Ch.5 The Day You Left Me

Ch.5 The Day You Left Me

Su

صدای جیغ و دادِ مردمی که سوار وسایل شهربازی بودن و بوق‌های پشت‌سرهم، توی گوشش می‌پیچید. پووین نمی‌تونست ببینه جلوش چی می‌گذره، اما هر صدا، مثل یه قلمو تصویری رو توی ذهنش نقاشی می‌کرد.

کم‌کم اون حس ناامنی و کلافگی، جاش رو به کنجکاوی داد. هنوز سنگینیِ استرس رو عمیقاً ته دلش احساس می‌کرد، اما هر بار که پوند دستش رو محکم‌تر فشار می‌داد و بی‌صدا بهش یادآوری می‌کرد «من اینجام»، پووین آروم می‌گرفت.

پووین خودش رو کاملاً به پوند سپرده بود؛ کشیده میشد به هر طرفی که اون می‌خواست. بعد از چند دقیقه قدم زدن، بالاخره یک‌جا ایستادن.

پوند چرخید سمت پووین و خودش رو نزدیک‌تر کرد تا صداش لا‌به‌لای غوغای شهربازی گم نشه. با لحنی که فقط به اندازه کافی بلند بود گفت: «دوست داری سوار کاروسل بشی؟» پووین چند لحظه مکث کرد؛ نه از سر دودلی، بلکه چون اصلاً یادش نمیومد پوند داره درباره چی حرف می‌زنه.

از وقتی دنیا براش تاریک شده بود، پاش رو توی چنین جاهایی نذاشته بود و حالا خجالت می‌کشید از پوند بپرسه.

پوند متوجه تردید پووین شد و بلافاصله از حرفی که زده بود پشیمون شد. خواست اصلاحش کنه: «می‌خوای که...» اما پووین پرید وسط حرفش: «یادم نمیاد کاروسل چیه.» صداش انقدر آروم و خجالتی بود که پوند به‌زور شنیدش.

پوند لبخند مهربونی زد و هر دو دست پووین رو توی دست‌هاش گرفت: « خودم نشونت میدم. اصلاً احتیاجی نیست بترسی؛ فقط روی یکی از اسب‌ها می‌شینی و اون خیلی آروم می‌چرخه.»

با این حرف، خاطره‌ها توی ذهن پووین زنده شدن و لبخند کوچک و ملیحی روی لب‌هاش نشست. وقتی سوار شدن، پوند به پووین کمک کرد روی یکی از اسب‌ها بشینه و خودش هم روی اسب کناریش نشست، بدون اینکه حتی برای یک ثانیه دست پووین رو رها کنه.

دستگاه شروع کرد به چرخیدن؛ آروم و ملایم، غرق در نورهای رنگارنگ و ملودی‌های دلنشین. پووین حس امنیت می‌کرد. کلِ اون شلوغی و آشفتگیِ چند دقیقه پیش، از دلش پر کشیده بود.

دستگاه که ایستاد، پوند دستش رو گرفت تا پیاده بشه. پووین برای یک لحظه تعادلش رو از دست داد و نزدیک بود بیفته توی آغوش پوند؛ اما این بار، فرصتی نبود که توی اون حالت بمونن.

پوند دستش رو کشید و با هم به سمت بازی بعدی دویدن؛ یک ترن هوایی کوچک که خیلی بلند نبود و کاملاً برای شرایط پووین مناسب به نظر می‌رسید. پوند دوباره برگشت سمتش. قبل از هر بازی، می‌خواست مطمئن بشه که پووین خودش دلش می‌خواد سوار بشه: «دوست داری ترن هوایی رو امتحان کنی؟ خیلی بلند نیست، زود هم تموم میشه.»

این بار پووین هیچ تردیدی به خودش راه نداد. بدون معطلی سرش رو تکون داد و لبخند پررنگی زد؛ لبخندی که نشون می‌داد دیگه هیچ ترسی توی وجودش نیست و تمام‌وکمال به پوند اعتماد کرده.

و پوند... باز هم محو تماشای این همه زیبایی شد.

برای چند ثانیه، تمام هیاهوی شهربازی رنگ باخت و فقط پووین بود که بین اون همه شلوغی می‌درخشید. همون پسر با چشم‌های قهوه‌ای و موهایی که حالا از شدت هیجان کمی نم‌دار شده بود.

