کلیشه

کلیشه

رضا داودی

 

ساده اندیشی و تفکر کلیشه ای یکی از مشخصه های بارز جوامع با فرهنگ توده ای است . چون علل این معضل نیازمند تحقیق میدانی گسترده است هدف این نوشتار واکاوی علل و ریشه های این معضل به صورت تخصصی نیست و صرفا به عنوان یک پدیده ی اجتماعی به معضل کلیشه باوری و ساده اندیشی می پردازد و به دنبال راه کار جهت برون رفت از این معضل اجتماعی است . اگر چه نمی توان ریشه یابی یک معضل را برای ارائه راهکار جهت برون رفت از آن نادیده انگاشت .

 

توصیف و تبیین صحیح صورت مسئله به عنوان اولین قدم می تواند افق مناسبی پیش چشم ما بگشاید که هم راهگشای حل مسئله و ارائه راهکار ، و هم نزدیک شدن به ریشه ها و علل آن باشد . می توان با طرح چنین موضوعاتی و ایجاد پرسش و معطوف کردن ذهن جامعه به برخی معضلات ، کارشناسان و متخصصان امر را به یافتن ریشه های مسائل یاری رساند .

 

کلیشه باوری را می توان نقطه ی مقابل تفکر نقاد و خردگرا خواند . تفکری پاسخ محور ، مطلق گرا ، مکانیکی ، تقلیل گرا ، فرموله ، بسیار ساده و به دور از هر نوع پیچیدگی ، ابهام و قابل فهم برای عموم است .

 

تفکر نقاد بر پرسش محوری استوار است و توانایی تشخیص مغالطات و نگرش انتقادی به ساختار و فرهنگ رایج و هژمونی های موجود را دارد ؛ ساخت های اجتماعی " واقعا موجود " را به چالش می طلبد و واقعیت های اجتماعی که " باید باشد " را نشان می دهد .تفکر نقادانه به معنی کشف روابط اقتدار ، منافع پنهانی و پی بردن به ماهیت شعارهای فریبنده در جامعه است . ماهیت تفکر نقادانه شکاکی و عدم قطعیت است .

 

🔻توصیف و تبیین

 

 با مجهز شدن به سلاح تفکر نقاد و نیک نگریستن به شیوه ی گفتار و رفتار یک جامعه می توان به کلیشه های ذهنی مردم پی برد مردمی که علی رغم باور به کلیشه ها به صورت ناخودآگاه ، ادعای تفکر نقادانه دارند ؛ و امور واقع را با کلیشه های ذهنی و متاثر از هژمونی های مختلف درک می کنند و می سنجند .

 

 استیلای کلیشه در اذهان عمومی ، منجر به سنجش مفاهیم مدرن با سنگ محک تفکرات کلیشه ای و کوشش در جهت انطباق کلیشه ها با مفاهیم مدرن گردیده است . انطباق ، عملی است که در سطوح مختلف فکری اعم از روشنفکران ، تحصیل کردگان و عوام با دستاویزهای گوناگون انجام می شود . کوشش نافرجام برای یافتن نطفه ها و قرینه هایی در فرهنگ و تفکر سنتی با افکار مدرن توسط برخی از روشنفکران و اهل اندیشه در طول یکصد سال اخیر جهت انطباق فرهنگ‌ و مفاهیم سنتی با مفاهیم و مضامین مدرنیته ، نمود بارز استیلای کلیشه ها و ساده انگاری هایی است که بر ذهن آنان سنگینی می کرده است و وزن کلیشه ها و بیگانگی با روح تفکر انتقادی را به خوبی نمایان می سازد . در جامعه ای که روشنفکران و پیشاهنگان آن نتوانسته اند از چنگ کلیشه ها بگریزند از عوام نمی توان انتظار چندانی داشت که مفاهیم و مضامین مدرن را با برداشت های سطحی و تقلیل گرا درک نکنند و جامعه در مسیر رشد و اعتلای فکری و فرهنگی قرار گیرد . اگر کلیشه ها به حوزه ی تابوهای اجتماعی ارتباط داشته باشند اوضاع پر تنش و متناقض تری را شاهدیم و ساختار شکنی در این حوزه دشوارتر می شود . کلیشه های جنسیتی مصداق بارز وضعیتی است که امروزه به وفور بین قشر تحصیل کرده و عوام به ظاهر مدرن قابل مشاهده است .

