Car’s Moving.
𝘓𝘢𝘸𝘳𝘦𝘯𝘤𝘦با شنیدن صدای الارم گوشیش مثل همیشه سر ساعت هفت صبح از خواب بیدار شد و نگاهش رو توی گوشیش چرخوند، خصوصا توی پیام هاش تا شاید بتونه پیامی از اکس تخسش پیدا کنه اما نه، هیچ خبری از نیکی نبود انگار مرده بود، انگار از اول وجود نداشته بود.
اما اینطور نبود. چون هیسونگ اونو میدید. هر روز میدید که نیکی به سمت اون زیرزمین موردعلاقش میره تا دنسش رو تقویت کنه یا شاید هم با خسته کردن جسمش تمام ذهنشو خالی کنه و انقدر به صحنه ای که اخرین بار از هیسونگ دیده بود وقتی بهش میگفت “دیگه نمیتونن مثل قبل باشن”، فکر نکنه. هیسونگ با وجود تمام اون حرف ها هرروز نیکی رو تعقیب میکرد و همیشه ساعت چهار بعد از ظهرش رو خالی میکرد تا اون پسر رو استاک کنه و مطمئن شه بجز اون استودیو به جایی نمیره.
گوشیش رو روی تختش پرت کرد و از جاش بلند شد و برای اینکه یک روز دیگه با اون بیمار ها سروکله بزنه اماده شد. هرچند امروز قرار بود یه بیمار بهتری داشته باشه اگر شانس باهاش یار میبود!
گلس آیس امریکانوش رو کنارش گذاشته بود و توی گوشیش به عکس های پرونده بیمار ها نگاه میکرد ، امروز نمیخواست بره سرکار تا تمام انرژیشو برای اون پسر نگه داره و به جاش از توی گوشیش به همکاراش میگفت که با مریض ها چیکار کنن و بهشون رسیدگی میکرد.
این بین چندباری با خودش کلنجار رفته بود که کار درستیه یا نه اما هربار یادش میومد نیکی سه ماهه که بهش پیامی نداده باعث میشد دلش بخواد زودتر کارشو انجام بده و انتقامشو سر اون پسر تخش دراره.
بالاخره ساعت هفت عصر شد. ساعتی که نیکی کلاسش تموم میشد و هیسونگ حالا آماده داخل ماشینش نشسته بود و به در خروجی خیره شده بود منتظر بلوندیش. با دیدن پسری که با یه سوییشرت طوسی رنگ و موهای بلوند بهم ریخته از در خارج میشد نیشخندی روی لب های هیسونگ شکل گرفت اما وقتی دید اون پسر داره به شخص دیگه ای لبخند میزنه نگاهش خنثی و جدی شده بود و با انگشتش روی فرمون ماشینش ضرب گرفته بود و منتظر بود تا بلوندی از خیابون رد بشه. این صحنه حالا هیسونگ رو یک درصد هم پشیمون نمیکرد از کارش.
نیکی امروز زیادی از بدنش کار نکشیده بود و جاش تمام مدت رو داشت به شاگرد جدیدی که اومده بود کمک میکرد روی حرکاتش کار کنه و خودش بیشتر تماشاچی بود. شاگرد جدیدش همش باعث میشد نیکی بخنده و امروز تایم خوبی رو گذرونده بود باهاش و بعد از یه خداحافظی شیرین راهشونو از هم جدا کرده بودن و نیکی همونطور که سرش توی گوشیش بود تا اهنگی رو برای خودش پلی کنه از خیابون رد میشد. و حالا اون دقیقا اندازه سه تا ماشین با هیسونگ فاصله داشت که البته این فاصله داشت کم کم از بین میرفت و ناگهان با صدای بدی این فاصله به پایان رسید. درسته. هیسونگ میخواست این فاصله یجوری تموم بشه و زودتر بتونه دوباره نیکی رو از نزدیک ببینه اما شاید یکم روش اشتباهی رو انتخاب کرده بود. اما دیگه مهم نبود چون تا چند دقیقه دیگه نیکی رو توی اتاق کارش داشت چون بدجوری اون پسر صدا میداد.
