Ch.1 The Day You Left Me
Suپوند همیشه خودش رو در حال برگشتن به اون اتاق پیدا میکرد؛ یه فضای خالی و بینفس که یه پیانوی بزرگ زیر لایهای از گرد و خاک توش به خواب رفته بود. پردههای ضخیم و سنگین، مثل پارچههای عزا، رو پنجرهها سنگینی میکردن و حتی به نور خورشید هم اجازه نمیدادن یه لحظه رد بشه. اتاق حتی تو گرمترین روزهای تابستون هم سرد بود. سرد و به طرز غیرقابلتحملی خالی.
پیانو هم متروکه به نظر میرسید؛ سکوتش مثل یه دعای فراموششده اتاق رو پر کرده بود. سالها بود دست هیچکس بهش نخورده بود و هیچ صدایی از دلش موسیقی بیرون نکشیده بود. منتظر بود، صبور، تنها و دلتنگ کسی که قرار نبود هیچوقت برگرده.
یه روز بعدازظهر، پوند روی مبل قدیمی دراز کشیده بود و یه جایی بین خواب و بیداری سیر میکرد. بدنش سنگین بود، اما ذهنش هنوز به حاشیه دنیا چنگ زده بود و حواسش به هر تغییر کوچیکی تو هوا بود.
همون موقع بود که شنیدش؛ صدای پاهایی نرم اما مطمئن، انگار کسی داشت تو دل خاطرات قدم میزد.
یه پسر وارد شد. موهای قهوهایش روی صورتش ریخته بود و چشمهاش رو از دنیا مخفی میکرد، یا شایدم دنیا رو از چشمهاش. دستهاش رو دراز کرده بود و دنبال چیزی میگشت؛ مبلها رو لمس میکرد و با یه بیقراری آروم، دستش رو رو دیوارها میکشید؛ بیقراریای که خیلی بیشتر از دیدن، همهچیز رو برملا میکرد.
اونجا بود که پوند فهمید. اون پسر نابینا بود.
باید از جاش بلند میشد، کمکش میکرد، حرف میزد یا یه کاری میکرد. اما اون لحظه اسیرش کرده بود. بدنش قفل شده بود، انگار اگه کوچکترین حرکتی میکرد، سکوتِ شکننده دور و برش خرد میشد. اینکه به جای کمک فقط نگاهش میکرد خودخواهی بود، اما نمیتونست چشم ازش برداره.
پسر پیانو رو پیدا کرد؛ درست مثل زائری که به یه زیارتگاه رسیده باشه.
نشست، نفسش رو داد بیرون و انگشتهاش رو با چنان احترامی روی درِ کلاف پیانو کشید که انگار داشت گلوی یه خدای خوابیده رو لمس میکرد. درش رو آروم و با احتیاط بالا برد، انگار میترسید ساز زیر دستهاش خرد بشه.
بعد انگشتهاش کلیدها رو لمس کردن...
کشیده، باریک و لرزون از یه حس مقدس؛
جوری که انگار داری بال یه پروانه زنده رو نوازش میکنی.
شروع کرد به نواختن…
و درست همون لحظهای که انگشتهاش کلاف کلیدها رو لمس کردن، یه چیزی درون پوند فرو ریخت. دستهای پسر طوری روی پیانو شناور بودن و انقدر همهچیز روون و عجیبغریب آروم بود که انگشتهای پوند دور زانوهاش جمع شد، انگار داشت سعی میکرد خودش رو جمعوجور نگه داره. نفس پوند وسط گلوش حبس شد و بالا نیومد.
قلب پوند یه لحظه وایساد و بعد تند زد؛ وحشی و نامنظم، انگار هر نت که از دل پیانو بیرون میومد، مستقیم تو سینه پوند دوخته میشد. پوند جرات نمیکرد نفس بکشه. احساس میکرد حتی امتحان کردنش هم اشتباهه، انگار یه بازدم کوتاه میتونست این جادوی پاک و مقدس رو درست جلوی چشمهاش خرد کنه.
انگار اگه پوند صدایی از خودش درمیآورد، کل دنیا رو سرش خراب میشد.
کوری اون پسر تو اون لحظه هیچ اهمیتی نداشت.
