بی استوره می توان زیست؟

بی استوره می توان زیست؟

خسرو یزدانی

بی استوره می توان زیست؟

انسانِ مدرن می گوید از استوره ها باید گذشت، می گوید باید خرد را خدای خود ساخت. انسانِ مدرن برای نمونه، می گوید افلاتون، استوره های پیش از خود را به درستی ویران کرد. می گوید تنها شاهراهِ خرد است که آدمی را به رستگاری می رساند.

اگر آمدیم و پذیرفتیم هرآنچه را انسانِ مدرن دربارهٔ استوره و افلاتون می گوید سراسر درست است، به کجا می رسیم؟

 آیا یونانیانی که باور به خدایان و هومر و هزیود و اِشیل و سوفوکل داشتند، به پسِ ویرانگری های افلاتون، بهتر زیستند و بهتر اندیشیدند؟

 آیا انسانی که نزدِ هومر، در ایلیاد آمده، انسانی بود که بدتر و ناتوانتر از انسانِ آمده در آپولوژی و قانون های افلاتون بود؟

ما باید بدانیم و کاری کنیم دیگران نیز بدانند که انسان را به کدامین سو می رانیم. کسی که می فلسفد یا می اندیشد، پیامبر و راهنمایی است که باید پیش از نشان دادنِ راه به دیگران، خود آن راه را بشناسد. اکنون انسان با دور ریختنِ استوره و دین و آیین، چه چیزی به جای آن نشانده است؟ انسانِ روزگارِ ما چه آماجی از زیستن دارد؟ انسانِ بی استوره و آیین به چه چیزی باور دارد و به چه چیزی تکیه می زند؟

 آیا باید انسانِ راستین را در آنی که هومر و تراژیک ها می گویند بجوییم، که همانا «بروتوس» می باشد که در چمِ انسانِ میرا است، و ما نیز واژهٔ گیومرث را داریم که همان معنا را دارد، یا باور کنیم به انسانِ افلاتونی که فریبی بیش نیست و آدمی را کالبدی می خوانَد از برای پادافرهٔ ایرنگ ها و خطا های پیشین؟

 آیا انسانِ سوفوکلی، باشنده ای برای یک روز، با واقعیتِ انسان خواناست یا آن جاودانگی ای که افلاتون می گوید؟ آیا گرایش به سوی مرگ نزدِ سنت آگوستین، که مرگ را آستانه می شمارد، با واقعیتِ انسان خوانایی دارد یا «هستی برای مرگ» نزدِ هایدگر؟ آیا استوره های «رستم و سهراب»، «رستم و اسفندیار»، استورهٔ سیاوش، بهتر ما را با واقعیتِ واقعیِ انسان آشنا می سازند یا آن انسانی که در «آتلانتیسِ نوینِ» فرانسیس بیکن و «لویاتان» هابس با آن روباروییم؟

 آیا انسانی که در «آنتیگون» و «اودیپ» که در روبارویی با تیرزیاس، آمده، انسانِ واقعی است یا آن انسانی که در «اخلاقِ نیکوماخوس» ارستو (فرونیموس) با آن روباروییم؟

 آیا انسانی که داستایفسکی در «شیاطین» و «برادرانِ کارامازوف» به ما می شناسانَد با انسانِ واقعی خوانایی دارد یا آن انسانی که دکارت، هستیِ آن را تا پلّهٔ «می اندیشم» فرومی کاهَد؟

 آیا استورهٔ «پرومته» نزدِ اِشیل، که می گوید پیش از آنکه آتش و تکنیک را به آدمیان بخشم به آن ها امیدی کور دادم، بیشتر ما را با انسانِ واقعی روبارو می سازد یا آن آدمِ خود فرمانِ کانت؟ آیا آنجا که اِشیل از زبانِ پرومته می گوید: «سرنوشت» (آنانْکهْ) بسیار پرتوان تر از «تکنیک» است، درست است و با واقعیتِ واقعیِ انسان خواناست یا آن انسانِ افلاتونی-ارستویی-دکارتی-کانتی-هگلی که آدمی را خودباور و خودیاوَر و خود داور پنداشته و که می توانَد خود سرنوشتِ خود را رقم زَنَد؟