نیکی از شدت دردی که توی پهلوش پیچیده بود محکم دستشو همونجا فشار میداد و بدون اینکه کنترلی روی خودش داشته باشه بلند داد کشیده بود و بخاطر پرت شدنش روی زمین کنار پیشونیش و کف دستش و زانوش زخمی شده بود و خون کنار ابروش جمع شده بود.
هیسونگ سریع از ماشینش پیاده شد و به سمت اون پسر رفت و سعی کرد جلوی بقیه مردم حفظ ظاهر کنه و با ترس و نگرانی ای که پشتش یه حس موفقیت و شادی بزرگی بود به نیکی نگاه میکرد و کنارش نشسته بود.
-هی تو حالت خوبه؟ بذار کمکت کنم باید بری بیمارستان
نیکی که انگار این صدا هوشیارش کرده باشه به سختی زیر چشمی به شخص بالای سرش نگاه کرد و با دیدن اون موهای قرمزی که هیچوقت براش تکراری نمیشدن شوکه شد و لحظه ای تمام درد هاشو فراموش کرد. این پسر اینجا چیکار میکرد؟! دقیقا توی این موقعیت بعد از سه ماه چرا باید وقتی نیکی تصادف کرده و حتی نمیتونه چشماشو به خوبی باز نگه داره هیسونگ رو میدید؟
اما هیسونگ حس عجیبی نداشت مثل اون، هیسونگ هرروز اونو تعقیب کرده بود و امروز حتی هیجانش بیشتر بود چون الان میتونست دستاشو دور بدن نیکی حلقه کنه و اونو توی ماشینش ببره.
به سمت نیکی خم شد و با احتیاط دستشو زیر کمر و زانوهای نیکی برد، جثهش با نیکی زیاد تفاوتی نداشت اما بخاطر بدن عضلانی و استخون بندی درشت تر نیکی، قطعا بلند کردنش برای این پسر سخت بود اما هرطور بود باید زودتر از اونجا به بیمارستان میرسوندش.
نیکی رو با هر سختی که بود بلند کرد و اونو روی صندلی شاگرد نشوند و کمی صندلیشو عقب داد تا راحت تر باشه، البته خودش.
نیشخندی به فیس درهم رفته نیکی انداخت و قبل از اینکه در ماشینو ببنده دستش رو بین پاهای نیکی کشید و با حس کردن چیزی که زیادی دلتنگش بود تا داخلش حسش کنه هومی کشید و دیک نیکی رو کمی توی دستش فشرد.
-باید زودتر برسونمت به اتاقم بلوندی
درو بست و خودش هم پشت فرمون نشست و به سمت بیمارستان خودش راه افتاد و توی راه دستشو روی رون نیکی میکشید و اروم رونشو میمالید که باعث میشد نیکی از درد کم بدنش ناله های کوتاهی سر بده
-از درده یا دلت برای لمس های هیونگت تنگ شده؟
نیکی نگاه کلافهش رو به هیسونگ دوخت، بدنش انچنانی که داشت ریکت میداد درد نمیکرد اما میخواست به هیسونگ حس بدی منتقل کنه ، هرچند که موفق نبود چون هیسونگ کاملا قصدش همین بود! اون راضی بود که پسر داره بخاطر خودش بههم میپیچه و درد داره.
نیکی تمام راه رو به هیسونگ خیره بود و هروقت توجه اون بهش جلب میشد چشماشو میبست و دستشو روی پهلوش میکشید.
-نمیخوای باهام حرف بزنی؟ چشمات رو کور نکردم تا جایی که دارم میبینم
+نیازی نمیبینم باهات صحبت کنم هیسونگ
هیسونگ تکخندی زد و سرش رو اروم تکون داد و داخل پارکینگ بیمارستان ماشینش رو پارک کرد و نگاهش رو به نیکی داد و با نگاه خیره اون مواجه شد. هیسونگ صندلیش رو عقب کشید و از جاش بلند شد و بدون توجه به وضعیت نیکی ، پاهاش رو دو طرف اون روی صندلی گذاشت و روی پاهاش نشست و نیکی با شوک بهش خیره شد. هیسونگ کسی نبود که توی مکان های پابلیک خوشش بیاد حتی لمس بشه و حالا؟ اون توی پارکینگ بیمارستان خودش نشسته بود رو پاهای نیکی؟
هیسونگ به تعجبی که توی چهره پسر کوچیکتر میدید توجهی نکرد و با قوسی که به کمر خوش فرمش داد بوتش رو بین پاهای نیکی مالوند و دستاشو روی شونه های نیکی قرار داد و سرشو جلو برد و لیسی به گوشه لب زخمی نیکی زد و خون کمی که روش بود رو با زبونش تمیز کرد
-اونقدرا بدنت درد نمیکنه مگه نه؟
نیکی به سختی بزاق دهنش رو با صدا قورت داد و سعی کرد دستایی که مثل اهنربا به سمت بدن هیونگش جذب میشدن رو کنترل کنه و محکم کنار تنش مشتشون کرده بود تا اونو لمس نکنه.
