Cassian
Heroهوا سرد بود؛ هوا سرد بود و من توی ایستگاه مترو نشسته بودم، راستش آخرین مترو خیلی وقت بود که رفته بود ولی من هنوز اونجا نشسته بودم؛ برام مهم نبود که مترو رو از دست بدم یا چی، این روزا دیگه هیچی برام مهم نبود.
کنارم یکی نشسته بود، یعنی برای اونم از دست دادن آخرین ایستگاه مترو اهمیتی نداشت؟
قدش بلند بود و موهاش مشکی؛ یه پیراهن سفید که آستیناش تا آرنج بالا بود و یه شلوار مشکی که کتش رو توی دستاش گرفته بود پوشیده بود.
یکم گیج بنظر میومد؛ گیج تر از منی که نمیدونستم حالا چجوری باید برگردم خونه.
صداش زدم
_هی، توام آخرین مترو رو از دست دادی.
به خودش اومد و سمتم برگشت؛ تمام رخش از نیم رخشم قشنگ تر بود و اجزای صورتش به همدیگه میومدن
_ ام من حتی نمیدونم چجوری اومدم اینجا..
سعی میکرد بامزه باشه؛ در واقع بامزه بود.
_ چه جالب منم نمیدونم؛ حالا ما دوتا مسافرایی هستیم که منتظر چیزی ان که خیلی وقته رفته
بنظر میومد حرفم توجهاش رو جلب کرده چون وقتی اینو شنید سمتم برگشت
_ شاید، بهرحال من همیشه منتظر بودم
اون اینو میگفت و من نگاهم به دستاش بود که از شدت سرما قرمز شده بودن
_ تو عجیبی
_ نه عجیب تر از تو
ابرو بالا انداختم : منظورت چیه؟
_تو میدونستی که آخرین مترو ام رفته ولی بازم اینجا کنارم نشستی و منتظری
راست میگفت، من عجیب بودم؛ ولی خودش چی؟ اون حتی عجیب تر از من بود که کنارم منتظر مونده بود.
چند دقیقه گذشت و ساکت بود، منم ساکت موندم؛ برعکس همیشه این سکوت معذبم نمیکرد.
_اسمت چیه؟
آقای ناشناس سکوت رو شکست
_چرا میخوای بدونی؟
_شاید خواستم دوباره ببینمت!
جرعت زیادی داشت؛ نمیتونستم اعتراف کنم که دلم میخواست کشفش کنم
_اسممو بهت نمیگم
_پس چجوری میتونم صدات کنم؟
_نمیتونی.
میتونستم ببینم که کمی لجش در اومده؛ بامزه.
_دفعهی بعدی که با هم منتظر بودیم برام قهوه بگیر، اونموقع بهت میگم که اسمم چیه.
_من سوبینم.
قبل از اینکه از ایستگاه برم بیرون گفت، پس آقای ناشناس یه اسم داشت، سوبین.
***
یه هفته گذشته، و من بعد از اون روز دیگه آقای ناشناس و ندیدم؛ کم کم دارم فکر میکنم که ممکنه اون منو فراموش کرده باشه.
امشب آخرین شبیه که اومدم مترو و منتظرشم، مترو مثل همیشه سرده، صندلیای فلزیش حتی سردتر از هواشن، بادی که به صورتم میخوره، بهم میگه بلند شو برو ولی من از رو نمیرم.
صدای اومدن آخرین مترو رو که نزدیک میشد میشنیدم، همهی کسایی که دورم بودن سوار مترو شدن و من دوباره تنها موندم، اون اینبارم نیومده بود.
میخواستم بلند شم و برم، که صدای قدم هایی روی کف سیمانیه اسیتگاه مترو رو شنیدم و بعد نگاهم به کتونی هایی که جلوم ایستاده بودن خورد، یعنی خودش بود؟
سرم رو بالا بردم و نگاهم رو به صاحب اون کتونی های سفید رنگ دادم، آره خودش بود.
توی چشماش میشد گرما رو دید، برعکس اونشب، داشت لبخند میزد؛ اینبار حتی کت چرمشم پوشیده بود و توی دستاش دوتا لیوان داغ قهوه بود.
حس کردم، با دیدنش قلبم گرم شده.
_دیر که نکردم؟
خندم گرفت: اگه یکم دیگه دیر میکردی از اینجا میرفتم و تو مجبور میشدی تنهایی قهوه بخوری
آروم کنارم نشست و لیوان قهوه رو دستم داد.
_ پیدا کردن قوهی داغ تو این وقت شب یکم سخت بود؛ و اینکه گفتم یکم شیرینش کنن، شکر دوست داری؟
شونه بالا انداختم و لیوان قهوه رو به خودم نزدیک تر کردم، بخارهای داغش به صورتم میخوردن و کمی گرمم میکردن.
