CHP¹²
Leehoney- سالگرد نامزدیتون بازم کلی مبارک باشه.
دختری که احتمال میداد یکی از آشنا های نزدیک همسرش جی بود، با لبخند نمایشی و معناداری -درحالی که کنارش مینشست- گفت.
جونگوون لبخند کمرنگی زد و سرش رو به نشانهی سپاس خم کرد. تنها جوابی که میتونست به بقیه بده، همون بود.
میدونست که جی توان تحمل هیچکدوم از اعضای خانوادهاش رو نداشت، اما تنها فرستادن پسر، پیش خانوادهاش اون هم توی سالگرد نامزدیشون -که به نظرش واقعآ یکی از بدردنخور ترین سالگرد ها بود- یکم عجیب و غیرقابل پیش بینی بود.
جونگوون روی مبل نشسته و دست هاش رو روی زانوهاش مشت کرده بود. اضطراب بخاطر نگاه های سنگین با حس شرم و خجالتی که داشت، مخلوط میشد و کف دست هاش رو خیس میکرد.
گفتن حرف "جی سرش شلوغ بود برای همین نتونست بیاد مهمونی که برای سالگرد مون برپا شده." خجالت آور ترین کاری بود که پسر، در طول زندگیاش تجربه کرده بود.
- جونگوون عزیزم با جی تماس گرفتی؟
صدای مامانش باعث شد نگاه خیرهش رو از زمین بگیره و به نگاه منتظر مامانش و همه، بده.
جونگوون:
- آه من فقط بهش پیام دادم و اون گفت که نه نمیتونه چون جلسهش بیشتر طول کشیده.
دروغ گفتن یکی از کارهایی بود که پسر ازش تنفر داشت، ولی اون واقعآ نمیتونست مثل نچسب ها به جی -که اون رو به تنهایی اونجا فرستاده بود- پیام بده که بیاد.
Jungwon's pov
هیچوقت فکر نمیکردم یه روز توی زندگیم انقدر از وجودم متنفر باشم.
صدای زنگ، داخل خونه پیچید و باعث شد نگاه همه برای لحظهای ازم برداشته بشه و به در بدن.
نفس آسودهای کشیدم، ولی امیدوار بودم کسی که پشت در بود، هیونگ نبود.
اون همونجوریش هم از جی متنفر بود، اگه میدید اون من رو تنها فرستاده بود مهمونی، قطعآ بیشتر بهم فشار میآورد تا ازش طلاق بگیرم.
در خونه باز شد، قامت بلند هیونگ در چارچوب در به چشمم خورد. نفسم ناخودآگاه حبس شد و عرق سردی پشت گردنم نشست.
با شلوار پارچهای کرمی رنگم -که جی برام تدارک دیده بود- کف خیس دست هام رو خشک کردم و دستم غیر ارادی مشت شد و با لبخند معذبی به برادر بزرگترم نگاه کردم.
سونگهون هیونگ به سمتم قدم برداشت و وقتی که نزدیکم شد، پاشدم و بغلش کردم.
سونگهون:
- شکلات شیرین هیونگ چطوره؟
لبخندی مهمون لب هام شد، سرم رو بیشتر توی گردنش فرو بردم و از عطر تلخش -که بیشتر از همه چی دلتنگش بودم- لذت بردم.
جونگوون:
- خوبم هیونگ. تو خوبی؟
هیونگ جوابی نداد. مثل همیشه، اون هیچوقت درمورد خودش حرف نمیزد، نه با من نه با بقیه.
کنجکاو بودم که هیونگ چجوری زندگی میکرد؟ حالش چطور بود؟ خونهش چه حس و حالی داشت؟ اون کسی رو دوست داشت یانه؟
من درمورد هیونگم، کسی که برام ارزشمندتر از زندگیم بود، کنجکاو بودم ولی اون هیچوقت آماده نبود مرز هایی که دور خودش کشیده بود، رو برای کسی از بین ببره.
عقب رفتم و با لبخند پهن نشستم. دست هیونگ رو گرفتم و اون هم کنار خودم نشوندم.
