Chap 1

Chap 1


هوا سرد بود و ابرهای تیره آسمون رو پوشونده بودن. همه توی پارک از این هوای ابری لذت می‌بردن، به جز اون دو نفر. فضای بینشون اونقدر سنگین بود که می‌شد لمسش کرد. چشمای نانی از اشک پر شده بود و حالا با شنیدن آخرین حرف‌های اسکای، اشک‌هاش آروم‌آروم روی گونه‌هاش پایین می‌اومدن.


«دیگه نمی‌تونم ادامه بدم... متاسفم»


اسکای گفت و بدون اینکه حتی یه لحظه به عقب نگاه کنه، راهشو کشید و رفت.

زانوهای نانی شل شد، توان نگه داشتن بدنش رو نداشت و با صدای سنگینی روی زمین افتاد.

اشک‌ها بی‌وقفه از چشماش سرازیر می‌شدن و با قطره‌های بارون قاطی می‌شدن.

ابرهای سیاه، غلیظ‌تر و سنگین‌تر شدن و بارون با شدت بیشتری شروع به باریدن کرد.

همه اطرافیانش با عجله دنبال سرپناهی می‌گشتن تا خیس نشن، اما نانی همون‌جا روی زمین افتاده بود و زیر بارون گریه می‌کرد.

یه تیکه کاغذ توی دستش بود، کاغذی که حالا از فشار زیاد دستش مچاله شده بود و از بارون خیسِ خیس شده بود.


اونقدر گریه کرد که نفسش بند اومد.


بدنش می‌لرزید.


یه حمله‌ی عصبی تمام وجودش رو گرفت.


و بعد،


چشم‌هاش بسته شد و همه جا سیاه شد.


آخرین صدایی که توی گوشش پیچید، صدای دور مردمی بود که اورژانس خبر می‌کردن...


نانی با تکونی از خواب بیدار شد.


از سر تا پا عرق کرده بود و نفس‌نفس می‌زد. لیوان آب روی پاتختی رو برداشت و با دست‌های لرزون، جرعه‌جرعه سر کشید. دوباره اشک توی چشماش جمع شد. فلش‌بکی از چهار سال پیش، خاطره‌ای که هنوز مثل کابوس دنبالش بود توی ذهنش تکرار شد.

تقریباً هر شب، این کابوس سراغش می‌اومد و زندگی رو براش جهنم می‌کرد.

غرق افکارش بود که یه صدای آروم و خواب‌آلود از پشت سرش بلند شد.


«بابا...»


نانی برگشت و نگاهش کرد.

رایان، پسر چهار ساله‌اش، تنها نور زندگی‌اش و تنها دلیل نفس کشیدنش اونجا وایساده بود.

با پشت دست اشک‌هاش رو پاک کرد و کنار پسرش که حالا اون طرف تخت بود، نشست.


«عزیزم... چیزی لازم داری؟»

نانی با لحنی مهربون پرسید و صورت کوچیک پسرش رو توی دست‌هاش گرفت.

پسرک سرش رو به چپ و راست تکون داد.

«نه... چرا داشتی گریه می‌کردی بابا؟»

با صدای آروم و خواب‌آلودی پرسید.


نانی نگاهش کرد.

دوباره اشک‌هاش داشتن پشت چشماش جمع می‌شدن، اما خودش رو کنترل کرد و آروم گفت:

«فقط یه خواب بد دیدم»


«گریه نکن بابا... رایان اینجاست. رایان مراقب باباست»


پسرک از روی تخت پایین اومد، با دست‌های کوچیکش اشک‌های گوشه‌ی چشم نانی رو پاک کرد و یه بوسه‌ی شیرین روی گونه‌اش زد. دل نانی از این همه پاکی و معصومیتش لرزید. پسرش رو محکم توی بغلش گرفت و دوباره اشک هاش پایین ریختن.

برای چند لحظه توی همون حالت موندن، تا اینکه نانی بغلش رو باز کرد و اشک‌هاش رو پاک کرد.


«حالا... بیا دوباره بخوابیم. فردا باید بری مهدکودک»


نانی، رایان رو دوباره روی تخت گذاشت، خودش هم کنارش دراز کشید و دست‌هاش رو دور بدن کوچیکش حلقه کرد.

پسرک، امن و آروم توی آغوش پدرش، فوراً به خواب فرو رفت. اما نانی، مدتی بیدار موند و به فکر فرو رفت، تا اینکه بالاخره اونم خوابش برد.


زندگی‌اش سخت و تاریک بود.

همه‌چیز رو از دست داده بود؛ کسی که با تمام وجود بهش اعتماد کرده بود و دوستش داشت، امیدش به زندگی...