 

 در گذشته تمایزی بین افراد تحصیل کرده و عامی بود ولی امروزه فقدان نگاه فراگیر به چارچوب های تفکر خردمندانه بازتابی گسترده در سطح تحصیل کردگان نهادهای آموزشی و آکادمیک دارد و تفکر کلیشه محور در سخنان و رفتار کسانی که ظاهرا با برخی از تفکرات کلیشه ای مخالفند، موج می زند . تحصیل کردگان مراکز آموزشی ، علم و تفکر خردگرا را پشت درهای مراکز آموزشی علمی جا گذاشته اند و با ماهیت و چارچوب های تحلیل های آکادمیک در بررسی فرایندهای اجتمامی و مضامین خردگرایانه و مدرن بیگانه اند و در زندگی عملی و واقعی خود با اسلوب های رایج و کلیشه ای فکر و رفتار می کنند . در واقع ماهیت تفکر خردمندانه و نقاد در وجود آنان نهادینه نشده و تفکر نقاد و خردگرا برای آنان حالت مجرد و مجازی دارد . گویی که نقادی مختص محافل علمی است و در دنیای حقیقی بلا موضوع است و نباید با یاری جستن از ابزارهای آن با زندگی حقیقی برخورد کرد .

 

 با نگرشی عمیق تر به این نکته پی خواهیم برد که حتی مخالفت با برخی کلیشه ها ، صوری و سطحی است و علت برخی مخالفت ها به دلیل همنوایی با مدهای فکری زمانه و تبلیغات گوناگون است و در حقیقت شالوده ی خردگرایانه ندارد . رفتار مطابق الگوهای کلیشه ای در برخی مناسک و آیین های اجتماعی و فرهنگی که اجبار اجتماعی و قانونی نسبت به رعایت آنها وجود ندارد و یا نگرش آنان نسبت به شیوه ی زندگی خصوصی و اجتماعی که یادآور تدام نگرش های کلیشه ای و روزمره گی هاست ، از مصادیق بارز تناقض میان ادعاها و رفتارهاست و نمایانگر ارجحیت کلیشه ها بر ادعاهای مدرن و امروزی است .

 

 گاهی اوقات قضاوت های کلیشه ای بر مبنای عواطف و حب و بغض ها است . این عوامل که معمولا با ترکیب نوستالژی های مختلف همراه است ، ذهن را به سمت کلیشه ها و ساده انگاری سوق می دهد . در این میان نگرش نوستالژیک به تاریخ که معمولا با ضعف حافظه ی تاریخی همراه است بر مبنای حب و بغض و اسطوره سازی ها شکل می گیرد . عواطف در این حالت متاثر از کلیشه های ذهنی تقلیل گرایانه است و یک امر مجرد و مجازی محسوب می شوند که معمولا متاثر از برساخت های کلیشه ای مجرد و تخیلی نهادهای قدرت هستند ؛ عاطفه در این وضعیت به هیچ وجه بر مبنای پیوند قلبی محکم فرد با گذشته های دور و نزدیک نیست و صرفا یک احساس مجازی است که بر زمینه تنفر و تبلیغات با اهداف گوناگون شکل می گیرد و فاقد روح حقیقی عواطف انسانی است و چون بر اساس دوگانه ی عشق - نفرت شکل گرفته تاریخ مصرف دارد و با گذشت زمان و تغییر شرایط و مناسبات ممکن است به ضد خود تبدیل شوند . اگر عواطف مجازی مبنای قضاوت قرار گیرند ؛ تفکر نقادانه به محاق خاموشی می رود و در نهایت زمینه برای تقویت و بازتولید تفکر کلیشه ای فراهم می شود . عواطفی که عوام نسبت به گذشته های دور و برخی اشخاص تاریخی که با آنان هم عصر نبوده اند از خود بروز می دهند ؛ مصداق بارز عواطف مجازی و مجرد است .

