Ch.3 The Day You Left Me

Ch.3 The Day You Left Me

Su

پوند چند روزی میشد که دلش می‌خواست به پووین زنگ بزنه یا پیام بده، اما نمی‌دونست چطور باید شروع کنه. اگه زنگ می‌زد و پووین دوست نداشت؟ اگه خوندن پیام براش سخت بود؟ پوند می‌دونست پووین از صفحه‌خوان استفاده می‌کنه، اما به دلیلی، دوست داشت پووین صداشو بشنوه.


پس تصمیم گرفت براش وویس بفرسته، حتی با این‌که از وویس خوشش نمیومد و یادش نمیومد آخرین بار کِی برای یه‌نفر وویس فرستاده بود. با این حال، به دلایلی که کاملاً نمی‌فهمید، یا شاید می‌فهمید ولی ترجیح می‌داد نادیده‌شون بگیره، تصمیم گرفت این کار رو بکنه.


چند روزی از اون تصمیم گذشته بود، اما هر بار که دکمه ضبط رو فشار می‌داد، یادش می‌رفت چطور حرف بزنه و تهش کلی حرف بی‌معنی و پرت و پلا می‌زد. اصلاً چی باید می‌گفت؟ درباره چی باید حرف می‌زد؟ باید حال پووین رو می‌پرسید؟


• پوند یه وویس برای پووین می‌فرسته، و پووین با استفاده از «رونویسی صوتی» جواب می‌ده.

«رونویسی صوتی» قابلیتی در گوشی‌ها و کامپیوترهاست که به شما امکان می‌ده به‌جای تایپ کردن، با صحبت کردن متن بنویسید. شما فقط صحبت می‌کنید و دستگاه صحبت شما رو به متن تبدیل می‌کنه. این قابلیت به‌ویژه برای افرادی که در تایپ کردن مشکل دارن یا بیناییشون کمه، مفیده.


پووین توی کافه نشسته بود، یه جای کوچیک و آروم که بیشتر آدما بی‌توجه از کنارش رد می‌شدن، اما اون حس و حالی که کافه بهش می‌داد رو دوست داشت. موسیقی ملایمی که توی کافه پخش میشد، با صدای حرف زدن دوردست غریبه‌ها قاطی میشد. بوی ملایم چوب گرم و عود دارچین، مثل یه خاطره آشنا که هیچ‌وقت نمی‌خواست از دستش بده، تو هوا پر شده بود.


پووین همیشه ترجیح می‌داد یه جای آشنا بشینه تا اینکه بیرون پرسه بزنه. زیاد راه رفتن رو دوست نداشت و جاهای جدید اذیتش می‌کرد. هزار بار ترجیح می‌داد برگرده به جایی که قبلاً می‌شناخت تا اینکه یه جای غیرقابل پیش‌بینی رو انتخاب کنه.


مردم اغلب از دور با تحسین بهش نگاه می‌کردن، افتخار می‌کردن که چقدر خوب یاد گرفته بود بدون دیدن از پس دنیا بربیاد. اما هیچ‌کدوم نمی‌دونستن چقدر سخت بوده. هیچ‌کدوم نمی‌دونستن حتی الانم آسون نیست.


دلش برای اون روزا تنگ شده بود که وقتی بچه بود می‌تونست آزاد تو پارک بدوئه، بدون اینکه مجبور باشه با دقت گوش بده، بدون ترس از اینکه ممکنه به چیزی بخوره. دلش برای نور خورشید هم تنگ شده بود، اینکه چطور مجبورش می‌کرد چشم‌هاش رو از شدت روشنی ببنده. دلش برای اینکه حق انتخاب بستن چشم‌هاش رو داشته باشه، تنگ شده بود.