اما بعد، برخلاف تموم سختی‌ها، یه امید جدید توی وجودش جوونه زده بود؛ پسرش.

برای نانی، پسرش همه‌چیزش بود.

اون باور داشت تا وقتی پسرش کنارشه، می‌تونه با هرچیزی روبرو بشه و هر سختی رو تحمل کنه.

____________________

خورشید از پنجره‌ی آشپزخونه به داخل می‌تابید و یه نور ملایم به اتاق می‌بخشید. بوی خوب قهوه و پنکیک همه جا رو پر کرده بود. نانی مشغول آماده کردن صبحانه بود که یه صدای آروم و خواب‌آلود از چارچوب در اومد.


«بابا»


نانی برگشت. رایان رو دید که با پیژامه‌ی مای ملودی، موهاش روی پیشونیش ریخته بود و با پشت دست چشم‌هاش رو می‌مالید.

نانی گرم و با محبت لبخند زد و به سمتش رفت. نشست و پسرش رو آروم بغل کرد. دست‌های کوچیک رایان فوراً دور گردنش حلقه شد. چند لحظه همونجوری همدیگه رو بغل کردن.

بعد، نانی خودش رو عقب کشید، چند تار موی نامرتب رو پشت گوش پسرش زد و یه بوسه‌ی نرم روی پیشونیش گذاشت.


«صبح بخیر عزیزم»


نانی آروم گفت و گونه‌هاش رو نوازش کرد.

پسرک خندید و خودش رو بیشتر به پدرش چسبوند.


نانی با یه لبخند کوچیک و مهربون آهی کشید.

«خیلی لوس شدی ها»


نانی رایان رو بغل کرد، به سمت اجاق گاز برگشت و اونو روی کابینت آشپزخونه نشوند.


«پسرم گرسنه‌ست؟»


رایان چندبار سرش رو تکون داد.


«همینجا منتظر باش... دارم برات پنکیک درست می‌کنم. بعدش می‌خوری، باشه؟»

گفت و یه بوسه‌ی آروم روی گونه‌اش زد.


«باشه»

رایان گفت، بعد با صدای کوچیک و کنجکاوش پرسید:

«پنکیک موزی؟»


نانی خندید و دوباره به سمتش برگشت.

«آره عزیزم... پنکیک موزی»


صورت رایان از خوشحالی روشن شد و با ذوق دست زد. نانی با یه نگاه پر محبت بهش نگاه کرد و بعد پنکیک رو برگردوند. وقتی آماده شد، گذاشتش توی بشقاب و چند برش موز و کمی سس شکلات روش ریخت.

به سمت رایان رفت، از روی کابینت پایینش آورد و روی صندلی کنارش نشوند.


«بشین اینجا. الان پنکیکتو میارم»


رایان با اشتیاق سر تکون داد.


نانی برگشت، پنکیک رو به تیکه‌های کوچیک و مناسب تقسیم کرد و بشقاب رو جلوی رایان گذاشت و یه چنگال کوچیک داد دستش.


«بفرما... حالا بخور»


رایان با لبخند بزرگی، چنگال رو از دست نانی گرفت و شروع به خوردن کرد. نانی همون نزدیکی موند، قهوه‌اش رو آروم می‌نوشید و با محبت تماشاش می‌کرد.

_____________________

بعد از صبحانه، نانی برای رفتن به بیمارستان لباس پوشید و رایان رو هم برای مهدکودک آماده کرد.

وقتی به ماشین رسیدن، نانی روی زانوهاش خم شد تا به قد پسرش برسه.

«برای مهدکودک آماده‌ای؟»


رایان با لبخند سر تکون داد.


نانی موهاش رو با ملایمت به هم ریخت.

«پسر خوبی باش. با دوستات بداخلاقی نکن، ناهارتو هم باهاشون تقسیم کن و...»


رایان با شیطنت توی چشماش حرفش رو قطع کرد.

« با غریبه‌ها حرف نزنم و بهشون نزدیک نشم»


نانی با یه لبخند گرم نفس عمیقی کشید.

«پسرم خیلی زود همه چی رو یاد می‌گیره، مگه نه؟»


یه بوسه‌ی پر از عشق روی موهاش گذاشت.

«خب، حالا بریم که داره دیرت می‌شه»


نانی بلندش کرد، در سمت شاگرد رو باز کرد و رایان رو با امنیت روی صندلیش نشوند. درو بست، به سمت راننده رفت، نشست و ماشین رو روشن کرد. در حالی که با سرعت آروم و راحتی حرکت می‌کردن، هوای خنک صبحگاهی به صورتشون می‌خورد و صدای یه موسیقی آروم، فضای ماشین رو پر کرده بود.