 

  در مقاطعی شاهد علاقمندی توده ها به مسائل چالشی و بحث برانگیز هستیم . علایق و استقبال عوام نسبت به مباحث خلاف باورهای عمومی و کلیشه ای نشانگر وجود روحیه ی پرسشگری و نقادی است که البته چنین وضعیتی متاثر از شرایط اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی خاص است و در برخی از حوزه های خاص و برخی اوقات بر مبنای دوگانه های کاذب اتفاق می افتد و روحیه ی پرسشگری و نقادی به عمق ساختارهای موجود سرایت نمی کند و مشمول تمامی حوزه ها و توجه به ریشه ها و بنیادها نمی شود . استقبال توده ها از مباحث چالشی نیز بسیار سطحی است و اشتیاق آنان با دشوار شدن مباحث و سیر به سمت پرسش های بنیانی کاهش می یابد ؛ چون روح چنین چالش هایی با ذهنیت کلیشه ای آنان مغایرت دارد و واکاوی عمیق تر ، باعث ایجاد وحشت در آنان به دلیل دگرگونی بنیانی فکری و اجتماعی می شود . اذهان توده ها و یا قشر تحصیل کرده ، پاسخ محور است پس طبیعی است که وقتی قدم در وادی پرسش های بنیادی گذاشته می شود از درک ذهنیت کلیشه باور و پاسخ محور عوام فراتر می رود . حتی مواجهه ی قشر تحصیل کرده به این مباحث درونی نیست و بیرونی و ایده آل است . این مباحث از این جهت بیرونی و ایده آل می نماید که نباید سبک زندگی و رفتاری کلیشه ای افراد را دگرگون نماید و فقط باید در بحث های روشنفکر مابانه و فانتزی تحدید شود و به ابزاری برای لاس زدن های فکری روشنفکری مبدل شود . 

 

🔻 آسیب شناسی

 

 بیگانگی با تفکر نقادانه زمینه را برای عدم توجه به پیچیدگی های مسائل اجتماعی و انسانی مهیا می کند و هر کس بتواند پاسخ های فرموله و سر راست تر و همسو با باورهای کلیشه ای رایج جامعه ارائه نماید در جوامع توده ای مقبول تر خواهد بود و حتی اگر بتواند برای تمام مسائل ، پاسخ آماده و حاضر و منطبق با کلیشه های فکری داشته باشد ؛ تا سطح یک ابر روشنفکر نیز ترقی می نماید .

 

 بیگانگی با تفکر نقادانه که با تنبلی ذهنی و فکری پیوند ناگسستنی دارد زمینه را برای حرکت های پوپولیستی به جای کنش های اجتماعی کنشگران خلاق و با ذهنیت نقاد فراهم می نماید . نتیجه ی چنین تصوراتی به شعار عمل گرایی محض بدون پشتوانه ی تئوریک و نقاد منتهی می شود . ولی درک پیچیدگی های مسائل اجتماعی و انسانی صرفا با کنش های عمل گرایانه ی محض و مشاهدات و تجربیات شخصی میسر نمی شود و این امر محقق نخواهد شد مگر با پشتوانه ی فکری تئوریک قدرتمند و تفکر نقاد که فقط در حوزه ی کنش عملی عیار آن مشخص خواهد شد . در واقع وحدت تئوری و عمل ، افق دید انسان را گسترش می بخشد .