تنها چیزی که هنوز واقعاً خوشحالش می‌کرد، پیانو بود. پیانو ازش نمی‌خواست که ببینه. تنها چیزی که لازم داشت، لمس انگشت‌هاش بود، و بدنش خودبه‌خود شروع به نواختن می‌کرد. پیانو تنها نخ اتصالش به دنیا بود، تنها چیزی که بهش اجازه می‌داد برای یه مدت کوتاه تاریکی رو فراموش کنه.


اما حالا… یه چیز دیگه هم بود.

یه نخ کوچیک و غیرمنتظره از شادی. پوند.


پووین اهل حرف زدن نبود. به ندرت حرف می‌زد، سکوت رو به کلمات اضافی ترجیح می‌داد. قبل از حرف زدن با دقت فکر می‌کرد.

اما پوند؟ پوند راحت، آزاد و بی‌پروا حرف می‌زد. اون همه چیزی بود که پووین نبود، و این تفاوت مجذوبش کرده بود.


اگه پووین تاریکی بود، پوند نور بود.

درخشان، گرم، و غیرقابل نادیده گرفتن.


هر بار که در کافه باز میشد و زنگ کوچیک به صدا در میومد، پووین یه لرزش تو وجودش حس می‌کرد. عصبی بود. بعد از دو باری که همدیگه رو دیده بودن، دیگه حرف نزده بودن، و نمی‌دونست چطور باید حالا صحبت رو شروع کنه یا چی باید بگه.


صدای قدم‌هایی رو شنید که به میز نزدیک می‌شدن و فکر کرد گارسونه.


«من هنوز منتظر…»


«هی پووین، ببخشید دیر کردم! ترافیک وحشتناک بود، مجبور شدم نصف خیابون اونورتر پارک کنم و تا اینجا بدوام.» پوند در حالی نفس‌نفس می‌زد گفت.


همین که بوی ملایم ادکلن مرکباتی پوند به مشام پووین رسید، اضطراب تو وجودش محو شد. با یه لبخند کوچیک به سمت صدا برگشت. «اشکالی نداره. منم تازه رسیدم. لازم نیست عذرخواهی کنی.»


پوند روبه‌روش نشست و لحظه‌ای ساکت شد و خیره موند. این دفعه موهای پووین صورتش رو نپوشونده بود. نور خورشید از بیرون چشمای قهوه‌ای تیره اونو روشن کرده بود و باعث میشد گرم‌تر به نظر بیان، انقدر زیبا که پوند دلش می‌خواست تا ابد بهشون خیره بمونه.


پوند گفت: «این دفعه چشمات رو پشت موهات قایم نکردی.»


پووین آروم جواب داد: «گفتی چشمام قشنگن. واسه همین فکر کردم… شاید امروز موهامو کنار بزنم.»


لبخند پوند پهن‌تر شد، انقدر که همه دندوناش پیدا شد. انتظار نداشت پووین واقعاً اون تعریف احمقانه رو که اون موقع از دهنش پریده بود، یادش مونده باشه. هرچند اصلاً هم احمقانه نبود. حقیقت داشت.


یک ساعت بعدی رو با حرفای ساده و بی‌خطر گذروندن. پوند فهمید که پووین چهار سال ازش بزرگتره، هرچند هیچ‌کس هیچ‌وقت حدس نمی‌زد. فهمید که پووین از جاهای ناآشنا خوشش نمیاد و این کافه کوچیک مکان مورد علاقه‌شه، واسه همینم پیشنهاد داده بود که بیان اینجا.


پوند، از اون طرف، تقریباً کل داستان زندگیش رو تعریف کرد. از هر چیزی حرف زد فقط برای اینکه مکالمه رو ادامه بده. پووین بیشتر سر تکون می‌داد، با جملات کوتاه جواب می‌داد و لبخندای کوچیک و ملایمی می‌زد که پوند وسط حرفاش یادش می‌رفت چی داره میگه.


یه جایی وسط حرفاشون، ناگهان بارون شدیدی شروع به باریدن گرفت. روز آفتابی بود، هیچ‌کدومشون انتظار نداشتن هوا انقدر ناگهانی تغییر کنه.