+برو کنار داری چیکار میکنی؟ میبیننت دکتر، اونوقت ابرویی که همیشه حفظ کردی توی یه عکس به باد می..
هیسونگ گوشش شنوای این حرفا نبود و فقط نیاز داشت اون زبونی که داره براش بلبل زبونی میکنه داخل خودش حرکت کنه نه توی دهن صاحبش، محکم گلوی نیکی رو چنگ زد و سرشو به صندلی کوبوند که باعث شد پسر از دردی که همین الان توی سرش داشت هیسی بکشه و هیسونگ زیر لب غرید
-این چرندیاتت رو باید به حساب روزایی بزارم که نمیذاشتم توی اتاق کارم به فاکم بدی؟ آه متاسفم بلوندی ولی الان انقدری حفرم واست نبض میزنه که دلم نخواد دیگه صداتو بشنوم!
نیکی با این حرف پیچشی زیر شکمش حس کرد و با تصور اینکه قراره توی ماشین هیونگ هورنیش رو ببینه چشمای تشنهش رو به لبهای سرخ پسر دوخت و با چنگ زدن مچ دست هیسونگ اونو عقب داد و دست دیگش رو پشت گردن هیسونگ گذاشت و هردوشون سرشون رو جلو بردن و لباشون رو روی هم کوبیدن.
هردو با ولع و دلتنگی لبهای همدیگه رو میمکیدن و دستاشون روی بدن هم میرقصد، نیکی دستاشو از زیر لباس هیونگش رد کرده بود و کمر ظریف هیسونگ رو نوازش میکرد و هیسونگ طوری کمرش رو قوس میداد و خودش رو روی پاهای نیکی میکشید انگار داشت با ریتم خاصی روی پاهای نیکی دنس میرفت.
نیکی با هربار کشیده شدن بوت خوش فرم هیونگش روی پاهاش و البته فشاری که به دیکش میاورد هارد تر شدن خودش رو حس میکرد و با ولع لب پایین هیسونگ رو میگزید و مک های پر سروصدایی بهشون میزد. دستاش رو روی پهلوهای هیسونگ فشرد و اونو مجبور کرد که به عقب بره و تنشو به داشبورد ماشین کوبید و با بالا دادن تیشرت مشکی رنگ هیسونگ، بدن خوش تراشش رو مهمون نگاه تشنهش کرد. هیسونگ بدنش رو عقب انداخته بود و سرشو به شیشه ماشین تکیه داده بود و بخاطر بالا بودن بالاتنهش حالا نور از شیشه جلویی زده بود به قفسه سینهش و نیپل هاش داشتن خودنمایی میکردن البته تا قبل از اینکه به دندون و انگشتای نیکی بیوفتن.
یکی از دستای نیکی زیر کمر قوس دادهش بود و دست دیگش روی قفسه هیسونگ درحالی که نیپلش رو نیشگون میگرفت و باهاش بازی میکرد، لباشو دور نیپل دیگه هیسونگ میمالید و مک های محکم و پرصدایی به پاستیلای موردعلاقش میزد و هیسونگ از لمس حساس ترین نقطه بدنش داشت به خودش میپیچید و به موهای نیکی چنگ انداخته بود.
نیکی کم کم لب هاشو پایین تر میکشید و گاز های ریز و درشتی از پوست سفید هیسونگ میگرفت و جاشون رو محکم میمکید طوری که انگار داشت حرص این فاصله رو سرش خالی میکرد، انگار تمام عطشش رو باید همین الان با دندوناش روی بدن هیسونگ خالی میکرد وگرنه طور دیگه بهش اسیب میزد.
