم از بیمارستان بیرون رفتن.


وقتی به ماشین رسیدن، نانی خواست درو باز کنه که یهو صدای رایان بلند شد.


"آقای نابینا!"


نانی سر جاش میخکوب شد.


نفسش برید.


به آرومی برگشت... و اونجا، فقط چند قدم اون‌طرف‌تر، اسکای ایستاده بود. میلک و وین هم کنارش بودن.


چشمای اسکای و نانی بلافاصله بهم گره خورد.

هیچ حرفی زده نشد، اما فضا پر از حرف هایی بود که ناگفته مونده بودن؛ احساس گناه، درد، نفرت... و یه چیز دیگه.

حسرت.

ضربان قلب اسکای تند شد. دستاش کنار بدنش می‌لرزید. افکارش نامنظم بود، اما تنها چیزی که می‌دید، نانی بود.


نانی هم بهش خیره شده بود. توی نگاهش خشم دیده می‌شد، اما پشتش... غم بود.

و توی اون سکوت، چشم‌هاشون کاری رو می‌کرد که دهنشون از پسش برنمی‌اومد؛ یکی بی‌صدا التماس می‌کرد،

'توروخدا، منو ببین، منو ببخش...'

و اون یکی با نگاهش فریاد می‌زد،

'تو لیاقتشو نداری'


همون موقع رایان دوید جلو و به پای اسکای چسبید.


اسکای پلک زد و از حالت گیجی دراومد. به پسر کوچیکی که اینقدر مطمئن و آشنا بهش چسبیده بود، نگاه کرد. به آرومی نشست و دستای لرزونش نزدیک پسر بچه معلق موند.


"هی... کوچولو"

صداش به سختی شنیده می‌شد و از قبل شکسته بود.


چشماش پر از اشک شد.


رایان برای یه لحظه آروم نگاهش کرد، انگشتای کوچیکش گونه اسکای رو لمس کرد‌‌.

"من... دیدم بابا بهت سیلی زد"


با صدای آروم و مردد گفت.

"دردت اومد؟"


اسکای برای یه ثانیه خشکش زد.


دیده بود؟


این فکر مثل یه چاقو سینه‌اش رو پاره کرد. اما به زور یه لبخند دردناک روی لباش آورد.


"نه، کوچولو"

زمزمه کرد.

"دردم نیومد"


اشک از گونه‌هاش سرازیر شد.


رایان دستشو بالا برد و اشکاش رو پاک کرد، بعد گونه‌اش رو بوسید.


"گریه نکن آقای نابینا"

آروم زمزمه کرد.


و همین کافی بود.

اسکای دیگه نتونست تحمل کنه.

رایان رو محکم بغل کرد، جوری سفت توی بغلش فشارش داد که انگار داشت از هر دوشون در مقابل دنیا محافظت می‌کرد.


میلک که از پشت سر نگاه می‌کرد، حس کرد چشماش از اشک می‌سوزه. وین آروم ایستاده بود، صورتش هیچ حسی رو نشون نمی‌داد.


و نانی... سر جاش خشکش زده بود.


صحنه‌ای که جلوی چشمش بود، چیزی بود که همیشه توی خواب می‌دید؛ رایان با پدرش، چسبیده بهش، توی بغلش...

اما حالا که واقعی بود،

اون حسی رو که تصور می‌کرد نداشت.

درد داشت.

می‌سوخت.

قلبش با خاطرات درد و خیانت فریاد می‌کشید.


و لحظه‌ی بعد، نانی اونجا بود.


دوید جلو و رایان رو از بغل اسکای بیرون کشید.

"بهت گفتم از پسرم دور بمون"


با صدایی که از خشم می‌لرزید، غرید.

"دیگه جرئت نکن بهش نزدیک بشی"


رایان رو توی آغوشش گرفت و برگشت.

رایان آخرین نگاهشو به اسکای که هنوز زانو زده بود، انداخت و آروم براش دست تکون داد.


اسکای دستشو بالا برد و با چشمای اشکی دستشو تکون داد.


نانی رایان رو روی صندلی جلوی ماشین نشوند، خودش هم نشست و بدون اینکه نگاه دیگه‌ای به عقب بندازه، پاشو روی گاز گذاشت و رفت.


همون‌طور که ماشین توی جاده ناپدید می‌شد، اسکای آروم بلند شد، زانوهاش سست شده بود و سینه‌اش خالی. یه طوفان پشت چشماش غوغا می‌کرد.

صداش از سنگینی حرف‌هایی که نمی‌تونست بزنه، شکست.

"خدایا... نمی‌دونم مال منه یا نه،"


با خودش زمزمه کرد.


"ولی تا الان، هیچ‌وقت تو زندگیم هیچی رو به اندازه این که اون پسرم باشه نخواستم"


میلک و وین جلو اومدن و دستشونو روی شونه‌هاش گذاشتن، بی‌صدا بهش آرامش دادن.

یه دقیقه همون‌جا زیر نور کم‌جون غروب ایستادن...

بعد برگشتن و به سمت بیمارستان راه افتادن.

Report Page