Ch.2 The Day You Left Me
Suتقریباً از همون اولین باری که پوند، پووین رو دیده بود، هر روز خودش رو در حال برگشتن به اون مکان پیدا میکرد، به این امید که دوباره ببینتش. اما بعد از اون روز، دیگه هیچوقت ندیدش. یک ماه گذشته بود و پوند کمکم داشت فکر میکرد نکنه همهچیز رو خواب دیده؛ نکنه پووین اصلاً وجود خارجی نداشته. با این حال، تصمیم گرفت برای آخرین بار هم که شده پاشو بذاره تو اون فضای سرد.
با ترکیبی از بیصبری و ناامیدی، دوباره خودش رو جلوی اون ساختمان قدیمی دید.
یعنی واقعاً امروز میتونست ببینتش؟
پوند وارد شد و شنیدش.
صدای شیرین پیانو به گوشش رسید و برای یه لحظه سر جاش خشکش زد؛ قلبش تو سینهش شروع کرد به کوبیدن. اون اینجا بود! بالاخره بعد از یک ماه، اینجا بود.
یعنی اونم به اندازه پوند برای دیدن دوبارهش مشتاق بود؟
خودشم نمیدونست چطوری، اما رسماً به سمت اتاق پرواز کرد. با این حال وقتی به در رسید، ناخودآگاه قدمهاش رو آهسته کرد. مشتاق دیدنش بود، اما دلش میخواست باز هم نواختنش رو تماشا کنه؛ اینکه چطور انگشتهاش روی کلیدها میرقصیدن.
پوند توی چارچوب در ایستاد و به پووین خیره شده بود. نمیتونست انکارش کنه، کاملاً مجذوبش شده بود. پسر یه پالتوی کژوالِ کرمرنگ تنش بود که دقیقاً اندازهش بود، و موهای قهوهایش که بلندتر از قبل به نظر میرسید، روی یقه لباسش ریخته بود و صورتش رو کاملاً میپوشوند و پوند نمیتونست چهرهش رو ببینه.
میتونست حس کنه پیانو زدنش اونو به واقعیت وصل میکنه و باعث میشه احساس زنده بودن کنه.
پووین همونطور که لبخند کوچیکی روی لبهاش بود و به سمت در نگاه کرد، «دوباره بهم خیره شدی؟ خیلی طول کشید تا بیای. کمکم داشتم فکر میکردم دیگه شمارهمو نمیخوای.»
پوند همونطور که سمت پووین میرفت و به پیانو تکیه میداد، گفت: «این بار دیگه نمیتونم انکارش کنم. آره بهت خیره شده بودم.» حالا میتونست صورت پووین رو شفاف ببینه.
پووین خندید؛ خندهای که بیشتر شیطنتآمیز بود تا جدی: «تو به همه همینطوری زل میزنی و باهاشون اینجوری حرف میزنی؟»
پوند نزدیکتر شد و کنارش نشست؛ نزدیکتر از دفعه قبل. جواب داد: «من فقط به آدمهایی زل میزنم که زیبان و پیانو زدنشون هوش از سر آدم میبره.»
پووین حس کرد تمام خونهای بدنش به سمت گونههاش حرکت کردن؛ سعی کرد پنهانش کنه اما کاملاً شکست خورد. آروم به بازوی پوند زد و زیر لب گفت: «خیلی پرویی!»
چند ثانیه تو سکوت گذشت. هیچکدوم چیزی نگفتن. سکوتِ بدی نبود؛ گرم بود، صمیمی، و اصلاً اذیتکننده نبود.
بالاخره پوند سکوت رو شکست. همونطور که به پووین زل زده بود گفت: «فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمت.» زیبایی پسر خیرهکننده بود. هر حرکتش باعث میشد پوند چند ثانیهای تو فکر بره. پوند اصلاً نمیدونست از وقتی پاشو تو این اتاق گذاشته چند تا ضربان قلب از دست داده، اما میدونست این حالت اصلاً طبیعی نیست. «تقریباً هر روز میومدم اینجا و ندیدمت. داشتم با خودم فکر میکردم نکنه خواب دیدم... نکنه فقط تو رویاهای من وجود داشتی.»
