Ch.4 The Day You Left Me

Ch.4 The Day You Left Me

Su

یک هفته از شبی که پووین زیر بارون، توی آغوش پوند ایستاده بود می‌گذشت؛ اما حتی یک ثانیه هم نبود که اون لحظه دوباره و دوباره توی ذهنش تکرار نشه.

هر بار که بهش فکر می‌کرد، نفسش برای چند لحظه بند میومد و موجِ خوشحالی اون‌قدر توی وجودش می‌دوید که از شدت لبخند، گونه‌هاش درد می‌گرفت.

پووین با خودش فکر کرد:

واقعاً پوند رو دوست داشت؟ یا فقط گرمای دوستیِ صمیمی رو با چیزی بیشتر از اون اشتباه گرفته بود؟

برای اعتراف به چیزی که هنوز خودش هم ازش مطمئن نبود، خیلی زود بود. اما همین که به پوند فکر می‌کرد، خودش رو زیر پتو جمع می‌کرد، پاهاش رو از خوشحالی توی هوا تکون می‌داد، صورتش رو توی بالش فرو می‌کرد و یه جیغ خیلی ریز و خفه از سر خوشحالی می‌کشید.

احساساتی بودن که پووین فراموش کرده بود هنوز می‌تونه داشته باشه؛ احساساتی که فکر می‌کرد نابینایی برای همیشه ازش گرفته.

دویدن زیر بارون بدون ترس، حس کردن قطره‌های آب روی صورتش بدون اینکه وحشت کنه به یه چیزی برخورد کنه...

این‌ها رویاهایی بودن که حتی تصور نمی‌کرد دوباره بتونه تجربه‌شون کنه. رویاهایی که فکر می‌کرد برای همیشه باهاشون خداحافظی کرده.

اما پوند... بدون اینکه پووین ازش بخواد، بدون حتی لحظه‌ای تردید، دقیقاً همون رویاها رو بهش هدیه داده بود.

با این حال، پووین یک آرزو داشت که از همه‌ی آرزوهای دیگه بزرگ‌تر بود.

عاشق شدن.

هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد کسی بتونه دوستش داشته باشه. هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد کسی بخواد تمام زندگیش رو با آدمی بگذرونه که نمی‌تونه ببینه.

اصلا کی ممکن بود انتخابش کنه؟

اما الان...

الان انگار ممکن بود.

این بار، این آرزو اون‌قدر دور از دسترس به نظر نمی‌رسید.

آخرین باری که همچین احساسی رو تجربه کرده بود، هنوز می‌تونست دنیا رو ببینه.

هنوز می‌تونست وقتی نور خورشید صبح از لای پرده‌هاش به اتاق می‌تابید، خودش رو زیر پتو قایم کنه. هنوز می‌تونست شب‌ها نور صفحه‌ی گوشیش رو کم کنه تا چشم‌هاش درد نگیرن.

اون موقع هنوز می‌تونست پسری رو ببینه که باعث میشد احساس خاص بودن کنه؛ پسری که همیشه ازش تعریف می‌کرد، پسری که می‌گفت پووین «چشم‌های قشنگی» داره.

اما الان...

پووین حتی دیگه نمی‌تونست چهره‌ش رو به یاد بیاره.

و حتی اگر می‌تونست، دیگه اهمیتی نداشت.

چون هیچ‌وقت دوباره نمی‌تونست اون چهره رو ببینه.

کمی جابه‌جا شد، بالش رو محکم‌تر بغل کرد و دوباره اجازه داد افکارش توی ذهنش شناور بشن.

پوند چه شکلیه؟

لب‌هاش پر بودن یا باریک؟ چشم‌هاش درشت بودن یا کشیده؟

پووین با تمام وجودش دلش می‌خواست ببینتش. می‌خواست چهره‌ی آدمی رو ببینه که تمام این احساسات فراموش‌شده رو دوباره توی قلبش زنده کرده بود.

اما می‌دونست که غیرممکنه.

و در حالی که تمام این فکرها آروم و بی‌صدا توی ذهنش می‌چرخیدن، پووین بالاخره خودش رو به خواب سپرد.


