Castle

Castle



صدای بهم زدن قاشق و چنگال‌ها به ظرف‌های چینی میون خنده‌ها و صحبت‌های افراد، سکوت سالن غذا خوری رو در هم شکسته بود.

عمارت بزرگ قدیمی باز هم صاحب جشن و ضیافت آخر سال شده بود و طبق رسم و رسومات خانوادگی، تمام افراد خانواده برای این جشن جمع میشدن و دور هم مینشستن.

" سوبین واقعا تو توی همه چیز خوبی! "

پسر بزرگتر به ارومی گلس خانم مسن رو تا نیمه از شراب پر کرد و لبخند کمرنگی زد.

" اینطور نیست خانم چوی. شما به من و خانوادم خیلی لطف دارین "

پیر زن با ناراحت لیوان شرابش رو برداشت. تن صدای خش دارش از غم کمی لرزید.

" هیچ وقت شانس این رو نداشتیم که دوباره با ته سان ملاقات کنیم اما خوشحالم که بعد از بیست سال دوباره جشن خانوادگیمون رو کنار هم میگذرونیم "

سوبین با شنیدن اسم پدربزرگش، از خجالت دستی پشت گردنش کشید و زیر نگاه‌های نفرت انگیز یونجون از این نمایشی که راه انداخته بود، باز هم لبخند زد.

" من تموم مدت توی امریکا مشغول تحصیل بودم و خب دلم واسه کره تنگ شد و بجز شما کسی رو نداشتم که بهش سر بزنم. پدربزرگم خیلی از شماها تعریف میکرد "

یونجون زیر لب ادای حرف زدن سوبین، مهمون عزیز خاتوادش، رو در اورد و چنگالش رو توی استیک فرو کرد.

" اون‌چی داره که همه توی این دو سه روز عاشقش شدن؟ "

زیر لب با صدای ارومی غر غر کرد که دور از گوش جه یون، خواهر کوچیکترش، پنهون نموند. دختر با نگاه شیفتش به سوبین، دست بالا اورد و زیر چانه‌اش گذاشت و با حواس پرتی چنگالو روی استکیش کشید.

" اون خیلی خوشتیپ و مهربونه یونجون چطور دلت میاد همچین چیزی راجع بهش بگی "

صدای خواهرش هم مثل خودش اروم بود و یونجون اینبار با حرص بیشتری تکه استیکش رو زیر چنگال فشرد.

" من از اون خوشتیپ ترم "

جه یون بدون هیچ مکثی سریع جواب داد:

" اصلا اینطور نیست "

حسادت به اون پسر هم سن و سال خودش بهش غلبه کرده بود و نگاه پر از خشمش به خواهر کوچیکترش دوخته شد.

" از اون با ادب ترم "

جه یون موهاش رو پشت گوشش هدایت کرد و بدون نگاهی به یونجون، آتیش حسادت برادرش رو ببشتر کرد.

" یکی دو سال ازت کوچیکتره ولی میبینی چقدر قدش از تو بلند تره؟ "

با حرص بیشتری تکه استیک له شدش رو داخل دهنش برد و بین دندوناش فشرد، چی توی اون پسر وجود داشت که اینا چشم و گوش بسته بهش دلباخته بودن؟

پدر یونجون نگاهی به پسرش و بعد به سوبین انداخت. میز بزرگ شامشون از تمام افراد خانوادش پر شده بود ولی انگار مهمون ناخونده، عزیز ترین فرد این خانواده بود.

" کاش پسر منم مثل تو اهل درس خوندن بود. یونجون زیادی زندگی رو آسون گرفته و به فکر آیندش نیست "

حرکت فکش برای جویدن استیک، متوقف شد و با لپ نیمه پرش نگاه متعجبی اول به پدرش و بعد به سوبینی انداخت که با نیشخندی بهش خیره شده بود. الان داشت جلوی این تازه وارد تحقیر میشد؟

اینبار مادر یونجون ادامه حرف شوهرش رو گرفت و لب به اعتراض باز کرد.

