Caress
Negarسونو مضطرب بود. امروز با دوست جدیدش قرار داشت و میخواستن همو رو به روی سالن پاتیناژ ببینن. برای آماده شدن کلی زحمت کشیده بود. میخواست کمی متفاوت تر از زمانی که توی سالنه به نظر برسه؛ در هر صورت این اولین باری بود که داشت به تنهایی با نیکی ملاقات میکرد. گفت و گو هاشون همیشه کوتاه بود و به زمان مشترک کلاسشون برمیگشت.
اون واقعا پسر جالبی به نظر میرسید. امسال هیجده سالش تموم شده بود و داشت خودش رو برای کالج آماده میکرد. پاتیناژ رو برای خالی کردن استرسش و خوش گذروندن انتخاب کرده بود.
نیکی دقیقا همون آدمی بود که سونو دلش میخواست توی اون دوره باشه. وقتی برای امتحان دانشگاهش آماده میشد به خودش فرصت هیچ استراحتی رو نمیداد و بجز برای غذا، از اتاقش بیرون نمیرفت. انگیزه ی بزرگ سونو، اومدن به سئول بود.
خانواده هاشون از لحاظ مالی مشکلی نداشتن، ولی غنی هم محسوب نمیشدن. هیسونگ سه سال از سونو بزرگتر بود. اون موفق شده بود دانشگاه مورد علاقهاش رو قبول بشه و بورسیه دریافت کنه. به سئول رفته بود و توی خوابگاه زندگی میکرد. اون به سونو گفته بود که اگه بتونه به همون دانشگاه بره، میتونن با همدیگه خونه بگیرن و بیشتر از قبل خوش بگذرونن.
پس سونو مجبور بود تا خوشی هاش رو موقتا متوقف کنه و رویای بزرگ تری رو توی سرش بپرورونه.
حوالی ساعت پنج بود که نیکی به جای قرار رسید. سونو هنوز متوجهش نشده بود. چند دقیقه ای بود که جلوی سالن ایستاده بود و کم کم حوصلش سر میرفت. نیکی با دیدن پسر بزرگتر سوتی کشید و سرعتش رو بیشتر کرد. دستش رو دور سونو انداخت و جایی نزدیک به گوشش سلام کرد. نفس گرمش پخش شد و سونو از احساس قلقلکی که بهش دست داده بود خندید. آروم خودش رو عقب کشید.
-نیکی!
-خوشتیپ شدی هیونگ.
نیکی گفت و یکی دیگه از همون چشمک های معروف.
اون اصلا شبیه بچه های همسن و سال خودش نبود. یا شاید برای سونو کمی متفاوت تر به نظر میرسید؟ هر بار که برای چند لحظه چشم تو چشم میشدن و یا مکالمه ای داشتن، سونو میتونست گرم شدن گونه هاش رو حس کنه. نیکی بیخیال اذیت کردنش نمیشد و همیشه سر به سرش میذاشت.
سونگهون ماشینش رو خاموش کرد و عینک دودیش رو توی داشبورد گذاشت. خواست پیاده شه که قبلش، چیزی توجهش رو جلب کرد. سونو درست جلوی در ساختمون شیشه ای ایستاده بود و روی پاهاش تاب میخورد. گوشه های لبش شل شد.
ظاهر شدن نیکی باعث شد که انحنای لب های سونگهون خراب بشه. قرار داشتن؟ از نظرش اونا هیچ نقطه مشابهی نداشتن. عجیب بود که انقدر خوب با هم کنار میومدن. داشتن از خیابون رد میشدن و به نظر می رسید که نیکی مطابق معمول، در حال دست انداختن سونوعه.
چهره ی شاکی و غرغر های سونو، حتی از دور هم بامزه به نظر می رسید. اگه سونگهون هم سر به سرش میذاشت، همونطور واکنش نشون میداد؟ یا نمیتونست که سونگهون رو به خودش نزدیک ببینه؟ این چند روز متوجه شده بود که سونو جلوش کمی دستپاچه میشه. شاید با آدمایی که ازش بزرگتر بودن راحت نبود؟
بعد از اینکه اون دو نفر از محدوده ی دیدش خارج شدن، افکارش رو متوقف کرد و از ماشین پیاده شد.
سونو بستنی شکلات نعناییش رو از توی بستهاش بیرون آورد و پاکت رو توی سطل زباله انداخت. روی پاشنه ی پاش چرخید و به پسر کوچیکتر لبخند زد.
-تو هم سوار شو هیونگ!
با چشم به کنار خودش و روی اون تاب قرمز رنگ اشاره کرد. خودش رو به نیکی رسوند و کنارش نشست. نیکی یک سمت طناب رو ول کرد و به اون سپرد.
هر دوشون در حال خوردن بستنی هاشون بودن و با سرعت متوسطی تاب میخوردن.
-دانشگاه میری هیونگ؟
سونو خندید.
