Call it the end?!
My Jayhoonهیسونگ خسته و کوفته تو تختش غلت زد. دوباره نتونسته بود بخوابه. تمام شب رو با گوشیش مشغول بود و بعد به سقف خیره میشد، و امیدوار بود که پری خواب بهش رحم کنه و به دیدارش بیاد و گرد خواب رو بپاشه تا هیسونگ بتونه بعد از مدت ها خواب مورد نیازش ،بدون بیدار شدن با عرق سرد، احساس کوفتگی یا درد وحشتناک قفسه سینهاش تجربه کنه.
دستش رو روی موهاش کشید و از اینکه نمیتونست حتی چند دقیقه بیشتر بخوابه ناامید شد. بعد از نیم ساعت خواب غروب که با زور خودش رو مجبور کرده بود بخوابه، دیگه امیدی نداشت.
موهاش رو بهم ریخت و، چند تار مو رو جلوی چشماش گرفت و به موهای صاف و مشکیش که سالمتر به نظر میرسید نگاه کرد. ظاهرش شبیه همیشه بود، موهایی که به رنگش عادت داشت.این بار کمی بلندتر...
تار مو رو روی صورتش انداخت و با یک نفس اون رو کنار زد. به فکر کوتاه کردن موهاش یا شاید حتی یک تغییر کامل افتاده بود.
لرزشی کنارش احساس کرد. چند ثانیه بعد، قبل از اینکه بتونه به گوشیش برسه، زنگ هشدار سکوت اتاق رو بهم زد. چشماش رو محکم بست، انگار این کار میتونست صدای بلند رو کم کند. دستش رو به سمت گوشی برد و روی صفحه کشید تا صدا قطع شه. و بعد با آسودگی آهی کشید و دستش رو روی چشماش گذاشت. حالا باید بیدار میشد و روزش رو شروع میکرد.
چشمهاش خط قرمز بلند روی بازوش رو دنبال کردن که بیشتر شبیه یه زخم بود تا یه نخ نازک، که تمام بازوش رو طی میکرد و در نهایت مثل یه پاپیون دور انگشت کوچک دستش پیچیده شده بود. نباید اینقدر زیادهروی میکرد و تتو رو تا روی بازوش ادامه میداد. حتی فکر میکنه که اصلاً نباید این تتو رو میزد؛ چه قدر تحقیرآمیز بود توضیح دادن اینکه نخ قرمز سرنوشت رو تتو کرده، برای کسی که اخیراً اون رو فقط به خاطر متفاوت بودن ترک کرده بود.
خوب، این اتفاق اخیر نبود؛ هیسونگ این رو میدونست. حتی میدونست که این جدایی بیدلیل هم نبود. اما گفتن این موضوع به این شکل براش بهتر بود؛ اینطور با حس سوزشی که قلبش برای چند هفته اول داشت، کنار اومده بود. اما هفتهها تبدیل به ماهها شدن و حالا نزدیک به یه سال گذشته. سوزش هیچ وقت از بین نرفت و هیچوقت قدرت لازم برای تغییر داستانش یا پذیرش حقیقت واقعی چیزی که اتفاق افتاده بود، پیدا نکرد.
بعد از حمام، سریع لباس پوشید و بیرون رفت؛ انگار که از چیزی فرار میکرد. میدونست که هنوز به آخرین ذرات عطری که جی جا گذاشته بود چنگ زده، فکر میکرد اگر تو خونه نمونه و کسی وارد خونه نشه، تمام خاطرات خوش گذشته داخل خونه باقی میمونن؛ و میتونه مانع از این بشه که از میون شکافهای قلب شکستهاش بیرون بریزن.
زندگی نباید اینقدر ناعادلانه باشه. هیچ وقت چیز زیادی نمیخواست؛ فقط یه زندگی پایدار و عادی. زندگیای که بتواند از ورودی محل کار دوست پسرش عبور کنه—کسی که گاهی آرزو داشت بیشتر از یه دوست پسر باشه—با هم دست در دست راه برن، لبخند بزنن و صحبت کنن؛ درباره اتفاقاتی که اون روز براشون افتاده یا اینکه چقدر امروز به هم فکر کردن یا دلتنگ هم بودن، صحبت کنن.