• پوند، وویس برای پووین می‌فرسته، و پووین با استفاده از «رونویسی صوتی» جواب میده.

«رونویسی صوتی» قابلیتی در گوشی‌ها و کامپیوترهاست که به شما امکان میده به‌جای تایپ کردن، با صحبت کردن متن بنویسید. شما فقط صحبت می‌کنید و دستگاه صحبت شما رو به متن تبدیل می‌کنه. این قابلیت به‌ویژه برای افرادی که در تایپ کردن مشکل دارن یا بیناییشون کمه، مفیده.


پوند دوباره خودش رو در همون جای سرد و تاریک پیدا کرد؛ اما این بار دیگه نه سرد بود و نه تاریک. فضا گرم و روشن شده بود و پسری با موهای قهوه‌ای اونجا بود؛ همون پسری که چند وقتی بود باهاش آشنا شده بود.

حتی وقتی پووین توی اتاق نبود، عطر وانیلی‌ای که همیشه همراهش بود هنوز توی فضا باقی مونده بود؛ انگار هر قدمی که پووین توی اون اتاق برداشته بود، بهش زندگی بخشیده بود.

و وقتی شروع می‌کرد به نواختن پیانو...

پوند محوش میشد.

قلبش آب میشد، ضربانش انگار برای لحظه‌ای از حرکت می‌ایستاد و هر بار فقط یک فکر از ذهنش می‌گذشت:

«پووین چقدر دوست‌داشتنیه.»

پوند هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد وقتی فقط برای فرار از شلوغی و هیاهوی زندگی به این اتاق کوچیک و اعصاب‌خردکن پناه میاره، اینجا یه روز تبدیل بشه به پناهگاه امنش.

اما چیزی که اینجا رو امن کرده بود، خودِ اتاق نبود...

پووین بود.

هر بار که پوند سعی می‌کرد به چیز دیگه‌ای فکر کنه، ذهنش دوباره برمی‌گشت سراغ همون پسر مو قهوه‌ای.

باز هم روز بارونی یادش افتاد.

یه‌کم عذاب وجدان داشت که برای اینکه بتونه چند لحظه بیشتر پووین رو توی آغوشش نگه داره بهش دروغ گفته بود؛ اما راستش...

ارزشش رو داشت.

قدشون اون‌قدرها هم با هم فرق نداشت و وقتی پووین توی آغوشش بود، پوند می‌تونست بوی شیرین نرم‌کننده‌ای رو که لابه‌لای موهاش مونده بود حس کنه.

می‌تونست صورتش رو توی موهای پووین فرو ببره و برای همیشه از اون بوی شیرین لذت ببره.

پوند با خودش فکر کرد:

«میشه تا ابد همین‌طوری، توی آغوشش از خواب بیدار بشم؟»

«میشه هر روز موهای قهوه‌ای‌ش رو ببوسم؟»

صدای قدم‌های آشنایی که وارد اتاق شدن، پوند رو از فکر و خیال بیرون کشید و همون لحظه گرمایی رو روی گوش‌هاش حس کرد.

بلند شد و با قدم‌های بلند به سمت پووین رفت.

«بازم پیدات کردم.»

این رو گفت و درست رو‌به‌روی پووین ایستاد.

پووین با شنیدن صدای پوند، لبخند بزرگی زد؛ دیگه حتی سعی نمی‌کرد خوشحالیش رو از دیدن پوند رو پنهون کنه.

«من‌که بهت گفتم... تو همیشه می‌تونی منو پیدا کنی.»

پوند مثل همیشه دستش رو جلو برد و موهای پووین رو از روی صورتش کنار زد؛ اما این بار ذهنش جایی بین اون تارهای قهوه‌ای گیر کرد.

تقریباً بدون اینکه خودش متوجه باشه، با موهاش بازی می‌کرد.

پووین همون‌جا ایستاده بود و سعی می‌کرد صدای تند ضربان قلب خودش رو نادیده بگیره.

پوند در حالی که یه تار از موهای پووین رو دور انگشتش می‌پیچوند و انگار هیچ چیز دیگه‌ای براش مهم نبود، پرسید: «امروز سرت شلوغه؟»

پووین تا می‌خواست جواب بده، پوند حرفش رو قطع کرد و دست‌های بزرگش رو روی گونه‌های پووین گذاشت.