 

  در این آشفته بازار ، کسب و کار دلالان و قدرت طلبان دنیای سیاست رونق می گیرد و قدرت طلبان و کوتوله های فکری با سوء استفاده از گفتمان های رایج امثال برابری و هم وزنی گفتمان ها و آرا موجود که مورد تاکید گفتمان پست مدرن است و بهره گیری از شعارهایی امثال احترام به عقاید همگان ، به جای اولویت بخشی به برخورد و تضارب آرا و عقاید ، در ابتدا شرایط مساعدتری برای ظهور شبه روشنفکران فراهم می نمایند و سپس قدرت طلبان می توانند با سوء استفاده از چنین وضعیتی ، با ایجاد روحیه ی توده ای ، رشد جنبش های پوپولیستی را تقویت کنند و توده ها را با شعارهای مد روز و توده پسند به دنبال خود بکشانند و به هدف خود ، یعنی کسب اتوریته ، دست یابند . قدرت طلبان با تقویت زمینه های کلیشه باوری و تقلیل های ساده گرایانه و مکانیکی با استفاده از ابزارهای رسانه ای و ساختارهای فکری کهن جامعه ی متکی بر کلیشه ؛ راه را بر نقادان و روشنفکران دشوار می سازند و روند کلیشه باوری را بازتولید و تقویت می کنند

 

ساده گویی هنر بسیار ظریفی است که هر کسی نمی تواند در عین ساده گویی ، مفاهیم عمیق را تحریف و مثله نکند . متاسفانه ساده سازی هایی که توسط برخی روشنفکران یا روشنفکرنماها انجام شده به تحریف مفاهیم سخت و دشوار انجامیده است . این اتفاق در ادبیات برخی از روشنفکران ایرانی از صدر مشروطه تا کنون افتاده است . همچنین به دلیل عادت توده به کلیشه ها ، توهم توطئه ، فرمول باوری ، عدم آشنایی با پیچیدگی های سیاسی و اجتماعی و .... ، گرایش توده ها به سمت روشنفکرنماها و کوتوله های فکری و سیاسی است که قادرند با تحریک احساسات و به کاری گیری مفاهیم و باورهای کلیشه ای هیجانات توده ای را ارضا کنند .

 

  تغییر و تحول ذهنیت کلیشه باور حتی با به کارگیری گفتار ساده و قابل فهم برای توده نیز دشوار به نظر می رسد چون افراد فقط عقایدی را جذب و پذیرش می کنند که با باورهای قبلی و کلیشه های ذهنی آنها سازگاری داشته باشه و هر مطلب سخیفی که بتواند چنین ذهنیتی را تقویت کند بدون چون و چرا مورد قبول واقع می شود . در مقابل هر مطلب و موضوع عمیقی اگر با هزاران استدلال و مدرک و سند هم همراه باشد ؛ چون با ذهنیت افراد کلیشه باور و ایدئولوژیک مغایرت دارد ؛ نه تنها از طرف این افراد مقبول نیست بلکه گاهی در نظر آنان تمسخر آمیز می نماید .

 

🔻علل و راهکارها

 

  کلیشه باوری علل گوناگونی دارد و همانطور که در ابتدای نوشتار اشاره شد ، بررسی و کشف تمامی علل نیازمند یک تحقیق میدانی وسیع است ولی با یک نگاه اجمالی و با توجه به آنچه در این نوشتار مورد بررسی قرار گرفت نقش آموزش ، رسانه ها ،روشنفکران ، فرهنگ خانواده و اجتماع و دگم ها و تابوهای اجتماعی و فکری پر رنگ تر می نماید .

 

  بدون شک استیلای ساده اندیشی و کلیشه باوری در وهله ی اول با آموزش های رسمی و غیر رسمی پیوند تنگاتنگ و مستقیمی دارد . این آموزش ها می توانند شامل آموزش هایی باشد که کودک در ابتدای زاده شدن در خانواده و تحت تربیت های خانوادگی و اجتماعی فرا می گیرد و بار آن می تواند سنگین تر از بار سایر آموزش ها باشد که فرد در سایر مراحل زندگی فرا می گیرد . آموزش های رسمی به عنوان مکمل آموزش های خانوادگی ، بیگانگی فرد با تفکر نقادانه را فراهم می نماید و زمینه های تقویت کلیشه باوری و تقلیل گرایی را فراهم می نماید .

