Can I love you?(Hyunlix)

Can I love you?(Hyunlix)

🐥Salix🐣

دست های لرزونش رو بهم فشرد و نفسش رو پرفشار بیرون داد و گفت : باید با همسرم راجبش صبحت کنم ... الان توی شرایطی نیست که بتونه این استرس رو هم تحمل کنه .

فلیکس سری تکون داد و هر چند که اولویتش حال خوب یونمی بود ولی خب این بچه هم براش عزیز بود پس لب زد : دکتر راه دیگه ای نیست ؟

کمی فکر کرد و زبونی به لب پایینش زد و گفت : چرا یه راه هست ولی نمیدونم برای شما کارسازه یا نه ..

هیونجین با اشتیاق لب زد : چیه ؟

نفس عمیقی کشید و نگاهش رو به فلیکس داد و گفت : باید از بند نافی که به بچه وصله استفاده کنیم ولی نمیتونیم بهش دسترسی داشته باشیم چون شما زن نیستی که بتونیم از طریق واژن سوزن رو وارد کنیم ..

با بغض به هیونجین نگاه کرد و یک دفعه پاشو به زمین کوبید و با عصبانیت گفت : من باید چیکار کنم ؟

هیونجین که دید فلیکس خیلی اذیت و تخت فشاره ، به سمتش رفت و کنارش نشست و گفت : اروم باش عزیزم .. اروم باش ..

فلیکس با بغض بی نهایت شدیدی به پزشک نگاه کرد و گفت : از طریق مقعد نمیشه ؟ کیسه ی من یه راهی به مقعدم داره .. نمیشه از این طریق انجامش داد ؟

پزشک زبونی به لب پایینش زد و گفت : ریسک این کار خیلی خیلی زیاده .. شما اولین مردی هستید که میخواییم اینکار رو روی بدنش انجام بدیم .. نمیتونم ریسک کنم ..

اهی کشید و لب باز کرد تا چیزی بگه که هیونجین گفت : نه .. اولویت همسرمه .. مشکلی نداره میزاریم بچه رشد کنه وقتی زمانش رسید درش میاریم ..

با دهنی باز به هیونجین نگاه کرد و با گریه لب زد : هیونجین ؟

نگاهش رو به چشم های خیس فلیکس داد و زبونی به لب پایینش زد و به ارومی لب زد : نمیتونم از دستت بدم .. هم یونمی و هم این کوچولو حالشون خوب میشه ولی اگر تو رو از دست بدم دیگه هیچی برام نمیمونه .. نه خودت و نه بچه هایی که ازت دارم ..

دستاش رو مشت کرد و یک دفعه و با عصبانیت ضربه ی محکمی به سینه ی هیونجین زد و با داد گفت : نمیخوام .

اهی کشید و دست همسرش رو گرفت و توی بغل کشیدش و گفت : اروم باش عزیزم ... نمیتونم بزارم از دستم بری فلیکس ..

هق بلندی زد و سرش رو توی گردن هیونجین فرو و اونقدر گریه کرد که اشک چشماش خشک شد ..

اهی کشید و با بغض به مادر همسرش نگاه کرد و گفت : میشه فلیکس رو ببرید خونه مامان ؟

سری تکون داد و از اغوش هیونجین بیرون اومد و همانطور که سرش گیج میرفت ، گفت : نه .. میخوام پیش بچم باشم ..

اخمی کرد و لب باز کرد تا چیزی بگه که فلیکس با عجله دستای مردش رو گرفت و همانطور که میلرزید گفت : حالم بده ..

هیونجین با ترس و عجله فلیکس رو براید استایل بغل کرد و به سمت تخت رفت و اون پسر رو روی تشک قرار داد و از اتاق خارج شد و خطاب به پرستار لب زد : بیایید اینجا ..

پرستار با عجله وارد اتاق شد و به سمت پزشک پارک رفت و گفت : قربان ؟

فلیکس رو معالجه کرد و خطاب به پرستار لب زد : سرم تقویتی برام بیار .

پرستار احترامی گذاشت و از اتاق خارج شد .

هیونجین با نگرانی به سمت فلیکس رفت و کنارش نشست و گفت : نفسم.. خوبی عشقم ؟

سری تکون داد و نگاهش رو به یونمی داد و همانطور که سرش گیج میرفت گفت : هیونجین مراقب بچم باش .. اگر بیدار شد بهونه میگیره .. حواست بهش باشه لطفا .