«می‌خوام ببرمت شهربازی.»

با انگشت شستش آروم گونه‌ی پووین رو نوازش کرد و ادامه داد: «گفتی از جاهای شلوغ خوشت نمیاد، ولی می‌خوام ببرمت اونجا و مطمئن بشم که بهت خوش می‌گذره.»

پووین کمی مکث کرد.

شهربازی دقیقاً همون جایی بود که همیشه ازش دوری می‌کرد؛ پر از آدم، پر از بچه‌هایی که این‌طرف و اون‌طرف می‌دویدن... جایی که پووین می‌تونست فقط وسط اون همه شلوغی بشینه و از شدت درموندگی گریه کنه.

اما این‌بار پوند باهاش بود.

پوند قبلاً بهش نشون داده بود که واقعاً می‌تونه بهش اعتماد کنه.

بعد از مکث طولانی‌ای، پووین گفت: «امروز آزادم... وقت دارم.»

با این حال، نمی‌تونست استرسی رو که روی صورتش نشسته بود پنهان کنه.

پوند تردید پووین رو دید و کمی بهش نزدیک‌تر شد. نفس گرمش به صورت پووین خورد و نگاهش روی چشم‌های قهوه‌ای پووین ثابت موند؛ انگار فقط با نگاه کردنش می‌تونست کاری کنه که پووین دوباره ببینه.

پوند آروم گفت: «اگه خوشت نیومد، همون لحظه برمی‌گردیم.»

اگه پووین می‌تونست نگاه پوند رو ببینه، تمام استرسش همون لحظه از بین می‌رفت.

بعد از دو ساعت رانندگی توی ترافیک شلوغ تایلند، بالاخره به شهربازی رسیدن.

پوند با خودش عهد بسته بود امروز هر کاری از دستش برمیاد انجام بده تا دوباره پووین رو خوشحال کنه. خوشحال کردن پووین کم‌کم براش شبیه یه اعتیاد شده بود.

دیدن لبخندش، اون لبخند پهن و دندون‌نما، وقتی حتی چشم‌هاش هم همراه لبخندش می‌خندیدن...

برای پوند زیباترین چیز دنیا بود.

پوند از ماشین پیاده شد و در رو برای پووین باز کرد.

اما این بار پووین حتی بیشتر از قبل مضطرب بود. خودش رو توی صندلی ماشین جمع کرده بود؛ انگار دلش می‌خواست برگرده خونه و فرار کنه. انگشت‌هاش با لبه‌ی هودی قهوه‌ای‌رنگش بازی می‌کردن، انگار می‌خواست چیزی بگه اما نمی‌دونست چی.

پوند دست پووین رو گرفت و انگشت شستش رو آروم روی پشت دستش کشید؛ درست مثل لمس کردن بال‌های ظریف یه پروانه.

«بیا بریم... من این‌جام.»

این رو گفت و با ملایمت پووین رو از ماشین بیرون کشید.

پووین چیزی نگفت.

فقط دست پوند رو محکم‌تر گرفت.

از اینکه انقدر احساس ضعف می‌کرد متنفر بود.

از اینکه برای انجام دادن یه کار ساده مجبور بود به کس دیگه‌ای تکیه کنه متنفر بود.

و بیشتر از همه، از اینکه به‌جز تاریکی، تنها چیزی که می‌تونست حس کنه، صدای شلوغی و هیجان آدم‌ها بود، متنفر بود. دلش می‌خواست برگرده و دوباره زیر پتوی اتاقش قایم بشه.

حتی با این‌که اونجا هم تاریک بود...

اما حداقل ساکت بود.

پووین غرق افکار خودش شده بود؛ هر لحظه ممکن بود از جا بلند بشه و برای فرار از اون همه صدای اطراف شروع به دویدن کنه. اما فشاری که روی دستش حس کرد، دوباره از اون دنیای تاریک ذهنش بیرونش کشید.

پوند اینجا بود.

پووین می‌تونست بهش اعتماد کنه.

این بار...

همه‌چیز خوب پیش می‌رفت.




Report Page