مادر جی چپ چپ نگاهمون میکرد و از قیافهش میتونستم بفهمم که قرار بود، یه حرف هایی بگه.
- اگه با شوهرت اینجوری رفتار میکردی الان احتمالا اون هم اینجا بود.
پلکی زدم و با زور لبخند ضایعی روی لب هام شکل گرفت.
- ولی اگه پسر توهم باهاش مثل من رفتار میکرد احتمالا اون الان تنها اینجا نبود.
با چشم های گرد شده، به هیونگ که این حرف ها رو زده بود، نگاه کردم. میدونستم همه ازش حساب میبردن و هیچکس قرار نبود جوابش رو پس بده، ولی بازم یه دلهره عجیبی داشتم.
احتمالا بخاطر جایگاه و موقعیت پستم توی اون خاندان بود. چون همیشه بخاطر همه چیز سرزنش میشدم، میترسیدم که باز هم سرزنشم کنن.
سونگهون:
- شکلات من چی میخواد؟
گیج پلکی زدم و "هوم؟!" ای گفتم. هیونگ لبخندی زد، آرنجش رو روی قسمت پشتی مبل گذاشت و دستش رو تکیه گاه سرش قرار داد.
سونگهون:
- هرچقدر فکر کردم چیزی یادم نیومد، حدس میزنم همسر پولدار و عاشقت همه چیز رو برات فراهم میکنه برای همین گفتم یه چیزی که خودت میخوایی برات بخرم.
حرف هاش رو با خونسردی و صدای بم و آروم همیشگیش بیان میکرد، ولی معانی سنگین پشت شون رو فقط من میدونستم و مادر جی که اخم هاش غلیظ تر شده بودن.
پسر عموی جی، که کنار همسرش نشسته بود، با صدای بلند و شوخ طبعی -که همیشه رومخم بود- گفت.
- اشکالی نداره جونگوون جی یکم کارش رو دوست داره و درموردش جدیه برای همینه که نیومده. تو ناراحت نباش.
لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم. "اون تو رو کمتر از کارش دوست داره و اون رو به تو ترجیح میده."
منظوری که پشت حرف های شمرده شمرده پسر عموی جی پنهان بود.
- ولی جونگوون همسر جیایه نباید جونگوون اولویتش باشه؟
تیر اصلی رو، همسر اون پسر زد. برای دقایقی جریان خون به صورتم افزایش یافت و از خدا تمنا میکردم که صورتم سرخ نشده باشه.
- شاید کار جی بیشتر بهش اهمیت میده، کی میدونه؟
وقتی که مادر جی این حرف رو با نگاه های زیرچشمیاش گفت، پلکی زدم و دوباره لبخندی زدم.
لبخندم، مسخره ترین امر اون شب بود که برام از شراب هم تلخ تر بود.
من برای تحمل اون همه نگاه و حرف سنگین، زیادی بیگناه بودم.
وقتی که یادم میومد جی هر روز برای دوستش یه دسته گل و بسته شکلات همراه با چندتا کادوی کوچک میخرید، نمیتونستم خشمی که نسبت بهش داشتم رو کمتر کنم.
اگه فقط نیم ساعتش رو اختصاص من... نه!
ما قرار میداد، الان هممون با خوبی و خوشی کنار هم نشسته و حرف میزدیم.
هیونگ که پلک هاش رو روی هم گذاشته بود، نفس عمیقی کشید و دهن باز کرد تا چیزی بگه ولی من زود دستم رو روی مچ دست راستش گذاشتم و مانعش شدم.
نمیخواستم بیشتر از اون مورد حمله های روحی، مادر جی و نزدیکانش قرار بگیرم.
دختر عمهی جی -که همراه با همسرش نشسته و دستش رو گرفته بود- از سر تا پا نگاهم کرد و بعد توی گوش همسرش چیزی گفت.
بعد حرفش همسرش لب هاش رو جمع کرد تا نخنده، لعنتی به خودم و جی فرستادم که من رو توی اون موقعیت قرار داده بود.
متنفر بودم.