_همم دوست دارم
کنارم نشسته بود و بهم خیره بود.
_سردته؟
جواب ندادم؛ راستش میخواستم بهش بگم کل این مدتی که منتظرت بودم سردم بود. ولی احتمالا فکر میکرد من پرو ام و از اینجا میرفت، پس فقط یکم از قهوه ام خوردم.
دیدم که اون لیوانش رو روی صندلیِ کنارش گذاشت، میخواستم بهش بگم که قهوش سرد میشه ولی یه دفعه گرمای کتش رو روی شونه هام حس کردم.
کتش رو بهم داده بود تا سردم نشه.
_اینو بپوش، مریض میشی.
در جوابش گفتم: داری سعی میکنی جنتلمن بازی در بیاری؟
خندید و شروع به خوردن قهوهاش کرد، منم کمی کتشو بیشتر دور خودم کشیدم؛ واقعا گرم بود.
_اسم من یونجونه.
بهش گفتم و اون درحالی که خیره به دیوار خالیه رو به روش بود لبخند زد و اسمم رو زیر لبش زمزمه کرد.
8 ماه بعد.
بهار از راه رسیده بود و هوا کمی گرمتر شده بود، بلاخره بعد از اونهمه راهی که طی کرده بودم جلوی خونش رسیده بودم.
دستم رو بالا بردم و به آرومی دو بار به در ضربه زدم، منتظر شدم تا باز بشه.
در باز شد و چهرهی سوبین؛ با تیشرت نا مرتبش و موهای بهم ریخته و همینطور چشمهای نیمه بازش؛ بهم نشون میداد که تازه از خواب بیدار شده.
تا منو دید چشماش از ذوق باز شد و سریع و محکم بغلم کرد؛ منم بغلش کردم، دلم براش تنگ شده بود.
بعد از چند ثانیه از بغلش بیرون اومدم و شروع کردم به مرتب کردن موهای بهم ریختش.
_ دلم برات تنگ شده بود
پسره گنده مثل یه بچه شده بود.
_برای همینه که تا همین الان خواب بودی؟
_ خب وقتی منتظرت بودم خوابم برد.
لباش رو پوت کرده بود تا دلم به حالش بسوزه، به صورت بحساب ناراحتش خندیدم و بوسهی آرومی روی لبهاش کاشتم.
الان ۶ ماه شده بود که من و سوبین داشتیم قرار میزاشتیم؛ راستش برای منی که از یکنواخت بودن زندگیم و همه چیزش خسته شده بودم اون مثل یه ناجی بود؛ مثل یا ناجی وارد زندگیم شد و بوم سفید قلبم رو نقاشی کرد.
سوبین همیشه متفاوت بود؛ هنوز نتونستم کامل کشفش کنم، ولی اون بهم امید میده، بهم نشون میده که منم میتونم دوست داشته بشم، نشون میده که میتونم عشق رو تجربه کنم، هر بار و هر روزی که نمیبینمش تنم تشنهی لمساش میشه، تشنهی آغوش گرمش، قلبم خیلی زود خودشو بهش باخته و در مقابل اون من یه بازنده ام.
ما شروع کردیم به قرار گذاشتن و من حتی بیشتر از قبل عاشق شدم، قلب سردم هی گرم و گرم تر میشد و با هر بار دیدنش تند تند میزد.
اون مثل یه نور بود، نوری که تا کمی بهم نزدیک میشد تسلیمش میشدم.
سوبین چمدونم رو داخل برد و باعث شد از افکارم خارج بشم.
_به سمتم اومد و دستام رو گرفت؛
_خسته شدی؟
_یه کم..
مثل یا پاپی که دست و پاش رو گم کرده بود رفت توی آشپزخونه و شروع کرد به درست کردن قهوه، منم رفتم کنارش رو دستاش رو گرفتم.
_آروم باش
نفس عمیقی کشید و با اون چشمای درخشانش بهم خیره موند.
_ فقط خوشحالم که تو اینجایی
بهش لبخند زدم
_ من برای تو اینجام
دهنش رو باز کرد که چیزی بگه ولی نگاهش رو دزدید و سکوت کرد.
_ هی چی میخواستی بگی؟
قهوهاش آماده شد. اونو داد به دستم و گونم رو بوسید.
_چیزی نیست
همیشه همینجوری بود.
_بگو ببینم خونه ای پیدا کردی؟
با کمک دستام خودم رو از روی اپن بالا کشیدم و روش نشستم.
_همم یه خونه همین نزدیکیا پیدا کردم
به سمتم اومد و دستاش رو دو طرفم گذاشت
_چرا فقط پیش من نمیمونی؟
_آه سوبین قبلا راجبش حرف زدیم
_پس فقط پیشم بمون باشه؟
با دست چپش شروع به نوازش کردن صورتم کرد، پیشش که بودم مهم نبود چیکار کنه، همیشه بهم آرامش میداد، کاری میکرد باور کنم دوست داشتنی ام پروانه ها رو توی دلم زنده میکرد و من رو به زندگی امیدوارم، دستم رو روی دستش گذاشتم و نگاهم رو به چشمهاش دادم.