تو زندگی ایدهآل هیسونگ، روز خودش رو با گرمای تخت مشترکش با کسی که فکر میکرد سولمیتشه تموم میکنه و صبحها با دیدن صورت خواب آلود اون بیدار میشه. آرزو داشت صبحانههاشون رو با هم بخورن؛ سر مسائل کوچیک جر و بحث کنن اما همچنان با لبخندهای بزرگ دست تو دست سر کار برن. هیسونگ آرزو داشت گاهی از محل کارش فرار کنه تا "جی" رو بدزده و اون رو همون جایی ببره که اولین بار همدیگه رو دیدن؛با آرامش ناهار بخورن و نگاههای عاشقانه رد و بدل کنن.
هیسونگ تلاش کرد... تمام تلاشش رو کرد تا زندگیشون رو مطابق رؤیاش پیش ببره. تلاش کرد همه چیز طبق این روال آروم پیش بره؛ روالی که نه به هیچکدوم آسیب برسونه، نه پیشرفتشون رو تحت تأثیر قرار بده. روالی که همیشه، همیشه عاشق هم باشن.
اما رؤیاش شکست خورد. تمام برنامههاش بیهوده بودن وقتی دید جی به جای اینکه تو چشماش خیره شه، از پنجره رستوران بیرون رو نگاه میکنه. وقتی جی کمتر و کمتر مشتاق فرار از محل کارش شد، تا جایی که کل دفترشون هم از این زمان برای استراحت استفاده کردن.
اون دید چطور برق چشمای جی روز به روز کمرنگتر شد. هیسونگ مطمئن بود جی هنوز عاشقشه—یا حداقل امیدوار بود—اما یه چیزی کم بود...
"دوست داری تتو بزنی؟" جی با اشتیاق پرسید، چشماش برق میزد.
"میدونی، برای تنوع." جی با چشمای ملتمسانه نگاش کرد، سعی داشت با لبخند شیرینش هیسونگ رو راضی کنه.
"مگه خودت چندتا تتو نداری؟" هیسونگ صورت جی رو بین دستاش گرفت، به آرومی گونههای نرمش رو لمس کرد.
"میخواستم یه تتوی زوجی بزنم، یکی که با تو ست باشه." جی چشمانش رو چرخوند و از دستهای هیسونگ بیرون اومد، دوباره حالت جدی به خودش گرفت و از تلاش های نافرجامش برای کیوت بودن، خجالت کشید.
---
"درد داره؟" هیسونگ پرسید، در حالی که به شدت احساس ناراحتی میکرد. بودن تو همچین جایی براش غیرمعمول بود.
"یکم میسوزه." جی خندید و دستهای پسر بلندتر رو گرفت و تمام آرامشی که میتونست منتقل کرد.
"پس اگر درد داره، چرا اینقدر این کار رو انجام میدی ؟!" چشمای هیسونگ به بازوی جی خیره شد که چندین لکه جوهر روش شکوفه زده بود.
"این سرگرمکنندست، هیونگ." جی لبخند بزرگتری زد. "این تغییریه که میتونم بدون احساس گناه انجام بدم."
"نمیفهمم چرا اینقدر به تغییرات وسواس داری؛ ثبات هم خوبه، جونگسونگا." هیسونگ نتونست ترس صداش رو پنهان کنه؛ صداش کمی بالاتر رفت. اما تغییر جزئی نگاه جی رو هم از دست نداد.
هیسونگ انگشتش رو روی حلقهای که نخ قرمز روی ساعدش تشکیل داده بود کشید، ناخودآگاه اون رو تا انگشت کوچکش دنبال کرد و کمی کشید. و به گزینههای پیش روش نگاه میکرد، هنوز هم نمیتونست تغییرات رو قبول کنه.
-----
هیسونگ قیچی که به سمت موهاش نزدیک میشد رو دید. مرد قبلاً میدونست چه کاری باید انجام بده، از کجا شروع کنه و نتیجه باید چطور باشه. آب دهانش رو قورت داد و گفت:
"ام، باشه.رنگ خاصی مد نظرته؟"
"بلوند." هیسونگ گفت، و از آینه به مرد پشت سرش نگاه کرد.
"وقت دارم! قبلاً یه بار این کار رو کردم؛ میدونم که زمان میبره."
بلوند تنها رنگی بود که قبلاً امتحان کرده بود. و یادآور خاطرات تلخ زیادی بود.
---
"هیونگ، تو با موهای بلوند عالی به نظر میرسی." جی خندید و کلاه گیس روی سر دوست پسرش درست کرد.
"جی بس کن اذیت نکن!" هیسونگ چشماش رو تنگ کرد؛خیلی وقت بود تسلیم. شده بود درست بعد از دیدن لبخند روی لبهای جی.