از خودم، از جی، از خانوادهی جی و خودم، از کسی که من رو به وجود آورده بود و...
از همه چیز متنفر بودم. چشم هام سوختن و گلوم شروع به درد، کرد. پاشدم و دستی به موهام کشیدم.
جونگوون:
- من میرم سرویس بهداشتی.
بدون اینکه منتظر حرفی از جانب کسی بمونم، به سمت سرویس بهداشتی قدم برداشتم و دستم ناخودآگاه مشت شد.
~~~
از توی آینه به خودم خیره شدم. چشم هام تمام حقیقت وجودم رو رک و صادقانه داد میزدن. من توانش رو نداشتم، توان اون همه حرف و نگاه های معنادار رو نداشتم.
اگه فقط یکم شانس باهام یار بود، همسرم بیشتر بهم توجه میکرد.
- آه لعنتی. اگه شانس باهام یار بود که مجبور نمیشدم با اون متحرک ازدواج کنم.
وقتی که یاد رفتار های اخیرش افتادم، اخمی کردم.
اون جدیدا بهم دست نمیزد، هر آخر هفته میومد خونه و بدون جر و بحث توی خونه میموند.
رفتار هاش عجیب بودن، ولی من خسته تر از اونی بودم که درمورد دلیل شون فکر کنم.
دوباره تمامی حرف هایی که چند لحظه پیش شنیده بودم، توی ذهنم پدیدار شدن. بغضی که به گلوم چنگ مینداخت دوباره شدت گرفت و من با تمام توانم دم عمیق و لرزانی کشیدم.
خم شدم و آب سردی به صورتم زدم. دلم میخواست تا اتمام مهمونی همونجا توی توالت میموندم.
ولی مطمئن بودم مامانم هرطور شده من رو -با فحش و سرزنش- بیرون میکشید و مجبورم میکرد به دروغ لبخند بزنم.
شیر آب رو بستم و با آستین کت کرمی رنگم، صورتم رو خیس کردم.
لبخند نمایشی روی لب هام نشوندم و از سرویس بهداشتی، بیرون اومدم.
به سمت شون قدم برداشتم ولی قبل اینکه بشینم، بهونهی جدیدی برای فرار کردن ازشون به ذهنم اومد.
جونگوون:
- من یه قهوهای درست میکنم برای خودم.
مادر جونگوون:
- وایسا به خدمتکار ها بگم که درست کنن بر-
جونگوون(لبخندی زد و سری تکون داد):
- اشکالی نداره. خودم میخوام درست کنم.
مامانم سری تکون داد و بعد حرفم به سمت آشپزخونه رفتم. حس خوبی داشت که آشپزخونهی، اونجا بین چهار تا دیوار بود و من برای چند دقیقه از نگاه هاشون فرار میکردم.
آشپزخونهی ما... مال ما؟
نه!
مال خونهی جی، دید باز و مستقیمی به سالن داشت و برعکس.
صدای زنگ خونه دوباره به گوشم رسید. احتمالا یکی از آشناهای جی بود. تعداد شون رفته رفته بیشتر میشد و صبر من هم لبریز تر.
هیاهویی که برای لحظهای داخل سالن پیچید، باعث شد درمورد کسی که اومده بود، کنجکاو بشم.
Jay's pov
در خونه باز شد و قامت مادر همسرم دیده شد. مادرش با دیدن من و هیسونگ لبخند شوکهای زد و عقب رفتن.
مادر جونگوون:
- اوه عزیزم خوش اومدین. خیلی خوشحال شدم که دیدمتون.
لبخندی زدم و بعد اینکه هیسونگ وارد خونه شد، پشت سرش وارد شدم. همه با دیدن مون شوکه شدن و خیره نگاهم کردن.
مطمئن بودم مادرم و آشنا هام با دیدن من، خیلی ضایع شده بودن. البته بیشتر از این مطمئن بودم که چقدر با حرف هاشون همسرم رو اذیت کرده بودن.
وقتی که چشم هام دنبال جونگوون میگشتن، ناخودآگاه قیافه سرد و بیاحساس برادرش رو دیدم.