_فعلا که پیشتم پس چرا همش به آینده فکر کنیم؟
لبخند نشست روی لباش و بعد شروع به بوسیدنم کرد، لب های نرمش رو روی لب هام حس کردم. حس خوبی داشتن، منم بوسیدمش، حلقهی دستام رو دور گردنش حلقه کردم و اون رو به سمت خودم کشیدم.
بعد از چند دقیقه از لبهای هم دل کندیم. نگاهم به چشماش افتاد که گفت؛
_تو منو دیوونه میکنی یونجون
اونم منو دیوونه میکرد، منو شیفتهی خودش میکرد و این شیفتگی رو نمیشد با هیچ چیز جایگزین کرد، بهرحال سوبین بود، چوی سوبینی که هر بار جلوش کم میآوردم.
کم کم شب شد؛ هوا تاریک شد و صدای جیک جیک گنجشکا که از بیرون خونه میومد قطع شد، توی تختش دراز کشیده بودم، اونم اومد پیشم زیادی آروم بودیم، و این آرامش رو با هیچی عوض نمیکردم.
منو توی بغلش فشرد
_ یونجون
_همم
_اگه یه روز از خواب بیدار شدی، و دیدی من مثل خودم نیستم، چی کار میکنی؟
به سؤالش که فکر کردم کمی برام مبهم بود ولی گفتم: حتی اگه مثل خودتم نباشی، تو سوبینی، یه تیکه از وجود تو سوبینه و سوبینیه که من میشناسم، پس برام مهم نیست.
اینو که گفتم بهم خیره موند. بعد چشماش رو بست.
_امیدوارم که هیچوقت تو رو ناراحت نکنم.
صبح که شد، نور خورشید به صورتم حمله کرد و بیدارم کرد.
چشمامو که باز کردم، دیدمش.
پشتش به من بود و کمرش خم شده بود، سرش رو به دستاش تکیه داده بود و ساکت بود.
_سوبین؟
صدام رو که شنید سمتم برگشت؛ اینبار، وقتی بهم نگاه میکرد، نمیتونستم چیزی جز خستگی توی چشماش ببینم.
_آه بیدار شدی
_چیزی شده؟ حالت بده؟
از جام بلند شدم و سمتش رفتم، خواستم لمسش کنم که خودش رو عقب کشید.
_بس کن، این کارا رو برای اون انجام بده نه من.
گیج شده بودم، میخواستم ازش بپرسم برای کی ولی قبل اینکه بتونم چیزی بگم رفته بود.
از جام بلند شدم و تخت و مرتب کردم، و بعد رفتم دنبالش.
توی آشپزخونه نشسته بود و داشت قهوه میخورد؛ اون هیچوقت صبحا قهوه نمیخورد.
سمتش رفتم، نگاهش که بهم افتاد کلافه چشماشو چرخوند.
_میدونی یونجون، خیلی عجیبه، کسی که تا حالا یه بارم خودشو دوست نداشته چجوری میتونه عاشق تو بشه؟ همش نگرانت میشه، همش میترسه بهت آسیب بزنه، از همه چیز میترسه، از خودش و هیولایی که توی وجودش رخنه کرده میترسه.
یه دفعه سردم شد، سر جام ایستادم و سعی کردم تا معنی حرفاش رو بفهمم ولی، ..حس میکردم هیچی نمیدونم، حس بدی بود.
سمتم که اومد، منو به دیوار پشت سرم چسپوند، دستایی که هر بار من رو نوازش میکردن دور گردنم حلقه کرد و شروع به فشار دادن به اونها کرد.
_سو..سوبین
بهم زل زده بود و داشت خفم میکرد.
_یونجون، تو چی داری که باعث میشه دوست داشته باشه هوم؟
نمیفهمیدم چی میگفت. نفسم بالا نمیومد و حلقهی دستاش دور گردنم محکم تر میشد.
یه دفعه ولم کرد، به نفس نفس افتادم. دیدم که داشت پوزخند میزد.
یه دفعه آروم شد. انگار نه انگار که همین چند دقیقه پیش داشت خفهام میکرد.
هیچی نمیفهمیدم، عصبی بودم و دلم میخواست که داد بزنم یا باهاش دعوا کنم یا...
ذهنم خالی بود. و اون رفت، رفت و من توی اون خونهی بزرگ تنها موندم، تا ساعت ها تنها صدایی که به گوشم میرسید سکوت بود، روی تخت دراز کشیده بودم و شب شده بود، صدای بسته شدن در رو شنیدم. خودم رو به خواب زدم.