پووین یکی از ابروهاش رو با شیطنت داد بالا: «انقدر زیبام که فکر کردی تو خواب دیدیم؟»
پوند بدون معطلی و فکر کردن جواب داد: «آره، خیلی زیبایی.»
پووین دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه، اما دوباره گرم شدن گونههاش رو حس کرد. نمیفهمید این پسر چطور انقدر راحت حرف میزنه؛ چطور یک نفر میتونه این حرفها رو بزنه و باعث بشه انقدر واقعی به نظر برسن. با خودش فکر کرد: الان بهم گفت خوشگلم؟ سالها بود خودش رو تو آینه ندیده بود و هیچوقت تعریف هیچکس رو باور نمیکرد...
اما لحن حرف زدن پوند جوری بود که حتی بیربطترین چیزها هم واقعی به نظر میرسیدن.
یعنی طبیعی بود که بعد از فقط دو بار دیدن یه غریبه، قلب آدم اینطوری تند بزنه؟
پووین میخواست حرفی بزنه ولی پوند خم شد و تارهای موهایی که روی صورت پووین پخش شده بودن رو کنار زد، حالا میتونست چشمهاش رو بهتر ببینه، چشمهای قهوهای تیرهاش که حالا با نور افتاب روشنتر به نظر میرسیدن.
پووین از لمس شدن متنفر بود ولی حرکات پوند جوری ملایم بود که پووین چند ثانیه فراموش کرد که چهقدر از این موضوع متنفره و حتی تلاشی برای دور کردنش نکرد، پوند خیلی بهش نزدیک بود، پووین تقریبا میتونست نفسهای پوند رو روی صورتش حس کنه.
یعنی پوند چه شکلیه؟
پوند وقتی فهمید چقدر نزدیک شده، سریع خودش رو کشید عقب: «ببخشید، فقط میخواستم موهات رو از جلو چشمات بزنم کنار، جلو چشمات رو گرفته بودن.»
پووین نفسش رو داد بیرون و دستهاش رو آروم گذاشت روی کلیدهای پیانو، انگار توی فکر فرو رفته بوو: «مهم نیست جلو چشمهام باشن یا نه... چشمهای من در هر صورت به دردی نمیخورن.»
پوند تقریباً با صدای بلندی گفت: «چشمهات خیلی زیبان! چه به درد بخورن چه نه، چیزی از قشنگیشون کم نمیشه؛ دیگه این حرف رو نزن.»
پووین کاملاً شوکه شد؛ لحن پوند دیگه آروم نبود و به نظر میرسید از حرف پووین کلافه شده. پووین خندید: «باشه، باشه! مرسی بابت تعریفت، اما اگه همینطوری به تعریف کردن ادامه بدی، دیگه نمیتونم حرفات رو فقط یه تعریفِ ساده حساب کنم.»
پوند دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه، اما گوشی پووین دوباره به صدا دراومد: «ساعت ۶ بعدازظهره. وقت پیانو تموم شد.»
پووین بلند شد و لباسهاش رو صاف کرد، اما مثل همیشه موهاش دوباره ریخت روی چشمهاش.
«من باید برم پوند. بعداً دوباره میبینمت. از صحبت کردن باهات خیلی لذت بردم... شاید این بار یه کم بیشتر.»
همونطور که پووین میخواست بره، پوند دستش رو گرفت: «گفتی دفعه بعد میتونم شمارهت رو داشته باشم.» پووین از اون خندههای دندوننما و کاملش زد: «باشه، باشه! اما فقط یه بار میگم، بهتره یادت بمونه.»
بعد از اینکه شمارهش رو داد، پوند دوباره همونجا ایستاد و رفتن پووین رو تماشا کرد. اما این بار، دیگه نیازی نبود هر شب خوابش رو ببینه؛ این بار واقعاً میتونست ازش بخواد با هم برن بیرون، یا یه چیزی تو همین مایهها.