جوری که با وقار و ابهت نشسته و پا روی پا انداخته بود و با پوزخند تحقیرآمیزش به زمین نگاه میکرد، جریان خون داخل بدنم رو بیشتر میکرد.
من ازش متنفر نبودم، بلکه با تمام وجودم حس انزجار بهش داشتم.
نگاهم رو گرفتم و دوباره دنبال همسرم گشتم، اخمی کردم و به مادرش نگاه کردم.
جی:
- همسرم کجاست؟
نمیدونم حرفم چقدر عجیب بود که باعث شد، دهن همه باز بمونه و هیسونگ با صدای بلند و دلنشینی بزنه زیر خنده.
هیسونگ:
- همسرش رو بدید بهش تو رو خدا.
چشم غرهای به شوخی های همیشگی هیسونگ، رفتم و دوباره به مادر جونگوون خیره شدم.
مادر جونگوون:
- جونگوون رفت آشپزخونه الان میاد.
به جایی که به آشپزخونه ختم میشد نگاه کردم، همسر من توی اون خونه یه مهمون محسوب میشد، پس چرا خودش کار هاش رو انجام میداد؟
هیسونگ:
- باشه بابا نخوریمون. حتمآ خودش خواسته خب، تو برو یه آبی به دست و صورتت بزن رفتی فروشگاه.
حرف های هیسونگ منطقی به نظر میرسیدن، پس فقط سری تکون دادم و به سمت آشپزخونه رفتم.
غیرممکن بود جونگوون رو توی همچین روزی تنها بزارم، میخواستم به همه -هم خانوادهم، هم خانوادهش و هم اون برادر تخس و گستاخش- نشون بدم که پارک جونگوون، دیگه شهرت پارک جونسونگ رو داشت نه مال خانوادهی خودش.
Leehoney's pov
جونگوون بی حوصله با ماگ قهوهش، از آشپزخونه بیرون اومد. با دیدن هیسونگی که کنار برادرش نشسته و با لبخند مهربون همیشگیش حرف میزد، چشم هاش کمی گشاد شدن ولی با سرعت به سمتش قدم برداشت.
جونگوون:
- هیسونگ هیونگ!
دکتر که داشت یه چیزی رو برای پدر جونگوون توضیح میداد، با شنیدن صدای هیجانی پسر، لبخندی زد و با چشم های آهوییاش، بهش نگاه کرد.
جونگوون سریع نزدیکش شد و خودش رو توی بغلش انداخت. هیسونگ مهربون خندید و همونطور که یه دستش رو روی پهلوش میذاشت با دست دیگهش موهای نرمش رو نوازش کرد.
هیسونگ:
- گربه کوتولوی هیسونگی خوبه؟
جونگوون با لبخند واقعیش که چال های زیباش رو نمایان میکرد، عقب رفت و چندباری پشت سرهم سرش رو به نشانه تائید تکون داد.
چشم هاش که برق میزدن باعث میشد مافیایی که بیاحساس به همه چی نگاه میکرد، با چشم های محو و لبخندی کمرنگ، بهش نگاه کنه.
جونگوون(با شوق و صدای خوشحال):
- هیونگ خیلی دلم برات تنگ شده بود. دو ماه میشه نه؟ وااووو واقعآ خیلی جذاب تر شدی.
هیسونگ که با دقت به حرف های پسر گوش میداد، با اتمام حرف های پسر با افتخار موهاش رو عقب داد و ابرویی بالا انداخت.
هیسونگ:
- معلومه که جذاب تر میشم. هیونگ خودتم ها.
جونگوون چشم غره نمایشی رفت ولی باز هم خندید، چهرهی گربهایش وقت هایی که میخندید حتی زیباتر هم میشد.
- جونگوونا؟
صدای آشنا و متعجبی که به گوش جونگوون رسید، باعث شد با چشم های گرد شده و مبهوت صاف بایسته و پلکی بزنه.
جونگوون آروم به پشتش نگاه کرد و همسرش رو با کت و شلوار مشکی و پلیور یقهدار سفید -که پسر میتونست قسم بخوره جذاب تر از هر چیزی و همیشه شده بود- دید.