" کاش تو این چند روزی که هستی یکم یونجونی ما رو نصیحت کنی سوبین تا واسه آیندش هدف جدی‌تری بجز اهنگ خوندن و رقصیدن پیدا کنه "

نگاه سوبین رو روی خودش حس میکرد، انگار مشغول تماشای یه نمایش سرگرم کننده شده بود. چشم چرخوند و چنگالش رو با صدا توی ظرفش رها کرد و از روی صندلیش بلند شد. چرا باید توی جمعی میموند که کوچیک و بی ارزش شمرده میشد؟ بی حرف و زیر نگاه های خیره و گاهی متعجب و گاهی خشمیگن افراد خانوادش از اون جمع دور شد و از سالن بیرون زد‌.

" چقدر کارش دور از ادب بود "

عمه یونجون با تاسف گفت و برای معذرت خواهی رو به سوبین کرد:

" متاسفم برادر زاده من همیشه همینطوریه "

جه یون با همون نگاه شیفتش و خجالت زده از کار برادرش هم شروع به حرف زدن کرد.

" اره اون همیشه همینطوری یهویی مارو ول میکنه میره. مثلا یهو مارو ول میکنه میره مسافرت و بعد چنر روز هم بی خبر بر میگرده "

نگاه سوبین برای لحظه‌یی برق زد و چشم به جه یون دوخت. لیوان شرابش رو بالا اورد و کمی ازش نوشید، این یه بهونه خوبی برای وقت گذروندن با اون روباه کوچولو بود‌.

" فکر کنم یونجون یکمی باهام احساس معذب بودن داره‌. اگه یکم باهاش بیشتر وقت بگذرونم بتونیم باهم دوست بشیم "

باز هم از شرابش نوشید و پنهونی نیشخندی زد. شاید الان وقت شکار بود!



‌‌‌ ‌‌‌ ****



قدمی داخل کتابخونه قدیمی عمارتشون گذاشت و کمی از فرو رفتن گرد و خاک به داخل ریه‌هاش کمی سرفه کرد.

" خیلی مسخرس من عضو این خانوادم نه اون تازه وارد دراز "

فضای بزرگ‌کتابخونه با چراغ‌هایی به شکل فانوس روشت شده بود و دور تا دور اون فضا از قفسه‌های بزرگ و بلندی که تا سقف ساخته شده بودن و داخل هر قفسه پر از کتاب بود. این قسمت عمارت شبیه یه پناهگاه مخفی براش به حساب میومد، پناهگاه و نقطه امنی که دور از چشم خانوادش با خودش خلوت میکرد.

" جد من انقدر به کتاب خوندن علاقه داشت؟ چرا پس این ادما هیچ کدومشون یکی از کتابای اینجا رو نخوندن؟ "

کنار قفسه‌ها قدم زد و نگاهی به کتابای قطور و قدیمی انداخت. هرچند خودش هم هر ازگاهی برای وقت گذروندن یکی دوتا از این کتابا رو نگاه انداخته بود ولی ادمی نبود که مشتاق کتاب خوندن باشه.

" اونا منو سرزنش میکنن بعد خودشون هیچی از علم و کتاب نمیدونن "

اخمی کرد و زیر لب غر غر کرد.

" البته اگه چهارتا کتاب اخلاقی خونده بودن میفهمیدن نباید پسر خودشونو جلوی یه غریبه تحقیر کنن "

روبروی یکی از قفسه‌ها ایستاد و بازدمش رو محکم به بیرون فوت کرد. خوشبختانه یکی دو روز دیگه جشن بزرگشون تموم میشد و میتونستن به خونه‌هاشون برگردن و اونوقت دیگه هیچ وقت لازم نبود باز این پسر تازه به دوران رسیده رو ببینه.

نگاهی به قفسه روبروش انداخت و با دیدن کتابی که به نسبت از بقیه کتابا کمی حجم کمتری داشت، افکارش از اتفاق سر میز شام دور شد.

انگار با پس دادن باز دمش کمی از گرد و غبارهای روی کتاب کنار رفته بود نوشته طلایی رنگ نامفهومی رو از روی اون جلد میشد خوند.