 

 اگر بخشی از تفکر نقاد را به معنی درک پیچیدگی های مسائل اجتماعی و نگرش از زوایای مختلف بگیریم مشاهده می کنیم که برخی از تحصیل کردگان دانشگاهی که مدارج بالای علمی کسب کرده اند و در حوزه ی تخصص خود صاحب نظر هستند ؛ در سایر حوزه ها نگرشی بسیار کلیشه ای دارند و نگرششان تفاوتی با نگرش های عوام ندارد . این ضعف به عدم درک هدف و فلسفه ی آموزش بر می گردد . نگرش این قبیل افراد به آموزش به عنوان ابزار و سلاحی که می بایست در هر حوزه بکار گرفته شود نیست و به جای توجه به فلسفه ی آموزش و روش تفکر علمی و نقاد حتی گاهی اوقات در حوزه ی تخصصی خود نیز به نتایج علمی بسنده می کنند و فاقد نگاه و روحیه ی علمی هستند . در سایر حوزه ها هم با بی تفاوتی به فلسفه و روحیه علمی به کلیشه باوری و ساده اندیشی گرایش می یابند . شاید بتوان گفت بخشی از بی تفاوتی به فلسفه و روح آموزش به روشهای آموزشی در محافل آموزشی ارتباط دارد هدف آموزش نیز گرفتار عدم توجه به فلسفه آموزش گردیده و فقط به نتایج و پاسخ بسنده می کند . در این مراکز آموزشی خبری از آموزش تفکر نقاد و پرسش محوری و فلسفه ی آموزش نیست و روح کلیشه باوری بر فضاهای آموزشی مشهود است ؛ در چنین وضعیتی حتی آموزش هم کلیشه ای و جزمی می شود و مانع از پرورش تفکر و روحیه نقادانه می شود .

 

 ضروت پرورش و نهادینه کردن فرهنگ‌ نقادی و تفکر خردگرا در محافل آموزشی و توجه به فلسفه و ماهیت آموزش با محوریت پرسش و آموزش کاربردی و عملی آن به مثابه ی راهکاری واقعی و نه مجرد و محدود در فضاهای تنگ آموزشی ، می تواند بستری برای برون رفت از معضل فکری جامعه ی تحصیل کرده را فراهم نماید و این مهم حاصل نمی شود مگر با توجه به ضرورت تقویت پشتوانه های فکری قدرتمند و مطالعات مستمر و فراگیر که زمینه را برای تضارب آرا و عقاید فراهم می نماید و در نهایت بتواند فرهنگ پرسش محوری را جایگزین پاسخ محوری سازد .

 

 رابطه ی روشنفکر با توده که در ایران کمتر از طرف روشنفکران مورد توجه و آسیب شناسی قرار گرفته و روشنفکران کمتر به تحلیل شیوه ی اندیشیدن توده ها توجه نموده اند مستلزم اهمیتی ویژه است . روشنفکران مسائلی را پیش فرض و حل شده گرفته اند که برای اذهان کلیشه باور توده حل نشده است و نیاز به موشکافی و تبیبن دارند .

 

 وجود شکاف طبیعی آگاهی بین روشنفکران و توده نشانگر تمایز روشنفکر و توده است ولی توفیق هر چه بیشتر روشنفکران در کاهش و پر کردن عمق این شکاف است. با به صحنه آمدن روشنفکران لزوما این شکاف پر نخواهد شد و توده ها با آنان یار نخواهند شد .

 

  نکته ای که در وهله ی اول شایان اهمیت است نحوه ی پر کردن این شکاف توسط روشنفکران است . بارزترین مولفه ی ذهن توده ، پاسخ محوری است و پرسش نقادانه ی مبتنی بر خرد انسانی در منظومه ی فکری توده غایب است . پس با توجه به چنین شرایطی ، روشنفکران باید از صفر شروع کنند و تفکر نقادانه را به عنوان فرهنگ عمومی رواج دهند و وسعت دید توده ها را با اشاره به پیچیدگی های اجتماعی گسترش دهند و با نقد تابوهای اجتماعی و دگم های فکری ، جامعه را از حالت پاسخ محور به وضعیت پرسش محور سوق دهند .