با نگاه محوی از سر تا پا اندام جی رو برانداز کرد و بعد که به ظاهرش نگاه کرد، متوجه نگاه منتظرش شد.
سریع پاشد و با قدم های کوتاه و آروم خودش رو به همسرش رسوند. روبهروش ایستاد و لبخند نمایشی زد.
جونگوون:
- اومدی؟!
هرچند لبخندش نمایشی بود، ولی حرفی که زد و لحن متعجبش حقیقت محض نبود.
جی لبخند جذابی زد و دستش رو روی کمر باریک پسر چشم گربهای گذاشت. نزدیکش شد و بوسهی نرمی روی لب هاش کاشت.
جی:
- مگه میشه نیام؟
لحن نرم و مهربون مرد و جوری که حرفش رو با قاطعیت بیان میکرد، باعث شد ضربان قلب جونگوون اوج بگیره و ناخودآگاه "ها؟" گیجی از لب هاش خارج بشه.
جی به گیجی پسر و چشم های گرد شده گربهایش، ضعف رفت ولی بازم لبخندی زد و این بار مسیر بوسهش به سمت بینی ظریف پسر شکل گرفت.
عقب رفت ولی دستش رو از روی کمر پسر برنداشت. به سمت مبل هدایتش کرد و وقتی که جونگوون نشست، خودش هم کنارش نشست که صدای مامانش توجهش رو جلب کرد.
مادر جی:
- فکر میکردیم نمیایی عزیزم. (چپ چپ و سنگین جونگوون رو نگاه کرد) آخه جونگوون گفت که بهت پیام داده که میایی یانه توهم گفتی نه.
جی ابرویی بالا انداخت و نیشخندی زد، نگاه معناداری به جونگوونی که لبش رو گاز میگرفت، انداخت.
جونگوون خدا خدا میکرد که جی حقیقت رو نگه و پیش همه ضایعش نکنه، که حرف های مرد باعث شد با گیجی پلک بزنه و بهش نگاه کنه.
جی:
- عسلک من راست میگفت من بهش گفتم نمیام چون میخواستم سوپرایزش کنم.
"عسلک من"
لقبی که مرد روش گذاشته بود، چند باری توی سرش پیچید. عسلک... چیزی نبود که انتظارش رو داشت.
میتونست به وضوح داغ شدن لپ هاش رو حس کنه، وقتی که صدای بلند خندهی هیسونگ به گوشش رسید نگاهش رو بهش داد و متوجه نگاه همه، روی خودش شد.
با چشم های گرد شده و پلک های گیج، به جی -که با لبخند زیبایی نگاهش میکرد- نگاه کرد.
هیسونگ(همونطور که میخندید با لحن مهربونی گفت):
- واییی لپ هاش رو.
خجالت زده لب پایینیش رو به دندون کشید و دستش رو روی لپش گذاشت. ناخودآگاه لبخند احمقانهای روی لبش شکل گرفت و نگاهش رو از جی گرفت.
جونگوون:
- معذرت میخوام.
- احتمالا عادت نداره.
صدای سونگهون بود که توجه همه رو به خودش جلب کرد و باعث شد لبخندشون برای لحظهای محو شه.
جی:
- جناب پارک. باعث افتخاره که شما این لطف رو به ما دادین که صداتون رو بشنویم.
سونگهون نگاهش رو از جام شرابش برداشت و به همسر برادرش داد. خونسرد و آروم، همون نگاهی که باعث میشد نفس توی سینهی همه حبس شه، حتی جونگوون.
سونگهون:
- بلدم حرف بزنم. ولی توی زمان مناسبش، وگرنه از وراجی کردن خوشم نمیاد. میدونی که منظورم چیه آقای جونسونگ؟
جی با آرامش و پوزخند جذابی، سرش رو تکون داد ولی وقتی که میخواست دوباره حرف بزنه، دست ظریفی که روی دستش قرار گرفت و بهش فشار ریزی وارد کرد، متوقفش کرد.