پوند صندلیشو عقب کشید و گفت: «همین‌جا صبر کن. میرم ماشینمو بیارم و بعد تو رو میرسونم خونه.»

پووین بلافاصله جواب داد: «من باهات میام. دوست ندارم بذارم تنها بری.»


پوند می‌خواست اصرار کنه که پووین منتظر بمونه، اما از لحن پووین فهمید که قصد موندن نداره. «باشه پس… ولی اگه مریض شدی، مسئولیتش با من نیست!»


پووین بلند شد و پوند از نزدیک پشت سرش رفت، نه به خاطر اینکه پووین کمک می‌خواست، بلکه به خاطر اینکه پوند می‌خواست اگه احتیاج داشت، اونجا باشه.


مدت زیادی بود که پووین تو بارون راه نرفته بود. زمین لیز میشد، صداها گیج‌کننده. باید مراقب می‌بود. اما اینکه بذاره پوند تنها بره، اذیتش می‌کرد.


کنار در ایستاد، انگشتاش دستگیره سرد رو محکم فشار می‌دادن. شاید بهتر بود فقط داخل بمونه…


پوند متوجه مکث، و اون کشش آروم تو شونه‌های پووین شد. جلو رفت، دستاشو به آرامی دور دستای پووین حلقه کرد. آروم گفت: «منو بگیر.» و دستاشو با اطمینان فشار داد. «من باهاتم.»


پووین سر تکون داد. اعتماد کردن به پوند فکر بدی نبود. شاید ارزش امتحان کردن رو داشت. «من همین‌جام. فقط محکم دست منو بگیر.»


پوند در رو باز کرد و اول بیرون رفت، مطمئن شد که پووین درست پشت سرشه. پوند اونو یه‌کم نزدیک‌تر کشید و پرسید: «حاضری؟»


پووین لباشو رو هم فشار داد، یه بار سر تکون داد.

و بعد پوند یهو شروع به دویدن کرد.


پووین یه جیغ کوچیک کشید، غریزی دست پوند رو محکم گرفت. سال‌ها بود که اینطوری ندویده بود. بارون به شدت به پوستش می‌خورد، مثل هزاران سیل ریز، و هر قدم


آب رو اطراف مچ پاشون می‌پاشید. باد موهاشون رو در هم می‌پیچید، بارون لباساشون رو خیس می‌کرد و دنیای وحشی و زنده به نظر می‌رسید.


پووین حس آزادی داشت.

مثل نفس کشیدن بعد از اینکه خیلی وقت بود نفست رو حبس کرده بودی. پوند از میون بارون داد زد: «حس خوبیه، نه؟» بلند می‌خندید و دست پووین رو جوری گرفته بود که انگار اگه ولش کنه، غیب میشه.


پوند یه سایبون باریک رو دید و به سمتش دوید، پووین رو هم با خودش کشید. اما متوجه نشد که زیادی محکم کشیده، پووین جلو تلوتلو خورد و مستقیم افتاد بغل سینه پوند. هر دو با صدای بلندی به کرکره فلزی یه مغازه بسته برخورد کردن، صدایی که تو دل بارون گم شد.


پووین سعی کرد خودشو کنار بکشه، اما پوند دستاشو دورش محکم کرد. «بمون. سایبون کوچیکه، به زور جا برای وایسادن هست.»


این یه دروغ بود.

اون فقط می‌خواست یه کم بیشتر بغلش کنه.


پووین سر تکون داد و تو آغوش پوند فرو رفت. گونه‌هاش می‌سوختن، قرمز شده بودن، واسه همین صورتش رو تو سینه پوند فشار داد و از اینکه پوند نمی‌تونست ببینه، شکرگزار بود.


و همین‌طور اونجا موندن، به هم چسبیده زیر اون پناهگاه باریک، تا بالاخره بارون کم شد.


Report Page