و طرز لبخند زدنش... هر بار که پوند بهش نگاه می‌کرد، دلش می‌خواست تمامِ پووین رو فقط و فقط برای خودش نگه داره.

صف ترن هوایی طولانی بود. حدود نیم ساعت معطل شدن، اما هیچ‌کدوم حس خستگی نمی‌کردن. پوند مدام حرف می‌زد، شوخی می‌کرد و از انیمه‌ای که دیشب دیده بود تعریف می‌کرد و می‌خندید؛ تمام تلاشش رو می‌کرد تا پووین حواسش پرت بشه و خستگی رو حس نکنه.

بالاخره نوبت‌شون شد. دستگاه با یک صدای تق‌تقِ خشک راه افتاد. پووین لرزش صندلی رو زیر بدنش حس کرد و کمی نگران شد؛ توی جاش بی‌قراری می‌کرد. صدای لنت‌ها و چرخ‌ها گوشش رو پر کرده بود و قلبش رو به تپش انداخت.

هرچقدر ترن بالاتر می‌رفت، ترس پووین بیشتر میشد و ناخودآگاه دست پوند رو محکم‌تر فشار می‌داد. پوند متوجه ترسش شد، به پووین نزدیک‌تر شد و دم گوشش زمزمه کرد: «می‌دونم می‌ترسی، اما من اینجام. حواسم بهت هست.»

با شنیدن صدای بم و آرامش‌بخش پوند، تمام وجود پووین آروم گرفت.

وقتی ترن به اوج نقطه رسید، قلب پووین مثل یک پرنده توی قفس پرپر می‌زد و پاهاش روی صندلی می‌لرزید؛ اما اون صدای مطمئن، نگهش داشته بود. دیگه ترس خالص نبود؛ ترکیبی از هیجان و اعتمادی مطلق بود که وجودش رو از شوق پر می‌کرد.

ناگهان ترن با سرعت شیرجه رفت و باد با وحشت به صورتش سیلی زد. پووین از ته دل خندید، برای یک لحظه دست پوند رو رها کرد و دست‌هاش رو بالا برد تا جریان باد رو روی کف دست‌هاش حس کنه. هر پیچ، هر افتادنِ ناگهانی، میشد یک لحظه‌ی مشترک که فقط و فقط مال خودشون دوتا بود.

فقط مال خودِ خودِشون.

وقتی ترن ایستاد، پووین نزدیک بود از ذوق جیغ بکشه: «می‌تونیم بازم سوار بشیم؟؟؟» پوند خندید و با لحنی شیرین فقط یک جمله گفت: «معلومه که میشه.»

بعد از سوار شدن چندتا بازی کوچک‌تر، بالاخره رفتن سراغ آخرین و بزرگ‌ترین بازی: چرخ‌وفلک. پوند گفت: «دقیقاً روبه‌رومون یک نور خیلی بزرگ با صدتا رنگ مختلفه و یک‌سری کابین که توی آسمون می‌چرخن. می‌تونی حدس بزنی چیه؟» پووین خندید و شوخ‌طبعانه زد روی دست پوند: «هی! اون‌قدرها هم یادم نرفته! معلومه که داری درباره چرخ‌وفلک حرف می‌زنی.»

وارد یکی از کابین‌ها شدن و بالاخره هیاهوی بیرون پشت در جا موند. فقط خودشون دوتا بودن و بس، و فضای بینشون کمی سنگین شد. پووین به یک نقطه مبهم خیره شده بود، درحالی‌که پوند تمام مدت چشم ازش برنمی‌داشت.

بعد از چند دقیقه سکوت، پووین بالاخره سکوت رو شکست: «رتینیت پیگمنتوزا...»