" پیشینه؟ "

با تعجب بیشتری کتاب قدیمی رو از بین بقیه کتاب‌ها بیرون کشید و با دست گرد و خاک روش رو پاک کرد. روی جلد کتاب با خط پررنگ و بزرگی نوشته شده بود ' پیشینه خانوادگی '. ابرویی بالا انداخت و با دیدن عکس قدیمی سیاه و سفیدی توی صفحه اول کتاب با توضیحات دست نوشته زیرش کنجکاویش بیشتر تحریک شد.

" اولین شام جشن اخر سال ۱۸۴۵ "

اسم افرادی که داخل عکس بودن به ترتیب نوشته شده بود و یونجون با خوندن اسم هر فرد نگاهی به چهرش مینداخت، دیدن جدش تو یک قاب عکس حس جالبی داشت.

" واو اینا چقدر باحالن "

لبخندی زد و مشغول بررسی افراد دیگه شد، با خوندن یک اسم نا اشنا نگاهی به فرد داخل عکس انداخت. یه پسر قد بلند که بی اندازه شبیه سوبین بود اما به یک اسم متفاوت ' چوی جی سو '.

ورق زد و اینبار هم عکس دیگه‌یی از جشن سالانه خانوادگیشون بود که کنار افراد خانوادش باز هم جی سو دیده میشد. نیشخندی زد و به عکس بعدی نگاه کرد، اون فرد که انگار جد سوبین بود هر سال توی اون جشن کنار خانوادش حضور داشت اما با یه تفاوت بزرگ! هرسال تمام اون افراد خانواده پیر میشدن بجز جی سو که همچنان جوون و با همون قیافه همیشگی کنار خانوادش حضور داشت.

" لابد ژن خوبی داره "

ورق زد و به عکس بعدی نگاه کرد، اینبار جی سو توی این عکس نبود. به عکس بعدی نگاه کرد و باز هم اون فرد رو ندید، انگار که فوت شده بود!

" این از کتاب خوندن هم هیجان انگیز تره "

زیر لب گفت و به عکس‌ها نگاه کرد و با دیدن هر یک از افراد خانوادش میخندید و با دقت بیشتری کند و کاششون میکرد. بیست تا عکس از نبود جی سو گذشته بود، انگار بیست سال بود که اون فرد ناشناس دیگه بینشون حضور نداشت اما با دیدن عکس بعدی ابروهاش به داخل هم گره خوردن.

جی سو باز هم کنار خانوادش ایستاده بود با همون ظاهر همیشگی و قد بلند!

به اسامی زیر عکس نگاه کرد تا اسم اون فرد رد پیدا کنه و با دیدن اون اسم، بیشتر جا خورد. ' چوی ته مین پسر جی سو '

" این... چرا انقدر عجیبه؟ "

با دقت بیشتری عکس‌ها رو نگاه کرد و ورق زد، ته مین هم مثل پدرش جی سو حدود ده تا پانزده سال کنار خانوادش بود و باهاشون شام میخورد و توی هر عکس پیر شدن افراد خانواده بجز اون رو میدید.

قلبش از هیجان تند میزد و کف دستاش عرق کرده بود، هیچ حس خوبی به این فرد ناشناس نداشت و حالا این عکس‌ها هم مدرک نامحکمی برای اثبات عحیب بودن اون ادما بود.

با دیدن عکس بعد و نبود ته مین نفسش حبس شد، اینبار سال‌های بیشتری از نبود و حضور فرد غریبه توی جشنشون گذشته بود و یونجون هر بار میدید که هر سال و هریک از افراد اون خانواده کم میشدن.

" سال ۱۹۲۵، شام جشن خانوادگی "

قلبش با دیدن اون فرد غدیبه داخل تصویر تندتر تپید، دستاش لرزید و نگاهی به اسم فرد انداخت.

" چوی ته سان، پسر ته مین "

لباش از هم باز شدن و پلکی زد، این چیزی که میدید براش غیر قابل باور بود.

با حضور گرمای نفسای کشی پشت سرش جا خورد و سر چرخوند و به سوبینی نگاه کرد که با لبخند به عکس توی کتاب خیره شده بود.