سوبین خیلی آروم اومد و کنارم دراز کشید، ساکت بود و عجیب به پشت خوابیده بودم و نمیتونستم صورتش رو ببینم میخواستم سمتش برگردم ولی انجامش ندادم، فقط منتظر مونده بودم و صداش رو شنيدم.
_ تو الان باید خیلی عصبی باشی، چوی یونجون...اون هیچوقت اینجوری باهات دعوا نکرده بود مگه نه!؟
نمیدونستم داره راجب کی حرف میزنه.
_ ولی من همیشه همین بودم، پرخاشگر افسرده، کسی که مورد علاقهی هیچکس نیست، درست برعکس خودش میدونی من به وجود اومدم چون اون نیاز داشت یکی ازش دفاع کنه، متفاوت از خودش باشه و بتونه بدجنس باشه...
سمتم برگشت، دستش رو دورم حلقه کرد و من رو توی بغلش کشید، و در گوشم زمزمه کرد.
_میدونم بیداری
حرکتی نکردم.
بهم نزدیک تر که میشه، میتونم نفس های گرمش رو روی پوستم حس کنم، خیلی گرمه. انگار که میخواد منو توی خودش غرق کنه و نزاره از آغوشش جایی برم.
یه دفعهای جرعت میگیرم و میگم: بهم بگو
میشنوم که پوزخند میزنه
_چیو آخه میخوای بدونی کوچولو
کمی فکر میکنم
_چی شده؟
سرش رو بیشتر توی گردنم فرو میبره و خیلی آروم زمزمه میکنه
_همم اون درد کشید، درد کشید و من به وجود اومدم.
سمتش برمیگردم، نگاهم به چشمای مشکی رنگ خستش، موهای بهم ریختش و صورت ناراحتش میوفته.
_کی درد کشید؟
دیدم که چشماش رو چرخوند و منو بین دستاش حبس کرد، سمتم خم شد، خیلی آروم بود، و این آروم بودنش یکم ترسناک بود.
سعی کردم خودم رو از بین دستاش بیرون بکشم ولی اجازه نداد.
شروع کرد به بوسیدنم، چشماش باز بودن و بی حس، منم چشمام رو باز گذاشتم و بهش خیره موندم، میخواستم ببینم که داره چیکار میکنه.
وقتی دید چشمام بازه کمی اخم کرد و لبم رو گاز گرفت، میتونستم طعم خون رو توی دهنم حس کنم.
عقب کشید و روش رو کرد اونور؛ انگار میخواست با این کارش نشون بده که ازم ناراحته.
منم یکم بهش خیره موندم و خوابم برد.
چند روز گذشته. جلوش نشستم و اون سرگرم کار خودشه، داره با خودکار و خط کشِ توی دستش یه نقشه میکشه نقشهی یه خونه.
ازش میپرسم: این خونهای که طراحی میکنی برای کیه؟
یکم مکث میکنه و خودکار توی دستش از حرکت میایسته
_مال یه مشتری
خیلی سرد جوابمو میده، یکم بهش نزدیک تر میشم و خیره میمونم به خونهای که داشت طراحی میکرد، گرم بنظر میرسید
_تا حالا خونهای برای خودت طراحی کردی؟
_نه
خیلی سریع جواب میده، انگار جوابش رو از قبل توی ناخودآگاهش نگه داشته تا هر موقع وقتش رسید اونو آزاد کنه.
بهش یکم نزدیک تر میشم
_چرا یه خونه برای ما طراحی نمیکنی؟
برمیگرده سمتم خیلی سریع از بالا تا پایین بهم نگاه میکنه و بعد میگه: تو گفتی میخوای جدا زندگی کنیم
خندم میگیره و با لبخند میگم: شاید توی آینده بخوام پیش تو بمونم
_نمیخوای.
_چرا؟
خیلی سریع با دستاش فَکم رو میگیره؛ دردم میاد، نمیدونم چیکار کنم، ولی براش صبر میکنم، میبینم که عصبانیه
_مطمئن باش که نمیخوای با یه آدمِ...
حرفش رو قطع میکنه. دستاش شل میشه و شروع میکنه به خندیدن، انگار که داره درد میکشه یه خنده از روی درد. خودمو سمتش میکشم و سعی میکنم دستاش رو بگیرم. سریع عقب میکشه؛ انگار که فکر میکنه قراره بهش آسیب بزنم.
_تو شاید بتونی خودتو توی دل اون جا بدی، ولی نمیتونی توی دل من جایی داشته باشی.
حرفاش گیج کنندست، چند روزه که همینه.
انگار دلش میخواد داد بزنه؛ داد بزنه و بگه برم، و من مثل سوهان روحش شدم، هر چی سعی میکنم بهش نزدیک تر شم اون دور تر میشه.