مرد پلکی زد، هرچند با نگاه بیتفاوتی به جونگوون نگاه کرد اما ضربان قلبش بالا رفت و نفس کشیدن رو برای لحظهای فراموش کرد.
دست های نرم و گرم همسرش باعث میشد جریان خون داخل رگ هاش افزایش یابه و مرد حرف زدن رو از یاد ببره.
بلاخره به خودش اومد و با پلکی به پسر اطمینان داد که مکالمه رو ادامه نمیده، جونگوون لبخند کمرنگی زد ولی وقتی که خواست دستش رو برداره جی سریع دستش رو محکم گرفت و اجازه نداد.
مادر جی:
- کارت چطور پیش میره پسرم؟
جی نگاهش رو از دست هاشون گرفت و به مادرش داد. بیتفاوت پا روی پا انداخت و بدون زیادهروی به پشتی مبل لم داد.
جی:
- بد نیست، مثل همیشه.
پسر عموی جی که چند لحظه پیش به جونگوون میگفت، کار جی براش مهم تر بود، با لبخند نمایشی حرف زد.
- ما دیگه مطمئن شده بودیم که با کارت داری به جونگوون خیانت میکنی.
جی نگاهش رو ازش برنداشت و پوزخندی زد. پسر که راحت لم داده بود و حرف هاش رو با لحن صمیمانهای بیان میکرد، با ادامه نگاه بیاحساس جی، صاف نشست و اهمی کرد.
جی:
- به نظرت یه آدم میتونه به زندگیش خیانت کنه؟
وقتی که سر جونگوون با سرعت و تندی به سمتش برگشت، توی دلش به گیج زدن های بامزه پسر، دوباره ضعف رفت و لبخندی زد.
جی:
- من شاید بخاطر مشغلههای کاری زیاد نتونم به خونهم برم ولی به این منظور نیست که کارم رو بیشتر از اون دوست دارم.
هیسونگ که میدونست پسر عموی جی، حساسیت جی روی جونگوون رو میکشید وسط با لحن شوخی و لبخند بر لب گفت.
هیسونگ:
- ای بابا میدونیم جی زیادی جونگوون رو دوست داره پسر عموت داشت شوخی میکرد بابا.
جی نگاهی به هیسونگ انداخت، وقتی که دکتر با چشم هاش بهش علامت داد که خفه شه، چشم هاش رو چرخوند و نفس عمیقی کشید.
جی:
- من فقط میخوام مردی باشم که همسرش بهش افتخار میکنه.
لعنتی.
جونگوون داشت آب میشد.
اون... زیادی برای این حرف ها بیجنبه بود. ولی نمیتونست در برابر این حرف ها و نگاه عصبی مادر جی سکوت کنه.
جونگوون:
- من بهت افتخار میکنم جی.
جی پلکی زد. لحن نرم و مهربون جونگوون، باعث میشد کنترل ذهنش رو از دست بده و رو به جنون باشه.
لحنی که بعد دو سال آشنایی به تازگی از پسر شنیده بود. با تمام توانی که داشت لبخندی زد و با یادآوری چیزی به ساعتش نگاه کرد.
پاشد و با دستش به کسایی که بیرون منتظرش بودن، اجازه ورود رو داد.
به سمت جونگوونی که مبهوت و با چشم های گربهایش بهش نگاه میکرد، برگشت و دستش رو جنتلمنانه به سمتش دراز کرد.
جی:
- میشه یه لحظه پاشی فرشتهی زیبای من.
بدن جونگوون بدون اینکه فرمانی از مغزش بگیره، دستش رو توی دست منتظر جی گذاشت.
عسلک من و این بار هم فرشتهی زیبای من.
اینکه مرد همچین القابی رو بهش نسبت میداد، خارقالعاده بود، هرچند... فقط از روی نمایش بود.
جونگوون پاشد و همونطور که گیج جی رو نگاه میکرد، دستش رو عقب کشید که جی اجازه نداد.
جی دوباره به ساعتش نگاهی انداخت، لبخندی زد و دستش رو آروم و نرم روی کمر جونگوون گذاشت.