----
هیسونگ به یاد آورد که چطور جی با خندهای پر از شیطنت و شادی کلاهگیس بلوند رو روی سرش گذاشته بود. حالا، این لحظه، اون به آینه نگاه میکرد و به تصمیمش برای بازگشت به همون رنگ فکر میکرد. شاید این تغییر بتونه چیزی رو تغییر بده، شاید بخشی از گذشتهاش رو بازسازی کنه، حتی فقط برای یه لحظه.
به مرد پشت سرش نگاه کرد که آماده بود. هیسونگ نفس عمیقی کشید و خودش رو متقاعد کرد که این فقط یه رنگ موعه؛ چیزی که میتونه دوباره تغییر بده. اما ته قلبش میدونست این فقط درباره رنگ مو نیست؛ این درباره تلاشش برای نگه داشتن چیزی از جی بود، چیزی که هنوز نتونسته بود رها کنه.
---
وقتی فرآیند رنگ کردن موهاش تمام شد، به آینه خیره شد. دوباره موهای بلوند، درست مثل همون باری که جی اون رو با کلاهگیس اذیت کرده بود. اما این بار چیزی کم بود؛ خندههای جی، نگاههای پر از عشق و شیطنت. دستش رو روی موهاش کشید و لبخند تلخی زد.
"خوبه؟" مرد آرایشگر پرسید.
اون هزینه رو پرداخت کرد و از سالن بیرون اومد. باد سرد زمستونی صورتش رو نوازش کرد. دستهاش رو تو جیبهایش برد و شروع به قدم زدن کرد. خیابونا شلوغ بودن، اما هیسونگ احساس تنهایی میکرد؛ تنهاییای که حتی جمعیت هم نمیتونست پر کنه.
---
شب هنگام، وقتی به خونه برگشت، آپارتمان همچنان همون حس خالی بودن رو داشت.روی کاناپه نشست و به سقف خیره شد. خاطرات جی یکی پس از دیگری به ذهنش هجوم آوردن؛ صدای خندههاشون، دعواهای کوچیکشون، لحظات عاشقانهای که دیگه وجود نداشتن.
دستش رو روی تتوی نخ قرمز روی بازوش کشید و انگشت کوچیکش رو لمس کرد. اشک تو چشماش حلقه زد اما سعی کرد جلوش رو بگیره.
"چرا هنوز نمیتونم ولت کنم؟" و باز هم لرزش صداش، مهمون این روزهاش...
هیسونگ میدونست که باید ادامه بده، اما قلبش هنوز تو گذشته گیر کرده بود؛ تو روزایی که جی کنارش بود و زندگیشون پر از عشق و امید بود.
به پنجره نگاه کرد و ماه کامل رو دید که تو آسمون شب میدرخشید. شاید یه روز بتونه دوباره عشق رو پیدا کنه؛ شاید یه روز بتونه گذشته رو پشت سر بذاره. اما امشب... امشب هنوز متعلق به خاطرات جی بود.
---
" اینجا نوشته کلاهگیس مریلین مونرو .خوشحالی که منو دلقک میکنی؟"
-"خیلی!" جی برگشت و به کلاهگیسهای دیگه نگاه کرد. هنوز میخندید.
-"و دیت تو فروشگاه کلاهگیس دقیقا چه معنایی داره؟هیچوقت همچین چیزی نشنیده بودم." ناراحت بود چون جی دیت پیکنیکی رو رد کرده بود.
-"تغییر دادن چیزا سرگرمکننده است. این و نگاه کن."
با اینکه راضی نبود، لبخند منتظر لبهای جی و طرز قرار دادن یک کلاهگیس راک دهه ۸۰ روی سرش، که سعی داشت خندهدار باشه، باعث شد احساس آشنایی بیشتری با محیط کنه. برای هیسونگ با هر جا که جی بود،راحت بود.
-"بهت خیلی میاد." دستش رو برای مرتب کردن چند تار مو که نمیدونست عمدی به هم ریخته یا نتیجه حرکت سر جی بوده، دراز کرد.
-"تو خرابش کردی.باید میخندیدی؛ چرا این رو گفتی؟"سرش رو برگردوند و تلاش کرد صورتش که از شرم سرخ شده بود، پنهان کنه.
-"متاسفم." هیسونگ خندید و دستاش رو دور کمر جی حلقه کرد و اون رو برای یه بغل کشید. "تو فقط تو هر چیزی خوب به نظر میای." در گوش جی گفت.
-"ولی تو هنوزم با اون کلاهگیس احمق به نظر میای."
-"بهت گفتم بهم نمیاد.فکر کردم میتونم بهت اعتماد کنم، جونگسونگا، ناامید شدم."