بدون اینکه چیزی بگه خم شد و پیشونی فلیکس رو بوسید و پتو رو روی بدنش بالا کشید و به سمت یونمی رفت .

کنارش نشست و دستش رو به موهاش که داشتن میریختن کشید و با بغض به تار های نازکی که روی کف دستش بودن نگاه کرد و از روی صندلی بلند شد و به سمت خروجی رفت ..

چاندونگ که حال بد هیونجین رو به خوبی درک میکرد ، متقابلا از اتاق خارج شد و به سمت سالن انتظار رفت ..

به ارومی کنار هیونجین نشست و گفت : میخواستم وقتی تنها شدیم باهات حرف بزنم .. میخواستم بهت بگم که پسرمو نجات بدی ولی اهمیتی به اینکه توهم پدری نمیدادم .. فقط بچه ی خودم برام مهم بود و میخواستم اون سالم بمونه ولی الان فهمیدم که خیلی خودخواه بودم .. هر تصمیمی که بگیری من ازت حمایت میکنم چون میدونم کاری رو انجام نمیدی که به ضرر پسرم و نوه هام باشه ..

اشک ریخته از چشماش رو پاک کرد و دست های لرزونش رو روی زانوهاش قرار داد و گفت : من نمیدونم باید چیکار کنم بابا .. برای اولین بار توی کل زندگیم نمیدونم باید چیکار کنم .. بچم داره از دستم میره .. اون یکی بچم بدون اینکه ببینمش ممکنه از دستم بره .. همسرمم که تمام فکر و ذهنش شده بچه ها و هیچ اهمیتی به خودش و احساسی که من بهش دارم نمیده .. اصلا نمیدونم باید چیکار کنم ..

چاندونگ با اخم و ناراحتی به هیونجین نگاه و دست دراز کرد و چند ضربه به شونه ی اون مرد زد و لب باز کرد تا چیزی بگه که لینا از اتاق خارج شد و گفت : هیونجین ؟

با ترس از روی صندلی بلند شد و به سمت اون زن دوید و با نگرانی گفت : چیشده ؟

لینا هقی زد و دست های لرزونش رو به سمت تخت یونمی گرفت و گفت : یونمی ؟

با قلبی که داشت توی دهنش میزد ، وارد اتاق شد و به سمت تخت رفت و بالای سر یونمی ایستاد و با دیدنش که داشت خون بالا میاورد ، هینی کشید و یونمی رو از روی تخت بلند کرد و از اتاق بیرون دوید و اهمیتی به صدای گریه ها و جیغ های فلیکس از ترس نداد .

با داد و گریه به دنبال دکتر پارک گشت و گفت : دکتر پارک ؟ دکتر بچمو نجات بده.

دکتر پارک که برای یه لحظه رفته بود استراحت کنه ، با عجله از اتاق خارج شد و به سمت هیونجین دوید ..

با دیدن یونمی که داشت خون بالا میاورد ، اخم غلیظی کرد و اون بچه رو از دست هیونجین گرفت و گفت : ما هیچ راهی نداریم هوانگ هیونجین .. تصمیم بگیر ..

دست های لرزونش رو روی صورتش قرار داد و لب باز کرد تا چیزی بگه که فلیکس لب زد : هر چیزی که باشه انجام میدم .. هر چیزی ..

با چشم های خیس به سمت فلیکس برگشت و خواست چیزی بگه که فلیکس با اخم و گریه و حالی بی نهایت بد لب زد : من تصمیم میگیرم هیونجین .. من نمیتونم اجازه بدم بچم جلوی چشمام از دستم بره .. پس لطفا دخالت نکن ..

دستاش رو با حرص مشت کرد و همانطور که چشماش خیس و پر از ترس بود لب زد : انجامش بده ..

لبخند محوی زد و به سمت پزشک پارک رفت و گفت : من برای عمل اماده ام ..

پزشک پارک نگاهش رو به هیونجین داد و گفت : باید اول ازش ازمایش بگیریم که ببینیم به بی هوشی حساسیت داره یا نه .. سریع کاراش رو انجام بده ..

سری تکون داد و به سمت پذیرش رفت و برگه عمل و ازمایش رو پر کرد و به سمت فلیکس رفت .

با اخم و ترس دستاش رو دور کمرش حلقه کرد و گفت : بهم قول بده که اولویتت خودت باشی ..

بغضی کرد و اشکی ریخت و گفت : قول نمیدم .