گذشته ها و استوره ها مانندِ آن داستانِ همسرِ لوت نیست که اگر پشتِ سرِ خود را بنگرد به تندیسی از نمک دگر شود. گذشته چشمانِ گورگون نیست که اگر در او بنگری جان از تو برگیرد و به تندیسی دگر سازد.

انسانِ دکارتی-کانتی که همان راهِ پرومته را در پیش گرفتند، از کارخانهٔ آدم سازیِ آنها جز سیزیف بیرون نمی آید. در فروختنِ جان و روانِ خود به مفیستوفلس، هیچ به جز انسانِ دکارتی-کانتی که همان «فاوست» است پرورده نمی شود.

تاریخ نمی توانَد جای استوره نشینَد. هگل برای جا انداختن و استوار داشتنِ تاریخ به جای استوره، در استوره دست می برد و جانِ راستینِ استوره را ویران می کند.

بنگریم و ببینیم با «آنتیگونِ» سوفوکل چه کرده است. ببینیم فروید با «اودیپِ» سوفوکل چه کرده است. آیا انسان، بی آنکه «زمان» را دریابد، می توانَد واقعیتِ واقعیِ انسان را دریابَد؟

 اکنون می پرسم آیا زمانِ انسانِ میرا در «ایلیاد» هومر و «آژاکسِ» سوفوکل و «شاهنامه» آموزنده و دیده گشا تر است یا آن «زمانِ » پر فریبی که بیکن و هابس و کانت برای انسانِ خردورز ترسیم می کنند؟

مدرنیته حتا راهِ یونانیان را نیز در پیش نگرفته است چراکه یونانیان به استوره ای باور داشتند که از روشنایی به سوی تاریکی می رفت.

مدرنیته با نگرش یهودی-مسیحی پیش می رود. «گذشته»، گناهِ نخستین بود، «اکنون»، بخشودگی است و «آینده»، همانا رستگاری است.

برای انسانِ مدرن این سه پاره از زمان همان زمانِ تک خطی است، «گذشته»، تاریک است و زمانِ نادانی، «اکنون»، زمانِ روشنگری است و «آینده»، زمانِ رهایی..

کانال نقدآگین

آپولون

مارکس نیز «گذشته» را تاریک و استثمارِ نیروی کار و رنج و شکنج می پنداشت و «اکنون» را زمانِ انقلاب و «آینده» را زمانِ رهایی و رستگاری می شمارد. فروید «گذشته» را تراما می دانست و «اکنون» را آنالیز و «آینده» را بهبودی و درمان می داند…

«آنتیگونِ» سوفوکل به ما می آموزد که کرئون دیر می رسد نه برای اینکه کرئون است، کرئون دیر می رسد چون انسان است. تنها و تنها استوره ها هستند که در ژرفترین و زیباترین و دهشتناک ترین ریختی، ما آدمیان را با واقعیتِ واقعی مان روبارو می سازند. خردِ حسابگر هرگز ما آدمیان را چونان «هستی برای مرگ» به خودمان نمی شناسانَد. هایدگر هم در درازنای زندگی، خردِ دیگری را در همستاریِ خردِ حسابگر به میان می آوَرد که همانا خردِ ژرفا بین و ژرفا نگر است. این خردِ ژرفا نگر زمانی که به زمان می اندیشد، به ناچار سراغِ آژاکسِ سوفوکل می رود تا دریابد که زمان، هرآنچه نهان است را آشکار و هرآنچه آشکار است را نهان می سازد. این بینش یا اندیشه به ناچار ریختِ فلسفه را رها کرده و ریختِ شعر به خود می دهد. این بینش به ناچار سراغِ نه دکارت و کانت که سراغِ هولدرلین می رود که او نیز سخن و پیامِ خود را با اودیپ و آنتیگون همساز کرده بود. کانون استوره ها «یک دم» و «یک روزه» بودنِ آدمی را به رُخَش می کشند و آدمی را بیدار می سازند تا دریابد که جاودانگی از آنِ آدمی نیست. این آموزهٔ دهشتبار ولی واقعی را در ایلیاد و نزدِ تراژیک ها و گیلگمیش و شاهنامه می یابیم و نه نزدِ دکارت و کانت و اسپینوزا و هگل.