هیسونگ خسته از موقعیتی که توش بود و نمیتونست به خوبی نیکی رو روی حفرش داشته باشه شونه های اونو چنگ زد و محکم عقب هولش داد و روی صندلی خوابوندش
-اگر قرار نیست اون زبون پرکارتو داخلم حس کنم پس ترجیح میدم با چیز دیگه ای پر بشم تا این بازیا نیکی
نیکی نیشخندی به هیونگ عجولش زد و چنگی به لپهای بوتش زد و اونو بین پاهاش فشرد و با بردن سرش توی گردن هیسونگ، لباشو به لاله گوشش چسبوند و با بوسیدن اون نقطه زمزمه کرد
+پس منتظر چی ای؟ درشون بیار
هیسونگ با این حرف لعنتی به لجبازی نیکی فرستاد و با چنگ زدن یقهش در ماشینو باز کرد و اول خودش بیرون رفت و بعد نیکی رو بیرون کشید و بلافاصله اونو به عقب ماشین هول داد و خودشم وارد شد و درو بست. حالا هیسونگ روی بدن نیکی قرار داشت و با دیدن نیکی که زبونش رو کمی بیرون اورده بود و گوشه لبش میکشید زیر دلش ضعف رفت و مشتی به شکم نیکی کوبید
-بیشتر به رخم بکشش تا مجبورت کنم همینجا زیر صندلی ها بشینی و سرتو بذاری بالا تا بشینم روی صورتت و خفهت کنم نیشیمورا
نیکی زیاد از اینکار ناراضی بنظر نمیرسید چون حالا زبونشو بیشتر دراورده بود و به رخ هیونگش میکشیدش و با قوس دادن به زبونش اونو توی دهنش برد
+پس بذار امادهت کنم هیونگ هوم؟
از جاش بلند شد و با گرفتن پهلوهای هیسونگ تنشو کنار داد و با نشستن کف ماشین تکیهش رو به صندلی ها داد و سرشو به عقب پرت کرد و دقیقا جلوی هیسونگ روی صندلی گذاشتش
+زودباش، لباساتو برام درار و به نشونم نشون بده چقدر دلتنگش بودی بامبی
هیسونگ فاکی زیر لب از صحنه رو به روش گفت و بلافاصله شلوار و باکسرشو کامل از تنش خارج کرد و انداختشون جلوی ماشین و روی زانوهاش بلند شد، دستاشو روی صندلی های پشت گذاشت و پاهاشو با احتیاط دوطرف صورت نیکی قرار داد و با فشار دست نیکی بالای روناش، روی صورت دونگش پایین اومد و با حس کردن زبون داغ و لزج نیکی که از حفرش تا روی بالزاش کشیده شد لرزی به بدنش افتاد و محکم صندلی رو چنگ زد.
نیکی با دستاش لپهای بوت هیسونگو از هم فاصله داد و زبونشو روی خط بوتش کشید و با رسیدن زبونش به حفره نبض دار هیسونگ، مک پر صدا و محکمی بهش زد و نوک زبونشو وارد اون حفره داغ کرد و صدای ناله لرزون هیسونگ به گوشش رسید.
هیسونگ از لذتی که زبون نیکی بهش میداد قوس زیادی به کمرش داد و سرشو به عقب پرت کرده بود و خودش رو به لبهای نیکی فشار داد تا بیشترش زبونشو حس کنه و ناله کشداری سر داد.
-لعنت به تو و زبونت نیکی..باید وقتی اون پسر جلوی استودیو بهت لبخند میزد مینشستم روی صورتت تا دیگه جرعت نکنی نگاهش کنی!
نیکی با شنیدن این حرفا و حسادت هیسونگ دلش برای هیونگش ضعف رفت و برای اینکه رضایتش رو نشون بده زبونشو سریع تر به دیواره های حفره پسر میکشید و مک های پر سروصدا و عمیقی به حفرش میزد که باعث بیرون ریختن پریکام هیسونگ روی شکمش میشد و اون پسر از لذت هرازگاهی بدنش بالا میپرید و بعدش دوباره خودشو به زبون نیکی فشار میداد و رسما با حرکت پایین تنش از زبون نیکی راید میگرفت.