هق بلندی زد و پیشونیش رو به پیشونی فلیکس چسبوند و گفت : قول بده بهم لعنتی .. قول بده ... لطفا بهم قول بده .

دستاش رو روی سینه ی هیونجین قرار داد و به ارومی سرش رو جلو اورد و لبای مردش رو بوسید و گفت : نمیتونم بهت قولی رو بدم که نتونم عملیش کنم هیونجین .. حواسم به خودم هست ولی اولویتم بچمه هیونجین ..

اه غلیظی کشید و فلیکس رو محکم توی بغل گرفت و با بغض و گریه گفت : من بدون تو میمیرم فلیکس.. من بدون تو هیچی نیستم .. نمیتونم زندگی بدون تورو تصور کنم .. خواهش میکنم کاری نکن که یه عمر حسرت داشتنت رو بکشم .. این عمل یه ریسک بزرگه .. یه خطر برای خودت و بچه ی توی شکمته ..

اشکی ریخت و دستاش رو توی موهای هیونجین فرو کرد و به ارومی گردنش رو بوسید و گفت : یونمی تموم زندگیمه هیونجین ... نمیتونم اولویتم رو تغییر بدم هیونجین .. نمیتونم ..

پیشونیش رو به سرشونه ی فلیکس چسبوند و اونقدر گریه کرد که چاندونگ و لینا هم چشماشون پر از اشک شد ..

بعد از چیزی حدود ده دقیقه گریه کردن هیونجین ، به ارومی از اغوش اون مرد جدا شد و گفت : من قوی تر از چیزیم که تو فکر میکنی هیونجین .. بهم اعتماد داشته باش عزیزم .

اب بینیش رو بالا کشید و سری تکون داد و به ارومی دست فلیکس رو گرفت و گفت : بریم برای ازمایش ..

سری تکون داد و لبخندی زد و گفت : تو پیش یونمی باش عزیزم .. من با بابا میرم برای ازمایش ..

سرش رو به معنای نه تکون داد و گفت : نه ..

و سپس نگاهش رو به چاندونگ داد و گفت : میشه لطفا حواستون به یونمی باشه بابا ؟

چاندونگ با لبخند از علاقه ی هیونجین به فلیکس ، سری تکون داد و به سمت اتاق یونمی رفت و گفت : حواسم بهش هست عزیزم .. تو مراقب فلیکس باش ..

لبخند بی نهایت محوی زد و دست فلیکس رو گرفت و به سمت اتاق ازمایش رفت و منتظر موند تا اسم فلیکس رو بخونن ..

همانطور که روی صندلی های سالن انتظار نشسته بودن ، دستش رو روی شکمش قرار داد و با لبخند دست هیونجین رو هم گرفت و روی شکمش قرار داد و گفت : بابایی نمیخوای قبل از کمک من به یونمی باهام حرف بزنی ؟

با شنیدن این حرف از زبون فلیکس بغض سنگینی کرد و از روی صندلی بلند شد و رو به روی پاهای فلیکس زانو زد و لباش رو روی شکم اون پسر قرار داد و به محض جدایی با بغض لب زد : من هنوز نمیدونم تو پسری یا دختری عزیزم ... ولی هر چیزی که باشی عشق و تموم زندگی منی .. از طرف من مراقب پاپا و یونمی باش نفس بابا .. مراقب خودتم باش .. خیلی دوست دارم ببینمت و واسه بودنت توی بغلم لحظه شماری میکنم همه چیز بابا ..

لباش رو بهم فشرد و با چشم های خیس به همسرش نگاه کرد و به ارومی دستش رو دراز کرد و گونه ی اون مرد رو گرفت و گفت : تو بهترین پدری هستی که من توی کل زندگیم دیدم هیونجین .. مطمئن باش من و بچه ها از پس این موضوع برمیاییم ...

لبخندی با چشم های خیسش زد و دست فلیکس رو گرفت و به ارومی بوسید و گفت : بهت اعتماد دارم فلیکسم .

چشماش رو بهم فشرد و خم شد و لب روی لبای هیونجین قرار داد و به ارومی بوسیدش و زبونش رو وارد دهن اون مرد کرد .

زبون فلیکس رو با عشق بوسید و خواست لب بالاش رو ببوسه که پرستار اسم همسرش رو خوند و ازش خواست که برای ازمایش وارد اتاق بشه و طولی نکشید که اون پسر وارد اتاق شد و هیونجین رو با دردی که روی قلبش بود تنها گذاشت .

Report Page