آپولونِ ایلیاد، آپولونی است که شهرها را ویران می سازد و فرزندِ شب است. آپولونِ اودیپ، آپولونی است که اودیپ را کور می سازد.آپولونِ «اورستهٔ» اِشیل، آپولونی است که اورسته را به کُشتنِ مادرِ خود وا می دارد. آپولون و آتنای ایلیاد، آن خواهر و برادری هستند که هومر آن ها را دو لاشخوری می خوانَد که بر درختِ پدرِ خود،گنجشکک، نشسته و قهرمانانِ آخایی و ترویایی را که خون همدیگر را می ریزند، می نگرند و شاد هستند از آنچه می بینند. ولی افلاتون از این خدای ویرانگر، آپولونی برای سکرات می سازد که مهربانانه او را مانندِ قوی خود فرامی خوانَد. آپولونی که در ایلیاد با او روباروییم خدایی است واقعی چراکه خدایان یار و یاورِ آدمی نیستند. خدایان، رنج و شکنج و بیماری و پیری و مرگ را نمی شناسند و یاورِ میرایان نیستند. ولی خدایی که افلاتون می آفریند خدایی است آنتی تراژیک و دوست و یاورِ آدمیان؛ و این است فریب و به بیراهه کشاندنِ آدمی. مرگ، کانون حماسه و تراژدی است. مرگ در حماسه و تراژدی مرگی است واقعی و راستین. با افلاتون هم، مرگ کانونِ فلسفه است ولی مرگی که در «فایدون» به «مترسک» دگر گشته و تنها کودکان را می ترساند. نزدِ افلاتون، مرگ تنها به آستانه ای دگر گشته که از آن به سوی جاودانگی گذر می کنیم. این فریب و بیراهه، آدمیان را دارای خوش بینیِ دروغینی می کند که زندگی را به رنگِ دیگری درمی آوَرَد.

آدمی آنگاه که با پیامِ ایلیاد و گیلگمیش و شاهنامه و تراژدی های تراژیک روبارو می شود، با تنی لرزان هستومندیِ خود را، میراییِ خود را، در دم، درمی یابد. ولی آنگاه که «زیباشهر» یا «قانون ها» را می خواند در فریب و امیدی کور فرومی رود. استوره های افلاتون این چنین بلایی بر سرِ استوره های راستین آورده است. افلاتون نیز بناچار در پیری و نزدیکِ مرگ، گوشه هایی از انسانِ راستین را به زبان می آورد آنجا که آدمیان را عروسکان و اسباب بازی های خدایان می خوانَد.

انسان مدرن همانندِ آن کبوتری است که کانت درباره اش نگاشته بود و می پنداشت که در نبودِ هوا بهتر می توانست بال زند و پر شتابتر بپَرَد. انسانِ مدرن نیز می پندارد که در فراموشی یا پس زدنِ استوره و گذشته ها، بهتر می تواند بیندیشد و بِزیَد.