رایان با یه بازی خودش رو سرگرم کرده بود، در حالی که نانی سکوت کرده بود و روی رانندگی تمرکز می‌کرد.

وقتی به جلوی مهدکودک رسیدن، نانی به سمتش برگشت.


«عزیزم، وقت رفتنه»


درو باز کرد و ماشین رو دور زد، رایان رو توی بغلش گرفت و جلوی در مهدکودک روی زمین گذاشت.

جلوی پسرش زانو زد، کیفش رو روی کولش گذاشت و موهاش رو مرتب کرد.


«امروز سوفیا میاد دنبالت. من یه عمل مهم دارم، نمی‌تونم بیام»


«باشه»

رایان آروم سر تکون داد.


نانی یه بوسه‌ی نرم روی پیشونیش گذاشت.

«خداحافظ عزیزم»


بلند شد و به سمت ماشینش برگشت.


«بابا!»

رایان صداش زد.


نانی با ابروهای بالا رفته برگشت.

«جانم؟»


«موفق باشی... برای امروز»

رایان با لحن بامزه‌ای گفت، بعد برگشت و از در مهدکودک داخل رفت.

نانی آروم لبخند زد، به سمت ماشینش برگشت وبا قلبی که حالا کمی سبک‌تر از قبل شده بود، به طرف بیمارستان حرکت کرد.

_______________________

کافه بار خصوصی، نور کم‌رنگی داشت و با نت‌های غنی موسیقی کلاسیک پر شده بود. صدای برخورد لیوان‌های ویسکی با پالس رعدآسای باشگاه شبانه‌ی بیرون قاطی می‌شد.


وین در حالی که جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش می‌نوشید، آروم گفت:

«فکر نمی‌کردم هیچ‌وقت دوباره برگردی»


برای لحظه‌ای، سکوت همه جا رو گرفت.


بعد، اسکای آهی کشید و به مبل تکیه داد.


«آره... خودمم فکر نمی‌کردم. ولی حدس می‌زنم سرنوشت نقشه‌ی دیگه‌ای داشته»


وین سرش رو تکون داد و ترجیح داد بیشتر تحت فشارش نذاره.


مارک با شیطنت سرفه کرد.

«خب آقای دکتر، حالت چطوره؟»

اینو پرسید و بازوش رو بی‌مقدمه روی شونه‌ی اسکای انداخت.


اسکای با لحنی تمسخرآمیز گفت:

«زنده‌ام»


همه خندیدن.


«خنده‌دار نبود»

مارک چشماشو چرخوند.

«منظورم اینه که... این همه وقت کجا بودی؟ چرا باهامون تماس نگرفتی؟ یعنی اصلا دلت برامون تنگ نشده بود؟... مخصوصاً برای من؟؟»

با ابروهای بالا رفته پرسید.


اسکای نیشخندی زد.

«چرا باید دلم برای تو تنگ بشه؟»


«هی، این خیلی ظالمانه ست!»

مارک با حالت دراماتیکی آه کشید و دستشو روی قلبش گذاشت.


همه‌ی افراد توی اتاق خندیدن.


«سربه سرش نذار اسکای. تو که می‌دونی فضوله و تا همه چی رو براش تعریف نکنی دست از سرت برنمی‌داره»

میلک با خنده گفت.


مارک دستمال مچاله شده‌اش رو به سمت میلک پرتاب کرد.

«خفه شو»


دوباره همه از خنده غش کردن.


اسکای سرش رو تکون داد.

«پس هیچ راه فراری نیست، نه؟»


مارک با هیجان به سمتش برگشت.

«دقیقاً! حالا بگو دیگه... همه‌مونو جون به لب کردی»


اسکای آهی کشید و سرش رو تکون داد.

«باشه... خلاصه بگم... وقتی رسیدم آمریکا گوشیمو گم کردم. هرچی دنبالش گشتم پیدا نشد... بعدا اف برام یه گوشی جدید خرید، ولی من هیچ‌کدوم از شماره‌هاتونو حفظ نبودم، به جز نا...»


وسط جمله‌اش ساکت شد و حرفشو خورد.


سکوت سنگینی توی اتاق پیچید.


اسکای روی مبل جابه‌جا شد. خاطرات چهار سال پیش، بی‌رحمانه به ذهنش هجوم آوردن. ویسکی‌اش رو یه نفس سر کشید و دوباره لیوانش رو پر کرد.


بعد، سومی و چهارمی هم پشت سرش اومدن.


مارک مچ دستش رو گرفت.

«هی هی، آروم‌تر! مست می‌شی، اونوقت کی می‌خواد تو رو ببره خونه؟»


اسکای آروم خندید.