 

  ترویج تفکر نقادانه که در ابتدا می بایست توسط روشنفکران و نخبگان با شدت تمام پیگیری شود از طرفی ممکن است تصور نخبه گرایی را به ذهن تداعی کند . برای پرهیز از نخبه گرایی و ارتباط متقابل توده ها و روشنفکران و ایجاد گفتگو بین این دو قشر ، تحصیل کردگان محافل آکادمیک و افراد آگاه از مفاهیم علمی و آکادمیک ، نقش برجسته ای ایفا می نمایند . تحصیل کردگان و آموزش دیدگانی که با روح فلسفه ی علمی آشنا هستند ؛ به مثابه ی پل ارتباطی و نقش روشنگران در جامعه شناسی روشنفکری ماکس وبر ، ترجمان افکار روشنفکران برای توده ها هستند که باید وارد کارزار ترویج تفکر نقادانه شوند و با به چالش کشیدن روشنفکران و تشکیل هسته های نقادی خُرد ، زمینه را برای تفکر انتقادی و نقد روشنفکران و نخبگان توسط توده ها فراهم نمایند و در نهایت تصمیم گیری را به توده ها واگذار نمایند . ایجاد هسته های خُرد نقش به سزایی در پرورش و رواج تفکر نقادانه و نقد بنیانی کلیشه ها بین توده ها دارد . مسلما وجود پل ارتباطی بین توده و روشنفکران که با نظارت و نقادی تحصیل کردگان و آموزش دیدگان ایجاد می شود عواقب منفی و سوء تفکرات کلیشه ای که توده ها به وضوح مشاهده و احساس می کنند ولی در تشخیص علل بنیانی آن دچار خطا می شوند را کاهش می دهد و اذهان توده آمادگی بیشتری برای پی بردن به علل مشکلات پیدا می کند و زمینه را برای تصمیم گیری خردمندانه تر توسط توده ها فراهم می آرود . رواج تفکر نقادانه امکان مشارکت دمکراتیک تر توده ها را فراهم می کند و مشارکت های دمکراتیک کنونی و ظاهری که تحت تاثیر هژمونی های مختلف است را به چالش می کشد و با فراتر رفتن از صورت های موجود ، نخبه گرایی را نفی می کند و نخبگان و روشنفکران را مجبور می سازد در ارائه راهکار محتاط تر عمل نمایند و منافع اجتماعی و عمومی را به اولویت فکری خود برای ارائه راهکار تبدیل کنند .

 

  رواج تفکر انتقادی می بایست به معنی بایدهایی در نظر گرفت که با تکیه بر خرد جمعی و به منظور بهبود وضع بشر توسط بشر ساخته شود و در این مسیر با رواج تفکر انتقادی و تقویت روابط توده و روشنفکران ، نقش تبلیغات رسانه ای یک جانبه که با منافع اقتدار طلبان اجتماعی و سیاسی همخوانی دارد را خنثی نمود . خرد جمعی ظاهری که حاصل جمع آرای اکثریت توده های فاقد آگاهی و تفکر نقادانه است چیزی جز فریب نیست و یک کاریکاتور و برداشت مبتذل از خرد جمعی است . خرد جمعی در خلاء و بدون آگاهی و صرفا با کنش های عملی به دست نمی آید و در این راه نیاز به پشتوانه های تئوریک است . بدون شک چنین تفکری راه را برای نقادی دوباره ی واقعیت های اجتماعی که اکنون از وضعیت " باید باشد " به " وضع موجود " تغییر کرده اند فراهم می نماید و با این واقعیت های جدید اجتماعی به مثابه ی تزی برخورد خواهد کرد که آنتی تز آن با توجه به شرایط موجود فراهم می آید و در خدمت بهبود وضع بشر و اختیارات انسانی قرار گیرد و این دیالکتیک در طول زمان از وضع " واقعا موجود " به وضعیت " باید باشد " به صورت مستمر و مداوم در یک جامعه ی پویا و نقاد ادامه دارد و متوقف نخواهد شد .


Report Page