سینه چاکانِ مدرنیته و بنیانگذارانِ دبستانِ فرانکفورت، از شکستِ اندیشه و باوری می گویند که هنوز هم پیروانِ فراوانی دارد. آدورنو و هورکهایمر در دیباچهٔ «دیالکتیکِ روشنگری» می نویسند:

«در واقع سرانجام معلوم شد هدفی که پیش روی خود نهاده بودیم چیزی کمتر از تبیینِ این نکته نبود که چراغ بشر به عوضِ پانهادن به وضعیتی حقیقتاً انسانی، بیشتر و بیشتر در نوع جدیدی از توحّش غرق می شود. ما دشواریِ پرداختن به این موضوع را دست کم گرفتیم، زیرا در آن زمان هنوز نسبت به آگاهیِ مدرن اعتمادی بیش از حد داشتیم.»

اکنون که ۷۳ سال از نخستین چاپخشِ این کتاب و این نگرش می گذرد، هنوز بسیارانی در مغاکِ همان اعتماد اند و هنوز در پِیِ بنیان نهادنِ جزیرهٔ نیکبختانِ بیکنی و کانتی هستند.

۵۴ سالِ پیش هایدگر این چنین از انسان می گوید:

«مردم در بخش‌هايی از زمين كه دارای تكنو‌لوژيیِ پيش‌رفته است، در بر‌خورداریِ كامل به‌سر‌ می بَرند. ما در رفاه زندگی می كنيم. واقعاً كم‌ و‌ كاستیِ ما چیست؟ اين‌كه امور در‌حالِ انجام است، دقيقاً همان چيزی ست كه هراس می‌آورَد. همه‌ی امور در‌حالِ انجام است و اين كار‌كرد بيش‌تر و بيش‌تر ما را به كار‌كردِ ديگری سوق می دهد و تكنو‌لوژی آدمی را از زمين بر‌می كَنَد و از ريشه در‌می‌آورَد. من اخيراً پس از تماشای عكس‌هایی كه از ماه از زمين گرفته‌شده، وحشت كردم.

شما را نمی‌دانم. ما ابداً به بمبِ اتم نياز نداريم؛ ريشه‌كنیِ آدمی پيشا‌پيش اتّفاق‌ افتاده‌ است. تنها روابطِ محضِ تكنيكی برای ما باقی مانده‌است. آن‌چه امروزه بشر روی آن زندگی می كند، ديگر زمين نيست.»

من و شما، ما، همگی در برابرِ پرسش های دهشتباری نشانده شده ایم و ناچار به پاسخگویی هستیم.

این پرسش ها، پرسش هایی روشنفکرانه نیستند بلکه به وارونه بیشتر از دلِ استوره ها و سرایش های تراژیک بیرون می آیند. دیگر زمانِ آن نیست که دیدگانمان را «گشاده بسته» نگاه داریم و خود را به دستانِ آهنینِ ربات ها بسپاریم. به «اودیسه ۲۰۰۱» کوبریک نگاهی بیندازیم، دیگر با فیلمی علمی-تخیّلی روبارو نیستیم. آدمیانی که به سانِ ماشین می زیند و ماشین هایی که سامانِ زندگی را به دست دارند. آیا روندِ زندگانیِ مدرن را کوبریک به درستی ندیده بود آنگاه که «پرتقال کوکی» را ساخت و چون پیشتر رفت به «شاینینگ» و «فول متال جاکت» رسید و کار و آفرینشِ دهشتبارِ خود را با «چشمانِ فراخ بسته» به پایان رساند. آیا جهانِ فریبا و «رنگین کمانی» او را به یاد داریم؟ آیا پرسشِ دلهره آورِ او را هنوز به یاد داریم: «می خواهی تا پایانِ رنگین کمان بیایی یا نه؟»

فلسفهٔ مدرن، انسانی پرورده که بیشتر به انسانی می مانَد که شکسپیر آن را دهشتبارترین باشنده خوانده است.

در ۲۵ دسامبر ۱۹۶۱، شورای دوّمِ واتیکان آغاز شد و تصمیم بر آن شد که پنجره ای به بیرون باز شود.

و این پنجره همهٔ ارزش های باورمندان را درهم کوبید. جنبش های ویرانگری چون جنبشِ های فراماسونیِ ماه مه ۶۸ و فمّینیزم و امروز هوموسکسوئلی در نبودِ آن پنجره نمی توانستند به خود ریخت دهند.