دستهاش پیانو رو طوری میشناختن که یه روح، بدنش رو میشناسه؛ صمیمی، دلی، انگار تکتک کلیدها خیلی قبلتر از تولدش روی پوستش حک شده بودن.
اگه درست همون موقع کسی وارد میشد، اگه رد شدنِ آروم عصاش و کج کردنِ سرش موقع گوش دادن رو ندیده بود، عمراً حدس میزد.
حتی پوند… برای یه لحظه، یادش رفت.
یادش رفت پسر تو چه تاریکیای زندگی میکنه. چون چیزی که میساخت، نورِ خالص بود.
پووین همونطور که انگشتهاش رو کلیدها میرقصید، با صدایی آروم و پر از شیطنت گفت: «تا کی میخوای اینجوری بهم زل بزنی؟»
پوند خشکش زد و قلبش تو سینهش ریخت. کف دستهای عرقکردهش رو کشید روی شلوار جین مشکیش و با نفسهای نامنظم و زیر لب گفت: «بخشید. نمیخواستم حواست رو پرت کنم... برای همین صدام درنیومد.»
بلند شد و رفت سمت پووین: «اگه حواست رو پرت کردم کردم عذر میخوام. اشکالی نداره یه کم دیگه اینجا بشینم؟»
حالا که درست کنار پووین ایستاده بود، صورتش رو شفافتر میدید. چندتا ککومک کمرنگ روی پوست روشنش پخش شده بود که باعث میشد بیشتر به چشم بیان. «من پوندم.»
«بوی پرتقال تازه و ترنج میدی. این بو رو دوست دارم، منو یاد خاطرات قدیمیم میندازه.»
پوند لبخند دستپاچهای زد: «داری مخمو میزنی؟» اما تا حرف از دهنش دراومد پشیمون شد، چون مشخص بود پسر اصلاً از این شوخی خوشش نیومده. «شوخی کردم. فقط خواستم جو عوض بشه. مرسی بابت تعریفت.»
«من پووینم.»
پوند پرسید: «میتونم کنارت بشینم؟» دید که پووین یهکم جابهجا شد و براش جا باز کرد. پوند نشست و فاصلهشون یهکم زیادی نزدیک شد. همون لحظه از سوالش پشیمون شد، اما دیگه دیر شده بود.
«نمیخوای بپرسی؟»
«چی رو بپرسم؟»
«اینکه مادرزاد نابینا بودم یا بعداً اینطوری شدم؟»
پوند کمی جابهجا شد و رو به پووین برگشت. برای یه لحظه، محوِ زیباییِ پسر شد. «چرا باید بپرسم؟ شاید فضولیم گل کرده باشه، اما راستش به من ربطی نداره. اگه بازم همدیگه رو دیدیم، شاید یه روز خودت بهم بگی.»
یه لبخند کمرنگ رو لبهای پووین نشست؛ بعد از سالها، این اولین باری بود که احساس میکرد داره با کسی حرف میزنه که براش دل نمیسوزونه و واقعاً دلش میخواد باهاش حرف بزنه.
«یعنی داری میگی میخوای بازم همدیگه رو ببینیم؟»
«اگه بگم آره، چی؟»
پووین زد زیر خنده؛ یه خنده واقعی و بلند که باعث شد چشمهاش بسته بشن. حرف زدن با پوند… جالب بود. به نظر میرسید از گفتن چیزی که تو ذهنش میگذره ترسی نداره و پووین از آدمهای اینجوری خوشش میومد.
گوشیِ پووین تو جیبش ویبره خورد و بعد با صدای بلند گفت: «ساعت ۶ بعدازظهره. وقت پیانو تموم شد.»
پووین بلند شد و لباسهاش رو صاف کرد. «من باید برم. از صحبت کردن باهات لذت بردم.»
«هی، وایسا! شمارهت رو بهم نمیدی؟»
پووین برگشت و پوند میتونست قسم بخوره که انگار پووین داره درست به چشمهاش نگاه میکنه.
«اگه بازم همدیگه رو دیدیم، اونوقت میتونی شمارهمو داشته باشی.»
و بعد پووین رفت. پوند رفتنش رو تماشا کرد و چشم ازش برنداشت تا زمانی که کلاً از جلو چشمهاش ناپدید شد.