" واو از همون اول خیلی خوشتیپ بودم "

کتاب از دستش افتاد و با پاهای خشک شده سرجاش میخکوب شد، چطور اومدن اون ادم رو به داخل کتابخونه نفهمیده بود؟

" تو... کی هستی؟ "

صداش از ترس میلرزید و این ترس انگار بیشتر شکارچی رو سرگرم کرده بود. قدمی به جلو برداشت و نزدیکتر رفت، شاید دیگه پنهون کردن راز و نقش بازی کردن کافی بود.

" من صاحب این عمارتم کوچولو "

ضربان قلبش رو درست کنار گوشاش میشنید و با ترس قدمی به عقب برداشت. قسم میخورد این پسر درازی که همه تحسینش میکردن یه آدم نبود.

" ترسیدی ازم؟ تو خونه‌ی منی و ازم میترسی؟ "

زبونش بند اومده بود و افکارش بهم ریخته بودن، چطوری میتونست فرار کنه و به خانوادش هشدار بده؟

" من این همه ساله خونمو تو اختیار خانوادت گذاشتم و اجازه دادم که اونا اینجا جشن بگیرن و دور هم جمع بشن پس من براتون بی خطرم "

لحن آروم و کلماتی که شمرده شمرده بیان میشد بجای کنار زدن ترسش، بیشتر وحشت زدش میکرد.

" من... بذار ما بریم "

فاصله ایجاد شده بینشون رو پر کرد و یونجون باز هم عقب رفت. اون نیشخند رو لبای فرد ناشناس محو نشدنی بود و برقی که توی اون چشمای مشکی میزد نشون میداد هیچ افکار صلح آمیزی توی سرش در جریان نیست.

" کجا؟ تازه باهم قراره دوست بشیم و نصیحتت کنم "

صدای نفسای بریده و چشمای وحشتزده یونجون طمعش رو برای شکار بیشتر میکرد. فاصله بینشون رو با چند قدم کوتاه پر کرد و بدن کوچیکتر پسر رو بین بدن خودش و قفسه کتاب‌های پشت سرش گیر انداخت.

" پدرت تورو به من سپرده اونوقت چطوری میتونم ولت کنم؟ "

دست بالا اورد و چونه ظریف پسر رو توی مشتش گرفت و نگه داشت، ترس جلوی مخالفت یونجون رو گرفته بود و خیره به چشمای بی حس سوبین کمی لرزید.

" میدونی از پارساله تو فکر شکار کردن توم؟ "

شستش از روی چونه یونجون به بالا خزید و روی لب‌های برجسته پسر کشید.

" از پارساله دارم به این فکر میکنم تو چه طعمی داری "

لباش رو به داخل دهنش کشید و بدنش رو بیشتر به قفسه کتاب‌های پشت سرش چسبوند‌ اما سوبین بی اهمیت به پس زده شدنش، انگشتش رو از بین لب‌های چفت شده یونجون فرو برد و فاصله بین لب‌هاش رو با فشار انگشتش بیشتر کرد.

" توی این چند صد سالی که کنار این ادما میگذرونم فقط تویی که با همشون فرق داری و از همشون زیباتری "

گوشه لبش به بالا کشیده شد و با تکخندی، دندون نیشش رو توی دید چشمای ترسیده پسر به نمایش گذاشت.

" و البته که از همشونم خوشمزه تری "

نفسش حبس شد و قبل از اینکه بخواد تکونی بخوره، سر سوبین توی گردنش فرو رفت. کشیده شدن زبون پسر رو روی گردنش حس کرد و دست بالا اورد و چنگی به بازوی سوبین زد و لب به اعتراض باز کرد:

" داری چیکار - آیی "

با حس سوزش روی گردنش لباس پسر رو بین انگشتاش کشید. انگار دو جسم تیز روی رگ گردنش فرو رفت و چند لحظه بعد پسر مشغول مکیدن خون پسر شد.