جهانِ تکنیک سَروَر از ما چه ساخته است؟ انسانی که کتابخانه اش آن لاشهٔ گوسفندی باشد که در باغچه اش آویزان است و این لاشه نه برای فراهم آوردنِ خوراک که از برای کالبدشکافی و شناخت باشد و بگوید: « می اندیشم پس هستم»، بی گمان نوادگانی پرورده که امروز پاپکورن به دست در برابرِ تلویزیون می نشینند و خوردنِ قلبِ یک انسانِ سوریه ای از سوی داعشی ها را می بینند و خم به ابرو نمی آورند. این نگرش همان انسانی را می پروَرَد که در فیلمِ «غلاف تمام فلزّی» می بینیم که بر کلاه خودْ ِ خود می نویسد: «born to kill» و بر سینه اش «نشانِ صلح» می زند.

آژاکسِ سوفوکل فریاد برمی آوَرَد ای کاش نمی دانستم و تیرزیاسِ او می گوید به چه می ارزد دانستن آنگاه که جز دهشت نمی آفریند. ولی کانتِ امروزیان می گوید: دلیر باش و بدان!

رفتیم، گوش فرادادیم، پذیرفتیم و گستاخی کردیم و دانستیم. اکنون به چه باشنده ای دگر گشته ایم؟

استوره ها را به دور ریختیم، حماسه ها و آیین ها را در پستوهایی که تارتنک بسته اند رها کردیم. خدایان را کُشتیم، هرآنچه در گذشته ها بود خوار داشتیم و یا آن ها را چونان پلکانی شماردیم از برای رسیدن به بامِ امروز. جشن ها و سوگواری ها را، آیین های گرامی داشتِ نیاکان را، ورجاوند شمردنِ خاک و سرزمین را، مهر به خانواده و همسر و فرزند را و هزاران رسم و آیین را خوار داشتیم و از میان برداشتیم. اکنون باز از خود و از شما، از ما، می پرسم: به چه باشنده ای دگر گشته ایم؟

می گویند: دانی چه می ارزی؟ بنگر که چه می ورزی!

آیا هنوز این دلیری در ما هست که به خود بنگریم، به آنچه می انجامیم بیندیشیم و آنگاه از هرچه آدمی است ناامید نگردیم؟

این انسان، فراوردهٔ نگرشی است که باید در آن درنگ کنیم. باید از خود بپرسیم کدامین آیین این بلا را بر سرِ آدمی آورده است؟ انسان ها در درازنای زمان به هم تاخته اند، همدیگر را دریده اند، کشته اند. در درازنای زمان ساخته اند، ویران کرده اند. ولی در همهٔ دوران ها کسانی نیز بوده اند که بر استوره ها و آیین های پُرآموزه پای فشرده اند و آدمیان را به راه های بهتر کشانده اند. در دوران های گذشته پیامبرانی آمده اند و هر کدام کوشیده اند آدمیان را والامنشی بیاموزند. برخی کامیاب گشته و برخی بر خشونت و ویرانگریِ آدمیان افزوده اند. ولی امروز دیگر با آموزگارانی روبارو نیستیم. نگرشِ مدرن به آدمی، آنچنان او را خودخواه و خودبین کرده که هیچ آموزه ای را نمی پذیرد و خود را توانای سامانده زندگی در همهٔ گستره هایش می پندارد. در «اودیسه»، سیکلوپ ها این چنین اند و خدایان را ریشخند می کنند و هر سیکلوپی خودفرمان است و خود را بی نیازِ به دیگری می شمارد. انسانِ امروزی که در فردگرایی و خودپرستی غرق است، خود را مانندِ سیکلوپ ها می بیند. این انسان خود را بی نیاز به استوره و آیین و خدایان و پیامبران می شمارَد. این انسان، ناتوان ترین باشندهٔ تاریخ است. این انسان، بیمارترین باشنده ایست که هر نوشدارویی را زهری کشنده می پندارد…

آری! اگر نوشدارویی هست، آن را باید در استوره ها و آیین ها و در گوشه های گاه روشن و گاه تاریکِ تاریخ جُست.