جی چشماش و چرخوند، لبخند بزرگی روی صورتش نقش بست و دستاش برای مرتب کردن موهای هیسونگ دراز شد.
-"هنوزم فکر میکنم با موهای بلوند خوب به نظر میای." جی گفت و موهاش رو مرتب کرد.
-"نمیدونم، من از همین رنگی که هست خوشم میاد. مجبور تیستم که تغییرش بدم، آره؟"
---
تتوی هیسونگ یه رشته بود، نخی نازک از جوهر، اما سوزشش انگار آتیش روی بازوش احساس میشد. این احساس مثل یادآوری خونین از قولی بود که شکسته شد و رویاهایی که با رفتن جی خرد شدن.احساس میکرد این نخ هر روز تنگتر میشد و اون رو به تاریکی افکارش میکشوند، یادآور تمام خاطرات و اشتباهاتی که مرتکب شده بود. میدونست که این نخ اون رو عقب نگه داشته؛ امید کوچکی که بهش داده بود، امیدی که میدونست کاذبه و باید اعتراف کنه، نگه داشتنش خیلی دردناکه.
دوباره انگشتش رو روی خط تتو کشید و افکارش به این سمت رفت که چطور دوباره خودش رو آروم کنه. بعد از اینکه دستای آرامبخش جی رو از دست داد، تو صف نشسته بود تا آخرین راه آرامشش—ردهایی که روی پوستش گذاشته بود—رو حذف کنه.
آیا آماده بود تا رها کنه؟
-"لی هیسونگ؟" پرستار صدا زد."نوبت شماست."
پرستار دنبال کرد، اما هنوز داشت درباره احتمال فرار کردن و نگه داشتن آخرین یادگار، آخرین هدیهای که از جی داشت برای همیشه، فکر میکرد. قبل از اینکه بتونه تصمیم بگیره، جلوی یه در متوقف شد؛ پرستار با لبخند بهش اشاره کرد.
-"دکتر داخل منتظره."
با سپاسگزاری ساختگی سرش رو تکان داد؛ بخشی ازش میخواست که فرار کنه،اما شجاعتش رو جمع کرد تا در بزنه و وارد شد.
-"سلام..." صداش وسط جمله قطع شد؛ ابروهایش از شوک بالا رفتن وقتی چشماش با چشمای اکسش گره خورد. لبخند ملایمی روی صورتش نقش بست و اون رو دعوت کرد تا داخل بیاد.
-"بیا داخل."
بخشی از هیسونگ اصرار داشت که بچرخه و از اونجا فرار کنه؛ بخشی دیگه با موندن موافق بود؛ احساس گناه همه وجودش و گرفت.
-"نگران نباش؛ این یکی درد نداره." جی لبخند زد و روی صندلی بزرگ جلوش اشاره کرد. "حس پروانه روی پوستت و داره."
هیسونگ لبخند زد؛ هر کلمهای که از دهن پسر جوونتر بیرون می اومد مثل یه بغل گرم بود و لحن آرومی که استفاده کرده بود باعث شد بخواد بغض کنه و گریه کنه. اما نکرد؛ خودش رو مجبور کرد تا بره جایی که دست جی اشاره کرده بود.
-"میدونستم تغییر رو دوست داری، اما دکتر شدن؟" هیسونگ شوخی کرد و روی صندلی نشست. جی خندید و قلب هیسونگ درد گرفت.
-"من فقط یه تکنسین هستم." گفت و تماشا کرد که هیسونگ بازوش رو نشون میده.
سکوت کل اتاق و گرفت؛ چشمای جی خط تتو رو دنبال کردن؛ نفسهاش آروم بودن و صورتش خالی از احساس. انگشتش رو روی حلقه گذاشت و روش کشید. قلب هیسونگ افتاد و حس کرد یه چیزی تو معدهاش متلاشی شد.
-"داری ریمووش میکنی؟" جی پرسید عینکش رو تنظیم کرد و دنبال ابزارهاش گشت.
-"اوه." هیسونگ احساس کرد که معدهاش بهم میپیچه. "چطور بودی؟" پرسید تا از احساساتش دور شه و امیدوار بود جی دوباره صحبت کنه و تمام نگرانیهاش ناپدید شن.
-"خوب." جی کوتاه جواب داد و لبخندش همچنان روی صورتش بود. "تو دوباره بلوند شدی." او اشاره کرد.
-"من... سعی کردم تغییر کنم." احساس کرد که دست جی برای یه لحظه متوقف شد قبل از اینکه دوباره به کارش برگرده.