- ممنونم که دوازده ماه پیش، درست همین لحظه بهم اجازه دادی که حلقهای که اسمم روش بود، توی انگشتت بمونه و تا الان هم این انگشتر رو از انگشتت در نیاوردی، زندگیم رو شیرین کردی و بهش معنا بخشیدی فرشتهی نجات من.
جونگوون با یادآوری اینکه، مراسم نامزدیشون دقیقآ همین ساعت اتفاق افتاده بود، بخاطر تیزی مرد، چشم هاش گشاد شدن.
لب هاش ناخودآگاه از هم فاصله گرفتن و چشم هاش برق زدن. به دسته گلی که با صدتا شاخه گل رز کنارش قرار گرفت، نگاه کرد.
با شوک دستش رو روی دهنش گذاشت و با چشم های گرد و براق شده، به همسرش نگاه کرد.
مرد با نگاه پرسشی، منتظر به همسرش خیره موند که پسر بلاخره دستش رو برداشت و "خیلی زیبان." زیرلب گفت.
- تو زیباتری.
مرد بدون تفکر و با صدایی که پسر به وضوح میشنید، گفت و باعث شد لپ های سفید و شفاف پسر، سرخ بشن.
یکی از نگهبان های جی نزدیک شد و قوطی مشکی رنگ کوچکی به سمتش دراز کرد، مرد بدون اینکه نگاهش رو از لپ های بامزه گل انداخته همسرش بگیره، قوطی رو از دست نگهبان گرفت.
جی قوطی رو به سمت جونگوون دراز کرد و با لحن نرم و جنتلمنی گفت.
جی:
- راستش... انقدر زیبا بودی که هرچیزی که بهش فکر میکردم پیشت کم میآورد ولی بلاخره یه چیزی که مثل تو ظریف و ساده ولی به همون اندازه خاص و زیبا بود رو پیدا کردم.
پسر لبش رو گزید. نمیتونست در برابر اون ساید جنتلمن مرد بیتفاوت بمونه و ضعف نکنه.
هرچند... توی دلش آرزو میکرد که همهی این رفتار ها واقعی و بدون اجبار بودن، ولی خودش هم میدونست که آرزوش، یه خیال باطل محظ نبود.
جونگوون لبخند چالچالی زد و قوطی رو به آرومی از دست مرد گرفت.
جی دوباره به ساعت نگاهی انداخت و به سمت اعضای خانواده هاشون برگشت.
جی:
- خانم ها و آقایون محترم! بسیار سپاس از لطفتون ولی همونطور که میدونین این یه سالگرده و ما الان یه زوج ازدواج کردهایم و یه کار هایی برای انجام دادن داریم، پس یا اجازهتون مرخص میشیم.
حرف های قاطعانه مرد، باعث شد چشم های گربهای پسری که با گوشهی ناخنش بازی میکرد، گرد بشن و نفس کشیدن، از یادش بره.
صدای خندهی همه و زمزمه هایی که زیرلب میکردن، برای لحظهای محو شد و پسر وانیلی برای چندین بار حرف های مرد رو از یاد گذروند.
اشتباه نشنیده بود، ولی باورشون براش سخت بود.
وقتی که دست یخ زدهاش -که بخاطر اختلال جریان خون داخل بدنش بود- بین دستی درشت و گرم مشت شد، نگاهش رو بالا آورد و به نیم رخ بینقص مرد قد بلند کنارش داد.
جی دست آزادش رو روی سینهش گذاشت و سرش رو به نشانهی احترام کمی خم کرد.
جی:
- پس ما دیگه میریم.
پسر لبخندی زد و دستی برای برادر و پسر عمهی چشم آهوییاش تکان داد. فکر هایی که ذهنش رو مشغول میکردن، باعث میشدن کلهش داغ کنه و سیستم بدنش به درستی کار نکنه.
جی با آوردن بهونهای شرم آور اونا رو از اون مکان بیرون آورده بود، ولی آیا... حرف های مرد فقط بهونه بودن یا حقیقت داشتن؟