-دانشگاه ملی سئول. سال سومم رو شروع میکنم، همه چیز قراره سخت تر از قبلش باشه.
آسمون آروم بود و نیکی پاش رو به زمین زد تا تاب به حرکتش ادامه بده.
-واقعا راحت نیست هیونگ. من و جونگوون از دبیرستان مشاور گرفتیم. "شیم جیک".
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد.
-اونم یه مدت کوتاهی توی دانشگاه شما بود؛ ولی انتقالی گرفت. حالا که اینطور شده، میخوام پذیرشم رو برای دانشگاهتون امتحان کنم سونو هیونگ.
سونو احساس کرد که اسم آشنایی رو شنیده. با جمله ی آخر چشم هاش رو توی حدقه چرخوند و تاب رو متوقف کرد. نیم نگاهی به پسر انداخت و بدنش رو به طناب چسبوند. هنوز زانوهاشون به همدیگه وصل بود.
-بیای که اونجا هم اذیتم کنی؟ ممنونم نیکی. فکر میکنم دیر به دیر دیدنت جالبتر باشه.
-هیونگ! اگه اینطوری فکر میکردی، درست یه هفته بعد از آشنا شدنمون نمیومدی بریم دیت.
سونو سرش رو به طرف پسر کوچیکتر چرخوند تا جواب بده. نیکی به نرمی گونه اش رو بوسید و روی صورتش لب زد.
-دارم شوخی میکنم هیونگ.
دست سونو دور طناب سفت شد. بین لب هاش فاصله افتاد و چشماش رو به طرف دیگه ای فرستاد. دمی گرفت و شونه هاش رو بالا انداخت.
-داشتم بهت یه فرصت میدادم نیکی. و تو خوب میدونی که چطوری بسوزونیش.
نیکی کوتاه خندید، خودش رو به پسر بزرگتر چسبوند و سرش روی شونهی سونو قرار گرفت.
-باهام سخت نباش هیونگ. اونطوری قلبم رو میشکونی.
آفتاب به سرعت رنگش رو تندتر میکرد و ابر ها مثل پتوهایی پنبه ای گوشه هایی از خورشید رو پوشونده بودن. نیکی با خودش فکر کرد که باید سونو رو تا خونهاش همراهی کنه. میدونست راه سونو دوره اما نمیدونست چطوری باید قانعش کنه که میتونه به خونه برسونتش.
بابت اینکه از سونو بزرگتر نبود احساس ناراحتی میکرد. دلش میخواست بتونه کمکش کنه. اون حتی میتونست توی یاد گرفتن پاتیناژ هم همراهیش کنه. نیازی نبود که سونگهون کلاسش رو جدا برگزار کنه. تصمیم گرفت تا این موضوع رو به سونو بگه.
-هیونگ.
سونو سرش رو چرخوند. موهای قهوه ای نیکی زیر نور نارنجی خوشرنگ تر به نظر میرسیدن. پسر کوچیکتر سرش رو بلند کرد و زبونش رو روی لب هاش کشید.
-میتونی کلاس خصوصیت رو کنسل کنی و با هممون تو یه تایم باشی.
لب هاش رو به هم فشرد. ابرو های نیکی به هم نزدیک تر شده بودن و میتونست خط روی پیشونیش رو تماشا کنه.
-جدی میگم. هم من، هم باقی بچه ها. میتونیم بهت کمک کنیم. برای چی میخوای عجله کنی؟ اگه با هم باشیم بیشتر ازش لذت میبریم.
دست از خیره شدن برداشت. نیکی بد نمیگفت. بخاطر کوتاه بودن تعطیلات یکمی عجله داشت و فکر کرده بود کلاس خصوصی براش مناسب تره. اون هیچوقت به اینکه میتونه کنار یاد گرفتن خوش بگذرونه فکر نکرده بود. حرفای نیکی رو دوست داشت. سرش رو تکون داد. خورشید خوابیده بود.
-راجع بهش فکر میکنم نیکی. کم کم باید برگردیم.
لبخند کمرنگ نیکی زیر نیلی آسمون پوشیده موند. چند دقیقه ی بعدی به بحث کردن سر اینکه پسر کوچیکتر میتونه تا خونه همراهیش کنه یا نه سپری شد. سونو مثل همیشه به اون پسر باخت داد و نیکی خندید.
- اپیلوگ -
زیرچشمی بهت نگاه میکنم. کنج اتاق نشستی. دستات رو دور پاهات حلقه کردی و سرت رو روی زانوهات گذاشتی. خوابت گرفته ولی اصرار داری که بیدار بمونی. اصرار داری که نگاهم کنی.
کاش همیشه حواست به من تعلق داشته باشه؛ کیم سونو.
تظاهر میکنم که متوجهت نیستم. با هیسونگ گرم میگیرم. دلم میخواد که همین الان از سر جام بلند بشم. کنار جسم خسته ات زانو بزنم و به آغوشش بکشم.
ای کاش که نوازشت کنم.
- نیشیمورا ریکی.