«نگران نباش... دو تا پیک منو مست نمی‌کنه»


با این حال، چهارمین لیوان رو هم تا ته سر کشید.


«اسکای... سعی کردی باهاش تماس بگیری؟»

میلک با صدای آرومی پرسید.


اسکای با چشم‌هایی که به پایین خیره شده بود، آروم گفت:

«یه بار سعی کردم... اما جواب نداد»


وین سعی کرد فضا رو عوض کنه.

«شاید... چون شماره‌ ناشناس بوده جواب نداده»


اسکای سرش رو به نشونه‌ی تأیید تکون داد و با مشت‌هاش روی پیشونیش فشار آورد.


«دلت براش تنگ شده؟»

مارک زمزمه‌وار پرسید.


اسکای برای لحظه‌ای سکوت کرد.


بعد، آهی کشید.


«گفتنش سخته... ولی... دلم براش تنگ شده. خیلی زیاد. دلم برای صداش تنگ شده... برای لمس‌های آرومش... لبخندش... خنده‌هاش... چشم‌های قهوه‌ای روشنش... قیافه‌ی اخمو و بامزه‌اش وقتی اذیتش می‌کردم... برای بوش... برای وقتایی که پنکیک درست می‌کرد و بعد وقتی بالاخره یکیشو بی‌نقص درمی‌آورد، لبخند بزرگی روی صورتش می‌اومد... خدایا... دلم برای همه چیزش تنگ شده»

اسکای گفت و با کلافگی دستش رو توی موهاش فرو برد.


دوباره سکوت کر کننده‌ای اتاق رو فراگرفت.


بعد از چند لحظه، صدای وین بلند شد.

«هنوز دوستش داری؟»


اسکای سرشو بالا آورد و بهش نکرد کرد.

«ن... نمی‌دونم»


«عیبی نداره، اسکای»

میلک با مهربونی گفت.

"گاهی وقتا باید به خودمون زمان بدیم تا همه چیزو بفهمیم. یه روز جوابشو پیدا می‌کنی»


«آره... میلک راست میگه»

مارک گفت، بلند شد و صدای آهنگو زیاد کرد.

«در ضمن، ما اینجا جمع شدیم که بازگشت تو رو جشن بگیریم، نه اینکه به گذشته فکر کنیم. پس امشب همه چیزو فراموش کن و با ما لذت ببر!»


به سمت اسکای رفت و بازوش رو گرفت.

«پاشو با من برقص ببینم!»


وین و میلک هم بلند شدن و به اونا ملحق شدن.


با هم می‌خوندن، می‌رقصیدن و غصه‌هاشون رو با نوشیدن از بین می‌بردن.


بعد از ساعت‌ها خوش‌گذرونی، مارک روی مبل خوابش برد.


اون سه نفر به سمتش برگشتن.


میلک با شوخی گفت:

«نگاه کنین، کسی که اصرار داشت تموم شبو نوشیدنی بخوریم و بیدار بمونیم خودش اول از همه بیهوش شده»


مارک زیر لب غرغر کرد:

«خفه شو... من مست... نیستم... فقط...»


وسط جمله‌اش دوباره خوابش برد.


هر سه نفر خندیدن و اسکای کنار مارک نشست.

«حالا کی قراره این تن لشتو ببره خونه، ها؟»


وین چشماشو چرخوند و آهی کشید:

«مثل همیشه... باید این تنبلو حمل کنیم»


میلک و اسکای با حالت بامزه‌ای سرشون رو به نشونه‌ی تأیید تکون دادن.


«خیلی خب... من دیگه می‌رم. رسیدی خونه بهم پیام بده»


وین و اسکای سرشون رو تکون دادن و با میلک خداحافظی کردن.


بعد از رفتن میلک، اسکای و وین مارک رو بلند کردن. وین یه دستش رو زیر یه شونه‌ی مارک و اسکای دستش رو زیر شونه‌ی دیگه‌اش گذاشت و اونو به سمت ماشین وین حمل کردن. وین در صندلی عقب رو باز کرد، با دقت مارک رو توی ماشین گذاشتن و درو بستن.


وین در حالی که شونه‌اش رو ماساژ می‌داد گفت:

«لعنتی... حالا به یه ماساژ درمانی نیاز دارم»


اسکای خندید و گفت:

«من دیگه می‌رم. با احتیاط رانندگی کن»


وین سرش رو تکون داد.

« تو هم همینطور»


اسکای به نشونه‌ی تأیید سری تکون داد و در حالی که وین توی تاریکی شب دور می‌شد، به سمت ماشین خودش حرکت کرد.

Report Page