پوند مکث کرد، درست متوجه نشد، برای همین سکوت کرد تا پووین ادامه بده. بعد از یک مکث کوتاه، پووین اضافه کرد: «این اسم بیماری‌ایه که باعث شد نابینا بشم.» و آروم ادامه داد: «بیماری‌ایه که ذره‌ذره بیناییم رو ازم گرفت. اولش شب‌ها به‌زور می‌دیدم، بعد همه‌چیز دوروبرم تار شد، انگار که دنیا داشت کم‌کم خاموش میشد. حالا... دیگه تقریباً هیچ‌چیزی نمی‌بینم. قبلاً حداقل نورهای کم‌رنگ رو حس می‌کردم، اما اون هم کم‌کم محو شد. این بیماری همینه... هر سال یک تیکه از بیناییت رو از دست میدی بدون اینکه بتونی جلوش رو بگیری. اما من باهاش کنار اومدم. فقط می‌خوام بدونی وقتی میگم "نمی‌بینم"، یعنی واقعاً دنیام تاریکه و من فقط به صداها تکیه می‌کنم... و به تو.»

پووین صداش لرزید و تقریبا داشت با بغض توی گلوش میجنگید. «تو… تو امروز راهنمای من بودی. وقتی دستمو می‌گیری یا آروم صدام می‌کنی، همه‌چی خیلی امن‌تر میشه. «من به سیاه بودن دنیام عادت کردم ولی الان فقط دوست دارم یک چیزی رو ببینم.» پووین به پوند خیره شد، انگار که اینطور به نظر می‌رسید. «دلم می‌خواد تو رو ببینم.»

پوند جلوش زانو زد. دست‌های مشت‌شده‌ی پووین رو بالا آورد، انگشت‌هاش رو آروم باز کرد و اون‌ها رو روی صورت خودش گذاشت: «این‌جوری می‌تونی چهره‌م رو به خاطر بسپری‌ مگه نه؟ پس هر چه‌قدر لازمه لمسم کن تا یادت بمونه.»

پووین از این کار شوکه شد. گونه‌هاش از حرارت داغ شدن، اما تردید نکرد؛ واقعاً با تمام وجودش می‌خواست جزبه‌جز صورت پوند رو به خاطر بسپاره.

دست‌هاش شروع کردن به کشف کردن؛ خطِ تیزِ فکش رو لمس کرد، بینی کوچک و خوش‌فرمِ پوند رو زیر انگشت‌هاش حس کرد و طوری روی اجزای صورتش دست کشید انگار داره یک شاهکار هنری رو لمس می‌کنه. انگشت‌هاش سر خوردن روی چشم‌های پوند و اون‌جا... یک خال کوچک زیر چشم چپش پیدا کرد. پووین لبخند زد؛ عاشق اون خال شد.

وقتی دست‌هاش پایین‌تر رفتن، به لب‌های پوند رسیدن. لب‌های پر و نرم که باعث شد پووین برای یک لحظه خشکش بزنه. افکار خجالت‌آوری توی ذهنش ردیف شد و از شدت خجالت، گوشه لپش رو از داخل گاز گرفت.

ناگهان پووین خم شد و لب‌هاش رو روی لب‌ها پوند گذاشت، تقریبا بالای لب‌های پوند رو بوسید، چشم‌هاش رو محکم روی هم فشار داد، انگار که اگه چشم‌هاشو باز کنه می‌تونه نگاه خیره‌ی پوند رو به روی خودش ببینه.

بوسه خیلی آروم و لطیف بود، بیشتر شبیه مالیدن لب‌ها به‌همدیگه. پووین خواست عقب بکشه، اما دست‌های پوند پشت گردنش قاب شد و اون رو کامل به سمت خودش کشید.

پوند بوسه‌ای عمیق، بی‌نهایت آروم و لبریز از عشق رو شروع کرد. هیچ عجله‌ای در کار نبود؛ انگار بدون حرف، داشتن قول‌هایی به هم میدادن که با هیچ کلمه‌ای قابل گفتن نبود. انگشت‌های پوند لا‌به‌لای موهای پووین پیچید و با گودیِ گردنش بازی کرد.

دست‌های پووین شونه‌ها پوند رو پیدا کردن و دست‌هاش رو روی شونه‌هاش گذاشت و متوجه شد پوند شونه‌های پهنی‌ داره.

بعد از چند ثانیه که انگار مثل ساعت‌ها طول کشید، پوند آروم عقب کشید و روبروی پووین نشست. تا زمانی که به خونه برگردن، هیچ‌کدوم حرفی نزدن؛ اما دست‌هاشون... حتی برای یک لحظه هم از هم جدا نشد.

Report Page