این نوشدارو را با رنج و شکنج و گشت و گذار در تیره راه هایی باید جُست که زین پیش نیاکانمان رفته اند. اگر به پس رویم، شاید راهِ پیش روی را نیز بجوییم. نخست باید با آنانی همزمان شد که از نوشدارو می گفتند و آن را می جستند. راهِ آینده از همان زمانی آغاز می شود که آنان تا نیمه هایش رفته بودند. راهِ آینده، راهِ فردوسی است، راهِ مِهر است و جمشید و فریدون. پس در آغاز باید با آنان هم زمان شد و آنگاه به همراهِ آنان آینده را ساخت. آنان در جستجوی نوشدارو بودند و نه یابندگانِ آن. در جستجوی نوشدارو از آنان گرته برداری نباید کرد، باید همراه شد. راهِ آینده از گذشته آغاز می شود. پس جستجوی نوشدارو، زمانِ ویژهٔ خود را دارد که با زمانِ تقویمی خوانایی ندارد. آنانی که در جستجوی نوشدارو هستند با امروزیان بیگانه و با جویندگانِ گذشته ها آشنا هستند…

اندیشهٔ مدرن، خود را نوشدارو می خوانَد و نیز خود را آستانه و تنها گذرگاهِ آینده می شمارَد.

اندیشهٔ مدرن، خودکامه ترین نگرش است و خودکامه ترین انسان را می پروَرَد.

انسانِ مدرن، همراهِ نیاکان نیست، او گذشتگان را غول هایی می بیند که باید بر دوششان سوار گشته و دورتر از آنان را نگریست و دید و شناخت. انسانِ مدرن با آنکه می دانَد کوتوله ای بیش نیست ولی چون بر دوشِ غول ها ایستاده، خود را بلند تر و والاتر می پندارد…

آری! این کوتوله ای که بر دوشِ نیاکان ایستاده، خود را برتر از کورش ها و فردوسی ها و حافظ ها و مولاناها می شمارد و جز فاجعه نمی آفریند…

انسانِ مدرن، دنباله و فرزندِ بینشِ یهودی-مسیحی است. او نخست خود را هم سیمای خدا می انگاشت ولی اکنون که خدای را کشته، به چه سان می اندیشد؟

اگر نیک بنگریم و انسانِ مدرن را زیرِ نگر گیریم، درمی یابیم که او براستی نمی اندیشد.

او که می پنداشت که جهانِ بی خدا و استوره و آیین، رازآمیزتر و شگفت انگیزتر خواهد بود،

و می پنداشت که جهانِ بی استوره و آیین و بی خدا با او زیباتر و شگفت انگیز تر خواهد بود، امروز ناکام است. انسانِ مدرن می سازد و می سوزد، می رود و نمی رسد، هماره در جستجوست و نمی یابد.

اگر در انسانِ مدرن، نیک بنگریم، درمی یابیم که نه خودِ او آماجی دارد و نه جهانِ بی آیین و بی خدای او. انسانِ مدرن، در پسِ پشتِ چهرهٔ بَزَک کردهٔ خویش، چین و چروک های خود و جهانِ پیر و رازباخته اش را می بیند و دل آشوب و خسته، نه کرانه ای را می نگرد نه آسمانی را.

انسانِ مدرن، قاتلِ خدایان و پرستندهٔ تکنیک و علم، برهنه و خمیده بر گوری تهی، می گرید.

گورکنی که پشتِ او ایستاده، خودِ اوست.

۹-۱۲-۲۰۲۰

نقدآگین را دنبال کنید
تلگرام


Report Page