نیکی از شدت گرمای بدنش حالش داشت بهم میخورد و دیک هاردش توی شلوارش زیادی داشت بهش فشار میاورد و دیگه نمیتونست تحملش کنه. زیپ شلوارش رو پایین کشید و هیسونگ با شنیدن صداش کمی سرشو سمت عقب چرخوند تا بفهمه پسر میخواد چیکار کنه و با دیدن نیکی که دیک هاردش رو از باکسرش بیرون اورده و داره پمپش میکنه لبش رو گزید و با وجود اینکه ناراضی بود از روی صورت نیکی بلند شد و با حس خالی شدنش ناله کوتاهی سر داد
+کی گفت بلند شی؟
-اونی که بین پاهاته؟ اون خیلی واسم خیس شده بلوندی چرا زودتر بهم اجازه نمیدی حسش کنم؟
نیکی تکخندی زد و از پایین ماشین بلند شد و روی صندلی نشست و با حلقه کردن دستاش دور کمر هیسونگ اونو روی پاهاش کشوند و لیسی به لبای خیس خودش زد و هیسونگو به خودش چسبوند و روی لباش زمزمه کرد
+انقدر دلت میخواد داخلت داشته باشیش هیونگ؟
هیسونگ یه دستشو بین پاهای نیکی برد و شلوار و باکسرشو تا زانوهاش پایین داد و کمی کمرشو بالا داد و دیک نیکی رو کمی توی دستش پمپ کرد و اروم لب زد
-بنظرم به زبونت خوب فهموندم چقدر میخوام پرم کنی
با یه دستش به بوت خودش چنگ زد و با قرار دادن دیک نیکی بین لپای بوتش اروم خودشو بهش مالوند و با حس کشیده شدن کلاهک دیکش به حفرهش لبشو محکم گزید و خودشو بیشتر به دیک خیس از پریکام نیکی مالوند و نیکی از اینکار بهت زده شده بود و البته بدجوری دیوونه این وجهه هیونگش بود.
هربار با حس فشرده شدن کلاهکش به حفره خیس هیسونگ، میتونست نبضش رو حس کنه و این باعث میشد در کنار هیسونگ ، خودشم ناله بمی سر بده و اینبار با حس کردنش، بدون توجه به اینکه هنوز به خوبی هیسونگ رو اماده نکرده و سه ماهه که رابطه نداشتن، چنگی به لگن هیسونگ زد و اونو یه ضرب و محکم روی دیکش نشوند که باعث شد هیسونگ داد بلندی بکشه و نیکی با فشردن دستش روی دهنش ساکتش کرد.
+هیششش..میخوای همه بشنون داری به فاک میری دکتر؟ صداتو باید پایین بیاری اینجا دیگه گگ نداریم تا ارومت کنیم
نیکی نیشخندی زد اما هیسونگ با این حرف مشتی تو پهلوی کبود نیکی زد و اینبار صدای ناله نیکی بالا رفت و هیسونگ با چنگ زدن مچ دست نیکی اونو عقب برد و به جاش لباشو روی لبای نیکی کوبوند و اونو بوسید.
زبون هاشون روی هم میرقصیدن و بهم میپیچدن و صدای بوسه خیسشون توی ماشین پخش شده بود اما هیسونگ از شدت درد کمرش و کشیدگی حفرش تکون نمیخورد و فقط سعی میکرد با بوسیدن نیکی حواسش رو پرت کنه و نیکی هم اونو مجبور به کاری نمیکرد. هیچوقت.
با حس کم اوردن نفس از هم جدا شدن و بلند نفس نفس میزدن و نگاهشون قفل همدیگه بود و نیکی کم کم داشت از فشاری که دیواره های حفره هیونگش به دیکش میاوردن کلافه میشد و نیاز داشت داخل پسر حرکت کنه پس دستاشو زیر لپهای بوت هیسونگ برد و کمی اونو بلند کرد تا جایی که دیکش ازش خارج بشه و هیسونگ ناراضی از خالی شدنش دوباره روی دیک نیکی نشست و روی لب های نیکی نالید
-تو اصلا اهل مراعات کردن نیستی نه؟
+حداقل من با ماشین بهت نزدم تا باهات بخوابم! و الان تو داری برای بار دوم منو له میکنی
هیسونگ لبش رو گزید تا جلوی خندش رو بگیره و اروم کمرشو دورانی روی دیک نیکی حرکت داد و کمی خودشو بالا کشید و دوباره روی دیکش نشست و پاهاش کنار تن نیکی لرزید.