پلکاش برخلاف میلش روی هم کشیده میشدن و فشار انگشتاش از دور لباس پسر کم و کمتر شدن. امکان نداشت با یکم خون ریزی از حال بره انگار داروی ارامبخشی از اون زخم گردن بهش تزریق شده بود که اینطور سست و لرزون شده بود. سرش به عقب خم شد و حلقه شدن دست فرد سوبین رو به دور بدنش حس کرد. مقاومتش در هم شکست و پلکاش کامل روی هم بسته شدن و توی دنیای سیاهی و بی خبری فرو رفت.

خون شرین پسر رو مکید و زبونش رو روی جای زخم گردنش کشید تا روی اون زخم رو ببنده و جلوی خون ریزیش رو بگیره. سر عقب اورد و به چهره غرق در خواب یونجون خیره شد.

" طعمش هم مثل صورتش خاصه "

لبخندی زد و سر خم کرد و لبان خونینش رو به لبای یونجون چسبوند و بوسه کوتاهی روی اون لب‌ها نشوند و به ارومی زمزمه کرد:

" به خونه من خوش اومدی کوچولو "


‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ *


" باز رفته مسافرت؟؟؟ "

سوبین حوله رو موهای خیسش انداخت و نگاهی به جه یون کرد.

" اره نصف شب دیدم که با یه ساک و کوله پشتی از خونه زد بیرون "

جه یون با حرص چنگی به موهاش اونا رو از روی صورتش کنار زد. برادرش زیادی رو مخ و غیر قابل پیش بینی بود.

" حداقل بهتر بود برای جشن اخر سال بمونه. این جشن برای ما مهمه "

سوبین شونه‌یی بالا انداخت و از کنار دختر رد شد.

" شاید واسه برادرت جشن سال نو اهمیتی نداره "

نگاه جه یون به شونه‌های پهن پسر بود، برای لحظه‌یی از تصور اینکه به خونه خودشون برمیگشتن و دیگه معلوم نبود تا سال بعد این پسر رو میبینه یا نه کمی افسوس خورد. نفس عمیقی کشید و قدمای محکم پشت سر پسر قدم برداشت.

" سوبین شی "

با صدا زده شدنش متوقف شد و روی پاشنه پاش چرخید و به دختر منتظرانه نگاه کرد.

" بعد از شام امشب میتونیم شب رو باهم بگذرونیم؟ "

لبخند پهنی رو لبای پسر نشست. قصد و نیت دختر از خواسته جسورانش مشخص بود.

" اوه متاسفم بعد از شام میخوام برم بیرون و کسیو ملاقات کنم الانم باید برم و واسه شام امشب اماده شم "

با تعظیم کوتاه سرش، از دختر فاصله گرفت و سمت اتاقش قدم برداشت. نیشخندی روی لباش نشست، خواهر و برادر یه نقطه مشترک داشتن؛ هردو تخس و بی پروا بودن!



قفل در اتاقش رو باز کرد و با خوشحالی وارد اتاقش شد و پشت سرش در رو بست.

" یونجونی. دلت برام تنگ شده بود؟ "

صدای نفسای بریده و تند پسر توی اتاق پیچیده بود، نگاه نیمه اشکیش روی صورت خون آشام این عمارت قفل شده بود و دستای و پاهای بسته شدش به تخت با بدن نیمه برهنش که پر از جای گاز و بوسه‌های سوبین بود، تصویر شهوت انگیزی رو برای مرد ایجاد میکرد.

" به خانوادت گفتم رفتی مسافرت تا نگرانت نشن "

قدم ارومی سمت تخت برداشت و با تکیه‌گاه کردن دستاش کنار بدن پسر، کمی سمت آدمیزاد کوچولوش خم شد و با لذت بیشتری به جای دندوناش روی گردن پسر نگاه کرد.

" همه دارن واسه شام اماده میشن "

سر خم کرد و از پشت پارچه‌یی که دور دهن یونجون بسته شده بود تا جلوی ناله‌ها و فریادش رو بگیره، بوسه‌‌یی به لبای پسر زد.

" منم باید اماده شم تا شام خوشمزم رو بخورم. مگه نه؟ "



( دیلی نویسنده : @peaceofbluee )


Report Page