-"تغییر خوبه." جی خندید، خندهی اجباری که برای هر دوشون دردناک به نظر میرسید. "زیاد طول نمیکشه چون فقط یه خطه؛ قسمت هایی که پوست نازک دارن، بیشتر مراقبم."
-"هر طور که خودت می دونی، جونگسونگا." هیسونگ لبخند زد .احساس خوابآلودگی میکرد، تماس دلگرمکنندهای رو روی بازوش حس کرد. "تو کارت رو بهتر میدونی."
هیسونگ بعداً بیدار شد. ممکنه حین گوش دادن به زمزمه جی خوابش برده. احساس شرمندگی کرد و شروع به تعظیم به جی و پرستار کرد که به نظر میرسید برای بیدار نکردنش، با نوک پا راه میرفتن.
-"متاسفم."
-"اشکالی نداره، یه روند طولانی بود و تو خسته به نظر میرسیدی. تو آخرین نفر برای امروز بودی، بنابراین نیازی نبود بیدارت کنیم." جی با گرمی لبخند زد.
-"من... ممنونم." به بازوش نگاه کرد؛ رد تتو هنوز قابل شناسایی بود اما جوهر ناپدید شده بود و هیسونگ احساس خالی بودن میکرد. واقعاً دردناک بود.
-"این فقط جلسه اول بود؛ دوباره میبینمت وقتی پوستت استراحت لازم رو داشت." جی گفت و عینکش رو دوباره گذاشت."دیدن دوبارت عالی بود، هیونگ."
هیسونگ دست جی رو از بین در دید که هنوز براش تکان میداد؛ و پایین انگشت کوچکش یه پاپیون قرمز وجود داشت.
------
-"من بلوند کردم!"
هیسونگ هودیش رو پایین کشید تا رنگ موش رو نشون بده؛ جی درست گفته بود، خوب به نظر میرسید. با همه نیرویی که درونش بود مبارزه کرد تا موهاش رو بهم نریزه و سعی نکنه اونا رو حالت بده. جی برنامههای زیادی برای انجام دادن با پسر بزرگتر داشت، اگر واقعاً بلوند می کرد.
هیسونگ حس کرد یه چیزی درست نیست؛ صداش هیچوقت اینقدر سنگین نبود و احساسی درونش بهش گفت که این چیزی نیست که بخواد بشنوه.احساس کرد که یه خبر بده.
جی چیزی نگفت؛ فقط لبخند زد و اشکهاش رو کنترل کرد، توده ی بغض تو گلویش شکل گرفت که اگر دهنش رو باز میکرد هق هقش بلند میشد. جی بوی هیسونگ رو نفس کشید و صورتش رو بیشتر تو سینهاش دفن کرد؛ دستاش روی شونههای هیسونگ لغزید تا اون رو نزدیکتر بکشه.
-" خوبی عزیزم؟" هیسونگ پرسید و قلبش از بغل محکم جی درد گرفت."یکم وقت نیاز داری؟"
جی سرش رو تکان داد؛ صورتش هنوز تو سینه پسر بزرگتر بود. عمیق نفس کشید قبل از اینکه صورتش رو دور کنه؛ لبخندی دردناک و ساختگی روی صورتش نقش بست.
-"البته که میدونم!" هیسونگ با صدای بلندی گفت و دستش رو روی صورتش گذاشت تا سعی کنه اون رو آروم کنه.
-"اما میدونی که ما نمیتوانیم با هم باشیم." این بار کلمات جی با هق هق همراه شد؛ و اشکهاش روی صورتش جاری شدند. "دید ما به زندگی متفاوته."
-"میتونیم روش کار کنیم! من میتونم تغییر کنم!" هیسونگ مضطرب شد؛ کلمات جی بالاخره به مغزش رسیدند. "لطفاً این کار و نکن."
-"متاسفم هیونگ، هیچ کدوم از ما اینطور خوشحال نیستیم." جی همچنان یه لبخند اجباری داشت و صورتش رو روی کف دست پسر بزرگتر گذاشت.
-"من خوشحالم!" صداش پر از خواهش بیرون اومد. "من خیلی خوشحالم! فقط با تو میتونم خوشحال باشم."
-"تو خوشحال نمیمونی." صدای جی خیلی پایین بود، انگار که داشت زمزمه میکرد."من به تو آسیب میزنم."
-"من تحمل میکنم؛ میتونم تاب بیارم."
-"بیا اینجا تمومش کنیم هیونگ." جی عقب کشید. "برای هر دوی ما"