کم کم سرعت حرکت هیسونگ بیشتر میشد و خودشو روی دیک نیکی بالا پایین میکرد و هربار که پایین میومد با حس فشاری که به زیر شکمش میومد دلش ضعف میرفت و محکمتر خودشو به پاهای نیکی میکوبوند. نیکی سرش رو توی گردن پسر برده بود و با چنگ زدن موهاش سرشو عقب نگه داشته بود و مشغول به جا گذاشتن کیس مارک پررنگی روی سیبک گلوی هیونگش بود و جوری پوست سفیدشو میمکید که طعم خون رو حس کنه و بعد با رضایت سمت دیگه گردنش میرفت و هر از گاهی ناله بمی از ته گلوش خارج میشد و هیسونگ با شنیدن صدای اون بلوندی سریع تر حرکت میکرد بلکه بیشتر بشنوتش.
هیسونگ با حس پیچیدن لذت بیش از حدی توی بدنش دستشو به شیشه ماشین کوبید و چنگی بهش زد که بخاطر بخاری که نفس هاشون تولید کزده بود رد دستش به وضوح پیدا بود و این بیشتر شو میکرد که توی اون ماشینی که تکون میخوره چخبره. حالا کلاهک دیک نیکی دقیقا روی نقطه حساسش کوبیده میشد و هیسونگ با قوس دادن به کمرش و چسبوندن صورتش به شونه نیکی خودشو سریع حرکت میداد و زیر گوش نیکی مینالید
-ازت..آهه ازت متنفرم ریکی! باید محکمتر از روت رد میشدم تا این سه ماهی که منو از دیکت محروم کردی رو خوب بهت نشون بدم
نیکی تکخندی سر داد و دستشو نوازش وار روی گونه گر گرفته و سرخ هیسونگ که حالا همرنگ موهاش بود کشید و بوسه نرمی به گوشه چشمش زد و بعد لب هاشو نرم مکید و دست دیگشو دور کمر هیسونگ حلقه کرد تا به ضربه هاش شدت ببخشه.
+توی این مدت چندبار خودت رو بخاطرم لمس کردی هوم؟ راستشو بهم بگو هیونگ
هیسونگ از قصد خودشو دور نیکی منقبض کرد و پاهاشو بهم نزدیک تر کرد تا پسر رو تحت فشار قرار بده و نیشگون محکمی از نیپل نیکی گرفت و لاله گوشش رو گزید.
-تو چندبار با تصور به فاک دادن هیونگت به خودت هندجاب دادی بلوندی؟
نیکی از حاضر جوابی پسر اروم خندید و با حس نزدیک بودنش اسپنک محکمی به بوت هیسونگ زد و دو دستش رو روی لپ های بوتش گذاشت و اونو سریع تر حرکت داد و هیسونگ از لذت خودشو به عقب پرت کرد و به یه دستش به شونه نیکی و با دست دیگش به شیشه ماشین چنگ زد و بعد از چندبار بالا پایین کردن خودش ، هردوشون با ناله بلندی کام شدن و هیسونگ بدن هردوشون رو کثیف کرد و نیکی کامل هیونگشو از کامش پر کرد.
نیکی بدنش جون زیادی نداشت و بخاطر دردی که توی همون تصادف کشیده بود حالا بیشتر از قبل هوشیاریش کم بود و بخاطر کام شدنش چشماش داشت سیاهی میرفت که هیسونگ دستاشو دور گردن اون پسر حلقه کرد و اونو به قفسه سینش تکیه داد و پیشونی زخمیش رو بوسید
-وقتشه بریم تا درمانت کنم نه؟
نیکی اما دیگه بجز بوی خوب تن هیسونگ و حس کردن گرمای تنش چیزی حس نکرد و چشم هاش سیاهی رفتن و دست هاش بی جون روی رونای هیسونگ افتاد و این کمی به هیسونگ حس عجیبی داد.
-هی داخل من بیهوش نشو! نیکی!
Lawrence.
Thanks for reading.